تبليغاتX
سردبیر دیپلم
سردبير

توصيه ام اين است كه همين الان قبل از آن كه از اين دنياي مجازي پا به بيرون بگذاريد و وارد عالم حقيقت بشويد برويد به سايت محمد قائد و آثار منتشر شده بر روي وب سايتش را بخوانيد تا يك شبي را به لذت گذرانيده باشيد . به خصوص اين سه ياد داشتش را كه خواندم  خيلي كيفور شدم .

 اين سلوك عرفاني در طریق صبحانه

كلمبيا ما مِي آييم

فاجرانه ها يا آن روزنامه واقعا" پا روي مين گذاشت .

خواندنش را سخت توصيه مي كنم .

# آرام و با دقت بخوانيد تا كيفتان ، كامل باشد .

# امشب بعد از بازي گند استقلال بخصوص تك روي هاي سگي مجيدي كه مي تونست تنها با كمي فداكاري استقلال رو برنده اين بازي بكنه ، خواندن مقالات محمد قائد بهترين كاري بود كه كردم و بهترين كارم نيز همين توصيه به خواندنش .  اما روايت اين بازي برايم از دوربين يك تصوير را به همراه داشت كه وقتي خامي پخته مي گردد در اين هياهوي صد هزار نفري در قابي از تصوير با صادقي و نوازي براي آب خوردن جمع مي شود . نيك بخت را مي گويم . اين آن چيزي بود كه من ديدم و روي ديگر سكه اش مي شود آن كه تعصب را به پشم هم نمي خرند و پول است و پول تنها كارگردان اين عرصه سبز كه ما ناظران رانهايي هستيم از آمدگان و روندگان . ديگر آن كه نيك بخت واحدي با اين كه از او خوشم نمي آيد به همان دلايل بالا كه آمد اما حرفه اي امروز برخورد كرد در بيست و شش ، هفت سالگي .

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مهر 1386ساعت 22:24  توسط   | 

تمام شب

پر از بوي توست 

و تو تنها سايه اي گشتي 

در خيال روشنم

كه آمدنت را  مي پخت

براي ديدن خورشيدي ديگر

 ....

و حالا

مگر تو مي آيي

يا خيالم بي خيال مي شود

كه هي هنوز خورشيد پشت خورشيد است .

پس اين انتظار واضطراب براي چيست ؟

هي آدم شب  نشين پراز خيال .

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم مهر 1386ساعت 19:32  توسط   | 

عيد رمضان آمد و ماه رمضان رفت

صد شكر كه اين آمد و صد شكر كه آن رفت .

  والا . به خدا . خسته شدم از بس كه توي اين تلوزيون ... س و شعر پخش مي كنند ، تكر روي تكرار و انگار كه نه انگار . خسته شدم هي چرت و پرت . آوردن شيطان به مثابه يك جسم مادي در بين آدمها . انگار كسي كه مخالفت كند با چيزي براي شخص مقابل حالت شيطان را بازي مي كند . شما به چيزي عمل مي كنيد كه به آن اعتقاد داريد ( در حالت خداپرستانه و اخلاق گرايانه ) در اين بين يكي با شما مخافت مي كند به روش شما اعتقادي ندارد آيا او براي شما نماد شيطان مي شود ؟ اين فيلمها اين پيام را دارند كه شيطان با شماست به صورت يك تجسم زنده و قابل رويت و تا به حرف او نكنيد اورا نمي بينيد ولي او هميشه دركنار شماست . ...س و شعر محض است نيست ؟           ماهواره هم كه نداريم لااقل دوتا كانال خاص نگاه كنيم و خستگي در كنيم . والا . بزنيم روي كانالاي  خوشگل خانووم ونگاهشون كنيم يا بهتر ديد بزنيمشون . خلاصه.افتادم توي خط چرت وپرت نوشتن.                                                                                                                      فقط خدا كنه كه فردا استقلال ببره والا بايد يك هفته مرخصي بگيرم .

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم مهر 1386ساعت 11:34  توسط   | 

شروع كرده ام به كار كردن روي نرم افزار سوويش . براي فلش درست كردن براي يك دوستم و شايد يك شركت تجاري . اگر بگيرد يك كمي پولكي گيرم ميآيد تا اين قبض تلفن رو كه كمر شكن داره مياد رو بدم . والا بايد باي باي كنم تايك مدتي كه حقوق هامون رو افزايش بدن كه از وقتي كه محمود جون اومده دست رو هرچيز گذاشته بهتر نشده كه بدتر شده . الان هاشمي بود يا يكي ديگه الان داشتم مفت 260 تومن رو راحت مي گرفتم اما حالا  دويست هزار تومن . دوستام بهم مي گن اوليور تويست كه واسه يك لقمه غذا چه كتكي خورد و منم حالا عين اون واسه هزار تومن بيشتر .. والا .

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم مهر 1386ساعت 22:1  توسط   | 

 

وقتي كه خواهر و مادر صداي پاي آب سهراب را به ذات اقدس گ... مي دهند اين هموطنان . گرچه در اين اذت اقدس سر خوردگي ها ست و حقايقي در مورد روزمرگي هاي نسلي كه ميان دوهيچ گرفتار آمد . ميان شرق و غرب  . ميان عرب بودن و غربي شدن . وقتي كه سهراب صداي پاي‌آب را مي سرود  به خواب روشن شبش هم نمي ديد كه روزي اين جا فلسفه بافي هايش با منطق جبرزمانه سياستمداران به اين كار بيايد كه فلسفه ، پشت چرس بنگي ها نفس بكشد و قطاري حماقت ببرد براي آيندگان ، براي نيامدگاني كه مثل ما بودند و مانند ما آيا خواهند شد ؟ خدا مي داند .

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم مهر 1386ساعت 11:53  توسط   | 

 

من اما به رسم هر ساله ام در اين شب عزيز ، اين لينك را اينجا مي گذارم تا بخوانند و بدانند كه چنين نيز هست .

امشب اما مادرم مي گفت دعا كنيدامشب را كه شب آخراست . من هم به نوبه خودم اين سه دعا را براي همه مي كنم .

1- رفاه اقتصادي 2- سلامت جسماني 3- آرامش جهاني .  

چرا كه به هر طرف كه مي چرخم همه مي نويسند بمب ، جنگ ،‌آمريكا ، ايران . من هم اين سه دعا را براي همه كردم تا همه به آنچه نصيبمان است به  رضابرسيم .

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم مهر 1386ساعت 21:20  توسط   | 

اينم شعرهاي بيژن جلالي كه من pdf  كردمشون  تابخونيد و من و دعا كنيد

                       مرحوم بيژن جلالي

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم مهر 1386ساعت 23:36  توسط   | 

ديشب اَحيا را اِحيا داشتم بابا ديدن دو فيلم . از ساعت يازده شب شروع كردم به نگاه كردن تا 3 صبح . اوليش بالتر از خطر 3 بود كه قشنگ بود اما حيف كه پرده ايي اما با اين حال كيفيت تصويريش خوب بود .

                     ده از عباس كيارستمي

 دومين فيلم هم كه ديدم فيلم ده عباس كيا رستمي بود . داستان يك زن ايراني در جامعه ايراني در حالت هاي چند گانه . داستان فيلم جالب بود . بخصوص اين شاهكار كيا رستمي كه مخاطب رو در دو زاويد ديد دوربين بيشتر قرار نميده اما با اين حال شما از ديدن فيلم خسته نميشيد كه اونم به خاطر بازي كشيدن آزاد از نابازيگراني است كه كيارستمي هميشه دارد . ديالوگ هاي كه كيارستمي از خود بازيگران بيرون كشيده بود برام خيلي جالب بود .

اون سكانسي كه زن روسپي رو سوار مي كنه خوشم اومد از اون ديالوگش كه گفت : ماها (روسپي ها ) خرده فروشيم شماها عمده فروش . اما آيا واقعن زندگي زن ايراني چنين چيزي ميشود . آيا به اشتراك سپري كردن اوقاتي در طي يك مفهوم كلي به اسم خانواده براي زن يا مرد ايراني به حراج گذاشتن است . و آيا در طي اين ما بودن به عنوان خانواده ، من بودن ( كه شايد بهترين تعبير براي اين من بودن آزاد و راحت بودن است) از بين مي رود و آيا اين ما شدن دارد از هدف غايي به كناري مي رود در زندگي هايي كه پيش رو خواهد داشت جامعه ايراني .

اون سكانس كه زن رو هم از امام زاده سوار مي كنه هم برام جالب بود . بخصوص اون قسمتش كه اون زنه گفت : وقتي صحبت از قسمت مي شه دوست نداره كه بره امام زاده و چيزي رو بخواد . چون اگر چيزي نصيبه ، پس خواستن و تلاش كرده چيست .آيا براستي در زندگي ما آدمها چنين است كه (هرچه نصيب است همان مي دهند     گرنستاني به ستم مي دهدند ) است  . از اين جاي فيلم هم خيلي خوشم اومد و اونجا كه اون زنه با روسري سفيد سوار ميشه و بعد مانيا اكبر بهش ميگه تو چرا اينقدر محكم حجابت رو بستي و بعدش اون روسريش رو باز مي كنه و مخاطب آس فيلم رو مي بينه كه زن به نشانه اعتراض به قسمت ، جواب نگرفتن ، سرخورده شدن و ... سرش رو تراشيده .

 پي نوشت

يك غمي تي صورت اون زن توي امام زاده بود . يك چيزي ژنتيكي . يك خوشگلي خاصي رو هم داشت كه من شيفته همون شده بودم در طول سكانس . يك چيزي كه نمي تونم بگم چيه اما هستش   يك كشش خاصي داشت براي من . يك جورهايي يك خوشگلي مادزادي خاصي داشت .خداييش خيلي كه بهش مي اومد تراشيده بودن سرش . خوشگل شده بود . خوشگل خانوووم شده بود .

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم مهر 1386ساعت 15:34  توسط   | 

دعوت دانشگاه فردوسی مشهد از بووش برای سخنرانی در این دانشگاه / بي بي سي

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم مهر 1386ساعت 19:58  توسط   | 

من زير تمام ساعت هاي شني جهان

خوابيده ام .

با من از نفت و بمب اتم چيزي نگو .

تمام ساعت هاي ديجيتال دنيا هم از آن تو

امشب اما

تنها همين امشب

بيا با كمي خرما و نان و پنير

زندگي را سر كنيم

پاي همين لامپ كم مصرف وساعت هاي ديجيتال

و خبرهايي پر از بمب  و پر آدم هايي كه ديگر نيستند .

باور كن كه مي شود .

بيا براي خودمان

همين امشب

تنها براي خودمان باشيم

بدون چه گوارا

بدون بوش ، برج هاي دوقلو ، بن لادن

فلسطين ،‌ سيم خار دار ، اسرائيل .

بدون هيچي .

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم مهر 1386ساعت 19:59  توسط   | 

ديشب تا سحر نخوابيدم و رمان خنده در تاريكي ولاديمير ناباكوف رو تمومش كردم . داستان بسيار جالب و پيچيده اي ست . يزوال ديدني و پايان غيرمتعارف رمان تحسين برانگيز بود .. در حين خواندن اين رمان چند تشابه و فرم كلي روايت رو شبيه  به شوهر اهو خانووم علي محمد افغاني ديدم . خوندنش رو به هركسي كه رمان خوان حرفه اي توصيه مي كنم . در قدم بعدي دعوت به مراسم گردن زتي ازناباكوف رو مي خوام بخونم .

                خنده در تاريكي

+ نوشته شده در  جمعه ششم مهر 1386ساعت 13:18  توسط   | 

واي خداي من . خوشگل خانووم  رو امشب توي يك سوپر ماركتي از نيم متري ديدمش . با اون روسري زرد و مانتوي مشكي . واي چقدر ناز شده بود . خيلي ناز . اصلن يك چيز متفاوتي اين خوشگل خانووم با تموم خوشگل هاي ديگه . يك چيزي داره كه اونهاي ديگه ندارن . از بنياد ندارند . خوشم مياد تريپش متفاوت و از اولم متفاوت بوده . يك كمي با كلاس ،‌عاشق رقص واس آرزوشم وگاس ، ميگه كه شانسشم تو لاس وگاسه .  گفتم كه فقط يك كمي با كلاسه .

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم مهر 1386ساعت 22:53  توسط   | 

امشب دوستم شيطان شد و من را با خودش برد دور دادن و به عبارتي پياده روي كردن . آن هم چه پياده رويي . بعد از پانزده روز چهار پك اساسي و بنياد دار به سيگار زدم كه داشت دهنم پاره مي شد از داخل . بگذريم . داشتم از كيوسك روزنامه فروشي كه حالا درست شده اند مثل همان اوئل دهه هفتاد سيگار فروشي ،‌سيگار مي گرفتم كه چشمم افتاد به اين تابلو والا . چشمم باور نمي كرد . پشت يك سري مجله زده بودندش . خود طرفم فكر كنم خجالت مي كشيد ، اما بهر حال بودش . از جاش كندم و آوردمش اين ور و يك عكس اساسي ازش گرفتم تا بهتر بشه بهش خنديد . حتمن از طرحهاي ...س و شعري محسن آقا ست . محسن آقاي قرائتي  رو ميگم كه نمي دونم چه جوري و از كجاش اينارو در مياره . والا .

      تخمي ترين وزارتي كه يك دولت مي تواند داشته باشد

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم مهر 1386ساعت 22:5  توسط   | 

چشمانم را

چرا

پشت اين همه پنجره كاشته اي

بي انصاف

كه درخت انتظارم را

شانه به شانه كهن ترين سرو جهان

مي بينند .

لااقل بين تخيل پيا له آب و هجوم موج

لبان مرا

به چيزي نشانه گذار

و الا  ادراك اتفاق

و حسرت معجزه نيست

دواي هزار ساله بيماريم را .

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم مهر 1386ساعت 18:20  توسط   | 

تصورش رو بكنيد . دهن ماه رمضون ، تشنه ، گرسنه ، خيس عرق ،‌اعصاب خورد توي اتوبوس هم جاي خوبي گيرت نياد و مجبور باشي  كه تو آفتاب بشيني تا يك جاي خالي گيرت بياد و اون وقتم كه گيرت مياد آخرهاي مسيره يا بهتر خطِ و توي اين وسط ضدحالي يكي ، يك تحفه اي بياد و از موبايلش آهنگ هاي خارجي اونم با صداي بلند بزاره كه من حاليم و زمزمه هم بكنه با دهن مسواك نزدش . يكي نبود بهش بگه : بابا متفاوت .

                 بي جنبه

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم مهر 1386ساعت 21:23  توسط   | 

امروز صبح ،‌همان اول صبحي ، در يك وضعيت شريف سگي قرار گرفتم ، يا دچار يك امتحان الهي شدم .              من به صورت كلي آدمي هستم كه صبح ها حاضرم فحش بشنوم اما چشمانم را باز نكنم تا خواب شيرين صبح گاهي از سرم نپرد. داشتم يم رفتم كه در مسير رفتن ناگهان در طرف ديگر بلوار خوشگل خانوومم را ديدم . دست و پام گم شد و نفهميدم كه توي اون ترافيك ماشين ها كه بالاي صد تا ميان من چه جوري رفتم اون طرف بلوار . خب خيلي وقت بود كه نديده بودمش . امروز صبح هم يك تيپ يك دست مشكي زده بود . مشكي و عشق من . واي واي . خيلي بهش مياد اون تيپ مشكي .  منم رفتم اون طرف براي ديدنش . خب اين يك امتحان الهي بود . چرا ؟ چون كه اون يك خوشگله و منم با خودم قرار گذاشته بودم كه دنبال اين جور چيزها همين سي روزه نباشم . اما نشد كه نشد . روز ام خراب شد . منم رفتم اون طرف و ديدمش و ديدمش ناگهان ... .

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم مهر 1386ساعت 18:30  توسط   |