تبليغاتX
سردبیر دیپلم

سردبیر دیپلم

ما مِگِم بُگُو نِمِگِم بُوگُو


فردا آخرين روز سال است . به پشت سر و روز هاي رفته كه نگاه ميكنم ، مي بينم درست مثل سال هاي ديگري كه گذشته است در جا زده ام . مثل يك آب راكد كه هر روز بيشر از روز قبل بوي مردار و گند آب ميگيردش . باورم نمي شود كه بايد هر سال همين موقع بگويم : سال از سال دريغ از پارسال .

بگذريم . براي پست آخرين پنجشنبه سال اين شعر از هوشنگ ابتهاج رو ميزارم اينجا .

بهار آمد گل و نسرين نياورد / نسيمي بوي فروردين نياورد

پرستو آمد و از گل خبر نيست / چرا گل با پرستو همسفر نيست

چه افتاد اين گلستان را چه افتاد/ كه آئين بهاران رفتش از ياد

چرا مي نالد ابر برق در چشم/ چه مي گريد چنين زار از سر خشم

چرا خون مي چكد از شاخه گل/ چه پيش آمد؟ كجا شد بانگ بلبل

چه درد است اين؟چه درد است اين؟ چه درد است/ كه در گلزار ما اين فتنه كرد است

چرا در هر نسيمي بوي خون است؟/ چرا زلف بفشه سرنگون است؟

چرا سر برده نرگس در گريبان؟/ چرا بنشسته قمري چون غريبان؟

چرا پروانگان را پر شكسته است/ چرا هر گوشه گرد غم نشسته است؟

چرا مطرب نمي خواند سرودي؟ چرا ساقي نمي گويد درودي؟

چه آفت راه اين هامون گرفته است/ چه دشت است اين كه خاكش خون گرفته است؟

چرا خورشيد فروردين فروخفت؟/ بهار آمد گل نوروز نشكفت؟

مگر دارد بهار نورسيده/ دل و جاني چو ما درخون كشيده؟

مگرگل نو عروس شوي مرده ست؟/ كه روي از سوگ و غم درپرده برده ست؟

مگرخورشيد را پاس زمين است؟ /كه از خون شهيدان شرمگين است؟

بهارا تلخ منشين خيز وپيش آي / گره واكن ز ابرو چهره بگشاي

بهارا خيز و زان ابر سبك رو/ بزن آبي به روي سبزه نو

سر و رويي به سرو و ياسمن بخش/ نوايي نو به مرغان چمن بخش

برآر از آستين دست گل افشان/ گلي بر دامن اين سبزه بنشان

گريبان چاك شد از ناشكيبان/ برون آور گل از چاك گريبان

نسيم صبحدم گو نرم برخيز/ گل از خواب زمستاني برانگيز

بهارابنگر اين دشت مشوش/ كه مي بارد برآن باران آتش

بهارا بنگر اين خاك بلاخيز/ كه شد هر خاربن چون دشنه خون ريز

بهارا بنگر اين صحراي غمناك/ كه هرسو كشته اي افتاده برخاك

بهارا بنگر اين كوه و در و دشت/ كه از خوئن جوانان لاله گون گشت

بهارا دامن افشان كن زگلين/ مزار كشتگان را غرق گل كن

بهارا از گل و مي ‌آتشي ساز/ پلاس درد و غم در‌آتش انداز

بهارا شور شيرينم برانگيز/ شرار عشق ديرينم برانگيز

بهارا شور عشقم بيشتر كن / مرا با عشق او شير و شكركن

گهي چون جويبارم نغمه آموز/ گهي چون آذر خشم رخ برافروز

مرا چون رعد و توفان خشمگين كن / جهان از بانگ خشمم پر طنين كن

بهارا زنده ماني زندگي بخش /  به فروردين ما فرخندگي بخش

هنوز اين جا جواني دلنشين است/ هنوز اينجا نفس ها آتشين است

مبين كاين شاخه بشكسته خشك است/  چو فردا بنگري پر بيد مشك است

مگو كاين سرزميني شوره زار است/ چو فردا در رسد رشك بهار است

بهارا باش كاين خون گل آلود/ بر آرد سرخ گل چون آتش از دود

برآيد سرخ گل ، خواهي نخواهي/ وگرنه صد خزان آرد تباهي

بهارا شاد بنشين شاد بخرام / بده كام گل و بستان زگل كام

اگر خود عمر باشد، سر برآريم / دل و جان در هواي هم گماريم

ميان خون و آتش ره گشاييم / از اين موج و از اين توفان برآييم

دگربارت چو بينم شاد بينم / سرت سبز و دلت آباد بينم

به نوروز دگر هنگام ديدار/  به آيين دگر آيي پديدار

+ نوشته شده در  چهارشنبه 28 اسفند1387ساعت 21:45  توسط   | 

           

Thick as thieves با بازي آنتوني باندراس و مورگان فري من . يك فيلم در مورد يك دزدي حرفه اي . توي ژانر اكشن . اما زياد سرعت نداشت فيلم . گره گشايي هاي فيلم خوب نبود به همون نسبت گره افكني هاش .

اما اونچيزي كه موجب شده تا من در مورد اين فيلم بنويسم  فوق العاده بودن فيلم يا در گيشه موفق بودن فيلم نيست يا بازي آنتوني باندراس بلكه بازي هميشه جذاب و كشش داره مورگان فري من . مورگان فري من رو از فيلم رهايياز شاوشنگ شناختم .يك بازيگر پُر و پخته هميشه آرام اما با نفوذ . مورگان فري من از زياد حركت نداره اما از صداش خوب استفاده ميكنه در اوج عصبانيت و در اوج ارامش هيچ وقت دندوناش از هم فاصله نمي گيره و قدرت انتقال بازيش از طريق صدا و حركات صورتش انجام ميگيره .

+ نوشته شده در  سه شنبه 27 اسفند1387ساعت 22:6  توسط   | 

امرز فيلم سينما پاراديزو رو ديدم . بعد از فيلم به رنگ خداي مجيد مجيدي اين دومين فيلمي بود كه اشك من و تونست در بياره . سينما پاراديزو                        

توي فيلمش يك نوستالوژياي پر رنگي بود كه آدم ازش سير نميشد . (اين شايد تنها علتي باشه كه مجبور بشم برم فيلمش رو بخرم تا دوباره ببينم ) يك رگه عاشقانه ، تمام شريان حياتي فيلم رو اداره مي كنه . قصه گويي خيلي خوبي توش بود . به قول رئيس محل كارم : مي دوني چيه .... آقا . عشق توي اونه كه بهش نرسي . ديدم كه توي اين فيلم آلفردو هم همون حرف رو تكرار كرد (همه آتش ها يك روزي خاكستر ميشن ) شايد لذت عشق هم توي اين باشه كه تشنه باشي اما بدوني كه اگه همه جرعه رو يك باره سر بكشي ، عرق ميكني و از تنت در مياد پس بهتره كه مزه مزش كني و دست رو روي اتش بگيري كه داغ بشي اما اگر خواستي بسوزي دستت رو بكشي كنار تا دوباره سردت بشه و بياي سراغش .

سكس يك سايه بود كه توي فيلم بود ، اما محل ظهور پيدا نكرد جز آخر فيلم كه خود سالواتوره توي سينما تنها نشسته بود و داشت تمام بوسه ها و عشق بازي هاي فيلم هاي بزرگ جهان رو مي ديد . محل بروز حسرت ها ، نداشته ها و آرزوها توي سينما تجلي پيدا كرد و سالواتوره داشت در تنهايي با چشماني پر از اشك به خاطرات خودش فكر مي كرد .

فقر هم يك تم ديگر بود كه در فيلم بود ، سايه اي مانند تم سكس در فيلم داشت . تم فقر موجب شيرين تر شد ن ، روشن شدن آينده فيلم مي شد كه ادم رو اميد وار به يك پايان شيرين بكنه ، اما پايان اين فيلم غم ناك نبود اما شيرين هم نبود . بيشتر خاكستري بود .

موسيقي فيلم خيلي خوب بود با ضرب آهنگ فيلم همراه بود تنها اون جاهايي كه صداي ويلنسل اوج مي گرفت به نظرم موسيقي از فيلم پيش مي افتاد و خط روايت رو به دست مي گرفت .

حركت دوربين هم خيلي خوب بود . ريتم روايتي داستان رو بهم نمي زد و حوصله تماشاگر رو سر نمي برد .

 در مورد بازيگرانش هم اصلاعات خاصي ندارم تا در موردش بنويسم .

اين ياد داشتي هم كه نوشتم نقد فيلم نبود چون من سواد سينمايي ندارم ، تنها برداشت هاي خودم بود .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 26 اسفند1387ساعت 21:11  توسط   | 

محمد رضا لطفي و صبح جمعه من

صبح جمعه و من از ساعت 5 صبح بيدار و ياد خووشگل خووشگلاش در يادم و دانلود كردن آهنگ هاي ماندگار از اينترنت .... تنها چيزي كه يادم آمد كه در اين ميان كم است ، نگاه كردن به يك شوي تصويري است . دارم كنسرت سه گانه استاد لطفي را نگاه مي كنم . از سه بخش كنسرت ، گروه باز سازي را به خاطر صداي خواننده جوانش كه مرا به ياد استاد تاج اصفهاني مي اندازد بسيار بسيار دوست دارم .

صدايش شكستن تكرار پياپي آواهايي بود كه به تقليد و يا به دليل مشابهت با استادن شجريان و ناظري روانه بازار ميشد . صدايش يك اواي قديمي دارد . يك حس خوب نوستالوژيك گونه دهه چهل يا پنجاهي . بسيار پسنديدمش .

گروه بانوان هم براي خودش بسيار خوب مي نوازند . من اين حرفم را از روي گوشم ميزنم و الا من سواد موسيقايي ندارم كه تجزيه و تحليل كنم . در گروه بانوان من از سه تار نوازي خانوومي ك كنار دست استاد نشسته است پس از يك اوج كه مي نوازد بسيار لذت بردم .

آواز خواننده اش هم آقاي معتمدي زياد جالب نيست اما خب بهر حال‌اوازي است . از قسمت اوازيش من آن تك بيت را كه مي خواند خوشم مي ايد .

  (قابل توجه خووشگل خانووم خودم )

عشق من بر گل رخسار تو امروزي نيست

  دير سالي است كه من بلبل اين بستانم .

بخش سوم كسرت را هم هنوز نديدم .

 

+ نوشته شده در  جمعه 23 اسفند1387ساعت 8:24  توسط   | 

 

اگر اين سيد بيايد من در انتخابات شركت مي كنم .شايد كمي عاقلانه به نظر نيايد و شايد هم دليل درست و محكمي نباشد اما همينه كه هست .



+ نوشته شده در  پنجشنبه 22 اسفند1387ساعت 23:4  توسط   | 

استقلال باخت .اما خوب باخت . اما گل بدي خورد دقيقه 92
+ نوشته شده در  چهارشنبه 21 اسفند1387ساعت 23:4  توسط   | 

به اين مي گويند مرگ صد در صد ....يري 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 15 اسفند1387ساعت 20:19  توسط   | 

امروز در جمعه بازار كتاب كه بودم و داشتم كتاب ها رو ديد مي زدم كه چند تا دختر دانشجو اومدند كنار من و داشتن كتاب ها رو نگاه مي كردن كه چند تا پسر ديگه هم اومدند . يكي از پسر ها اومد و خنده در تاريكي ناباكوف رو برداشت و داشت نگاه مي كرد دوستش اومد و بين دخترها و پسرها و به دوستش جوري كه دخترها بشنون گفت : بپرس ببين كتاب قركي در تاريكي رو هم داره .

 

+ نوشته شده در  جمعه 9 اسفند1387ساعت 21:48  توسط   | 

 یک موضوع ساده روزانه این است که خیلی ها دارند دست وپا می زنند که در دوران مدرن سنتی زنگی کنند با وسایل مدرن اما به روز بیندیشند ودر جایی که نشستند خودشان را آدمی به روز که تعلق خاطرش به سنت آباء و اجدادیش را ازدست نداده است معرفی کند و در این بین هم اگر دستشان به سیبی رسید آن را بچیننند .

مدرن زندگی کردن و سنتی اندیشیدن چیزی است شبیه قرص روان گردان مصرف کردن و سه تار زدن . اگر غم ناک نباشد - خنده دار هست .

محمد قائد -شاهراههای مجازی- پس کوچه های ظلمانی

يك موضوع اين است كه قتل غافلگيرانه و فلـّۀ مردم كوچه و بازار رفته‌رفته خبر داغ محسوب نمی‌شود و اشمئزاز اوليۀ افكار عمومی جهان نسبت به چنين فجايعی جای خود را به بی‌تفاوتی و تحقير می‌دهد: طبق معمول هر روز، باز مسلمانها در كمال خونسردی چند دوجين مسلمان را در بازار تره‌بار قطعه‌قطعه كرده‌اند.

بسيار احتمال دارد سازندگان چنين ابزارهايی مسلمان، عرب، پاكستانی‌ يا عراقی نباشند. حتی تربيت‌كردن سگ را بايد از كفـّار ياد گرفت. اما چه غم. در عهد جنگهای صليبی، پاپها مسيحيانی را كه به مسلمانان محاربْ شمشير و جنگ‌افزار می‌فروختند لعنت می‌كردند و به آتش جهنم حواله می‌دادند. اگر هم بيهوده نبود كم‌اثر بود. تاجر موفق می‌گويد: ”اين نقد بگير و دست از آن نسيه بدار.“

در حالی كه سطح جهاديون غارمحور القاعده از گوشت دم‌توپ به حد شيميدان و متخصص كامپيوتر و بلاگر ماهر ارتقا می‌يابد، پهنای باند اينترنت در ايران به طرزی ‌اعجاب‌آور ــــ ‌و شايد يگانه در جهان ـــــ در حد دهۀ 1990 درجا می‌زند و سرعت مبادلۀ‌ اطلاعاتْ افتان و خيزان و لنگان مانده است. حتی برای نامه‌های كوتاه، ارتباط اينترنتی چندين بار غش می‌كند، تا چه رسد به ارسال و دريافت فايلهای فيلم و موسيقی.

ناظران خارجی از شنيدن اينكه در ايران شركت تلفن متعلق به دولت است تعجب می‌كنند اما پس از اينكه از بهای‌ حيرت‌آور سيم‌كارت تلفن همراه در اين كشور با خبر شدند به حيرتی مضاعف گرفتار می‌آيند كه مگر يك تكه مقوا چقدر می‌ارزد.  ايران نه تنها ملت خويش بلكه جهان را به حيرت می‌افكند.

اگر زير بلوارهای روشن جوامعی كه شاهراههای اينترنتی دارند پسكوچه‌هايی ظلمانی رشد می‌كند، پس شايد حق با مديران جوامعی باشد كه صلاح می‌بينند كل جامعه در خم اولين كوچه بماند تا گرفتار عواقب تجدد نشود.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 6 اسفند1387ساعت 7:46  توسط   | 

/* /*]]-->*/ امروز كه آمدم خانه ديدم كه جلوي تلوزيون و روي زمين جايي كه براي تلوزيون نگاه كردن مينشينيم كاغذي است و رويش خودكار آبي كه درش نوشته شده بود: من مرم روضه . اين برايم خيلي ارزشمد است . اول به اين خاطر كه مادرم آنچه را كه مي گويد مي نويسد به لهجه اش وفا دارد و مثل خيلي ها كتابي حرف زدن را نشانه يك پله بالاتر بودن نمي داند . البته مادرم سواد زيادي هم ندارد اما همين را هم كه بلد است با تلاش خودش و در دهه شصت ياد گرفته است و اگر ما بچه ها دست و پاگيرش نبوديم تا ديپلم هم شايد مي رفت . دومين علت ارزشمنديش برايم آن است كه مي دانم شب ها براي همين هم كتاب مي خواند و مطاله آزاد دارد . نه به آن عرف روزانه مطالعه اما خواندن همين كتاب ها خيلي برايش كمك است . بوستان سعدي را به كمك ما مي خواند . آخرين كتابي را هم كه خواند زندگي نامه كار من بن لادن است و هرچه را هم كه نمي داند راحت مي پرسد كه فلان چيز يعني چه . انگيزه اش براي دانستن خيلي زياد و قابل ستايش است .   امروز هم به اتفاق برادرم رفتيم كتاب فروشي و دو كتاب خريديم . هر كدام مان يك كتاب . برادرم كه عشق دكترمحمد ابراهيم باساني پاريزي دارد خفه اش مي كند ،‌ آسياي هفت سنگ و من هم سنت و سكولاريسم مجموعه مقالات مجتهد شبستري ، سروش ، ملكيان و كديور را گرفتم براي خواندن . با احتساب اين دو كتاب ، كتاب هاي نخوانده ام دارند از تعداد انگشتان دست بيشتر مي شوند  و براي چند وقتي بايد ترمز كتاب خريدن را بكشم .
+ نوشته شده در  دوشنبه 5 اسفند1387ساعت 21:48  توسط   | 

مطالب قديمي‌تر