1- من
مغزم را آرد پاشيده ام
سفيد
تا جاي پاهايت را
در خيالم
گم نكنم .
2- من جهان را سفيد مي خواستم
نه براي صلحش
نه براي معصوميتش
تنها
براي جاي پاهاي تو
كه مي ماند و مي رفت
در كناره هاي اين هستي بي سامان .
1- من
مغزم را آرد پاشيده ام
سفيد
تا جاي پاهايت را
در خيالم
گم نكنم .
2- من جهان را سفيد مي خواستم
نه براي صلحش
نه براي معصوميتش
تنها
براي جاي پاهاي تو
كه مي ماند و مي رفت
در كناره هاي اين هستي بي سامان .
كتاب حرف ما از مجموعه مقالات مرتضي سرهنگي را از نمايشگاه كتاب مشهد كه امسال خوب بود ،خريدم . مجموعه ياد داشت هاي مرتضي سرهنگي در اين كتاب با محوريت جنگ و استقامت مردم است . او در پشت جلد اين كتاب مي نويسد :
ادبيات جنگ متولد مي شود ، ساخته نمي شود .ارزش كلمه ها در اين گونه نوشتاري بيش از هر چيزي انساني است . انسان ها پس از تحمل جنگ هاي طاقت سوز و خانمان برانداز به خلوت خود ميايند و بدون اين كه آگاهي حرفه اي از چگونه نوشتن داشته باشند دست به قلم مي برند و با كلمه ها رنج و آرزوهاي خود را شكل مي دهند .
پر روشن است كه اين كتاب در مورد جامعه شناسي جنگ و تحليل و تفسير واقعي جنگ نيست ، بيشتر ياد داشت گونه هاي كوچكي است كه در آن اشاراتي به وقايعي تاريخي به جنگ مي شود . اوج مقالات مرتضي سرهنگي در در ياد داشت ديوار نوشت معروف است و بس . جئنا لنبقي ، آمده ايم كه بمانيم .
حرف ما اين است . كسي منكر مقاومت و رشادت بسيجيان نمي شود و نخواهد بود و اگر نبودند چه بسا امروز ما استان60 يا هفتادم عراق بوديم . بحث بر سر اين است كه آقاي سرهنگي شما چرا ننوشتيد كه جنگ چرا شروع شد ؟ آن ادله شما در سه ياد داشت اول روي قضيه است و بس . همه و همه و خيلي هاي ديگر در اين دايره مي دانند كه چرا جنگ شروع شد ، شما چرا آن ها را ننوشتيد . شما چرا ننوشتيد كه خيلي ها قصد شان در جنگ حمايت از ميهن نبود و خيلي كارهاي ديگر كردند . شما چرا ننوشتيد كه امروز هر كس كه مي خواهد يك غلطي بكند خودش را يك بسيجي مي داند و شاگرد كاوه و برونسي و .... خيلي هاي ديگر . شما شايد در اين مجموعه مقالاتتان كمي ياد جنگ را زنده نگه داشته باشيد ، اما مطمئن باشيد كه از حقيقت مقاومت بسيجيان واقعي حمايت نكرده ايد .
هوا ابري است ومن هم كمي دلم گرفته است ژوزفينا . باور مي كني كه من مثل هميشه ام . درست و تكان نخورده و همان جور بكر و باكره درست مثل آبستن شدني اخلاقي و انساني . اما نمي شود كه نمي شود ژوزفينا . دنيا همان دنيا نيست . همه چيز جابجا شده است و انگار كن بخوابي و بعدش بيدار شوي و ببيني در كنار يك گودال بزرگ در كره ماه هستي و هيچ كس ، هيچ كس نيست و تمام كسان ، خودتي و خودت .
بين من و دنيا دارد يك شكاف بزرگ پديدار مي شود ژوزفينا . يا من نمي فهمم يا نمي توانم كه بفهمانم . دنيا دارد مشكل مي شود ژوزفينا . باور كن راست مي گويم .
ببين من هم مثل تو احترام مي گذارم و از يكي كه زورش برسد ، كوتاه ميايم تا آن آينده پوشاليم خراب نشود اما باور كن ژوزفينا من مي گويم تو بخاطر چشمت احترام مي گذاري و من بخاطر زور . هر دوتايش اشتباه است اما مال تو اشتاه تر است . نمي فهمي چرا . تو عقلت به چشمت است و احترامت به آن چيزي كه خودت يا نداري و يا داري و نمي بيني .
ژوزفينا بي خيالش ، حال و حوصله جر و بحث ندارم ، خسته ام و نمي فهمم كه چرا دنيا دارد اين جوري مي شود .