تبليغاتX
سردبیر دیپلم

سردبیر دیپلم

ما مِگِم بُگُو نِمِگِم بُوگُو


                           براس يلامتيش دعا كنيد

                 براي سلامتيش دعا كنيد 

سيمين دانشور اگر كه برود ، نمي خواهم بگويم كه بانوي داستان ايران   مي رود و از اين مدل حر فها . نمي خواهم بگويم كه از چهار چرخ داستان نويسي ايران از امروز يك چرخش لنگ خواهد  زد . اصلن دنبال اين تعارف شكستن ها بر سر خلق نيستم . اما مي خواهم بگويم كه رفتن سيمين دانشور ، مثل جداشدن يك سنگ بزرگ از پيكره يك كوه بزرگ است . به قول هوشنگ گلشيري (در كتاب جدال نقش با نقاش در‌اثار سيمين دانشور) او تا قبل از سووشون چيزي بيشتر از عيالم از سوي جلال  نبود . او بعد از سووشون شكل مي گيرد و مي شود سيمين دانشوري كه جداي از خطابه عيالم مي شناسندش . او از ياد ها نمي رود ، او همانند جلال ، هوشنگ گلشيري ،محمود دولت آبادي ،احمد محمود ،محمد محمد علي  بخشي از حافظه كلاسيك جامعه داستان نويسي ، جنبش هاي سياسي اجتماعي ايرانند . خاطره او ، وجود نازنين او ، داستان هايش همه و همه  ياد آور جلال آل احمد هستند و همچون جلال هر گز از اذهان پاك نمي شوند .

+ نوشته شده در  شنبه 30 تیر1386ساعت 20:31  توسط   | 

آقا ما يكي از سياست كشيديم بيرون .خيلي وقته هم كه كشيديم بيرون . نه به خاطر بي اب ونونيش .نه به خاطر اون نيست . اما بهر حال ما كه تو خطش ديگه نيستيم . البته يك مرزي گذاشتيم  بين اين رئيس جمهور وان يكي رئيس جمهور اما تو خطش ديگه نيستيم . ما در آورديم گذاشتيم تو خط اين مقالاتو مجلات اينترنتي كه در مورد چزيز صحبت مي كنند كه كمتر توش بوي ريا و دو رويي مي آد . زديم تو خط مقالاتي در مورد كامپيوتر و ياد داشت هاي شخصي و اين جور چيزها . زديم به در بي دري . به جايي كه هيچ جا نيست . مثل هيچ جا نيست .مثل خودشه فقط . همين .

رديم به در ديد زدن زيبايي هاي خداوندي . آفريننده زيبايي ها و اون كساني كه اين زيبايي رو گذاشتن رو دوششون و توي شهر اين ور و اون ور ميرن. بدچشمي نمي كنم ها ، ولي سعي ميكنم كه با ديدن هركدومشون يا قدرت خدواندي بيفتم كه اون بالاي سره منِ و من نمي بينمش و دنبال يك راه مثل همين راه ديدن زيبايي ها  مي گردم براي رسيدن بهش .

هركسي يك راهي داره .

+ نوشته شده در  جمعه 29 تیر1386ساعت 18:51  توسط   | 

اين مجله زيگزاگ را خوانده ايد كه خوشبختانه چيزي براي فيلتر كردنش گير نياورده اند (بهانه ) . من هم مي خواهم يك پاتوق را برايتان معرفي كنم . در محل كارم وقتي كه بعد از ساعت اداري دوستان مي روند ، من هم براي خودم يك چايي ميريزم و مينشينم پشت كامپيوتر و اينترنت بازي و يك سيگار هم روشن مي كنم و دود مي كنم خيال تمام دوستاني را كه در يادم ميآيند و ميروند و مي فرستم آن پايين ، پايين ها . ته ته ريه هايم . به جون شهناز تهراني قسم .  بخصوص ياد خوشگل خانم و خودم رو كه خيلي وقته كه ديگه نديدمش . دلم مثل سگ براش تنگ شده باز هم به جون شهناز تهراني قسم . دلم براي آن لبان سرخ و كوچكش كه قدرت آفرينش خداوند درست و ميزان گذاشته بودش زير آن بيني باريك و كوچكش كه واي دوشيار مورب  از كنارش مي اومد پايين تا كنار لبهاش . چشم هايش كه مرا رواني ِ رواني كرده است ، روشن درست مثل روز پانزدهمين روز مرداد ماه ساعت دوازده ظهر . ابروانش كه شمشير كج  قتاله منند . خداي من . موهاي شبق گونش كه باد در‌ آن خانه دارد و من حسوديم مي شود . باز هم به جون شهناز تهراني  قسم .

+ نوشته شده در  سه شنبه 26 تیر1386ساعت 19:17  توسط   | 

واي خداي من چرا نمي آيد . چرا نمي آيد . من دلم برايش تنگ شده است . خيلي تنگ تر از تنگ كون سوزن . 

مي بيني خدا . با با بزرگم مي گفت ، كون سوزن به اون باريكي يك نخ از توش رد ميشه و سوزن رو بند مي كنه . درست مثل الان من . نگاهش از توي كون سوزن دلم رد شده و بد جوري گلوم گير كرده پيشش . نميادش لامصب . نميادش اون خوشگل من .كه من براي يك دقيقه ببينمش . از سوم تير هنوز نيومده . نكنه خداي ناكرده زبانم لال ، دور از جون شما ، روم به ديوار ... نياد . مي بيني خدا .مي بيني . حالا بيا اين وسط كارا رو درست كن .

تقديم به او  :

                      

ما را زچه پابند جنون كردي  و رفتي

آخر چه بگويم كه تو چون كردي و رفتي

در ساغرم اي ياراي يار وفا دار

 خون كردي و رفتي

دردا كه زدستت جامي نگرفتيم

وزنرگس مستت كامي نگرفتيم

از سلسه مويت  وز نرگس جادويت

دارم گله هايي

من مرغ گرفتارم چون چشم تو بيمارم

اي گل چه بلايي .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 25 تیر1386ساعت 20:49  توسط   | 

امروز داشتم راديو گوش مي كردم . رسمن كس و شعر از راديو جوان . زنك را ‌آورده بودند تا در مورد شادي كردن صحبت كند . البته الان به طور غير رسمي ترتيب شادي صدر را كه داده اند .

زنك مي گويد : اگر كسي مي داند كه دارد به جايي مي رود كه شادي است ودر آنجا دارند پايكوبي مي كنند اشكالي ندارد اما اگر بداند كه دارد به محل گناه وارد مي شود ، آنجا اشكال دارد .

خب كس خُل گناه كردن براي هركسي يك تعريفي دارد و هركسي به طور طبيعي دوست ندارد به جهنم برود پس بنابراين به جايي مي رود كه گناه نكند .  

+ نوشته شده در  دوشنبه 25 تیر1386ساعت 20:47  توسط   | 

آهاي همسايه ها

آهاي همسايه ها

آهاي همسايه ها

آهاي همسايه ها

ما همسايه هميم ، نه هم شكل و هم قيافه و هم هيكل و هم رنگ و هم نژاد هم .

ما تنها همسايه ايم  . همين . قانون آدم بودن از اينجا به بعد نوشته مي شود نه قبل از آن ، چون هركسي با سايه خود مشغوليت فراوان دارد . درگير خود است . يك روز پشت سر اوست يك روز پيش روي او . چه مكافات و مفاجات عملي است اين سايه در ظهر تابستان كه انگور در خمره ها آبستن شراب ناب بردباري است .

ما از اين جا به بعد همسايه ايم ...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 24 تیر1386ساعت 18:13  توسط   | 

به سلامتي تمام خوشگلان دنيا ، به خصوص شهناز تهراني با آن هيبت و هيكلش رمان شهري كه زير درختان سدر مرد را تمام كردم . رمانش به شدت سياسيت . به  نظر من  وبه جون شهناز تهراني قسم . يك جورهايي شبيه صد سال تنهايي ماركز است . پر از استعاره است و نماد . و كاربرد همه بي برو برگرد دارد خرافات و دلبستگي هاي بي خود و الكي مردم را به نمايش مي گذارد . آنجا كه تمام حول و حوش داستان و تمام اتفاقات آن يك ربطي به جرير پيدا مي كند . جرير يك پيرمرد مردني است كه در رختخواب افتاده است . خيلي ها اورا مي پرستند و او را منجي و قيم خود مي دانند . در حاليكه در رختخواب افتاده است و امورات روزانه اش را هم نمي تواند انجام دهد تمام صحبت ها بايد در حضور او انجام شود . او تنها يك زندگي گياهي دارد و بس . پسرش خود را در حد واندازه هاي اونمي داند تا جانشين او شود و بر اريكه قدرت بنشيند . مردم عادي او را مي پرستند ، بشير پسرش را جانشين لايق او مي دانند . آدمهاي داخل خانه جرير (ربع جرير ) او را يك ظالم مي دانند و تاريخ او را مي دانند .

خيلي ها هم آدمهاي عادي هستند كه از پرسه زدن در اطراف جرير چيزهايي نصيب شان شده است . فتاح هم يكي از همان هاست . آدمي هرهري مذهب كه تنها و تنها به خودش مي انديشد و مال و منال . تنها دنبال اين است خودش را به جايي برساند . آدمي بدون اخلاق انساني كه دست به هر كاري مي زند تا به ميلش برسد .

خلاصه : رمانش خواندني است . كشش دارد . بافتي يك دست دارد و زباني روان . خواندنش را توصيه ميكنم .

+ نوشته شده در  شنبه 23 تیر1386ساعت 21:53  توسط   | 

امروز كه خودم رو به زور پاره كردن از وسط از جا كندم و بلند شدم از رختخواب ، رفتم جمعه بازار كتاب . خلاصه امروز كتاب خريدم ، اما يك جايي ايستاده بودم سر يكي از ميزها كه يك مردي اومد يك كتاب برداشت از خسرو حمزوي به اسم از رگ هرتاك دشت سايه ها . داشت ورق مي زد كه زنش اومدش و گفت : بزار سرجاش چرت و پرت مي نويسه . منم فقط يك نگاهش كردم خيلي كوتاه و اندختم رفتم . حال كل كل كردن نبود .

دوم اين كه يك دختر خوش قد و بالايي رو با اون خوشگل صاحاب دار خودم اشتباه گرفتم و پنج شيش دقيقه تو نخش بودم و تو عالم كتاب نبودم . ولي اگر اون خوشگل صاحاب دار خودم بود ، امروز بهترين روز عمرم مي بود .

سوم اين كه برگشتنا پول و پله اي توي جيبام نبود و از جلوي مجتمع بني فاطمه كه داشتم رد مي شدم ، مثل سگ تشنه بودم و هرچي دنبال بك آب خوري گشتم نديدم كه نديدم . مثل چي تشنه بودم و دريغ از يك چيكه آب . بجاش (اين اسم و من انتخاب كردم خوب و بدشم پاي خودم) دو تا درخت يخ ديدم كه گذاشتن دم در كه روزهاي شادي چراغاش زرد بشه و شايد روزاي عزام سياه و من ياد ائمه بيفتم .

يك عكس از درختان يخ كه خوب نيفتاده  عكس با موبايل نوكيا 6670 گرفته شده

ولي من تنها تشنه بودم و از خداهم فراموش كرده بودم چه برسه به بندهاي مخلصش . من بايد تشنه نباشم تا به ياد خدا و بندهاي مخلصش باشم و بتونم كه به اونها فكر كنم و شايد اگر درست فكر كردم و دلم خواست به راه اونها برم .

نتيجه گيري اخلاقي : به جاي اون دو تا درخت يخ يك آب سرد كن بزاره بهتره .

+ نوشته شده در  جمعه 22 تیر1386ساعت 23:14  توسط   | 

همه روز بر ندارم سر از اين خمار مستي

كه هنوز من نبودم كه تو در دلم نشستي .

+ نوشته شده در  چهارشنبه 20 تیر1386ساعت 22:24  توسط   | 

مي گويم آغا ، دستم به دامنتان . جانِ من، من منتظر شما بودم ، شما مرا نديد كه چگونه داشتم خودم را مي جويدم وسط اين همه انتظار . يك جورهايي خودم را جر دادم . مي گويم ، الهي كه فدايتان شوم تمام رمان هايم را تمام كردم ، شما تنها شكل مجسم و مانايي هستي كه دارم بيرون از آن همه خط مي بينمتان .

اما انگار نه انگار . نگاهم مي كند و مي گويد تو تمام رمانهاي بزرگ دنيا را خواندي و فهميدي و مرا پيدا كردي . اما تنها رماني را كه داري بي دقت مي خواني ، رمان خود توست . من آنجا هستم .

برايم دعا كرد . گفت اميد وارم كه رمان بلندي از خودت بخواني و از اينجا به بعد با دقت بيشتري هم بخواني .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 19 تیر1386ساعت 19:51  توسط   | 

مطالب قديمي‌تر