من از مادر شعر
به دنيا آمدم
از شعر
دنيايي را ساختم
و از دنيايي
شعر را براي شما مي گذارم
شايد من
شاعرم .
بايد بگم كه من اين كتاب آداب بي قراري يعقوب ياد علي رو خوندم . بايد بگم توي تكنيك داستان نويسي كار قابل توجهي ارائه داده . البته آدم زياد به شخصيت هاي استان نمي تونه نزديك بشه و به عبارتي تصوير شخصيتي يك كمي لنگ ميزنه . يعني خيلي تند تند جلو ميره . بهر حال من زياد داستان نويسي سرم نميشه و اينايي كه نوشتم همش نظرات شخصيم بود .
حالا اين ياد علي بيچاره رو چرا گرفتن ، نمي دونم . چون من يكي كه چيز خاصي در مورد هم جنس گرايي چيزي در كتاب نديدم . غير از يكي دو مورد كه اشاره مي كنه به بافت بدن دو سه تا آدم مذكر در داستان . اگر كسي يزي مي دونه خوش حال ميشم بيشتر در موردش بنويسه .
من امشب یک کار خیلی قشنگ کردم و اونم این که اومدم تمام شعر های مرحوم بیژن جلالی رو از این جا بین سال های ۷۵ تا ۷۸ رو pdf کردم و می خوام آپلودش کنم بزارم به اشتراک برای همه .
نام تو
در هيچ كتاب شعري نيامده است .
مهم نيست .
مهم آن است
كه من شعر نمي خوانم
من تمام کاغذهای جهان را
پاره کرده ام
حالا شاعر شما کیست ؟
اين كه در مورد وطنم چه چيزي بنويسم بنا به دعوت دوست خوب و وبلاگ نويس خوب شاهد ، حقيقتش اين است كه به سختي مي توانم چيزي بنويسم اما مي نويسم .
وطن براي من
1_ عشق است بدون پانزده در صد تورم
2_ غيرت و غرور است بدون بي كاري ، فرار مغزها .
3- پايداري است و استقامت با تمام شهيدان و ملي گرايانش .
4_آزادگي است و آزادي با تمام آدمهايش با هر مسلك و منشي .
من هم به شيوه همگان دعوت مي كنم از اين دوستان خوب .
علي تهراني (وبلاگ آوازهاي روزانه)
رضا عرب (وبلاگ فيلدوست)
صالح (وبلاگ صالح آفلاين)
باران (وبلاگ بي بي باران)
صادق (وبلاگ سور رئاليست)
يكي از امورات واجب در ماه مبارك رمضان ، شاد كردن دل مومنين و مومنات است چنان ه من امروز اين كار را انجام دادم .خانووم ميان سال چادري آمد پيش من كه : مي بخشيد مادرجان اين كار رو پدر بزرگ اين آقا واسش انجام داده و حالا پدر بزرگش فوت كرده ، از اين جا به بعدش رو من مي تونم انجام بدم . گفتم شما مادر اين آقا پسر هستين . گفت نه ،من مادر بزرگش هستم . منم با چشماي كمي باز نگاهش كردم و يك تبسم كوچكي اومد روي لباي من و اون . خيلي خوشحال شد كه من اون و با مادر واقعي پسره اشتباهي گرفتم . چيزي نزديك به 15 سال جوونش كرده بودم كاري كه ابوعلي سينا و فارابي و رازي و خيلي هاي ديگه نتونسته بودن انجام بدن من انجام دادم .
واي خداي من . جمعه ها بدون چايي مرگ است . ننگ است . براي من جمعه ها تنها با ساعت 9 از خواب بيدار شدن و بعد صبحانه و موسيقي و چايي و چايي و چايي معنا مي دهد . ساعت 9 چايي . 10 چايي .11 چايي .12 كه همان ظهر خودمان است و هنگام چايي است . عصرها ، الان كه تابستان است در حياط چايي . اما حالا كه رمضان است جمعه ها برايم با شنبه تا پنج شنبه هيچ فرقي ندارد .
حقيقتش اين است كه من ريا كار هستم ، اما يك كم ، زياد نه . مثلن جلوي اونايي كه مي شناسم خانوم هاش، زياد نگاه اين ور و اونور نمي كنم اما تا دلتون بخواد وقتي تنهام پدر نگاه كردن به اين طرف و اون طرف رو در ميارم . امروزم هم مثل هميشه . سحركه بلند شديم تا سحري بخوريم ، كه خداييش هم كم خوردم نيت كردم كه اگه تا ساعت نه و ده اعلام نكردن كه روز اول ماه مي خورم روزه ام رو . اما ساعت دوازده كه شد حيفم آمد كه روزه ام رو بخورم و نخوردم تا افطاركه خيلي تشنه ام شده بود ، در حاليكه همون سر صبحي روزه ام باطل شده بود . از اتوبوس كه آمدم پايين يك خانوم جواني بغل به بغلم مي اومد .جوون بود چون توي دستش حلقه نامزدي بود . يك كم شل كردم كه رد بشه ديدم اوه اوه اوه عجب اندامي داره و عجب لباس هاي انداميي . چسب چسب بودن و انگار بغلش كرده بودن لباساش و ولش نمي كردند . يك هماغوشي بي نظير بود به نظر من و من هم كه دنبال زيبايي هستم چرا كه خدا زيباست و زيبايي را دوست دارد . و بدين ترتيب روزه اي بود كه همان اول صبح باطل شد .
هر کجا دل رو کند آخر بیاید سوی او
قبله دل ها کجا باشد به غیر از کوی او
