تبليغاتX
سردبیر دیپلم

سردبیر دیپلم

ما مِگِم بُگُو نِمِگِم بُوگُو


امروز ، روزآخر سال است . آخرين روز سال .  روزي مانند تما روزها تنها با اين تفاوت كه سرريز پيمانه سالي است . مي خواهم بگويم يا بنويسم يا نمي دانم داد بزنم كه سال هشتاد و پنج ، سال خواب اتمي ، سال كم آبي ، سال بي كاري ، سال گوجه هاي فرنگي توطئه هاي بي رنگي بود و گذشت . سال افتتاح طرح هاي بسيار تنها  حرف طرح هاي بسيار بود و گذشت .

بهر حال گذشت .  به قول هوشنگ ابتهاج :

دگر باره تو را تا باز بينم   سرت سبزو دلت آباد بينم 

 به نوروز دگر هنگام ديدار   به آئين دگر آيي پديدار .  

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 29 اسفند1385ساعت 10:51  توسط   | 

نوبهار است در‌ان كوش كه خوش دل باشي

 كه بسي گُل بدمد با زتو در گِل باشي .

بهار در راه است و فردايي بهتر از ديرزو شايد . پس به استقبال بهار مي رويم با خيالي خوش از افقي با رنگ آبي . به استقبال بهار مي رويم با ديرزوهايي كه تاريخ ها مي شوند و درس ها براي آنان كه مي انديشند و مي انديشند . بهارتان كه در راه است سبز .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 27 اسفند1385ساعت 22:31  توسط   | 

حسابي سرم شلوغ است . شلوغِ شلوغ . آدم مي ريزد سرمان  و خلوتي نيست كه نيست . ديشب آمدند تا يك سيستم جديد نصب كنند و بروند درست ساعت يك ونيم تعطيل كرديم . جفت رئسام رفتند و من موندم و مهندسهايي كه اومدند تا سيستم ها رو نصب كنند . از يك طرف بايد كار رئيسا رو انجام مي دادم كه وارد كردن اقلام حسابهامون بود توي سيستم . از يك طرف هم ويندوزها رو من نصب مي كردم و نرم افزارهارو .و چايي هم درست مي كردم و به اتفاق جناب مهندس كه 9سال از من بزرگنر بودند آي سيگار كشيديم ، آي سيگار كشيديم كه گلوم مثل چوب شده ، خشك ِ خشك .

خدارو شكر بايد بگم عجب باروني مياد مشهد . هنوز هم داره مياد . يك بند . ديشب وقتي داشتيم مي اومديم بيرون يك لحه به سرم زد كه پياده روي كنم زير بارون و لذتش رو بيرم اما كو ...ون اين مدل كارها . الان هم داره بارون مياد و شل وسفت مي شود ولي آب روي زمين اساسي راه افتاده است . خدا كند كه سيل اساسي بيايد واب خانه مارا بر دارد و ببرد يك جاي با كلاس تر .

دارد آخر سال مي رسد . روزهايي كه بهار در خانه  مان را خواهد زد . من بايد بروم به رسم هر سالم در دفتر خاطراتم كه ديگر خيلي كم در آن مينويسم چند صفحه اي راسياه كنم  چند صفحه از دفتر عمرم را . اما هرسال هنگامه عيد جشن و شوري داشتم اما امسال ندارم چون همه اش را در سركار خواهم بود . بخصوص روز بيست وهشتم را كه در جهت رفع مغايرت حساب هايمان زود كه بياييم بيرون دوبعد از نصف  شب است . مي ترسم كه توپ عيد را كه دركنند ما بازهم سر كار باشيم .  بهر حال امسال هم با خوب وبدش گذشت و ما مانديم روزهايي در پيش و گذشتگاني درخاك . خداوند همه را بيامرزد . امين .

+ نوشته شده در  جمعه 25 اسفند1385ساعت 22:39  توسط   | 

آدم گشنه باشد و بعد وارد يك ساندويچي بشود و سفارش سالاد فصل هم بدهد . آن روز هم سه شنبه آخر سال هم باشد و شبش هم چهارشنبه سوري برپا و تو هم دلت بخواهد كه بروي اما پول هم نداشته باشي ، ...ونش را هم نه .  آن وقت ، وقتي كه داري سالادت را كوفت مي كني يك پسر و دو دختر با تيپ مد روزي [ رسمن روسپي ] وارد بشوند و بعد از كلي ديد زدن سفارش ساندويچ بدهند و خوشگلشان بيايد روبروي تو ، درست در ميز مقابل بنشيند و چاك سينه را عبان كند . مگر لقمه از گلوي آدم پاين مي رود . آمد مي ماند چه چيزي را گاز بزند . سالاد را يا دستش را يا .... ؟ بهر حال . بعد از آمدن و نشستن و ميتينگ دادن يك پسر ديگه وارد شد و بعد از اونم سه تا پسر ديگه جدا ، جدا. پر رو نه ميزاره ونه بر ميداره و ميزاره وسط كه من فقط امشب با مسعودم . فقط مسعود جونم . با خودم گفتم بي خيال بابا . فهميدم اين كاره اي . اما عجب ب و لوچه اي داشت لامصب . اون يكي ديگشون زياد جالب نبود اما بدم نبود اما اين روبروي من ، اوف ف ف ف ف  عجب چيزي بود لامصب . من كه ...ق درد شده بودم اساسي و بنيادين .حسابش را بكنيد . چه چهار شنبه سوري داشتم من ، در خانه و آن هم تنها ي تنها .

+ نوشته شده در  چهارشنبه 23 اسفند1385ساعت 21:20  توسط   | 

امروز صبح در سايت پارازيت  راديو جوان يك حمله فرهنگي ترتيب دادند به آمريكائيها . كه بله حالت يك بمب گوگلي پيدا كند و آمريكائيها را وادار به معذرت خواهي كنند . اما مگر مي شود . دفاع فرهنگي همه اش با حسين حسين نمي شود . ابزار دارد . وقتي كه اجرا كننده برنامه مي گويد اين ها را دارد از روي نقدها و وبلاگ هايي كه خوانده است مي گويد خب چه انتظاري ميتوان داشت  كه بتوان يك تهاجم ترتيب داد . من وقتي مي توانم تدافعي بر خورد كنم كه فيلم را ديده باشم . دروه تقليد گذشته است كه يك بزرگتر گفت تو هم تكرار كني . اين ابزار دفاع فرهنگي آزادي بيان است و تكنولوژي براي پيشرفت و تدافع .

وقتي مجري احمق  راديو جوان كه يك آقا بود به خشايار شاه بگويد خشي شاه هرج بر امريكايي تمام است . تو كه نمي تواني به خشايار  شاه و داريوش و كوروش به عنوان انسان هايي كه بخش بزرگي از فرهنگ تو را تشكيل داده اند افتخار كني كه اگر افتخار كني چپه ات مي كنند يك بيگانه كار بدي نكرده است كه تو را مسخره مي كند .  

چهارشنبه سوري هم آمد . يك چهارشنبه اخر سال . جشن آتش و تمام شدن زمستان . در بين تمام حرف هايي كه مي زنند كه  نه مسلمان دو آتشه بسوزد و نه رنگ ايراني بودنش كم رنگ شود در مورد اين جشن همه بزرگان شركت كننده دربرنامه متحد بودند كه ما بايد يرگرديم  به سنت چهارشنبه سوري . سنت اين چهارشنبه سوري كجاست و كي نابود شده است  كه ما نه ديده ايم و نه خوانده ايم كه انگشت اشاره همه به سمت اين سخن است . سنت چهارشنبه سوري پريدن از روي آتش است و خوردن و فرياد كردن و رقصيدن و پايكوبي كردن . خب حالا كه حرف ها يمان رنگ معانيش كم رنگ وكم رنگ تر مي شود اين سخن چيست . وقتي كه جواني نمي تواند  با دخترمرود علاقه اش بدو ن ترس از بازداشت وارد جامعه شود و نمي تواند داد بزند و پايكوبي كند ، پس چهارشنبه سوري بيايد و با دوست همكلاسيه اش شب در خيابان درمرود فلسفه صحبت كنند . اين كه نمي شود . فرهنگ مردمي مثل يك بادكنك مقاوم مي مونه كه نمي تركه و از يك طرف كه فشارش بدي از صرف ديگه قلمبه ميشه و مي زنه بيرون .  درد چهارشنبه سوري ما همين جاست . آزاد بودن براي خود بودن . خود فرهنگي ما همه اش حسين حسين كردن نيست . درك اين مطلب مهم است كه در جريان انقلاب اسلامي به رهبري اما خميني  آمديم كه غربي نشويم ، داشتيم عرب مي شديم كه خاتمي طلوع كرد.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 22 اسفند1385ساعت 22:11  توسط   | 

اين فيلم 300 هم چه قدر زده است داخل راه گوز ما ايراني ها .  از صبح دارند پشت سرهم كارگردان اين فيلم و هاليوود و آمريكا رو با هم مي كوبونند .خب حالا كاري نشده كه . يك چرندي يارو گفته كجاي جهان كارش لنگ شده . من موندم تو تمام سال ما مردم هي ميريزيم بيرون و امريكا رو پس و پيشش رو مي كشيم جلوي چشماش و به رئيس جمهورش كه منتخب مردمشه توهين ميكنيم وآورزوي مرگش رو ميكنيم ، حالا اونام يك بار اومدن و يك فحشي دادن .از صبح دارن يكريز گنده گوزي ميكنن كه ما تاريخ داريم و اونا ندارن و ما اصالت داريم واونا ندارن  خب كه چي ؟  آخرش هرچي جوونه كه دستش به دهنش مي رسه يك راست هواي اون ور اب تو سرشه . اون آمريكاي جنايت كار وغاصب و ضد حقوق بشري . آمريكاي تكنولوژي دار ، دلار .  

خب حالا ما تاريخ داريم واصالت . اونا چي . اونا هرچي هستند مي دونند اما ما يا عربيم يا لريم يا مغوليم ، يا وناني هستيم يا روس هستيم . ازبس كه به اين ايان خانوم ما كشورها تجاوز كرده اند . ما تاريخ داريم . خب . نان داريم ، آب داريم ، كار داريم ، رفاه داريم . نه . ما همه  چيز داريم اما آن بالايي ها رو نه كه نداريم ، كم داريم .

بهر حال آمريكا يك غلطي كرده سينماي هاليوودش و به تمام غلط هاي ما در . تازه ميشيم هي به هي .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 21 اسفند1385ساعت 19:9  توسط   | 

بعد از شنيدن خبر كانديداتوري سوسن تسليمي به عنوان وزارت فرهنگ حزب سوسيال دمكرات سوئد ، خبر انتشار مجدد شرق دومين خبري است كه خون گرمي را زير پوستم مي دواند . ديروز به اتفاق برادرم در مورد اين صحبت مي كرديم كه هر سال  عيد را با يك ويژه نامه خوب شروع مي كرديم  امسال را چه كار كنيم ، كه اين ندا آمد به گوش : شرق رفع توقيف شد . صبح كه از راديو جوان اين خبر را شنيدم  كلي خوشحال شدم و با خودم گفتم يعني مي شود امسال را هم با ويژه نامه اخر سال شرق به پايان ببريم . آمين .

+ نوشته شده در  یکشنبه 20 اسفند1385ساعت 21:39  توسط   | 

                                   شادي صدر شادي صدر كمي مانده تا اوج قله ها

 

همه آن چيزي  را كه بايد در مورد من و شادي  صدر بدانيد اين است . او هم عاشق نوشتن است مثل من . عاشق ادبيات است مثل من . او هم از دوران نوجواني كه در سر آدم چيز ديگري مي گذرد شروع كرده است و من هم از همان دوران . او چند سالي بزرگتر است از من . حدود  شش ياهفت سال . او هم با رفتن و آمدن ها و دست و پا زدن ها شروع كرده است و من هم با دست وپا زدن ها .

او قدمهايش را درست برداشت اما من قدمي بيشتر از انچه او برداشت ، بر نداشتم . يعني به قول برادرم هركسي يك سقفي دارد . من ماندم . درست پشت در دروازهاي فكري بزرگترانم .او هم با رفتن و آمدن به روزنامه ها شروع كرد من هم با رفتن به مجله يك هفتم و پيام هامون . اووقت دانشگاهش كه رسيد راهش را درست رفت  و رفت دانشگاه تا حقوق بخواند . او شاس پريدن با آدمهاي بزرگ را داشت  و من نه . بزرگتر از خودم ، خودم بودم . چون در خانه ما اول جنبه عمل هرچيزي به لحاظ طبقه اقتصادي خانواده مان ، جنبه اقتصاديش است  . او رفت دانشگاه تا حقوق بخواند و پله ها را يكي يكي حالا تند يا يواشش با خودش، بالا برود ، اما من پشت دروازه آموزش و پرورش ماندم . پشت دروازه طرح هاي نيمه تمام محمد علي نجفي و مظفر ماندم تا روي ما آزمايش بشود كه آبا اين طرح خوب است يا بد است . شادي صدر آن چيزي كه مي خواست شد و من حالا آن چيزي كه نمي خواهم يا نمي دانم كه از كجا‌ آمده است . او حالا يك دريا خيال دارد و من خيال يك دريا . او رسيد و من نه. دارم دور خودم مي گردم كه او پله ها را چگونه رفت و من چگونه . 

اين است همه چيزي كه بايد در مورد  من و شادي صدر بايد بدانيد .

 

+ نوشته شده در  شنبه 19 اسفند1385ساعت 17:46  توسط   | 

دارم ورق بازي ميكنم . دارم گناه مي كنم . گاه نا بخشودني . گناهي كه جبرانش شايد تنها  با خود زندگي باشد ، با عمر . شرطي است  اين ورق بازي من . شرط . سر هر چيزي هست .  مي تواند سر اتوبوس شركت واحد باشد يا برف زمستان سال ديگر . چه شرط بلند بالايي . چه شرط تخيلي . خيلي بزرگ شرط مي بندم . دست خودم هم نيست . نميدانم مي برم . مي بازم . ببرم مي توانم بگيرم . نمي توانم . اعتمادي به اي نبازي وشرطش نيست . اين يك ورق بازي بزرگ است . با شرط هاي كوچك و بزرگش . هركسي كه  هر كجا كه هست . يك بازي گر است كه شرطهايش را ته خودش مي داند و اواع ورق بازيش را هم خودش . دلش در دست و پادشاه خودش و بي بيش خواست با خودش نخواست با خودش . سرباز تمام لحظات سخت خودش و تك ، خودش .  اين يك بازي كاملن بزرگ است . يك ورق بازي بزرگ . بازي با اوراق سفيد عمر .

مدادي كه نوك ندارد  

حالا چه تو سواد داشته باشي

چه  كاغذ سفيد .

حرف هايت دود مي شوند در آسمان ذهنت 

و تو

هي روزها را بشمار

اوراق سفيد عمرت را .

+ نوشته شده در  جمعه 18 اسفند1385ساعت 22:9  توسط   | 

امروز جمعه بود و خانه تكاني هم امروز مرا از بنياد و به طرزي كاملن سگي تكان داد . مردي ؟ اگه راست ميگي برو حموم و بعد دوتا پتوي سربازي رو بشور  . اگه خيلي مردي برو .  داداشم  كه نرفت و وقتي هم كه حرفي ميزند  كه نيمرود ، نمي رود كه نمي رود . اون موقع من نقش پسر خوب خانواده رو بازي ميكنم و ميرم و حموم مثل چي  پتوهارو لگد مال ميكنم ، تا از كمر بيفتم و مادرم بگه دستت درد نكنه و من هم خرشم كه  خواهش ميكنم .

+ نوشته شده در  جمعه 18 اسفند1385ساعت 14:25  توسط   | 

مطالب قديمي‌تر