تبليغاتX
سردبیر دیپلم
سردبير

خيلي دلم مي خواست  كه برايت نامه اي بنويسم  امانشد كه نشد . خوشگل خانمم ، نشد كه نشد . لامصب حال وهوايم خاكستري است . همه چيز سنگين است وگرفته . دست و دلم پيش نمي ورد تا قلم را برادرم و برايت بنويسم كه خيلي گفتني ها دارم تا برايت بنويسم ، بنويسم و بگويم كه گفتني هايم خيلي زياد است . بگويم  دلم مي خواست تا در آغوشت بگگيرم و بوي زلف هاي را از باد دريغ كنم و تنها خودم وخودم آن را استشمام كنم . تنها خودم .جابرانه ترين آرزوي عاشقانه من .

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم تیر 1386ساعت 20:3  توسط   | 

                           براس يلامتيش دعا كنيد

                 براي سلامتيش دعا كنيد 

سيمين دانشور اگر كه برود ، نمي خواهم بگويم كه بانوي داستان ايران   مي رود و از اين مدل حر فها . نمي خواهم بگويم كه از چهار چرخ داستان نويسي ايران از امروز يك چرخش لنگ خواهد  زد . اصلن دنبال اين تعارف شكستن ها بر سر خلق نيستم . اما مي خواهم بگويم كه رفتن سيمين دانشور ، مثل جداشدن يك سنگ بزرگ از پيكره يك كوه بزرگ است . به قول هوشنگ گلشيري (در كتاب جدال نقش با نقاش در‌اثار سيمين دانشور) او تا قبل از سووشون چيزي بيشتر از عيالم از سوي جلال  نبود . او بعد از سووشون شكل مي گيرد و مي شود سيمين دانشوري كه جداي از خطابه عيالم مي شناسندش . او از ياد ها نمي رود ، او همانند جلال ، هوشنگ گلشيري ،محمود دولت آبادي ،احمد محمود ،محمد محمد علي  بخشي از حافظه كلاسيك جامعه داستان نويسي ، جنبش هاي سياسي اجتماعي ايرانند . خاطره او ، وجود نازنين او ، داستان هايش همه و همه  ياد آور جلال آل احمد هستند و همچون جلال هر گز از اذهان پاك نمي شوند .

+ نوشته شده در  شنبه سی ام تیر 1386ساعت 20:31  توسط   | 

آقا ما يكي از سياست كشيديم بيرون .خيلي وقته هم كه كشيديم بيرون . نه به خاطر بي اب ونونيش .نه به خاطر اون نيست . اما بهر حال ما كه تو خطش ديگه نيستيم . البته يك مرزي گذاشتيم  بين اين رئيس جمهور وان يكي رئيس جمهور اما تو خطش ديگه نيستيم . ما در آورديم گذاشتيم تو خط اين مقالاتو مجلات اينترنتي كه در مورد چزيز صحبت مي كنند كه كمتر توش بوي ريا و دو رويي مي آد . زديم تو خط مقالاتي در مورد كامپيوتر و ياد داشت هاي شخصي و اين جور چيزها . زديم به در بي دري . به جايي كه هيچ جا نيست . مثل هيچ جا نيست .مثل خودشه فقط . همين .

رديم به در ديد زدن زيبايي هاي خداوندي . آفريننده زيبايي ها و اون كساني كه اين زيبايي رو گذاشتن رو دوششون و توي شهر اين ور و اون ور ميرن. بدچشمي نمي كنم ها ، ولي سعي ميكنم كه با ديدن هركدومشون يا قدرت خدواندي بيفتم كه اون بالاي سره منِ و من نمي بينمش و دنبال يك راه مثل همين راه ديدن زيبايي ها  مي گردم براي رسيدن بهش .

هركسي يك راهي داره .

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم تیر 1386ساعت 18:51  توسط   | 

واي خداي من .  خوشگل خانومم را امروز بعد از بيست و پنج روز از نزديك ديدمش . نزديك نر از هميشه . خيلي نزديك تر . دلم مي خواست برم جلو و بهش بگم مي تونم وقت تون رو بگيرم اما كو جرات اين كارها . عين بت وايسادم سرجام و فقط نگاهش كردم . لب از لب باز نكردم . يعني نتونستم  باز كنم . فقط نگاهش كردم . واي چقدر زيبا بود . خاك تو سرم رسمن .

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386ساعت 17:17  توسط   | 

دلم خيلي سگي  واسه يك عشق سگي لك زده . عشق سگي ، درست مثل يك روز سگيه . سگيِ سگيه . روز سگي روزي تابلوست كه هيچ وقت فراموشت نميشه . دلم براي عشق خوشگل خانومم لك زده . دلم واسه چشماش . دلم واسه مزه لبهاش . دلم براي درياي نگاهش . دلم خيلي سگي براي عشقش تنگ شده .

خيليم سگي كه اين چند روزه نمياي . چون اين روزها رو يادم نمي ره . و خيلي سگي داره مي گذره . سگيه سگي .

 

تو را اندازه شبهاي مستي دوست دارم

تو را اندازه ملك هستي دوست دارم

برايم اين پريشان حاليها يعني عبادت

تو را جانا به حق بت پرستي دوست دارم .  

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386ساعت 21:42  توسط   | 

از انجا كه آدمي داراي  آزادي انتخاب است و بر اساس همين منوال هم ذوق و قريحه اش كار مي كند و هنر را زنده نگهداشته است والبته از طرفي هم هنر آدمي را مي خواهم بگويم كه تا بحال چيزي را نشنيده بودم كه امروز شنيديم .

ديده ايد كه در اين مجالس شادي و عيش و طرب حالا چه انقلاب اسلاميش و چه طاغوتيش چيزي به اسم آهنگ هاي درخواستي دارند ، توي روضه هاش هم يك همچين چيزهايي هست اين انقلاب اسلامي ما  . خدا قسمت تان كند كه پدر و مادرتان از اين پامنبر نشيان و روضه گوش كنان باشند . درست روز ايي تابستان كه بي كاري و نمي داني كجا بروي  از بي پولي درست ساعت ده صبح خونتون پر ميشه از زنان چادر پوش مشكي و تو بايد توي كوچه عين اين سگاي بي خونه  بپلكي تا بيان بيرون و تو بري تو و از شر اين  آفتاب داغ راحت شي . يكبار نرفتم بيرون و نشستم توي خونه و آقا روضه خون اومد و بعدشم صداي زنها اومد كه روضه فلان بخونيد يا روضه فلان . روضه هاي درخواستي .

.... و بعدشم يكي از معجزات خداوند بر روي زمين رو ديدم . طرف ده دقيقه  روضه نخونده پنج هزار تومن گرفت و رفت بيرون و اونوقت ما بايد دوازده ساعت بيل بزنيم تا با منت هفت هزار تومن حقوق مارو به همون بدن .

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386ساعت 18:10  توسط   | 

اين مجله زيگزاگ را خوانده ايد كه خوشبختانه چيزي براي فيلتر كردنش گير نياورده اند (بهانه ) . من هم مي خواهم يك پاتوق را برايتان معرفي كنم . در محل كارم وقتي كه بعد از ساعت اداري دوستان مي روند ، من هم براي خودم يك چايي ميريزم و مينشينم پشت كامپيوتر و اينترنت بازي و يك سيگار هم روشن مي كنم و دود مي كنم خيال تمام دوستاني را كه در يادم ميآيند و ميروند و مي فرستم آن پايين ، پايين ها . ته ته ريه هايم . به جون شهناز تهراني قسم .  بخصوص ياد خوشگل خانم و خودم رو كه خيلي وقته كه ديگه نديدمش . دلم مثل سگ براش تنگ شده باز هم به جون شهناز تهراني قسم . دلم براي آن لبان سرخ و كوچكش كه قدرت آفرينش خداوند درست و ميزان گذاشته بودش زير آن بيني باريك و كوچكش كه واي دوشيار مورب  از كنارش مي اومد پايين تا كنار لبهاش . چشم هايش كه مرا رواني ِ رواني كرده است ، روشن درست مثل روز پانزدهمين روز مرداد ماه ساعت دوازده ظهر . ابروانش كه شمشير كج  قتاله منند . خداي من . موهاي شبق گونش كه باد در‌ آن خانه دارد و من حسوديم مي شود . باز هم به جون شهناز تهراني  قسم .

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم تیر 1386ساعت 19:17  توسط   | 

واي خداي من چرا نمي آيد . چرا نمي آيد . من دلم برايش تنگ شده است . خيلي تنگ تر از تنگ كون سوزن . 

مي بيني خدا . با با بزرگم مي گفت ، كون سوزن به اون باريكي يك نخ از توش رد ميشه و سوزن رو بند مي كنه . درست مثل الان من . نگاهش از توي كون سوزن دلم رد شده و بد جوري گلوم گير كرده پيشش . نميادش لامصب . نميادش اون خوشگل من .كه من براي يك دقيقه ببينمش . از سوم تير هنوز نيومده . نكنه خداي ناكرده زبانم لال ، دور از جون شما ، روم به ديوار ... نياد . مي بيني خدا .مي بيني . حالا بيا اين وسط كارا رو درست كن .

تقديم به او  :

                      

ما را زچه پابند جنون كردي  و رفتي

آخر چه بگويم كه تو چون كردي و رفتي

در ساغرم اي ياراي يار وفا دار

 خون كردي و رفتي

دردا كه زدستت جامي نگرفتيم

وزنرگس مستت كامي نگرفتيم

از سلسه مويت  وز نرگس جادويت

دارم گله هايي

من مرغ گرفتارم چون چشم تو بيمارم

اي گل چه بلايي .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386ساعت 20:49  توسط   | 

امروز داشتم راديو گوش مي كردم . رسمن كس و شعر از راديو جوان . زنك را ‌آورده بودند تا در مورد شادي كردن صحبت كند . البته الان به طور غير رسمي ترتيب شادي صدر را كه داده اند .

زنك مي گويد : اگر كسي مي داند كه دارد به جايي مي رود كه شادي است ودر آنجا دارند پايكوبي مي كنند اشكالي ندارد اما اگر بداند كه دارد به محل گناه وارد مي شود ، آنجا اشكال دارد .

خب كس خُل گناه كردن براي هركسي يك تعريفي دارد و هركسي به طور طبيعي دوست ندارد به جهنم برود پس بنابراين به جايي مي رود كه گناه نكند .  

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386ساعت 20:47  توسط   | 

آهاي همسايه ها

آهاي همسايه ها

آهاي همسايه ها

آهاي همسايه ها

ما همسايه هميم ، نه هم شكل و هم قيافه و هم هيكل و هم رنگ و هم نژاد هم .

ما تنها همسايه ايم  . همين . قانون آدم بودن از اينجا به بعد نوشته مي شود نه قبل از آن ، چون هركسي با سايه خود مشغوليت فراوان دارد . درگير خود است . يك روز پشت سر اوست يك روز پيش روي او . چه مكافات و مفاجات عملي است اين سايه در ظهر تابستان كه انگور در خمره ها آبستن شراب ناب بردباري است .

ما از اين جا به بعد همسايه ايم ...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386ساعت 18:13  توسط   | 

به سلامتي تمام خوشگلان دنيا ، به خصوص شهناز تهراني با آن هيبت و هيكلش رمان شهري كه زير درختان سدر مرد را تمام كردم . رمانش به شدت سياسيت . به  نظر من  وبه جون شهناز تهراني قسم . يك جورهايي شبيه صد سال تنهايي ماركز است . پر از استعاره است و نماد . و كاربرد همه بي برو برگرد دارد خرافات و دلبستگي هاي بي خود و الكي مردم را به نمايش مي گذارد . آنجا كه تمام حول و حوش داستان و تمام اتفاقات آن يك ربطي به جرير پيدا مي كند . جرير يك پيرمرد مردني است كه در رختخواب افتاده است . خيلي ها اورا مي پرستند و او را منجي و قيم خود مي دانند . در حاليكه در رختخواب افتاده است و امورات روزانه اش را هم نمي تواند انجام دهد تمام صحبت ها بايد در حضور او انجام شود . او تنها يك زندگي گياهي دارد و بس . پسرش خود را در حد واندازه هاي اونمي داند تا جانشين او شود و بر اريكه قدرت بنشيند . مردم عادي او را مي پرستند ، بشير پسرش را جانشين لايق او مي دانند . آدمهاي داخل خانه جرير (ربع جرير ) او را يك ظالم مي دانند و تاريخ او را مي دانند .

خيلي ها هم آدمهاي عادي هستند كه از پرسه زدن در اطراف جرير چيزهايي نصيب شان شده است . فتاح هم يكي از همان هاست . آدمي هرهري مذهب كه تنها و تنها به خودش مي انديشد و مال و منال . تنها دنبال اين است خودش را به جايي برساند . آدمي بدون اخلاق انساني كه دست به هر كاري مي زند تا به ميلش برسد .

خلاصه : رمانش خواندني است . كشش دارد . بافتي يك دست دارد و زباني روان . خواندنش را توصيه ميكنم .

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم تیر 1386ساعت 21:53  توسط   | 

امروز كه خودم رو به زور پاره كردن از وسط از جا كندم و بلند شدم از رختخواب ، رفتم جمعه بازار كتاب . خلاصه امروز كتاب خريدم ، اما يك جايي ايستاده بودم سر يكي از ميزها كه يك مردي اومد يك كتاب برداشت از خسرو حمزوي به اسم از رگ هرتاك دشت سايه ها . داشت ورق مي زد كه زنش اومدش و گفت : بزار سرجاش چرت و پرت مي نويسه . منم فقط يك نگاهش كردم خيلي كوتاه و اندختم رفتم . حال كل كل كردن نبود .

دوم اين كه يك دختر خوش قد و بالايي رو با اون خوشگل صاحاب دار خودم اشتباه گرفتم و پنج شيش دقيقه تو نخش بودم و تو عالم كتاب نبودم . ولي اگر اون خوشگل صاحاب دار خودم بود ، امروز بهترين روز عمرم مي بود .

سوم اين كه برگشتنا پول و پله اي توي جيبام نبود و از جلوي مجتمع بني فاطمه كه داشتم رد مي شدم ، مثل سگ تشنه بودم و هرچي دنبال بك آب خوري گشتم نديدم كه نديدم . مثل چي تشنه بودم و دريغ از يك چيكه آب . بجاش (اين اسم و من انتخاب كردم خوب و بدشم پاي خودم) دو تا درخت يخ ديدم كه گذاشتن دم در كه روزهاي شادي چراغاش زرد بشه و شايد روزاي عزام سياه و من ياد ائمه بيفتم .

يك عكس از درختان يخ كه خوب نيفتاده  عكس با موبايل نوكيا 6670 گرفته شده

ولي من تنها تشنه بودم و از خداهم فراموش كرده بودم چه برسه به بندهاي مخلصش . من بايد تشنه نباشم تا به ياد خدا و بندهاي مخلصش باشم و بتونم كه به اونها فكر كنم و شايد اگر درست فكر كردم و دلم خواست به راه اونها برم .

نتيجه گيري اخلاقي : به جاي اون دو تا درخت يخ يك آب سرد كن بزاره بهتره .

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم تیر 1386ساعت 23:14  توسط   | 

همه روز بر ندارم سر از اين خمار مستي

كه هنوز من نبودم كه تو در دلم نشستي .

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم تیر 1386ساعت 22:24  توسط   | 

مي گويم آغا ، دستم به دامنتان . جانِ من، من منتظر شما بودم ، شما مرا نديد كه چگونه داشتم خودم را مي جويدم وسط اين همه انتظار . يك جورهايي خودم را جر دادم . مي گويم ، الهي كه فدايتان شوم تمام رمان هايم را تمام كردم ، شما تنها شكل مجسم و مانايي هستي كه دارم بيرون از آن همه خط مي بينمتان .

اما انگار نه انگار . نگاهم مي كند و مي گويد تو تمام رمانهاي بزرگ دنيا را خواندي و فهميدي و مرا پيدا كردي . اما تنها رماني را كه داري بي دقت مي خواني ، رمان خود توست . من آنجا هستم .

برايم دعا كرد . گفت اميد وارم كه رمان بلندي از خودت بخواني و از اينجا به بعد با دقت بيشتري هم بخواني .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم تیر 1386ساعت 19:51  توسط   | 

             

سنگي كه افتاد

كتابي كه ورق خورد

حالا چه باد باشد

چه دست

آنچه نيست  لحظه پيش بود

كه بود .

          

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم تیر 1386ساعت 21:24  توسط   | 

واي الدنگ عوضي . خوشگل صاحاب دار . حيف حيف كه پست كاريم عوض نمي شود والا ... والا فردا يا پس فردا مي گرفتمت به زني .به زني .به زني . خيلي نامردي .. حالا...اونم حالا كه زني به  زني تو نيست وسط تمام اين لامصب هاي دربدري . الدنگ من . الدنگ دل فريب  فريباي من . من خيلي مي خوام كه بخواي كه من خودم وبكنم خيلي اين وسط فدات . فدات شم كه خيلي اونم خيلي بيشتر از خيلي كه خيليه دوست دارم . عاشق اون لبخند مليحتم كه هميشه سفيدي دندوناتو از پشت اون لباي قرمزت بدجور توي چشم مي ذاره .چشم و تو كاسه سر من نمي ذاره . چشام چارتا مي شه ،عرض پائين تنه ام بيشتر مي شه .

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم تیر 1386ساعت 22:50  توسط   | 

امشب ، همين دو ساعت پيش برامون يك جين مهمون اومد از لرستان . آدمهاي صاف و بي غل وغشي بودن به غير از اين دامادشون كه مشهدي بود . جالب بود كه توي بر خورد دو عده غريبه با هم كه نمي تونن از در بي تفاوتي در بيان ، اين براي اون خالي مي بنده و اون براي اين .

 اون ميگه كه انقلابي تره و اين ميگه من ترم بيش تره . خلاصه . دست خداست اين ازدواج كه طرف از لرستان بياد اين جا زن بگيره . جدن كه دست خداست و كار خدا . اونجاشم كار خداست كه يكي ديگه مي خواد زير لحاف رو تجربه كنه ، يكي ديگه مي خواد زندگي تشكيل بده ، خرحمالي مهمونيش پاي من بد بخته .

 قربونت برم خدا .

همه رو برق ميگيره ، ما رو كلفت ننه بزرگ همسايه خانه سابق مادر اديسون .

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم تیر 1386ساعت 22:43  توسط   | 

ديشب داشتم رمان شهري كه زير درختان سدر مرد از خسرو حمزوي را مي خواندم كه  درجايي مي گفت دنيا رمز و راز كلمات و اعدادند و براي هر حرفي عددي است و براي هر عددي حرفي . امروز ظهر داشتم تلوزيون از زور بي زوري نگاه مي كردم كه جايي ديدم  خيلي بد دارند حروف را مصرف مي كنند و به عبارتي دارند مي ريزند دور . البته بنده هم آن چنان درستو حسابي مصرف نمي كنم  اما  ايراني تر از هر ايراني حال حاضري هستم . درست مثل اين خسرو حمزوي .من از اين حرف

ة

عربي دارد حالم به هم مي خورد .

 دقت كه بكنيد مي بينيد كه چيزي است شبيه به يك دهان گشاد با لبهايي كلفت كه با چشمان جِنگ و ريزش دارد شما را برانداز مي كند . حالا ايراني بودن خسرو حمزوي در اين است كه او اين حروف را در زبان مي شكند ، البته اگر درست توضيح داده باشم ، او تنوين در كلمه با حرف نون بكار مي برد .

اين احترام به زبان است،با كلمات مي شود بازي كرد ودنيا را هم بازي داد . 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم تیر 1386ساعت 19:0  توسط   | 

وقتي كه راديو را روشن مي كني و مي بيني كه يك شيخ ، يك ملا دارد براي موسيقي آن هم از نوع سنتيش از داخل آيات و روايات دليل مي اورد كه موسيقي چه شكليش حلال و چه شكليش حرام است ، تازه مي فهمي كه هرچه زور زده اند از قمر تا الان تا همايون چه بي خود و بي تائثير بوده است . وقتي كه مردم ما ، علاقه مندان و دوستداران اين موسيقي زنگ مي زنند واز ملايي مي خواهند كه آيتي و روايتي بياورد كه بله شايد مجاز شود كه ساز در تلوزيون نشان داده شود ، با خودم مي گويم چه بيتائثير بوده است تلاش هايشان تا امروز از قمر تا همايون .

ملاي بزرگشان هنوز گير اين است كه نگاه مردم بر اندام زن مستقيم نيفتد آن وقت او مي فهمد كه موسيقي چيست در قرن دو هـــــــــــــــــــــــــزار .

آيا مشكل موسيقي ما با اين كس و شعرها كه در راديو و تلوزيون گفته مي شود حل مي شود . معلوم است كه تار و سه تاراز كجا سر در مي آورند .

درد موسيقي ما درست مثل درد انديشيدن است . درد سانسور و خود سانسوريست . درد كات كردن . درد مشكلات مالي است .

من مانده ام كه مثلن فردا صبح تنها و تنها صداي قمر از راديو پخش شود خب چه مي شود . براي من ، كسي كه از قمر تنها يك نوار ضبط شده از روي صفحات سنگي دارد با يك عكس سياه وسفيد ، كجايش مي خواهد مرا راهنمايي كند به سمت گناه . آخر كجاي دلم ممكن است براي زني كه اسمش هم منسوخ شده است غنج بزند و مرا وادار كند كه در تنهايي ، تنهاي تنها به او فكر كنم .

ديد درد موسيقي چيست . درد كس و شعر گفتن كساني است كه يك مرتبه هم صداي سازتار را از نزديك نشنيده اند و ساز را هم نديده اند .

 

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم تیر 1386ساعت 7:8  توسط   | 

روز مادري ما كه چيز قابلي براي خريدن نداشتيم و مبلغ ناچيزي رو هديه كرديم . ديروز يكي از هكارهام ايراد مي گرفت به روز پدر . منم بهش گفتم اين روز مادر روز درستي بوده تا همين چند سال پيش كه مادرها توي خونه بيشتر از پدرها بودند ، تربيت فرزند نشاءت گرفته از آداب تربيتي مادر بود ، نه حالا كه تعداد مهندس هاي معدن زن از مرد بيشتره و مردها انگار دارن دروهاي خانه داري رو مي بينند .  

مي خواهم بزنم توي گوش ازدواج . 

چون ازتو گوشي طلاق مي ترسم .

 

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم تیر 1386ساعت 6:54  توسط   | 

 

اين را كه دارم مي نويسم مي خواهم بدانم چند تا جوان تخم و خايه دار به معني واقعي آن الان موجود است كه بتواند اين كاررا بكند . من اين كار را كردم . پس دارم ، دارم و دارم خوبشم دارم . واقعن شم دارم . كدوم شما مي تونيد بغل بابا تون در حاليكه بابا تون يك آدم خشكه مذهبه ، پامنبري ، اُمل و لمپن آرام ، انجام بده كه من دادم . مي خوام بدونم كدوم جووني پيدا ميشه كه بتونه در اين شرايط از اين فيلمهاي پُرنو نگاه كنه . از اونا كه آدمها زن و مرد با هم ور مي رن . اين قربون اونه اون ميره و اونم قربون اونِ اون .كي مي تونه .اونم در شرايطي كه بايد مطمئن باشي بابات حتمن از ارث خودش كه نه از ارث خداوندي هم محرومت مي كنه . از زندگي .

من اين كار رو كردم . بهشم افتخار مي كنم. چون مي دونم دختر بازترين وبلاگ نويستونم كه ادعاي ادبش توي اين عالم نوشتاري داره كون خر ماده رو پاره مي كنه وقتي كه توي اين شرايط قرار بگيره كون انجام اين كار رو نداره . اون وبلاگ نويساي تيتيش ماماني اِوا مكش مرگ ما .

اما من كردم . بابام با اختلاف پنج متر درراستاي من نشسته و داره تلوزيون نگاه مي كنه و منم دارم از توي اتاق نگاش مي كنم و صداي ترانه رو بلند مي كنم و در حاليكه پدرم فكر ميكنه من دارم ترانه و آهنگ گوش مي كنم با ضبط ديگه كه ترجيحن jet audioدارم فيلم پرنو نگاه ميكنم . چون پرنو بازي در اوردن الان حرومه.  Masteer  baiteبازي هم كه ديگه بيشتر .

 

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم تیر 1386ساعت 6:35  توسط   | 

به سلامتي تمام حاضران در اين صفحه و تمامي صفحات ديگر هرچه زور مي زنم بنويسم نمي شود لامصب كه نمي شود . زور خورده به بي زوري ما. اين ها همه اش كس وشعراست ، فلسفي نيست گرچه فلسفه خودش گاهي كس و شعر مي شود اما اين ها كس وشعر است . حرفهايي است كه زير پتوي هيچ زن و شوهري پيدا نمي شود .اما اين تيكه نوشته ام كس وشعر نيست ، اما فلسفي است . يا بهتر است بگويم چيزي است ما بين اين دو . كس و شعر و فلسفه . ديشب يك اس ام اس آمد كه مهستي هم دار انسانها را وداع گفته است . منظورم زمين است .خاك است . گِل است . خيام است . كوزه است . روزگار است . چرخ است . منظورم تو هم هستي . تو هم بازي هستي . خيلي ناراحت شدم .هميشه اين رفتن ناراحت كننده است .من يكي را كه بد جور اذيت مي كند .با خودم گفتم يكي در آن سر دنيا مي ميرد من در اين سر دنيا ناراحت مي شوم . ناراحت مي شوم .با خودم مي گويم من بميرم معلوم مي شود كه تا حالا در كجاي جهان ايستاده بوده ام .

+ نوشته شده در  جمعه هشتم تیر 1386ساعت 8:14  توسط   |