تبليغاتX
سردبیر دیپلم

سردبیر دیپلم

ما مِگِم بُگُو نِمِگِم بُوگُو


1-      من

           مغزم را آرد پاشيده ام

           سفيد

          تا جاي پاهايت را

         در خيالم 

          گم نكنم .

 

2-      من جهان را سفيد مي خواستم

            نه براي صلحش

            نه براي معصوميتش

            تنها

           براي جاي پاهاي تو 

           كه مي ماند و مي رفت

           در كناره هاي اين هستي بي سامان . 

+ نوشته شده در  جمعه 29 آذر1387ساعت 6:28  توسط   | 

كتاب حرف ما از مجموعه مقالات مرتضي سرهنگي را از نمايشگاه كتاب مشهد كه امسال خوب بود ،‌خريدم . مجموعه ياد داشت هاي مرتضي سرهنگي در اين كتاب با محوريت جنگ و استقامت مردم است . او در پشت جلد اين كتاب مي نويسد :

ادبيات جنگ متولد مي شود ، ساخته نمي شود .ارزش كلمه ها در اين گونه نوشتاري بيش از هر چيزي انساني است . انسان ها پس از تحمل جنگ هاي طاقت سوز و خانمان برانداز به خلوت خود مي‌ايند و بدون اين كه آگاهي حرفه اي از چگونه نوشتن داشته باشند دست به قلم مي برند و با كلمه ها رنج و آرزوهاي خود را شكل مي دهند .

پر روشن است كه اين كتاب در مورد جامعه شناسي جنگ و تحليل و تفسير واقعي جنگ نيست  ، بيشتر ياد داشت گونه هاي كوچكي است كه در آن اشاراتي به وقايعي تاريخي به جنگ مي شود . اوج مقالات مرتضي سرهنگي  در در ياد داشت  ديوار نوشت معروف است و بس . جئنا لنبقي ،  آمده ايم كه بمانيم  .

حرف ما اين است . كسي منكر مقاومت و رشادت بسيجيان نمي شود و نخواهد بود و اگر نبودند چه بسا امروز ما استان60 يا هفتادم عراق بوديم  . بحث بر سر اين است كه آقاي سرهنگي شما چرا ننوشتيد كه جنگ چرا شروع شد ؟ آن ادله شما در سه ياد داشت اول روي قضيه است و بس . همه و همه و خيلي هاي ديگر در اين دايره مي دانند كه چرا جنگ شروع شد ، شما چرا آن ها را ننوشتيد . شما چرا ننوشتيد كه خيلي ها  قصد شان در جنگ حمايت از ميهن نبود و خيلي كارهاي ديگر كردند . شما چرا ننوشتيد كه امروز هر كس كه مي خواهد يك غلطي بكند خودش را يك بسيجي مي داند و شاگرد كاوه و برونسي و .... خيلي هاي ديگر . شما شايد در اين مجموعه مقالاتتان كمي ياد جنگ را زنده نگه داشته باشيد ، اما مطمئن باشيد كه از حقيقت مقاومت بسيجيان واقعي حمايت نكرده ايد .

+ نوشته شده در  جمعه 8 آذر1387ساعت 6:19  توسط   | 

هوا ابري است ومن هم كمي دلم گرفته است ژوزفينا . باور مي كني كه من مثل هميشه ام . درست و تكان نخورده و همان جور بكر و باكره درست مثل آبستن شدني اخلاقي و انساني .  اما نمي شود كه نمي شود ژوزفينا . دنيا همان دنيا نيست . همه چيز جابجا شده است و انگار كن بخوابي و بعدش بيدار شوي و ببيني در كنار يك گودال بزرگ در كره ماه هستي و هيچ كس ، هيچ كس نيست و تمام كسان ، خودتي و خودت .

بين من و دنيا دارد يك شكاف بزرگ پديدار مي شود ژوزفينا . يا من نمي فهمم يا نمي توانم كه بفهمانم  . دنيا دارد مشكل مي شود ژوزفينا . باور كن راست مي گويم .

ببين من هم مثل تو احترام مي گذارم و از يكي كه زورش برسد ، كوتاه مي‌ايم تا آن آينده پوشاليم خراب نشود اما باور كن ژوزفينا من مي گويم تو بخاطر چشمت احترام مي گذاري و من بخاطر زور . هر دوتايش اشتباه است اما مال تو اشتاه تر است . نمي فهمي چرا . تو عقلت به چشمت است و احترامت به آن چيزي كه خودت يا نداري و يا داري و نمي بيني .

ژوزفينا بي خيالش ، حال و حوصله جر و بحث ندارم ، خسته ام و نمي فهمم كه چرا دنيا دارد اين جوري مي شود .

+ نوشته شده در  جمعه 1 آذر1387ساعت 7:40  توسط   |