تبليغاتX
سردبیر دیپلم
سردبير

امروز ، روزآخر سال است . آخرين روز سال .  روزي مانند تما روزها تنها با اين تفاوت كه سرريز پيمانه سالي است . مي خواهم بگويم يا بنويسم يا نمي دانم داد بزنم كه سال هشتاد و پنج ، سال خواب اتمي ، سال كم آبي ، سال بي كاري ، سال گوجه هاي فرنگي توطئه هاي بي رنگي بود و گذشت . سال افتتاح طرح هاي بسيار تنها  حرف طرح هاي بسيار بود و گذشت .

بهر حال گذشت .  به قول هوشنگ ابتهاج :

دگر باره تو را تا باز بينم   سرت سبزو دلت آباد بينم 

 به نوروز دگر هنگام ديدار   به آئين دگر آيي پديدار .  

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385ساعت 10:51  توسط   | 

نوبهار است در‌ان كوش كه خوش دل باشي

 كه بسي گُل بدمد با زتو در گِل باشي .

بهار در راه است و فردايي بهتر از ديرزو شايد . پس به استقبال بهار مي رويم با خيالي خوش از افقي با رنگ آبي . به استقبال بهار مي رويم با ديرزوهايي كه تاريخ ها مي شوند و درس ها براي آنان كه مي انديشند و مي انديشند . بهارتان كه در راه است سبز .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385ساعت 22:31  توسط   | 

اين فيلم سيصد نمي دانم كه چه چيزي دارد كه اين جور غيرت ايراني ها را تحريك كرده است . حالا ما همه گاو و خريم . چه چيز عوض شده است . ما هنوز محتاج روس ها هستيم براي اتم مان  و دنبال الكترونيك در دنيا بايد بدويم . نمي دانم اين غيرت ايراني مسولان كشورمان و نه غيرت اسلاميشان و عربي شان كجا رفته بود وقتي كه ناموس مملكت زير دست و پاي عرب هاي امارات جان مي كند و حار است به خاطر چند دلار خودش را بفروشد . اين هميت ايراني بودن و غيرت ايراني زير دست وپاي عرب چرا جيكش در نمي آيد . نمي دانم .

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اسفند 1385ساعت 23:1  توسط   | 

حسابي سرم شلوغ است . شلوغِ شلوغ . آدم مي ريزد سرمان  و خلوتي نيست كه نيست . ديشب آمدند تا يك سيستم جديد نصب كنند و بروند درست ساعت يك ونيم تعطيل كرديم . جفت رئسام رفتند و من موندم و مهندسهايي كه اومدند تا سيستم ها رو نصب كنند . از يك طرف بايد كار رئيسا رو انجام مي دادم كه وارد كردن اقلام حسابهامون بود توي سيستم . از يك طرف هم ويندوزها رو من نصب مي كردم و نرم افزارهارو .و چايي هم درست مي كردم و به اتفاق جناب مهندس كه 9سال از من بزرگنر بودند آي سيگار كشيديم ، آي سيگار كشيديم كه گلوم مثل چوب شده ، خشك ِ خشك .

خدارو شكر بايد بگم عجب باروني مياد مشهد . هنوز هم داره مياد . يك بند . ديشب وقتي داشتيم مي اومديم بيرون يك لحه به سرم زد كه پياده روي كنم زير بارون و لذتش رو بيرم اما كو ...ون اين مدل كارها . الان هم داره بارون مياد و شل وسفت مي شود ولي آب روي زمين اساسي راه افتاده است . خدا كند كه سيل اساسي بيايد واب خانه مارا بر دارد و ببرد يك جاي با كلاس تر .

دارد آخر سال مي رسد . روزهايي كه بهار در خانه  مان را خواهد زد . من بايد بروم به رسم هر سالم در دفتر خاطراتم كه ديگر خيلي كم در آن مينويسم چند صفحه اي راسياه كنم  چند صفحه از دفتر عمرم را . اما هرسال هنگامه عيد جشن و شوري داشتم اما امسال ندارم چون همه اش را در سركار خواهم بود . بخصوص روز بيست وهشتم را كه در جهت رفع مغايرت حساب هايمان زود كه بياييم بيرون دوبعد از نصف  شب است . مي ترسم كه توپ عيد را كه دركنند ما بازهم سر كار باشيم .  بهر حال امسال هم با خوب وبدش گذشت و ما مانديم روزهايي در پيش و گذشتگاني درخاك . خداوند همه را بيامرزد . امين .

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم اسفند 1385ساعت 22:39  توسط   | 

آدم گشنه باشد و بعد وارد يك ساندويچي بشود و سفارش سالاد فصل هم بدهد . آن روز هم سه شنبه آخر سال هم باشد و شبش هم چهارشنبه سوري برپا و تو هم دلت بخواهد كه بروي اما پول هم نداشته باشي ، ...ونش را هم نه .  آن وقت ، وقتي كه داري سالادت را كوفت مي كني يك پسر و دو دختر با تيپ مد روزي [ رسمن روسپي ] وارد بشوند و بعد از كلي ديد زدن سفارش ساندويچ بدهند و خوشگلشان بيايد روبروي تو ، درست در ميز مقابل بنشيند و چاك سينه را عبان كند . مگر لقمه از گلوي آدم پاين مي رود . آمد مي ماند چه چيزي را گاز بزند . سالاد را يا دستش را يا .... ؟ بهر حال . بعد از آمدن و نشستن و ميتينگ دادن يك پسر ديگه وارد شد و بعد از اونم سه تا پسر ديگه جدا ، جدا. پر رو نه ميزاره ونه بر ميداره و ميزاره وسط كه من فقط امشب با مسعودم . فقط مسعود جونم . با خودم گفتم بي خيال بابا . فهميدم اين كاره اي . اما عجب ب و لوچه اي داشت لامصب . اون يكي ديگشون زياد جالب نبود اما بدم نبود اما اين روبروي من ، اوف ف ف ف ف  عجب چيزي بود لامصب . من كه ...ق درد شده بودم اساسي و بنيادين .حسابش را بكنيد . چه چهار شنبه سوري داشتم من ، در خانه و آن هم تنها ي تنها .

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385ساعت 21:20  توسط   | 

امروز صبح در سايت پارازيت  راديو جوان يك حمله فرهنگي ترتيب دادند به آمريكائيها . كه بله حالت يك بمب گوگلي پيدا كند و آمريكائيها را وادار به معذرت خواهي كنند . اما مگر مي شود . دفاع فرهنگي همه اش با حسين حسين نمي شود . ابزار دارد . وقتي كه اجرا كننده برنامه مي گويد اين ها را دارد از روي نقدها و وبلاگ هايي كه خوانده است مي گويد خب چه انتظاري ميتوان داشت  كه بتوان يك تهاجم ترتيب داد . من وقتي مي توانم تدافعي بر خورد كنم كه فيلم را ديده باشم . دروه تقليد گذشته است كه يك بزرگتر گفت تو هم تكرار كني . اين ابزار دفاع فرهنگي آزادي بيان است و تكنولوژي براي پيشرفت و تدافع .

وقتي مجري احمق  راديو جوان كه يك آقا بود به خشايار شاه بگويد خشي شاه هرج بر امريكايي تمام است . تو كه نمي تواني به خشايار  شاه و داريوش و كوروش به عنوان انسان هايي كه بخش بزرگي از فرهنگ تو را تشكيل داده اند افتخار كني كه اگر افتخار كني چپه ات مي كنند يك بيگانه كار بدي نكرده است كه تو را مسخره مي كند .  

چهارشنبه سوري هم آمد . يك چهارشنبه اخر سال . جشن آتش و تمام شدن زمستان . در بين تمام حرف هايي كه مي زنند كه  نه مسلمان دو آتشه بسوزد و نه رنگ ايراني بودنش كم رنگ شود در مورد اين جشن همه بزرگان شركت كننده دربرنامه متحد بودند كه ما بايد يرگرديم  به سنت چهارشنبه سوري . سنت اين چهارشنبه سوري كجاست و كي نابود شده است  كه ما نه ديده ايم و نه خوانده ايم كه انگشت اشاره همه به سمت اين سخن است . سنت چهارشنبه سوري پريدن از روي آتش است و خوردن و فرياد كردن و رقصيدن و پايكوبي كردن . خب حالا كه حرف ها يمان رنگ معانيش كم رنگ وكم رنگ تر مي شود اين سخن چيست . وقتي كه جواني نمي تواند  با دخترمرود علاقه اش بدو ن ترس از بازداشت وارد جامعه شود و نمي تواند داد بزند و پايكوبي كند ، پس چهارشنبه سوري بيايد و با دوست همكلاسيه اش شب در خيابان درمرود فلسفه صحبت كنند . اين كه نمي شود . فرهنگ مردمي مثل يك بادكنك مقاوم مي مونه كه نمي تركه و از يك طرف كه فشارش بدي از صرف ديگه قلمبه ميشه و مي زنه بيرون .  درد چهارشنبه سوري ما همين جاست . آزاد بودن براي خود بودن . خود فرهنگي ما همه اش حسين حسين كردن نيست . درك اين مطلب مهم است كه در جريان انقلاب اسلامي به رهبري اما خميني  آمديم كه غربي نشويم ، داشتيم عرب مي شديم كه خاتمي طلوع كرد.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385ساعت 22:11  توسط   | 

اين فيلم 300 هم چه قدر زده است داخل راه گوز ما ايراني ها .  از صبح دارند پشت سرهم كارگردان اين فيلم و هاليوود و آمريكا رو با هم مي كوبونند .خب حالا كاري نشده كه . يك چرندي يارو گفته كجاي جهان كارش لنگ شده . من موندم تو تمام سال ما مردم هي ميريزيم بيرون و امريكا رو پس و پيشش رو مي كشيم جلوي چشماش و به رئيس جمهورش كه منتخب مردمشه توهين ميكنيم وآورزوي مرگش رو ميكنيم ، حالا اونام يك بار اومدن و يك فحشي دادن .از صبح دارن يكريز گنده گوزي ميكنن كه ما تاريخ داريم و اونا ندارن و ما اصالت داريم واونا ندارن  خب كه چي ؟  آخرش هرچي جوونه كه دستش به دهنش مي رسه يك راست هواي اون ور اب تو سرشه . اون آمريكاي جنايت كار وغاصب و ضد حقوق بشري . آمريكاي تكنولوژي دار ، دلار .  

خب حالا ما تاريخ داريم واصالت . اونا چي . اونا هرچي هستند مي دونند اما ما يا عربيم يا لريم يا مغوليم ، يا وناني هستيم يا روس هستيم . ازبس كه به اين ايان خانوم ما كشورها تجاوز كرده اند . ما تاريخ داريم . خب . نان داريم ، آب داريم ، كار داريم ، رفاه داريم . نه . ما همه  چيز داريم اما آن بالايي ها رو نه كه نداريم ، كم داريم .

بهر حال آمريكا يك غلطي كرده سينماي هاليوودش و به تمام غلط هاي ما در . تازه ميشيم هي به هي .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385ساعت 19:9  توسط   | 

بعد از شنيدن خبر كانديداتوري سوسن تسليمي به عنوان وزارت فرهنگ حزب سوسيال دمكرات سوئد ، خبر انتشار مجدد شرق دومين خبري است كه خون گرمي را زير پوستم مي دواند . ديروز به اتفاق برادرم در مورد اين صحبت مي كرديم كه هر سال  عيد را با يك ويژه نامه خوب شروع مي كرديم  امسال را چه كار كنيم ، كه اين ندا آمد به گوش : شرق رفع توقيف شد . صبح كه از راديو جوان اين خبر را شنيدم  كلي خوشحال شدم و با خودم گفتم يعني مي شود امسال را هم با ويژه نامه اخر سال شرق به پايان ببريم . آمين .

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم اسفند 1385ساعت 21:39  توسط   | 

                                   شادي صدر شادي صدر كمي مانده تا اوج قله ها

 

همه آن چيزي  را كه بايد در مورد من و شادي  صدر بدانيد اين است . او هم عاشق نوشتن است مثل من . عاشق ادبيات است مثل من . او هم از دوران نوجواني كه در سر آدم چيز ديگري مي گذرد شروع كرده است و من هم از همان دوران . او چند سالي بزرگتر است از من . حدود  شش ياهفت سال . او هم با رفتن و آمدن ها و دست و پا زدن ها شروع كرده است و من هم با دست وپا زدن ها .

او قدمهايش را درست برداشت اما من قدمي بيشتر از انچه او برداشت ، بر نداشتم . يعني به قول برادرم هركسي يك سقفي دارد . من ماندم . درست پشت در دروازهاي فكري بزرگترانم .او هم با رفتن و آمدن به روزنامه ها شروع كرد من هم با رفتن به مجله يك هفتم و پيام هامون . اووقت دانشگاهش كه رسيد راهش را درست رفت  و رفت دانشگاه تا حقوق بخواند . او شاس پريدن با آدمهاي بزرگ را داشت  و من نه . بزرگتر از خودم ، خودم بودم . چون در خانه ما اول جنبه عمل هرچيزي به لحاظ طبقه اقتصادي خانواده مان ، جنبه اقتصاديش است  . او رفت دانشگاه تا حقوق بخواند و پله ها را يكي يكي حالا تند يا يواشش با خودش، بالا برود ، اما من پشت دروازه آموزش و پرورش ماندم . پشت دروازه طرح هاي نيمه تمام محمد علي نجفي و مظفر ماندم تا روي ما آزمايش بشود كه آبا اين طرح خوب است يا بد است . شادي صدر آن چيزي كه مي خواست شد و من حالا آن چيزي كه نمي خواهم يا نمي دانم كه از كجا‌ آمده است . او حالا يك دريا خيال دارد و من خيال يك دريا . او رسيد و من نه. دارم دور خودم مي گردم كه او پله ها را چگونه رفت و من چگونه . 

اين است همه چيزي كه بايد در مورد  من و شادي صدر بايد بدانيد .

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم اسفند 1385ساعت 17:46  توسط   | 

امروز اربعين حسيني است . چهل روز از عاشورا و عاشورائيان و فرصتي براي عاشورايي شدن مي گذرد . فرصتي شايد براي سالي ديگر . فرصتي كه از ره توشه سوزش ،عمرشايد نصيب آدم بشود . حالا خوب يا بد بياوري آن چيز ديگري است  .

امروز چهلم  سيد شهيدان دشت كربلاست .  ديروز راديو مي گفت كه وزير ارشاد از مردم دعوت كرده است تا با شركت در مسجدها و هيات ها پايبندي خودشان را نسبت به ارزش ها نشان بدهند . من مانده ام كه اين وزير ستون نويس ، در كجاي عالم سير وسلوك مي كند . هر جا هست اينجا نيست . در ايران نيست . اگر هم هست همان ستوني را كه خودش مي نويسد را هم نمي خواند . مردم را شما به تير بي حجابي و وااسلاملي تندروانتان ،‌كافر وزنديق كرده ايد حالا دعوت به كجا مي كنيد . كانون صلح يا كانون يك رنگي به هر قيمتي . مردم دارند N G O   مي زنند تا حرف خودشان را بزنند آن وقت آنها را وارد گودي ميكنيد كه تنها يا نبايد باشند يا اگر هم هستند بايد تنها گوش كننده خوبي باشند . نه جناب مامور ارشاد . اين جوي از اين آبها بسيار به خود ديده است كه مزه همه يكسان بوده است .  

ديگر اين كه مسابقه عكس با دوربين موبايل گذاشته اند تا ذوق و علاقه آدمها را و زاويه ديدشان را ببينند . آيا هنوز كسي با ديد ارزشي مي رود يا هستند كساني مثل من كه دنبال اين هستند كه ببينند چه كسي از روي ديد ارزشي مي رود چه كسي هم تنها براي وقت گذراني .

بهر ال امروز شنبه است . پدرم درخانه است . حالا از او اصرار كه برويد صراط مستقيم همين است و جوانان بسيارند وخودتان را به ائمه بچسبانيد و ساير موارد ديگر و از ما انكار . از او اصرار به تاب و از ما انكار به خواب .

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم اسفند 1385ساعت 8:7  توسط   | 

دارم ورق بازي ميكنم . دارم گناه مي كنم . گاه نا بخشودني . گناهي كه جبرانش شايد تنها  با خود زندگي باشد ، با عمر . شرطي است  اين ورق بازي من . شرط . سر هر چيزي هست .  مي تواند سر اتوبوس شركت واحد باشد يا برف زمستان سال ديگر . چه شرط بلند بالايي . چه شرط تخيلي . خيلي بزرگ شرط مي بندم . دست خودم هم نيست . نميدانم مي برم . مي بازم . ببرم مي توانم بگيرم . نمي توانم . اعتمادي به اي نبازي وشرطش نيست . اين يك ورق بازي بزرگ است . با شرط هاي كوچك و بزرگش . هركسي كه  هر كجا كه هست . يك بازي گر است كه شرطهايش را ته خودش مي داند و اواع ورق بازيش را هم خودش . دلش در دست و پادشاه خودش و بي بيش خواست با خودش نخواست با خودش . سرباز تمام لحظات سخت خودش و تك ، خودش .  اين يك بازي كاملن بزرگ است . يك ورق بازي بزرگ . بازي با اوراق سفيد عمر .

مدادي كه نوك ندارد  

حالا چه تو سواد داشته باشي

چه  كاغذ سفيد .

حرف هايت دود مي شوند در آسمان ذهنت 

و تو

هي روزها را بشمار

اوراق سفيد عمرت را .

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم اسفند 1385ساعت 22:9  توسط   | 

امروز جمعه بود و خانه تكاني هم امروز مرا از بنياد و به طرزي كاملن سگي تكان داد . مردي ؟ اگه راست ميگي برو حموم و بعد دوتا پتوي سربازي رو بشور  . اگه خيلي مردي برو .  داداشم  كه نرفت و وقتي هم كه حرفي ميزند  كه نيمرود ، نمي رود كه نمي رود . اون موقع من نقش پسر خوب خانواده رو بازي ميكنم و ميرم و حموم مثل چي  پتوهارو لگد مال ميكنم ، تا از كمر بيفتم و مادرم بگه دستت درد نكنه و من هم خرشم كه  خواهش ميكنم .

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم اسفند 1385ساعت 14:25  توسط   | 

بدون عنوان
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم اسفند 1385ساعت 22:21  توسط   | 

                                        سوسن  تسليمي

امروز داشتم راديو گوش مي كردم كه  شنيدم در اخباري كه ازراديو جوان پخش ميشد ، خانوم سوسن تسليمي از جانب حزب سوسيال دمكرات به به عنوان نامزد وزارت فرهنگ معرفي شده است . خانوم تسليمي كه چند سالي هست كه به سوئد مهاجرت كرده است و در سطح عالي تئاتر اروپا كار ميكند . وقتي اين خبر را شنيدم واقعن خوشحالشدم كه از خوشحالي بلند شدم و رفتم اين خبر رو به تمام همكارهام گفتم . همه يك جورهايي نگاهم ميكردند كه خب به تو چه ؟  براي من تنها نفعي كه دارد اين است كه خوشحالم مي كند و خون گرمي زير پوستم ميدود . باور كنيد الانم هم كه دارم اين ها مي نويسم مثل سگ خوشحالم از اين بابت . بهر حال او يك ايراني است . هنوز بازي فراموش نشدنيش در باشو غريبه كوچك و شايد وقتي ديگر را يادم نمي رود .  به خصوص شايد وقتي ديگر را . يك بوي خاصي داشت بازيش . با داريوش فرهنگ جفت بازي مي كردند . از سوسن تسليمي از نگاهش كه مي تواند تمام حالات را با آنهابازي كند خوشم مي ايد بدون آنكه مجبور باشد  حتي براي رساندن حالت غمش از صدا استفاده كند . او استادي مسلم است . 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم اسفند 1385ساعت 21:55  توسط   | 

و امروز عجب باراني مي آمد . مشهد رشت مي شود . هم از نظر اب وهوا و هم از نظربرخورد اجتماعي زنان و شوهران با هم . كمتر به هم شك مي كنند . دوم اين كه امروز كه تاكسي سوار شدم ، نشستم پشت سرراننده و بعد يك دختر خوش تيپ ، از اون خوشگلاش وبعد يك زن جا افتاده با كمي طراوت جواني نشست .   داشتم به موسيقي راديو گوش مي كردم كه راننده اش كه پيرمردي بود موج را عوض كرد و استاد واعظ موسوي شروع كرد به كس و شعر گفتن كه بله زن كانون آرامش است و خداوندچنين گفته است  و چند تا لغت عربي سر خلق الله شكست . يك اشكال كار اين واعظ عزيزاين است كه او زن امروز را مي خواهد با فقه هزار رو چهارصد سال پيش  دوا كند . در حاليكه خودش و ديگران مردان به روز و آنلاين هستند . كانون آرامش بودن زنان يك طرف است اما اوضاع كانون چگونه باشد را بايد آقايان متولي امور تعيين مي كنند . خلاصه كلي كس شعر گفتند و ماهم به اتفاق آن دو خانوم كلي خنديديم . به تمام حرفها و نقل قول هايش .

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم اسفند 1385ساعت 20:41  توسط   | 

مي خواهم بنويسم كه شكرت خدايا . دارد باران مي بارد . سالي كه نكوست ، در مشه از زمستانش پيداست . آب باشد ،‌اباداني هم هست . اين رمز آسودگي است در اين جا . شهري كه خودش چهار ميليون نفر جمعيت دارد در طي سال ده ، دوازده ميليون معيت واردش بشوند ،‌آبي برايش باقي نمي ماند. داشتيم كم كم با برف در مشهد غريبه مي شديم كه چند روز پيش برف آمد و بعد هم باراني ديگر . دارد بازان مي بارد . باران براي شادي روح مادرانمان مي بارد . 

تنها شكر ركدن است كه از دستم بر ميايد و نمي دانيد شانزده ساعت در طول روز بي‌ابي يعني چه ؟ اينجاست كه ان مقاله همشهري ماه را به خوبي درك مي كنم كه نوشته بود ، جنگ آب ،صلح نفت .  فرداها با اين گازهاي گلخانه اي كه در سطح جوي زمين مي مانند و بيرون نمي روند ، و زمين كه دارد روز به روز گرمتر مي شود جنگ ها بر سر اين مايع حيات شروع مي شود و از آنجا كه هرچيز قيمتي دارد چه صلح و چه جنگ  و زير بناي تمام اين ها يك كلمه است اقتصاد . اقتصاد هم كه امروز در عرصه جهاني شدن ، كلمه اول و آخر را نفت مي زند . همان است كه  آمريكا دست از سر خاور ميانه بر نمي دارد و الا تاريخ و فرهنگ هم هيچ ارزشي دردنياي كاملن اقتصادي ندارد .

بهر حال بايد شكر گذاز خدواند بود ،بابت اين مرحمت آسمانيش كه بر سر ما نازل مي شود .  آن هم با اعمالمان كه در‌ان حقوق بشريت كه همان حق الناس است كه امروز بي معني ترين كلمه است در جامعه ما ، نه تنها زباني .

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385ساعت 22:41  توسط   | 

                                        راديوي من     

ديروز براي خودم يك راديو كوچيك خريدم . سه هزار و پانصد تومان . ميارزد . صبح ها با اين بنفشه رافعي كلي حال مي كنم . صداي دلنشيني دارد . ففرض كنيد اگر ايران آزاد بود و مي توانست آواز بخواند ، صدايش كشش را داشت . اما اين وسط دربرنامه هاي راديو جوان يك عيب كوچك هست .و اونم اينه كه مثل تمام برنامه هاي راديويي ديگه دروغ زياد سر هم ميكنه . و اميد واري بي جا به آدم ميده . معني نداره آدمي كه درس خونده و مي دونه كه دورو برش چيه ميگذره هي بهش بگيم به به و چهچه . مگر گاو است . درمورد بي كاري وازدواج و چرت وپرتهاي ديگر كه خيلي ها از روي باد شكم مي پرانند .مثلن ديروز بعد از ظهر در برنامه اي برنامه هايش كه مجريش يك مرد بود ، صحبت از ورود تابلوهاي نقاشي به داخل ديوار خانه ها بود . تويي كه اونجا نشستي از دنياي كارگرها كه شايد پنجاه درصد  جمعيت كارگري ايران رو تشكيل ميده چي ميدوني . نمي دوني والا براي خودت فلسفه عدم ورود تابلو بر روي ديوار خانه ها نمي بافتي .

راديويي رو كه من دوست دارم فرهنگ كه اونم كه صبح ها كه ميتونم راديو گوش كنم ، همش مجلسه و دعواهايي كه سر پوله و گندي هم اگر باشه بالا نمياد كه  دست ها همه از يك كاسه لقمه مي گيرند .

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385ساعت 19:24  توسط   | 

                                       درزندان    
+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اسفند 1385ساعت 20:54  توسط   | 

مي گويند : بادست پس ميزني با پا پيش مي كشي ، بابا ما كه كس خل نيستيم كجاي مارو ميخواي به آتيش بكشي . نه به اون بي حرمتي تون به مصدق كه توي كتابهاي تاريخ مدرسه ، همه كاري ملي شدن صنعت نفت رو  كاشاني نشون ميدين و نه حتي يك بلواري ، شهركي ، كوي و كوچه اي حتي به نامش نمي كنيد ، ونه حالا كه به مناسبت چهلمين سالگرد درگذشتش از او يادي ميكنيد و يادش بخير بادي ميگوييد . آب در‌دست پاي كه افاده كه مصدق را دارد جزو افتخارات ملي مي داند . اگر نبود مصدقو تلاش هايش براي نفت شايد امروز منو شما فردا با شرت مي رفتينم بيرون و زنان هم آزادو بدون حجاب چرا كه ما مستعمره انگليس بوديم . اگر نبود مصدق و ملي شدن صنعت نفت ما از زيمباوه و خيلي جاهاي ديگر هم عقب مي بوديم الان . يادش بخير و راهش پر رهرو .

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم اسفند 1385ساعت 22:10  توسط   | 

واي عجب امروز، روزي بود . خوب و عالي ، كامل و ي روز كامل موفق . من تونستم بالاخره اون كاري رو كه بايد ميكردم رو بكنم . يك خبر داديكي از دوستانم كه اگر راست  باشد بي ارتباط با خوابي كه يكي از همكارانم برايم ديده بود نيست . اگه بشه ، كلي پريديم بالاي بالاي بالا . درست تا وسط ابرها .

يك روز خوب روزيه كه سگي نباشه و راحت بتوني تمام كارهات و انجام بدي و با اطمينان خاطر از اين كه تمام كارهاي محولت رو انجام دادي بياي بيرون و بعد هيچ خبر بدي نشنوي كه خودش كلي خوبيه و بعد بياي خونه ويك چايي دشلمه بخوري و يك آهنگ باب طبعت رو بشيني و گوش كني . درست مثل الان من كه دارم آهنگ جواني از استاد حسين قوامي رو گوش ميدم .

نميدونم چرا توي قاب خاطراتم هر وقت دلم مي خواد كسي رو ببينم از ابزرگان هنر آرزوش به دلم ميمونه درست مثل همين حسين قوامي و هوشنگ گلشيري .

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم اسفند 1385ساعت 19:51  توسط   | 

امروز سوار اون اتوبوس هاي قديمي بنز شدم كه دراش با لگد باز ميشن . اتوبوس هايي كه خاطرات دوران كودكي ونوجواني مان را تشكيل مي دهند . اتوبوس هايي با دورديف صندلي در عرض هم و چقدر آخر اين اتوبوس ها مي ايستادم و چشم چروني مي كردم و دختر بازي اما كونش رو نداشتم با يكيشون دوست بشم .خاك بر سرم . بيست و شش رو دارم رد مي كنم ، هنوز پسرم . خودم هم باورم نمي شود . بابا بي بخار . ياد اون اتوبوس ها بخير كه حالا خيلي هاشون ديگه نيستن . خيلي ز خاطره هاي ما هم نيستن ديگه . به قول راننده امشبي ك ديگه همه چيز داره يادش بخيري ميشه . جدن كه يادش بخير .

مدادي كه نوك ندارد

 حالا چه تو سواد داشته باشي

 چه كاغذ سفيد

 حرف هايت دود مي شوند ، در اسمان ذهنت .

 و هي تو روزها را بشمار

 اوراق سفيد عمرت را .

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم اسفند 1385ساعت 21:24  توسط   | 

دلم يك سگ مي خواهد درست به بزرگي اوضاع گندي كه درش گير كرده ام . نمي دانم گناهم چيست كه به هركسي كه درد دل مي كنم و كمي از ياد داشت هايم را مي خواند يا حرف هاي مرا گوش مي كند ، مي زند درست وسط اين قضيه كه بابا تو جوان با استعدادي هستي اما از استعدادت درست استفاده نمي كني . اين حرف مثل يك چوب دو سر طلا تا ته اونجاي آدم فرو مي رود كه استفاده نكرده اي . امروزبراي رئيس مون همين ها رو مي گفتم واونم همين ها رو مي گفت كه يك چيز جالب گفت . گفت تو بابا از بابات شروع كردي و تا نظام آموزشي هم رفتي . تو داري خودت رو گول مي زني . من هم گفتم : شد چهار سر طلا .

جا خورد . شما هم بوديد جا مي خورديد . بابا من و نذاشتن استفاده كنم . چرا كسي نمي فهمه . واويــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلا .

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم اسفند 1385ساعت 21:1  توسط   | 

اوووف . امروزم از اون روزها بود . سركار بوديم كه يك باره فحش و فحش كاري كه صداي اولين چك آمد و بعدشم داد كه تا رسيدم جداشون كردن مردم . سر چي . سر اين كه چرا يك نفر رو همكارمون بدون نوبت راه انداخته . سلام وصلواتي بلند نمي شد . يارو رومن گرفتم و همكاراي ديگم اومدن جلو كه بزنن ، باز يارو رو ول كردم تا همكارام طرف رو نزنن . خلاصه از اون روزها بود .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم اسفند 1385ساعت 19:54  توسط   | 

خدمت حضرت اشرف اكرم اختر ابهر اين حقير بي مقدار سلام . الهي كه به قربانتان گردم . خود خوب مي دانيد كه اين حقير بي مقدار از وادي رايانه هيچ نمي داند . پس چه هي چپ و راست ، در تنگناي اين پرسش قرار مي دهيد كه فلان فايل چرا ارسال نشد . خدمت آن حضرت عارضم كه گويند در مملكت ما دو چيز در دست كودكان است . يكم رايانه و دويم اسباب ان . براين حقير بي مقدار خرده مگيريد كه چرا چنين است و چنا ن است كه كه گفتم از وادي رايانه كه خود ابر چرتكه ايست هيچ نمي دانم . دويم انكه اسباب آن ، آن است كه اين بي مقدار به تلاش خود و سعي وافر خود جهت كسب علم و دانش اين وادي ابر چرتكه تلاش ها كرده ام به سهي وافي اما از‌آن جا كه پيشاني ما همچون تخته سياهي است كه هركه از مقابلمان گذشت خطي به يادگار كشيد تا  اين حقير از وادي پيشرفت كه همانا خطي باطل است در نقش آينده سازيم ، دورم سازد و برساند بدين جا كه هستم . حالا چه با خطا و چه بي خطا گفتم كه فايل ها فرسستاده نشد به طريق اولا ، عارض شدم ه نمي دانم .

نسخ ارسال نشد به سنه: دوازدهم برج حوت سنه يك هزار وسيصد و هشتاد و پنج شمسي .

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم اسفند 1385ساعت 19:41  توسط   | 

بابا بارون . بابا آب . بابا بي آبي . بابا بي خيال هي جوش كه باز بي آبي ميكشيم . البته همچينم بي خيال نميشه ولي خوب باز ازجوش هميشگيش كاسته شده . شكرت خدا . چيز ديگه اي نميشه گفت جز اينكه تو مصرف اين نعمتت سعي ميكنم صرفه جويي كنم . همين . خب خودش خيليه . صرفه جويي من و دعاي اون آدم حسابيه . خب خودمونيم . خودم رو خر نميكنم . اما تو كه مي دوني من دارم چه كارها كه نميكنم . ميدونم اشتباه اما نمي تونم . نميشه . دست خودمم نيست . آدم ضعيف با نفس ضعيفم همينه . از اين ور سعي ميكنم كه جبرانش كنم . كار خداست ديگه . ميشه . سعي منم ، دين داري منم همين جوري بروز  ميكنه و عربي ور نميداره .همش فارسي فارسيه . انت المحبوب من دوست دارمه . همين . با تمام گناه هايي كه ميكنم .اينه . همين جوري . آدمها توي دنياي آدمها زندگي ميكنند . خوب و بد . با هم . مومنش هم وقتي كه آب نباشه ،‌خب نيست كه مصرف كنه . منم صرف جويي ميكنم تا هم اون هم خودم بي‌ابي نكشم هم شكريك از هزارن تو را كرده باشم . مومن تو بي‌آبي نكشد ، كار صواب من است . دنيا براي من همين شده است . همين چيزي كه خودت داري مي بيني . خودم و خودت . تنهاي ، تنها . شكل دنيا داره عوض ميشه و خيلي ها متوجه نيستند . به قول يكي از دوستانم ، جرق زدن با شرع الان بهتر از تجاوز كردن به نواميس مردمه . از جنده كردنم بهتره . بري صيغه كني ، همسايه يك جوري نگاهت ميكنه . خب ناموس ودخترمردم ، حتي همونيه كه خودشم راضيه اما خانوادش نه ، نامرديه . جريمه مدنيشم يك طرف . بهر حال خوب وبد و بالا و پايين و چپ و راست تمام آدمهاي امروزي اينجاو  دور وبر من همينه كه نوشتم . تو هم كه ديدي و ميبيني ، من چه كار كنم كه بجز صرفه جويي ، شكر يكي از هزاران تورو كرده باشم .

 

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم اسفند 1385ساعت 21:59  توسط   | 

خوش به حالمون دارد ميشود . دارد پايتخت مي شود مشهد .طرح ترافيك دارد برگزار مي شود . امروز از چهار راه دانش‌اموز تا چار راه شهدا حدود يك ساعت و چهل دقيقه در راه بودم . حسابي دارد ترافيك مي شود . خداوند جداي از بلاي بي آبي كه شايد نازل كند برايمان ، بلاي ترافيك ريشه مان را در تابستان خواهد كند آن هم از بيخ و بن . بهر حال دارد يكي يكي گند كارهاي شهر سازي و مديريت شهريمان دارد در مي آيد .  واویِـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلا

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم اسفند 1385ساعت 20:15  توسط   | 

به طور كلي  حال آدم را بهم مي زند اين باباي ما با اين آشپزيش . آدم افراط و تفريط است. ناف او را با جذرومد دريا بريده اند انگار . شوخي بر نمي دارد . خدانكند كه مادرم برود بيرون و بعد ش هم هوس ايزماييش گل نكند والا شب غذايي ميخوريم كه يا سوخته است يا خام . يا بي نمك يا شور . خدانكند كهظهر تابستان باشد وخودش هم گرمش شده باشد . اوه اوه . مادرم اگر نباشد آب دوغ خياري راه مي اندازد كه تا آنجاي بدنت در گرماي 40 درجه مشهد خنك مي شود و اولين چيزي كه از آدم مي افتد يا دندان است يا مردانگي . امشب مادرم نبود و كوكي سبزي درست كرده است كه انگار قبلش انها را با روغن شسته است و بعد حالا مگر پايين ميرود . در هر لقمه با كمك يك قاشق ماست ، مي شد خورد والا حالا ... دارم مثل سگ چايي ميخورم تا تشنگيم بر طرف شود . واويــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلا .

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم اسفند 1385ساعت 21:25  توسط   | 

امروز وقتي كه داخل اتوبوس وايستاده بودم تا راننده بياد، ديدم تموم مملكت با دستاشون ميله اتوبوس رو گرفتن . خودم خندم گرفت . چون خودمم يكي از اونا بودم كه ايستاده بودن . ديدم مملكت شرطي شدن . يعني سر هرچيزي يك تيك اساسي دارن . در مرود انتخابات  همه متفق به اين امرند كه طرف دنبال پر كردن كيسه خودشه ،‌ولي وقتي كه دوتا دختر مانتويي ، نه از اون چسباش نشون ميدن و دوتا آهنگ از فرهاد و بنان ميزارن زرتي ميان پاي صندوق . يا در مورد گروني ، همه مي دونن كه بعضي چيزا مثل روح ميرن بالا ولي  اولين چيزي كه توي يك انتخابات مثل رئيس جمهوري مطرح ميشه زرتي مي پرسن گروني كي بر طرف ميشه . جداي از اون  بينش اقتصادي كه بايد داشته باشند اين سوال ها سوالهايي كه سينه به سينه نقل خواهد شد . مثلن روزي ميرسه كه بليط اتوبوس ميشه هزار تومان . باور كنيد كه اين جا وهمه چيزي ممكنه . واويــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلا .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم اسفند 1385ساعت 19:16  توسط   | 

مي گوبم آقا باشد براي بعد . براي كي ؟ همه بروند بعدن . روزنامه را مي زند زير بغلش و از بالاي عينكش نگاهي به من مي اندازد و مي گويد : نمي شود هر كاري براي همان روز خودش و بعد لبخندي مي زند و مي رود . مي خواهم چيزي بگوبم اما زبانم راه نمي افتد و حرفم در گلويم مي ماند . مي مانم كه چه كنم . انجام بدهم چه جوري . آن هم امروز كه حتمن مي بينمش . آبرويم مي رود . باز خيس عرق مي شوم و سرخ مي شوم و نفسم بالا نمي آيد . هيچ كسي هم متوجه دردم نمي شود . باز بايد خودم را قايم كنم ، پشت دكه اتوبوس راني و باز تا كي بيايد اين ماشين خط . باز بايد كلي پا به پا كنم و تو اين هوايسرد مثل سگ بلرزم تا آبرويم نرود . يكي نيست بگه :مرديكه خر مرز داري پيلش ميكني ، تو كه ميدوني يك جايي گند كارت در مياد . باز همه چشامشون روي دو تا پاچه خيس منه كه من ، بله چرا توي اين هوا پاچه هام خيسه . مي گيوم حالا همين امروز را باشد ، فردا خدا بزرگ است . مي گيود ك نه نمي شود . باز بايد .... . نه كون لقشم كرده . دنيا تو گير ودار همين خيالات رسوندتم به اين بن بست . ميزننم بيرون امروز اگه اومد ، نگاش نميكنم . اول كار آخر كار . تموم ميشه ، نميشه .چرا ميشه . درست مثل تمام اون لحظاتي كه به خزعبلات آدمها گوش كردي و با خودت گفتي ،‌نه اين سوته دل و يك چيز ديگست و بعد گندش در اومد كه اي بابا توي صف اگه وايستي نوبت خيالشم به و نمي رسه . كجايي بابا . پــــــــاشــــــوكـــه يــــك عمره كه سرکاري . واويـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلا .

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم اسفند 1385ساعت 20:12  توسط   | 

عجب برفي باريد . ايول . دمت گرم خدا . دمت رو گرمترش كن و دو ، سه تا برف همين جوري بباركه بي آبي نكشيم . نه تنها به خاطر ما . واسه اون زائراي امام رضا كه ميان مشهد . والا ما . يا سرما و قدمت  يا لب ما ودهنت . خيلي باحال باريده . پنجاه سانتي ديشب اومد . كف كردم صبح كه از خواب پاشدم ديدم واي زمين سفيد ، سفيد . حالا اومدم برم سركار . ساعت شيش صبح .اولين نفرم كه اومدم تو كوچه . كف كوچه تا پنجاه سانت دست نخورده ، دست نخوردست . حالا مهگ ميشه بري سركار . هر قدمم توي برفها بودو تو قدم دوم كفشام پر آب بود . خلاصه روز خوبي بود . هشت رسيدم سركارو تا 9 خودم رو گرم مي كردم . بعد از ظهرشم زدم رفتم پياده روي و سه تا عكس با حالا گرفتم كه خودم كه توي كامپيوتر ديدمشون گفتم اي ي ي ي ي ي ي ول بابا .

ديگه اين كه امروز توي تاكسي يك دختري نشسته بود بغل ما ، از اون تريپ طبيعيا و مارو ميگي داشت سقف رو سوراخ مي كردو نزديك بود از پنجره برم بيرون ؛چون داشتم ميتركيدم از... اون چيزي كه پسرا بازم بيشتر از دخترا مي دونن . اي ي ي ي ي ول بابا .

واويـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلا

برف نو ، برف نو ، سلام ، سلام / بنشين خوش نشسته اي بر بام / پاكي آوردي اي اميد سپيد ، همه آلودگي است اين ايام ./ راه شومي است مي زند مطرب ، تلخ واري است مي چكد در جام / اشك واري است ميكشد لبخند  ، ننگ واري است مي تراشد نام / شنبه چون جمعه ، پار چون پيرار ، نقش همرنگ مي زند رسام

مرغ شادي به دامگاه آمد ، به زماني كه بر گسيخته دام / ره به هموار جاي دشت افتاد ، اي دريغا كه بر نيايد گام / تشنه آنجا به خاك مرگ نشست ، كاتش از آب مي كند پيغام / كام ما حاصل آن زمان آمد ، كه طمع بر گرفته ايم از كام / خام سوزيم الغرض بدرود ، تو فرودا برف تازه سلام .

زمستان است .

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم اسفند 1385ساعت 20:0  توسط   | 

مي گويم كه مي تونستم كه مي شد كه اگرميذاشتن اوني بشه كه من مي خواستم . تازه امروزم يك فرشته پيدا كرده بودم كه سينه هاش درشت بود و لباش خوش نقش و چشاش شهلا و موهاش مهلا .

من مي خواستم كه بستم چشامو و گذاشتم روي هم تمام قوت تخيلم رو كه بشه اگه شده واسه يك لحظه بغلش كنم و بتونم كه نتونستم تو تخيلم هم كه اگه بشه ببوسمش . و او رفت . واويلااااااااااااااااااااااااااا.

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم اسفند 1385ساعت 22:22  توسط   | 

الان دارد حسابي برف مي بارد .  نه به آفتاب  صبح گاهي ونه به برف  بعد از ظهرش . از شانس بد صبح با خودم گفتم كه هوا خوب است و كاپشن نميخواهد . آمدم كه بيايم بيرون ديدم واي دارد چه برفي مي بارد . بهر حال ببارد ، بهتر كه دارد مي بارد . باز تابستان راحت تريم . شايد كار اين پرچم هاي است كه شركت آب زده است با اين عنوان كه : از دعا براي طلب باران غفلت نكنيم .  خدا كند از هردري كه مي بارد خوب خوبش ببارد .

صبح عجب خواب بدي ديدم . خواب ديدم كه كسي گفت كه مادرت مرده . ما هم مادرمان مسافرت و قرار است كه برگردد . خبرش را از ظهر داريم كه ساعت داوزده قرار است كه راه بيفتد . ساعت هفت شب است و هنوز نيامده بود . دلم به هزارجا رفت . به هزار جا زنگ زدم . هي با خودم ميگويم كه نكند خوابم به وقوع بپيوندد . جوش مي زدم . دايي ام آمد كه بعد از مادرم راه افتاده بود . مادرم نيامده بود . داشت گريه ام مي گرفت . مانده بودم كه كجا بروم ، كجا زنگ بزنم كه ، دينگ دينگ . مادرم هميشه همين جوري زنگ مي زند . آمد . اشكم در امد و رفتم در حياط زير برفها كه كسي نبيند و كسي هم نفهمد كه كسي هم نفهميد .

خدا هيچ خانه اي را بدون پدرو مادر نكند . آمين

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم اسفند 1385ساعت 20:8  توسط   | 

امروز ميز رئيس را به ما تعارف كردند و ما هم با حفظ سمت پشت ميز رئيس نشستيم و مشغول به كار شديم .وآنهم چه كاري ، تمام اوراق مهم  پيش دست مراجعين بود و ما هم مشغول ديد زدن . داشتيم خبر مرگ مان كار مي كرديم كه يك جفت چشم خيلي قشنگ وارد شد و حالا ما يكي رو ميگي ، عين برق گرفته ها هر جا ميرفت چشمام دنبالش بود . به پايين تنش اصلن حواسم نبود فقط نيم رخ و چشماش واي دريا بود لامصب . ما يكي رو ميگي ، عالم بدبختي جواني رو ميگي كه رئيس زد پشت سرمون چشات فولوكس شد پاش وبابا آبروي همه كارمندها رو بردي . مارو ميگي ، چراغ قرمز رو ميگي . هنگ كرده بوديم . موندم حالا حالاها كه نميشه ازداوج كرد و ايد تو كف بمونيم بايد چه راهي پيش رو بگيريم .  به قول مهدي اخوان :

اي شوخ كمرباريك ، قدي عجبني باريك

نو ترك و من تاجيك ،جانيم سنه قربانا .

+ نوشته شده در  شنبه پنجم اسفند 1385ساعت 18:32  توسط   | 

 

امروز سالگرددر گذشت مرحوم پرويز فني زاده است . خدايش بيامرزد . من تنها كمي از بازي او را در گوزنهاي كيميايي ديده ام وبس و كمي هم مطلب در موردش خوانده ام . بهر حال خدايش يامرزد .

+ نوشته شده در  جمعه چهارم اسفند 1385ساعت 10:8  توسط   | 

 

سالِ تابستان بود

سال سرماهاي گم و سبزي هاي نا پيدا .

سال انتظار فرج تو

طلوع من

اما زهر هلاهل است انگار

اين فرج كه از تابسنان آن سال مي‌امد .

تو نبودي و بادها بودند

شن ها بودند و ردپاهاي تو نبود .

انگار خبري در راه بود

خبري از جنس تمام خيالات سبز وسفيد مان

كه درش طلوع بود .

طلوع من

طلوع تو .

هنوز باورم نمي شود

كه آن تابستان گذشت

و آب رودخانه ها رد پاي تو را آورند

و پرواز پروانه ها خبر بهار را

و تو دوباره طلوع كرده اي

تولدي دوباره كرده اي

و سبزيي هايي كه پيدا شدند

از زير برف ها و

تابستان آن سال گذشت ...

مي داني ....

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم اسفند 1385ساعت 22:47  توسط   | 

آقا يكي امروز به ما گفت : به من اطميانان كن . گفتم به قولي : آنجاي اعتمادمان درد مي كند بابا . قضيه دارد از بيخ آب مي خور و كسي كه  اهل بخيه باشد خوب ميداند كه چه دارم مي گويم .   امروز در ضمن سال گرد كودتاي انگليسي رضا