تبليغاتX
سردبیر دیپلم

سردبیر دیپلم

ما مِگِم بُگُو نِمِگِم بُوگُو


امشب نشسته ام و حسابي وبلاگ خواني كرده ام . حسابي بعد از مدت ها وبلاگ خوانده ام و از دوستان چيزها آموخته ام و عكس ها ديده ام .اما امشب يك جور ديگر شد كه تصميم گرفتم كه يكي از آرزوهايم را بنويسم . مي خواهم يك چيزي اين جا بنويسم كه هركي بخواند كلي انگيزه براي خنديدن پيدا كند . مي خواهم اين جا چيزي را بنويسم كه وقتي بخنديد با خودتان بگوييد يك ماليخوليايي ديگر به جمع نت نويسان دنيا اضافه شد . مي خواهم بنويسم كه يك آرزو دارم و اون اينه كه اگه اين بار فرصت فراهم بشه مي خواهم شركت كنم و بخت و اقبال خودم رو بيازمايم . از بس كه چيزي رو كه مي خواستم توي دوران دبيرستان نگذاشتند راحت دنبالش بروم  مي خواهم اگر اين بار كار دنيا دست به دستم داد انجامش بدهم . 

 با خواندن وبلاگ يك وجب خاك اينترنت  و اوضاع و احوالش بگذريم جداي از استعدادش ، حسابي هوايي شدم كه مي شود كه يعني يك روزي هم من بتوانم در مغز لندن كار كنم . در ساختمان بي بي سي ، بخش فارسي . با شهريار رادپور و حسين تهراني و خيلي هاي ديگر .

تا دلتان مي خواهد بخنديد . به خصوص تو رضا .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 30 مرداد1386ساعت 22:30  توسط   | 

من موندم تلوزيون ايران چند درصد مردم رو خر حساب كرده كه اين جوري اين فيلم  بولينگ براي كلمباين رو اين جوري تحريف شده پخش مي كنه . تف تو گور روزگار كه آدم مجبوره تو اين جور كارهاي  هنري خودش و آمال و آرزوهاش رو به نون روزگار بفروشه . تف به حواشي متن كه وفا داري به اصل رو بي معنا كرده . من موندم اينا خجالت نميكشن كه دارن اين جوري كانادا رو بهشت نشون ميدن . معدن همنجس گراهاي دنيا . مادر تمام  و وطن تمام همجنس بازهاي دنيا كاناداست وقتي كه تيپ گي اهالي بكن بكن ، مد روز امروز ايران ماست . اين همون كانادايي كه داشت سر قضيه زهرا كاظمي به گاي مي داد مون . اين همون كاناداست كه قدمت فرهنگيش  يك هزارم ايران هم نميشه و حالا سر بزرگ كردن بوليتنگ براي كلمباين اين مردك ديوث مایکل مورآمريكا يك پارچه جهنمه و كانادا شرق بهشت . كانادا شايد خوب باشه اما اين كه اين گنده گوزي قفل نكردن درهاي خونه ها تو شبها ، يك چيزي مثل روايت داستان هاي هزارو يك شب ورسيون  2007 كانادايي. خلاصه كلام اين كه مسئولين مملكتي وفرهنگي كبك شدن و دنيا م برفن و فرهنگ بومي مملكتي دود كباب تو يك شب شام عروسي مختلط با ودكاهاي اصل روسي كه تو مملكت ما حالا حالاها خيالش خامه .

+ نوشته شده در  یکشنبه 28 مرداد1386ساعت 17:34  توسط   | 

هواي امروزهاي مشهد حسابي سرد و پاييزي است . درست چيزي مثل اول مهر و آمدن مدرسه ها . صبح هايش بوي يك غربت خاصي را مي دهد . چيزي شبيه بوي هجرت معصومانه  يك كودك از خانه  . باد صبح گاهيش حسابي سرد و خنك است . آدم  خودش را كمي جمع مي كند ، همه چيز شكل يك رفتن شده است .  

خودت  خوب مي داني كه من يك پايم داخل است و يك پايم بيرون محل كار. هي مي روم وهي مي آيم . خودت مي داني كه من يك پا دو هستم .  بگذريم .  داشتم مي رفتم اداره مركزي مان . من بعد از اتفاق سال هشتادو چهار قسم خوردم كه ديگر پيكان قديمي سوار نشوم ، اما هيچ ماشيني جلوي پايم نگه نداشت كه نداشت . البته اگر دختر بودم شايد تا حالا صدتا پژو سوار مي شدم اما من پسرم . يك پيكان آبي لكنته جلوي پايم نگه داشت و من هم چون عجله داشتم بالاخره شوار شدم . جلو ، بغل دست راننده . به اصطلاح سخنراني مذهبي گذاشته بود و شيخ هم چرت و پرت و كس وشعر سوار خلق الله مي كرد . از يكيش حسابي كفرم در‌امد كه در امد . دعايش اين بود خدايا بچه هايم سينمايي نشوند . كه تو دلم مثل سگ بهش فحش هاي سگي دادم و حسابي سگي هم خنديدم . از راننده اومدم بپرسم كه راديو يا نوار كه چشمم افتاد به اين قاب نوار . 

ين عكس من و به ياد يك دوست انداخت  

حسابي دلم برايت تنگ شد از بنياد . براي خندهايت . جدي مي گويم . ديدم نوشته سونامي گفتم اي شيطون باز دل يك خواننده جون رو هم بردي . حسابي دلم براي صدايت تنگ شد . يك باره برگشتم به همان فضاي محل كارم كه پشت ميز بودم و پشت سرم يك پنجره كه آفتاب مي افتاد روم . عاشق آفتاب هاي پاييز بودم و صداي تو. فكر اين لظه كه تو الان داري پشت ميزت به صفحه دسكتاپ كامپيوترت نگاه مي كني و شايد توي صفحه جي ميلت بايگاني نامه هات رو مي خوني به سرم انداخت كه اين و امروز بنويسم . خلاصه دلم برايت حسابي تنگ شده بود . چند روزي هم بود كه ننوشته بودم گفتم امروز را با ياد تو شروع كنم

 

+ نوشته شده در  جمعه 26 مرداد1386ساعت 11:28  توسط   | 

+ نوشته شده در  شنبه 20 مرداد1386ساعت 22:51  توسط   | 

                                      

دستانم را

 كه پر از صداقت  حباب است 

بپذير

و سيل كلمات عاشقانه ام را

كه امروز آخرين روز عاشق بودن است .

  

                           

    

+ نوشته شده در  شنبه 20 مرداد1386ساعت 22:46  توسط   | 

در راستاي حرف آقاي احمدي نژاد در مورد زلزله بايد بنويسم كه در خطه خراسان قديم كه يادش بخير باد كه كنون لقمه لقمه شده است مردم شهر طبس كه آن زلزله راتجربه كرده اند به دينداري بيشتر مشهورند تا شهر هاي ديگر . گرچه اين محفوظ به حجب و حياء بودن  بيشتر از ان آفتابياست كه خداوند برآنها نازل كرده است . همانند يزدي ها كه در ايران به مومن بودن بيشتر مشهورند تا شهر هاي ديگر كه اين نيز از آن آفتاب است . چرا كه پوشش براي جلوگيري ازسوختن در آفتاب بوده است و الا آن زمانها ك اسلام و مسلمي نبود و استخدامي و اداره زلزله شناسي و عطاري متفاوتي براي اين حرفها .  

زلزله تنها زير پاي كساني مي آيد كه بناي ساختمانش مهندسي ساز نيست و آدمها در زير آوارش مي مانند و مي ميرند ، مونين و مومنات . مهندسي ساختمان مهمترين اصل است كه يك تكنولوژي است  و مومنين ومومنات بايد كه اجازه بدهند تكنولوژي با تمام ابعادش وارد زندگي آنها شود .

 

+ نوشته شده در  شنبه 20 مرداد1386ساعت 8:22  توسط   | 

دانستن اين امر كه ممكن است حادثه اي واقع شود و تو به عنوان تنها آگاه وظيفه اي بزرگ بر گردن داري ، اين را مي رساند كه تمام موقعيت ها براي آن خلق ميشوند كه بزرگي آدمها را به دستشان بدهد .

+ نوشته شده در  جمعه 19 مرداد1386ساعت 20:36  توسط   | 

آقا من يكي موندم . نمي دونم چرا تو برقرار كردن را بطه با جنس مونث اينقدر لنگ ميزنم . موندم نمي ودنم رچا هنوز مي خوام شروع كنم يك حرفي ميزنم كه ريده ميشه تو اول و آخر يك رابطه در حال شكل گيري . آدم دختر بازي اصلن نيستم اما نمي دونم چرا اين عدم ارتباط گاهي اوقات اذيتم مي كند كه چرا مثلن فلاني شروع نكرده دل خور از پيشم رقت .

Help me

كمكم كن ، كمكم كن  نزار اينجا تك و تنها  بمونم

كمكم كن كمكم كن نمي خوام اين صفحه رو جهت استظهار نظرات عاليه آن جنابان خالي وبدون ياد داشت رها كنم . همين والا رابطه برقرار كردن چه ربطي به ياد داشت نوشتن توي وبلاگ داره .

+ نوشته شده در  جمعه 19 مرداد1386ساعت 7:48  توسط   | 

ديشب رفتم و كتاب نامه به كودكي كه هرگز زاده نشد فالاچي را خريدم تا بخوانم . زندگي جنگ و ديگر هيچش را خوانده بودم و يك مردش را . رفتم تا كتاب اگر خورشيد بميرد  را بخرم كه فروشندش مارو انگار خر گير آورده باشه مي خواست بار كنه  و مي گفت قيمت كتابش 12000 هزار تومن . مي خواستم بگم كه تو يا خري  يا كتاب خريدن رو بلد نيستي كه قيمتش براي تو  11000 هزار تومن دراومده ، كه گفتم بي خيالش . هنوز كه نخوندمش ولي بايد جالب باشه . من كه غير از زبان مادري ، زبان ديگري رو بلد نيستم والا مجموعه مقالاتش را حتمن ترجمه و چاپ مي كردم . روزي كه خبر مرگش را شنيدم ، ناراحت شدم . خيلي . به جون خوشگل خانومم كه خيلي وقت نديدمش .

+ نوشته شده در  چهارشنبه 17 مرداد1386ساعت 19:0  توسط   | 

اين بار كه شنيدم روزنامه شرق بسته شده ، تيك بدلم نخورد . انگار نه انگار . چون اين شرق با اون يكي فرق داشت . اونم خيلي تفاوتش فاحش بود . بهر حال  وقتي كه مسعود بهنود 360 درجه بچرخد ،  پس بسته شدن اين روزنامه كه ديگر بابتش خيالي نيست . حالا هم انگار نه انگار كه ما دنبال روزنامه خواني هستيم . كيهان كه هست ، چه غمش .

+ نوشته شده در  دوشنبه 15 مرداد1386ساعت 22:38  توسط   | 

مطالب قديمي‌تر