تبليغاتX
سردبیر دیپلم

سردبیر دیپلم

ما مِگِم بُگُو نِمِگِم بُوگُو


فردا شب ، شب يلداست . چند پست پايين تر نوشته بودم كه بله قيمت ميوهها نواي مرغ سحر رو به ياد آدم مياره . بگذريم . بايد سعي كرد كه تو اين شب به‌ آدم خوش بگذره . جايي فكر كنم توي بي بي سي بود كه شنيدم يا جاي ديگري كه مي گفت ايراني ها در اين شب دور هم جمع مي شدند تا سياهي بلند ترين شب سال رو با هم قسمت كنند و دفع بلا باشه . البته به نظرم . بهر حال حالا اون مراسم ها جمع شدند و آدمها تو خونه هاشون قايم . مهموني نميرن و نميدن كه قيمت ها بالاست و هرچيزي خدا تومن قيمت داره . ديگه اون سفره ها جمع شده اند و تنها مونده يك مشت تخمه و هندوانه و پرتغال و انار شدن خرما و دستان كوتاه مردم .جدن چرا هر سال بدتر از پارسال ميشه . جداي از بي لياقتي و عدم مديريت درست . تاكي ، تاكي . كجاست اون سفره هاي رنگين كه امروز نشستن تنها توي قاب عكس ها و شده اند ياد باد . بخوام بنويسم ، ميشه مثنوي هفتاد من درد .

امروز مشهد بنظرم زمستون رو براي بار دوم تجربه كرد . بعد از اون بارون چهل و هشت ساعته و هفت هشت ساعت استراحت زمين و آسمون ، امروز خيلي جالب بود . سر صبحي هوا خيلي سرد بود ومه همه جارو گرفته بود . بعد از يكي دو ساعته بارون آروم آروم شروع كرد به باريدن و يك باره سر ساعت يك ظهر به بعد آسمون سياه شد، همچين سياه شد و آسمون رعد و برق زد كه گفتم امروز ما حتمن پسر نوح ميشيم . يك ده دقيقه اي مثل سيل از آسمون آب ريخت . خدا صافيش رو از توحوضش در آورد و حسابي بارون اومد . ساعت سه و نيم به بعد بود كه ديدم يك باره آفتاب شد و ساعت پنج بعد از ظهر به بعد هم برف مي باريد . داشتم امروز شاخ در مي آوردم . خودمم هنوز باورم نميشه شما ها رو كه نمي دونم .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 29 آذر1386ساعت 23:17  توسط   | 

 

 

اين ياد داشت ابطحي كه دوم خرداد رو داده به مشاركت و اعتماد ملي ، يك زر بي جاي چاپلوسانه بيشر بنظرم نيست . آ خه اون زماني كه ما رفتيم راي داديم به آزادي هاي بيشر كه خاتمي قولش رو داد ه بود كه مشاركتي نبود . مردم مي خواستن به كسي راي بدن كه اونهارو بيشتر آدم حساب مي كنه .همين . مشاركتي نبود . شيخ قدرت پرست هم هنوز منتظر جريان وزيدن باد بود تا به همان طرف برود كه اعتماد ملي از زيرش در آمد . چيزي ديگه نموند تا كسي بياد عرض ارادت كنه . بطور كلي جمهوري اسلامي يك جورهايي شل كن سفت كن راه انداخته تا بگرد تا بگرديم جور باشه .

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 28 آذر1386ساعت 21:31  توسط   | 

       تو فکر اینم که برم تو ورد پرس بنویسم یا نه
+ نوشته شده در  سه شنبه 27 آذر1386ساعت 21:52  توسط   | 

شب چله دارد مي آيد و بلند ترين شبي كه شايد برايم زياد اهيت نداشته باشد چون هنوز مجردم . اما چيزي كه برايم هميشه مي ماند خاطره گراني ميوه هاست در اين شب . انار الان 1700 تومن . پرتغال خدا تو من . هنوانه  هستي تومن . واي واي .                                                   اين ها كه اين جا دارم مي نويسم  نواي مرغ سحر است .

+ نوشته شده در  دوشنبه 26 آذر1386ساعت 21:16  توسط   | 

ديروز يك كتاب خريدم از جعفر مدرس صادقي به اسم شريك جرم . يك مجموعه داستان است . الان اول كتاب هستم و دوتا از داستان هايش را بيشتر نخوانده ام ، اما دو چيز اين كتاب برايم جالب بود كه مجبور شدم بخرمش . اول طرح جالب روي كتاب بود از مهدي سحابي . يك نما از سر آدم (نماي نزديك با يك چشم بند  كه بسته شده بود روي چشمانش) و اسم شريك جرم در كنار آن. اين طرح آدم را به ياد مجرم مي اندازد و نه شريك جرم و غايت هدف از اين طرح روي جلد در آخر كتاب ديده خواهد شد .

دوم پشت نويسي جلد كتاب .                                                                     

مردي را به اشتباه باز داشت كرده اند . او مجرم نيست . مردي كه مجرم نيست اززندان آزاد مي شود . يك نفر همه جا داد مي زند من قاتلم ، من كردم ، من بودم كه سينما را آتش زدم . اين دو باهم راه مي افتند توي خيابان ها ، قدم مي زنند ، بستني مي خورند ، اختلاط مي كنند . هيچ كس حر فهاي ان ها را باور نمي كند . هيچ كدام مجرم نيست . شايد هم هردو نفر مجرم اند . يكي مجرم است و آن ديگري شريك جرم .

اين برايم جالب بود كه مدرس صادقي به راحتي اين حكم را مي دهد كه مردم همه در هر موردي مجرم اند . من نويسنده اين چند خط و شماي خواننده اين چند خط . كسي كه خبر دارد از جرمي اما نمي گويد خود يك مجرم است اما آزاد . زندانش بزرگتر و متنوع تر . دانستن در سر است . به قول مرحوم دكتر علي شريعتي آدم هر چه كمتر بداند راحت تر مي ميرد . اين كتاب دارد يك ورهايي همين پيام را براي آدمهاي اول انقلاب مي نويسد و آن ها كه  مردند و آن ها كه ماندند و من و تو و ديگري . اين كه من مي دانم چه كسي دارد در حق ديگري جفا مي كند و ساكتم من ظالمم .

 هدف از آفرينش .

خداوند انسان را‌آفريد و هستي را تا اخلاق را ارتقاع بخشد و آدمي را دربرخورد با عواملي كه خود دليل آن هاست بيازمايد و آدمي تلاشش را در جهت بالا بردن اخلاق انجام دهد . به نظرمن هدف خداوند از آفرينش همين آزمايش انسان در مورد اخلاق اجتماعيش بوده است .

+ نوشته شده در  جمعه 23 آذر1386ساعت 22:3  توسط   | 

+ نوشته شده در  جمعه 23 آذر1386ساعت 21:55  توسط   | 

توي اين اضاع تق و لق ملي كه از نفت 8 دلاري خاتمي تا 96 دلاري احمدي نژادي ، اوضاع همونيه كه بود بايد ريد به درس دانشگاه هاي مملكتي كه مملكت داري  يعني بالا رفتن نرخ كاندومهاي طلايي خاردار تا قرص هاي HIV كه آدم رو از مرگ نجات ميدن . از اون زمان تا همين الان نمي دونم كه چرا قيمت زمين ها همين جوري ميره بالا . جمعيت كه داره كنترل ميشه حالا چه با آگاهي دادن در مورد امور جنسي چه با نا اميد شدن روز به روز جوانا ن براي داشتن فردايي بهتر . نرخ ازدواج دارد چيزي مي شود شبيه تعداد بلندترين قله هاي دنيا بالاي 5000 هزارمتر . حالا دارد در اين بگير وببند زمانه مردم دلشان را به قرعه كشي در بانكها خوش مي كنند . مفهوم بانكداري در ايران عوض شده است و مردم دارند مي شوند لاتاري باز و بانكها هم كلوپ هاي روزانه اسلامي .  آنقدر اوضاع خراب شده است كه اميد به پس انداز حداقلي در بين جوانان صفر است كه كسي بهايي به جمع آوري نمي دهد چو رشد نقدينگي در مقابل تورم هر روز پايين وپايين تر مي رود. آدم مي ريزد داخل اين بانك ها براي افتتاح حساب ، براي قرعه كشي و دوماه  10000 هزار تومان به بالا دست بانك ها باشد و بعد از اعلام جوايز هر كه رود خانه خود . مملكت ما را ببين .

+ نوشته شده در  پنجشنبه 15 آذر1386ساعت 21:42  توسط   | 

امروز بد جوري حالم گرفته شد . خيلي بد جوري هم . صبح خواب گنگي را ديده بودم اما توجه نشده بودم . تا اين كه ظهر اتفاق افتاد . حالم از خودم بهم خورد . اگر نبود نق زدن هاي پياپي پدر و مادرم و منت شايد بعد از آن  بر سرم ،همين امروز همه چيز را رهــــــا مي كردم و مي زدم زير همه چيز و ك... خواهر و مادر دنيا را هم كرده و مي رفتم دنبال اون چيزي كه مي خوام . يك بي قيدي تمام عيار را . مي زدم به در بي عاري و مي رفتم . چند روز پيش يكي از دوستانم يك نصيحتيم كرد و اولش مي گفتم كه اون اشتباه مي كند اما امروز ديدم كه او درست مي گويد . كاملن هم  حق با اوست . من هميشه پشت آخرين نفر هستم . اين بخت من است . آدم هر چيزي كه مي شود نفر آخر در يــك  جمع نباشد و الا حالت يِِِِِِِِِـــك جنده را پيدا مي كند . جنده بودن كه به ماده بودن و دادن نيست . در هر جايي كه آخرين نفر باشي و از همه كوچكتر باشي كه همه بشن آقات و هر جور و هر چيزي كه خواستن بهت بگن ميشي جنده . منطق داريم و اين رو منطقم به من ميگه . حالا تفاوت من و اون جنده چي ميشه ؟ هيچي شايد گند كارهاي اون يك روزي بالا بياد ولي از من هيچ وقت در نمياد چون اين جنده بودن يك تعريف تمام اجتماعي مورد قبول هر جمعي است و به همين خاطر هيچ گاه نمي توان كاري كرد .خواهر اين دنيا رو گ.... كه ترتيب مارو اين اخلاق اجتماعي داده .

+ نوشته شده در  سه شنبه 13 آذر1386ساعت 21:43  توسط   | 

امروز خداوند مشهد را غافلگير كرد و پنج يا شش سانتي  برف باريد . نويد يك زمستان پر يرف بود برايمان . باورم نميشد كه برف ببارد ،‌ آن هم  آن قدر كه بنشيند . خوب بود و آن هم حسابي . يك عكسش را مي گذارم اينجا براي ديدن و شكر گذاري از خداوند منان . آآاامین

    يك عكس از كوچه مان در صبح  هدفم بيشتر افتادن دانه هاي رشت برف بود در صبح پايزي امسال كه غافلگيرمان كرد     

+ نوشته شده در  جمعه 9 آذر1386ساعت 19:29  توسط   | 

از ديشب دارد چه باراني مي بارد در مشهد . حسابي . حال و هواي پياده روي دارد اما من مريضم  ود ست ما هم كوتاه و خرما بر نخيل . نمي شود  بيرون بروم چون اوضاعم بدتر مي شود و به چه بدبختي هم امروز را مرخصي گرفته ام كه سر كار نروم . امروز هم پدر ومادرم بعد از يك هفته مي آيند  و خانه و دوباره خوب مي شود ، گرچه همين اولش يك غوغا به پا خواهد شد بر سر هيچ و پوچ . بماند . الان هم كه داشتم از پنجره حياط را نگاه مي كردم انگم گرفت كه اين عكس را با شعري از حميد مصدق اينجا بگذارم  براي خوشگل خانوومم .همين .

           عكس خانمان در حياط و زير باران با شعري ازمرحوم حميد مصدق

+ نوشته شده در  یکشنبه 4 آذر1386ساعت 12:59  توسط   |