شنيده ام كه دولت مردم دار و عدالت محور طرح داده است به مجلس براي آنكه عيدي وپاداش پايان سال كارگران را لغو كند . ايول خوشم آمد كه درست گذاشت تو كاسه تمام اون كساني كه دنبال اين بودن كه رجايي مي ايد و فقر مي رود و عدالت گستر مي آيد . همچين تر زد به اول و آخر دنياي كارگري كه هيهات منه الذله . اشكال كار مردم ما اينه كه كمي هم سواد اقتصادي ندارند كه بدانند چي به چيست و كي به كيست . هاشمي اگر مي آمد من نمي گويم كه اوضاع خيلي بهتر بود . چون اگر او هم مي آمد فقر وبي كاري و تورم و .. هزارتا درد و كوفت ومرض ديگر هميني بود كه هست اما خوبيش اين بود كه حقوق من الان هيچي نبود با اضافه كارم 300 هزار تومان بود نه الان كه نصفش را دارم مي گيرم . حيف ... حيف .... كه لمپن جماعت دور و بر ما زياد است و كاري هم نميشود كرد در كوتاه مدت . در بلند مدت هم كه ما نيستيم .
.... خلاصه ديشب رسيور رو نصب كرديم و بعدش هم نشستم جهت اطمينان خاطر به قفل كردن كانالها جهت عدم دادن سوتي به خانواده . بهر حال ما خانواده مان كمي خشك مذهب ترند . بهر حال . دوتا شوي تلوزيوني يكي از اميد ديدم با حال بود يكي هم از سندي . سندي كه توي رپ خونها عشق منه . امروز داشتم توي كانالها يك دوري ميزدم كه ديدم يك نفري از اين تازه خواننده شدها ، يكي از ترانه هاي مرحوم فريدون فروغي رو ِتر زده توش و داره با يك ريتم تند و غير يك دستي مي خونه . دلم براي شنيدن صداش از توي اون كاست قديمي كه عكسش با گيتارروي پشت قابيش و درحاليكه سرش رو تكيه داده به ديوار تنگ شد . دوتا چشم سياه داري. بلا داري بلا داري . به يك دم مي كشي مارا به يك دم زنده مي سازي . رفاقت با كيا داري . دو تا چشم سياه داري . خدايش بيامرزد .
آقا ما يكي اومديم امروز بعد از مدتهاي مديد براي يكي از دوستاي خوبم ، كه از فلاسفه است يك كامنت پر از فحش هاي دوستانه بزارم كه يعني دلم برات تنگ شده ، ديدم كه اي بابا اين سرويس دهنده بلاگفا هم شده پدر و مادر اندرما . مي نويسه كه نميشه حرف هاي بد بد بزنيم و براي طرف بفرستيم . بابا الان كه بيست و شش رو گاز كوب پر كرديم جلوي هر خري اين حرف و مي زنيم حالا تو نميزاري ، نزار به جهنم ايميل رو كه از ما كه نگرفتند.
نمي فهمم چرا هميشه يك جايي يكي بايد بشه آقا بالاسر مون .
چرا همه دارند با پشت پا زدن به اين دمكراسي وبلاگي همه چيز رو مي فرستند اون پائين و قايمش مي كنند . درست مثل يك زن تنبل كه آشغالهاي روي فرش رو زير فرش قايم مي كنه اما حاليش نيست كه آشغال هست و بوش از يك جاي ديگه فرش در مياد . اين دمكراسي وبلاگي رو بايد گسترش داد چرا كه معلوم بشه بالاخره جاي هركلمه اي در عالم اين دنياي مجازي كجاست . مثل پستون ،سينه ،آْلات تناسلي . اين ها همه جزئي كوچك اما مهم از دنياي امروز كلمات رايج مورد استفاده ما هستند . مي خواي سكسي صحبت كني ،مي خواي فحشي بدي ، مي خواي مثال بزني و دهها مورد ديگه كه كاربرد اين كلمات رو گسترش مي دهند ، هستند و بايد اين ها رو بپذيريم . چه حالا چه چند سال ديگر حتي زماني كه ما هم نباشيم .
استفتاء
اگر يك فضا نورد مسلمان به كرات سرك بكشد براي طهارتش بعد از قضاي حاجتش چه كند كه نمازش درست باشد . جواب مي تواند از آفتابه هاي مسي ايراني استفاده كند كه در خلاء هم وزن دارند
ببينيد من مي توانم همين الان ،درست همين الان كه شما داريد اين چند سطر را مي خواني ادعا كنم كه روي رازي و فارابي و انيشتن و چند نفر ديگه را كم كنم كه من الان همين الان كه شما داري اين چند سطر را مي خواني بزرگ ترين كشف بشريت را كرده ام . درست بهمين سادگي . خيلي ساده مي شود فرض را بر اين گذاشت كه حال به معني اكنون چيزي است ميان دو هيچ . يعني نه نگران حال نيامده اي و نه دل سوخته حال از دست رفته . يعني چيزي ميان دو هيچ . اين فرضيه ساده به تمامي ثابت مي كند كه يك انسان در روي زمين جبر فيزيكي را را مي تواند دور بزند . چيزي كه انيشتن به دنبال آن بود ، سرعت زمان . ضرب در ضرب در ضرب در ضرب در . آرزويي كه حالا، حالاها دانشمندان در پي اختراع ماشيني براي بدست آوردنش هستند . مي بينيد اين اكسير حيات است ، كه من بدستش آورده ام . بي خيال و همه چيز برايم حكايت قمار باز است كه اگر نگويد به .... (اين جا خالي با نظر شما پر مي شود ) دق مي كند است . چقدر ساده است اين جهان كه د ر آنيم . چه جهان ساده بي ارزشي است .
بشاش به دنياي حقيقي .
جايي نمي دانم در وبلاگ در جستجوي كلمات از دوست خوبم صالح بود به نظرم كه خواندم بزرگترين اختراع بشري كيبرد است . اين پل حياتي براي ابرازوجود را خداوند بيامرزد سازنده اش را . چرا كه همين اختراع بزرگ و بسيار هم بزرگ باعث آن شده است كه آدم بتواند لعنت بفرستد به روح همسايه هاي كبوتر بازش كه ديگر وقتي ازش بپرسي اين همه كبوتر براي چي دور و بر خودت داري به شوخي جوابت رو نده كه نامه رسونند . خدا پدر ومادرش رو بيامرزه كسي كه اين كيبرد رو اختراع كرد تا هركسي بتونه توي اين صفحات وب ابراز وجود كنه و بگه كه هستم . خواست فحش بده ، خواست فلسفه بنويسه ، خواست هر كاري بكنه ، بكنه و معلوم بشه كه هستش . باز بين تمام اينها خداوند بيامرزد اين بيل گيتس را كه زبان فارسي را هم داخل اين كيبرد ها جاي داد و ما ايراني ها رو هم آدم حساب كرده و كاري كرده كه امروز با همين صفحات نت و كليدهاي كيبرد بتونيم هركاري دلمون خواست بكنيم و دلمون خواست فلسفه هم ببافيم ، خواستيم فحش هم بديم . فحش هم بديم كه مرديكه كبوتر باز لامصب توي اين عصر ارتباطات آنلاين بوي شاش كبوترهات عالم اينترنت رو پر كرده . تخم جن جمع كن اين كاسه كوزت رو والا مجبور ميشم كامپيوترم رو بفروشم و برم يك لپ تاپ بخرم تا از كنار اين پنجره سگي رو به كوچه كه با دها شمالي رو مياره داخل برم كنار . فهميدي .
صداي هاي هاي ميآيد . خيلي وقت است كه با خودم ، آن خودمي كه داشتم مي ساختمش فاصله گرفته ام . دست خودم هم نيست . مسخره شده است همه چيز . اين منيت ، اين خود بودن در ان واحد در دو واحد رماني يكسان متفاو عمل مي كند . مي شود نه پاي ماندن ، نه تاب رفتن . تمام غصه هاي عالم در دلم مي ريزد و بعد انگار دوباره روز از نو ، از سر نو غزل خانووم از نو .تكرار پشت تكرار . به قول مرحوم هوشنگ گلشيري ، مثل هميشه .
امروزم را بعد از مدتها متفاوت شروع كرده ام . خيلي كه نه اما تفاوت در كترين جزئيات هم تفاوت است . از خواب كه بلند شدم ، ساعت 9 بود و رختخواب رو كه جمع كردم ، ايول ، اولين كارم خوردن چايي بود ، اونم ليوانيش اورجينال . حسابي دوپينگ كردم . خونه هم ساكت بود و محله هم . خيلي آرامش بود . آرام بود همه چيز و ساعت هم لنگر مي انداخت و مي رفت . براي خودش وسعتي داشت امروز به وسعت ، ثانيه ها ضرب در نانو تكنولوژي . بهر حال كمي منگ بودم و بي حال و بي برنامه . برادرم گفت برويم جمعه بازار . و رفتيم . يك بار كه رفتم ، در برگشت دو كتاب گرفتم . البته پولش را برادرم داد چون من اصلن پول نداشتم . اوليش كتاب روضه قاسم از امير حسن چهل تن است . به نظرم بهترين رمانش بايد همين باشد يا يكي از بهترين هايش . تهران شهر بي آسمانش هم برايم جالب بود . دومين كتابي كه گرفت برادرم ، كارنامه سفر چين از محمد علي اسلامي ندوشن . به اين دومي و نويسنده اش ارادت دارم . بخصوص براي كتاب اولش سرزمين شوراها . چه تصوير نابي مي دهد از زندگي كمونيستي . همه چيز تعريف شده است . حتي اتفاقات در ثانيه ها . بگذريم . تفاوت امروز من با ساير جمعه ها !
امروز دو تا دي وي دي گرفتم . يكيش بالاتر از بود ، يك و دو و سه . يكي ديگرش هم جميز باند .. 2007 . بايد به ديدنش بيارزد.
لنگر : به معني پهنه و جايي براي رفت و آمد .
از آنجايي كه من يك استقلالي دو آتيشه هستم ، نمي خواستم اينجا از اين چيزا بنويسم اما مي نويسم . ديگه اوضاع انقدر گند شده كه كثافت كار ي هاي سياسي داره سر از توي فوتبال اين مملكت هم در مياره . اوضاع بلبشوي گند الان استقلال بوي گند نفت ازش بلند شده و داره ايران رو بوش بر ميداره . دغدغه الان استقلال براي سر مربي گري چه كسي بر اين تيم ، نشان از يك زد و بند سياسي دارد . شايد قبل از انتخاب علي دايي به عنوان سر مربي تيم ملي اين اولين انتخاب سياسي دراين مورد و در اين سطح پايين باشد . همه مي دانند كه استقلال را دكتر قريب و هيئات مديره استقلال با اعتماد به اميرقلعه نويي به قهرماني رساند و تنها كسي كه در حال حاضر از مربيان داخلي لياقت بر عهده گرفتن اين سمت را دارد امير قلعه نويي است و بس . انتخاب حجازي و آمدن فيروز كريمي كه يكي از پر حاشيه ترين مربيان داخلي است پرده از اين كثافت كاري مدير ترك تيم استقلال بر مي دارد و گواهي اين مدعا انتخابات پيش روي مجلس است . كافي است تا در انتخابات مجلس ، كار گزاران برنده مسابقه داخل گود باشند . در اولين فرصت مقتضي هيات مديره كنوني عوض مي شود و مدير ترك استقلالي ها مي رود و قلعه نويي به عنوان اولين گزينه استقلال مطرح مي شود .فقط كافي است تا كمي صبر كنيم .
چند وقت پيش داشتم توي راديو زمانه لينكهاش رو كليك مي كردم كه ديدم يك مصاحبه با خواهر مرحوم ويگن انجام داده است . برايم جالب شد كه بدانم نادانسته از ويگن چه مانده است كه بخوانم و لذتش را هم ببرم . مصاحبه كننده مينو صابري بود . برايم خيلي جالب بود كه ويگن با برادر شاه اگر اشتباه نكرده باشم درگير مي شود و خلاصه غيرتي مي شود و كيميايي وار . برايم خيلي جالب بود كه گيتار زدن را چگونه شروع كرده بود و خيلي چيز هاي ديگرش برايم جالب بود . شعر خواندن كارو، برادرويگن براي وليعهد علي رضا شاه پهلوي و آن هم چه شعري كه من متاسفانه ازهفته پيش تا الان يادم رفته است شعرش را . خلاصه تا اينجايش بماند .
اول مصاحبه فرانكو نوه خواهري ويگن به صابري مي گويد كه چيزي به مادربزرگش نگويند او هنوز نمي داند كه كارو و ويگن در گذشته اند . شد روضه امام حسين خواني و غلو كردن و خالي بافتن براي آن كه مظلوم نماييش بيشتر شود ، درست مثل اين شيخها . آخر مگر مي شود زني در اين سن و سال آن خاطرات ريز و درشت يادش بيايد و آن وقت نداند كه ويگن مرده است . اخر در اين دوره ارتباطات آنلاين مي شود . نمي شود ديگر . باورش ناممكن است . همان آبش را زياد كردن است و الا يك ارتباط تصويري ساده يعني نميشده است كه انجام دهند .
* مرحوم مهدي اخوان نظرش در مورد ويگن اين بود كه او يك سوته دل است .
كمي كه برايش تعريف مي كنم ، مي زند زير خنده و حالا هي بي خيال تمام معركه هاي دنيا كه بابا پشت سرمونه و داره مياد . باورش براش سخته . اين تمام دنياي ما شده است . من و دوستم كه مي دونم كه نمي دونه و همين برام شده واويلا كه چه جوري حاليش كنم .
* كسي كه حاليش نيست و نميشه حاليش كرد چه از پشت سر و چه از جلو كه بياد بي خيالش بشو .
همين امشب پيش پاي شما همسايه چنديدن و چند ساله مان به رحمت خدا پيوست . گرچه من از بچه گي زياد از او خوشم نمي آمد ، اما بهر حال همسايه است و همسايگي هم براي خودش عالمي دارد و چشم در چشمي و بي حيايي هم حدي دارد كه آدم چشم در چشم باشد وسلام نكند . نمي شود ، مي شو د؟ من كه نمي توانم . به قول هوشنگ ابتهاج :
آن طفل كه چون پیر از اين غافله در ماند
و آن پير كه چون طفل به بانگ جرسي رفت .
او چنين رفت . امروز و فردا هم نوبت ما ست . يك كمي زدوتر و يك كمي دبرتر چه فرقي مي كند . باز هم به قول هوشنگ ابتهاج :
ما همچو خسي بر سر درياي وجوديم
دريا چه سنجد كه بر اين موج خسي رفت .
و ما نيز مردمي هستيم كه خو اهيم رفت . خسي بر سر اين درياي پر تلاطم ادمهايي كه مي آيند و مي روند و هر كدام هم افكاري دارند و آرزوهايي دارند و اهدافي . يكي هم انيشتن شد كه نيتش خير بود و امروز دعوا بر سر كشف اوست .
برادرم پريشب كه ازسر كار آمد خانه ساعت 11 شب يك چيز جالبي برايم تعريف كرد كه حيفم آمد كه اين جا چيزي در موردش ننويسم . رمان شهري كه زير در ختان سدر مرد ، نوشته خسرو حمزوي در جايي اشاره دارد به نشانه شناسيي در زندگي روزمره . فلك و اسم آدمها و روز و ساعت و رخ داد هر امري در زندگي روز مره تائثير دارد .بهر حال . برادرم آمد و گفت كه ظهر كه داشته مي رفته سر كار يك مرد ريش و را ديده كه داشته هي به ريشش دست مي كشيده است و مي گفته است خدا يا شكر . با خودش گفته است از آن آدمهاي خر حزبلي است كه نمونه اش فراوان است و ريا كار . چند لحظه بعد كه مي خواسته پياده شه از جلوي طرف كه داشته رد ميشده ديده كه داره ساعتش رو لمس مي كنه و فهميده كه اون آقا نابينا بوده . پياده ميشه . كمي جلوتر در جايي كه ايستاده است منتظر سرويس مي بيند دو ، سه تا زن دارند با هم با تكان دادن دست به صورت غير معمول به طوري كه دستشان خيلي شديد تكان مي خورده است ، با خودش گفته چي دارند مي كنند و چه كار شده است كه آنها دارند اين طوري سر وصدا مي كنند . كمي كه نزديك تر ميايند مي بيند كه انها ناشنوا هستند و با اشاره با هم حرف مي زنده اند . سوار سرويسش مي شود و مي رود و در جاييي سرويس مي استد تا يكي از كاركنان شركت بيايد . برادرم هم داشته است در خيابان را نگاه مي كرده است و مي بيند كه يكي سووار ويلچرش دارداز عرض خياباني به آن شلوغي رد مي شده است . برادرم با خودش مي گويد اين سومين مورد است كه دارد در كمتر از دوساعت دارد مي بيند . اين ها همه نشانه است . نشانه هايي كه خداوند گاهي در سر راه انسانها قرار مي دهد و اگر بتواني آنها را بشناسي هميشه جلوتر از ديگران هستي . در اين سه نشانه تنها اين است كه برادرم با خودش مي گويد ، من كه چشم دارم ، ناشنوا هم نيستم ، پاهايم هم كه سالم است . پس خدا را شكر .
تصورش را بكنيد در يك تاكسي سوار بشويد و بعد يكي بيايد ( دختر) بنشيند بغل شما و بعد راننده هم نوار نگذارد و راديو را روشن كند . راديو هم در مورد جوانان صحبت كند و جواني كردن و جواني را به .. اي دادن . حالا من بيام و بغل اون دختر خانووم گرامي در مورد مصدق و هويدا و محمد رضا شاه و نفت كنفرانس بدم كه يعني آقا خاموش كن و بجاش از هر خري كه دلت مي خواد نوار بزار . خب اين وسط بين اون و من و راننده و راديو ومصدق و هويدا ومحمد رضا شاه و نفت يك رابطه معقول مي تونيد پيدا كنيد .


