تبليغاتX
سردبیر دیپلم
سردبير

هوا عجيب سرداست . اين آب وهواي مشهد هم اصلن حساب و كتابي ندارد كه ندارد . به زن صيغه اي مي شود اعتماد كرد اما به اين آب وهواي مشهد نه . الان از آن اب وهوا هايي است كه به قول اخوان : نفس كز گرم گاه سينه مي آيد برون . آنچنان بخار از دهان آدم در مي‌ايد كه جلوي پايت را در همان محدوده نمي تواني ببيني .

 ما خانه مان شمالي  است و رو به بادهاي گرم جنوب .  از اهالي ستاره ايم و همخوابه پروانه ها . صبح ها با صداي يك مرغ سياه از خواب بيدار مي شويم و شب ها با صداي جيرجيرك ها و خيل خيالاتمان به خواب مي رويم .ما در حياط خانه مان يك باغچه داريم پر از آرزوهاي بر آورده نشده و آروزهاي درخاك شده . در حياط خانمان يك درخت انگور داريم كه به آن مي گوييم : درخت مِيمِ مان . دو درخت انجير داريم كه حسابي اهالي دور واطراف را سير مي كند و چند بوته گل .

درخت ميم مان هميشه ميزبان زنبورها و به قول مشهدي ها موسي كو تقي هاست . مادرم به ان ها مي گويد : كوكو . هميشه هم بيرون كه مي رود يا برايشان نان خشك ريز شده مي ريزد يا دون . يك جوري عضو ما شده اند . هر غروب كه مي شود مادم مي رود وسري از انها مي زند كه ببيند آمده اند يا نه . يك بار بهار فصل جوجه كشي شان يكي به تعدادشان اضافه شده بود و هميشه وقتي خانه مان خلوت بود و غريبه اي نبود جوجه شان پايين مي آمد و انگار نه انگار با خيال راحت ما بين ماها رژه مي رفت . الان هم كه نمازش تمام شده بود مادرم رفت در حياط و آمد و گفت : انگارديشب در جايي مهمان بودند . كوكوهايمان آمده اند . 

مادر بزرگ مرحومم مي گفت : اين ها پرنده هاي خرفتي هستند و بي خيالند . انگار يك جور صوفي باشند و تارك دنيا .  جوري ميگفت كه انگار گربه ها رو پشم هم حساب نمي كردند .  خيلي دلم مي خواست ببينم اين ها همان هايي هستند كه هر سال اين موقع كه مي شود مي ايند خانه مان يا نه .

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام بهمن 1385ساعت 19:31  توسط   | 

تو يا هر كس ديگري كه مي خواهد باشد، باشد . براي من فرقي نمي كند . اين تنها يك عادت است درست مثل روزهاي جمعه كه خستگي عصرش به اندازه طول تمام هفته است . همين ميبيني  فرقي نمي كند . دلم هم برايت تنگ نمي شود ديگر . من زود دل ميبندم و زود هم دل ميكنم . تو اين و فهميدي . برام خيالي نيست . يعني يك عادت شده برام اين كه همش رو يك بازي بدونم . اولش و با آخرش . يعني عادتم دادند.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385ساعت 21:17  توسط   | 

اصلن حال وحوصله خواندن تمام نوشته ها ي وبلاگ ها را ندارم . كمي بي حوصله شده ام . نوشتنم دارد كمي لنگ مي زند و لنگ لنگان دارداين مسير را طي مي كند درعالم وبلاگستان . امروز اما هواي خوبي بود و دارد بيست وچهار ساعته باران مي بارد . خدا كند تا آخربهار هر روز همين جوري ببارد والا سرو كارمان با نگهبانان درهاي جهنم است از بي‌آبي وآتش آفتاب بر پيكر پير وجوان اين شهر و خيل مسافران بي شمار اين شهر كه  دوبرابر جمعيت ساكنش ادم ميايد و مي رود و در سه ماه مثل ملخ هاي مهاجم شهر را مي روبند ومي روند . البته خوش به حال بازاري جماعت مي شود اين وسط  و زندگيشان از همين راه مي گذرد البته در همين نوروز و تابستان .

 به قول سيد علي صالحي : دارد باران مي آيد / باران براي بي قراري دلهاي مادرانمان مي آيد . البته اگر درست نوشته باشم شعرش را . 

در دستانم

 كه خالي از تصوير توست

 هي دارم آواز باران مي خوانم

و نذر بادها مي كنم ياد تو را

و خيل كلماتي كه در ذهنم سر مي خورند

تا روي زبانم .

اينها آيه هاي استواري منند در راه .

حالا تمام بيل ها الم شده اند و

سرم بر بالاي تمامشان دعا مي خواند

اما دستان تو نيست ؟  

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385ساعت 18:59  توسط   | 

نمي دانم كه معناي انتظار را مي فهمي يانه . منظورم از انتظاراز آن انتظارهاي تابلوي نقاشي نيست كه دو پا تنها دو پا را دارد نشان مي دهد و بعد بايد تا كي منتظر بماني كه كسي بيايد و عمرت كفاف بكند يا نكند كه ببينيش و او داد تورا از ظالمين و داد مظلومان را هم از تو بگيرد . بهر حال هر انساني چون دارد تارخ را پشت سر مي گذارد يك جبار است . اول چون كه هم  در جبر است وبايد برود تا پير بشود يا نشود و دوم آن كه او ( انسان ) تارخ را درست آيا رقم مي زند يا نه كه نسل هاي بعدي بتوانند دنيا را درست قضاوت كنند . اين ها همه اش ظلم است . درست مثل تمام كساني كه در حق ما كردند و خيلي هايشان الان در خاكند و خيلي هايشان تو را نگاه مي كنند و خيلي كه معرفت كنند شانه هايشان را مي اندازند بالا كه بله يا نمي دانم يا چه كاركنم ، هميني هست كه هست . مي بيني . اين ها  همه ظلم است . گازهاي گل خانه اي هم ظلم است وتو هم ظالم . اعتصاب كن و كار نكن . تا كار خانه بخوابد و زمين دچار بلاي اين گازها نشود . مي بيني . تو هم ظالمي . من هم ظالمم كه مي دانم تو محتاجي و نمي توانم براي تو در روي زمين كاري بكنم . اين ها همه اش ظلم است .  ولي منظورم از انتظار اين است كه چيزي را كه ديده اي پس مي تواني درك كني . من منتظر آن برگم هستم كه در دستان توست و هر روز در انتهاي كوچه ايستاده ام كه شايد باد ها خبري ار‌ان برايم بياورند و هنوز منتظرم .

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم بهمن 1385ساعت 20:29  توسط   | 

امروز ريده شد در روز تعطيليمان و رفت . مهمان آمد . يعني‌اوردند . آن هم به سپاس از آنكه در مجلسي ، برايمان آمده بود و مهمانان را مي پاييده است . پس ما يكي كس بوديم اون جا كه دوساعت دم در وايستاده بودبم .

زديم بيرون به قصد عدم زيارت مهمان و كمتر زيارت كردنش . رفتم جمعه بازار كتاب . ميخواستم دوتا كتاب بخرم ولي نخريدم به خاطر اينكه كتاب زياد دارم براي خواندن و نخوانده ام و ديگر اينكه پول كم دارم . يكيش چنين گفت زرتشت و ديگري كوير از شريعتي به توصيه دوستي اما به همان دليل بالا نخريدم .

رمان فوق العاده جذاب و خواندني جاي خالي سلوچ را از محمود دولت آبادي ديدم . خواندن اين را توصيه مي كنم ، چون در طول زمان خواندن (چون گيراست رمان در حالت كار هم به آن فكر مي كنيد ) يك سايه از يكي از شخصيت هاي رمان در طول رمان پهن است وشما آن را نمي بينيد و اين را در اخر رمان متوجهه مي شويد .

بهر حال امروز گذشت ونيامد و فردايي ديگز در راه است وافسوس كه بي فايده فرسوده شديم .

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم بهمن 1385ساعت 20:25  توسط   | 

1_مازوخيستي ترين آرزوهايم

تو هستي

ري راي من .

دورٍ من .

من كه مي دانم خيال تو

تنها

خيال تو

هميشه با من است

پس از چه رو رواست

كه بادها بوي تو را مي آورند

وچشمانم قاب بي انتهايي است گشوده برجاده ها

كه ختم مي شوند

به راهي كه تو گام گذاشتي درآن .

2_در دستم مدادي است

و بر سرم قابلمه اي

و گامهايم كه دارند مي روند به نمي دانم كجاي اين خاكي ...

راستي اخرين نامه اي را كه برايت نوشتم

هنوز داري ؟

 ديدي كه چه خيال ها كه در سرم نپخته بودم .

3_ بوم ... بوم ...

فرود كه آمد

مداد را در دستم محكم تر گرفتم

قابمله را برداشتم .

تصويرها عوض شده اند

و تو آيا ميداني

كه چه قدر دنيا عوض شده است .

تو نيستي تا ببيني 

رابطمان  تنها سيمهاي تلفنند وبس

دنيا عوض شده است

و طعم تمام خيالها كه در سرم پخته بودم .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385ساعت 23:1  توسط   | 

 نمي دانم امروز چه مطلب مهمي را كشف كردم اما در حين كاربودم و نشد كه ياد داشتش كنم . لامصب يك دفترچه هم خريده ام تا مطالبم را ياد داشت كنم اما يادم مي رود كه يادم مي رود .تمام زورم را زده ام اما يادم نمي آيد كه نمي آيد . هرچه بود مهم بود .

امروز روز زياد خوبي نبود اما فهميدم كه قد پريدنم هميني هست كه هست و بيشتر پريدن ، سوختن است و ريختن پرها . كاش ققنوس بودم يا سيمرغ اما ما جوانان امروزي جوجه ماشيني هم نيستيم چه برسد  به هوس پرنده بودن مان .

امروز رفتم كه نماز بخوانم كه يكي گفت : واعظان كين جلوه درم حراب ومنبر ميكنند / چون به خلوت ميروند آن كار ديگر مي كنند . آمدم چيزي بگوبم باد كار ديشب خودم افتادم و مثل سگ از خودم خجالت كشيدم و زيپ دهان را كشيدم و رفتم .

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385ساعت 20:45  توسط   | 

مي شود خودتان را معرفي كنيد؟ من ژان هستم ؟ فاميلتان چيست ؟ فاميلم .... است . خب بلند بگوبيد ؟ نمي شود بيخيالش شويد ؟ چرا ؟ خب ديگر صلاح مملكت خويش خسروان دانند . خسروان ؟ دانايان ، آگاهان ، آنها كه واقف به امورند در ممالك خويش . يعني زمين دارند و بورژوا ؟ نه يعني‌ كه آنها بر اعمال خويش ، تفكر مي ورزند و نسنجيده عمل نمي كنند . يعني خودتان ؟ خودم ؟ بله شما ؟ من ؟ خودتان كه داشتيد الان خودتان را معرفي مي كرديد . من ، خودم را معرفي كم ؟ من هنوز خودم را نمي شناسم يعني خودم را پيدا نكرده ام ، يعني خودم را گم كرده ام و من الان ، آن من آن زمان نيست . آن زمان ؟ كدام زمان را مي گوييد ؟ من در زمان زندگي مي كنم و خيلي كم به گذشته نگاه كرده ام .

شما خودتان در گذشته گم كرده ايد . من .در گذشته ؟ من از هفت ، هشت سالگيم به آن ور را به ياد نمي اورم ، آن زمان را مي گوييد ؟ بله .

ادامه دارد .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385ساعت 22:13  توسط   | 

 

وقتي كه مي گويي دوستت دارم

چيزي شبيه انعكاس صدا در آينه

از برابرم مي گذرد  ...

وقتي كه مي گويم دوستت دارم

چيزي شبيه انعكاس تصوير در خشت

از برابرت ميگذرد ...

ميان ناتمام اين جهان ، تنها

انعكاس صداي خشت مرا از پاي در مي آورد .

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385ساعت 20:13  توسط   | 

 

حالا به هر چه مي نگرم

يا تبسم پرنده ميبينم يا تكلم اشياء،

عجيب است

هركه خدا را دوست مي دارد ، شاعرش مي بينند ،

اما هركه منش دوست مي دارم

مي گويند بايد اهل جنوب ستاره يا شمال آينه باشد ،

حالا چرا...؟

يا فروغ مي داند يا رابعه .

شعر از:سيد علي صالحي از كتاب دير آمدي ري را .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385ساعت 20:5  توسط   | 

امروز رفتم ويك كتاب از مارگريت دوراس خريدم به اسم گفتا كه خراب اولي . بايد جالب باشد . يعني به خاطر يكي از نقدهاي رضا سيد حسيني بر كتاب مدراتو كانتابيله اش رفتم و خريدم . كمي از كتابش را كه خواندم ياد ميكل آنژ افتادم ، پيكرتراش . ياد تخريب آدميي افادم نه براي سقوط بلكه براي تراش خوردن . درست مثل يك كشتي گير كه بدنش را تراش ميدهد با كم كردن وزن براي بدست آوردن يك پيكرمناسب .

بهر حال بايد خواندني باشد .

كسي از او اگر كتابي خوانده برايم ، كامنت بگذارد .

ديگر اينكه ديدم درست وسط شهر الم بر پا كرده اند براي چاه عميق آب شرب . به كنار دستيم در اتوبوس گفتم اينا آقا كه ميبيني اگه اسمش صنعته و پيشرفت وتكامل بشري و از اين جور حرف ها ، اينا اين روي سكشه . اون روي سكشه اما بلاست . مصيبته . مصيبت بي‌ آبي كه آمدها رو به كاوش بيشتر در عمق زميني انداخته است كه آسمانش آدمي را در مضايقه گذاشته است .

و آخر سر انكه امشب در اتوبوس نشسته بودم كه در ايستگاهي سه تا جوان از در عقب اتوبوس آمدند سوا شوند بدون دادن بليط شان و خلاصه كاري ندامر كه كار به فحش و فحش كاري كشيد . يكي از سه تا جوان به راننده اتوبوس گفت : مادر جنده . راننده آمد پياده شود ( من پشت سر راننده نشسته بودم )كه من جلويش را گرفتم و گفتم :اوني كه گفت خودشه كه شعور حقوق شهروندي نداره . راننده تو اوج عصبانيت يك جوري نگام كرد كه گفتم الان يك چيزي ميگه . خلاصه بازوش رو گفتم وآمد سوار شد .راه كه افتاد رفتم جلو بهش گفتم : مي دوني آقا فحش رو كي اختراع كرده ؟ از توي اينه نگام كرد و گفت : نه . گفتم : افلاطون ، چون در زمان او وقتي كه دعوا به پا ميشد كار به مرگ يكي از دو نفر ختم ميافته است .( انگار در ان زمان فقط دو به دو دعوا ميشده ). بعد افلاطون براي بقاي آدمي آمد وفحش را اختراع كرد تا قبل از مرگ كمي به فرصت براي تامل و تفكر در اعمالش پيدا كند . حالا اون كسي كه اون فحش رو داده اگه عاقل باشه مياد عذر خواهي ميكنه و كمي براي عمل خارج ار حقوق شهرونديش فكر مي كنه . اما شمايي كه فحش ندادي و كوتاهي كردي نشون دادي كه تاملت بر عملت مقدمه و سنجيده تر عمل مي كني . راننده لب خندي زد و گفت : جدن .

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385ساعت 21:16  توسط   | 

بد جوري عادت كرده ام كه ايميل هايم را چك كنم . معتاد شده ام سگي ِسگي . نمي توانم يك شب بدون اينترنت باشم . وباز هم خيال با شما بودن . امروز هم پنج هزار تومان برايم آب خورد ، انگار وارد گرانترين كافه عمرم مي شوم من كه يك فنجان چاي يا قهوه از دست دوستي هنوز نگرفته ام . پس اين همه شتاب با شما بودنم چيست ؟ براي چيست ؟ از كجاست؟ نمي دانم .    

برايم يك جور سرگرمي هم شده است و فرار از جو تمام آدمهاي دور و برم .  خيلي هم بي حوصله شده ام . انگار همين اينترنت مقصر است . تاب و توان گفت و گو را از دست داده ام . زود از كوره در مي روم و نبايد بالاي حرفم حرفي باشد . انگار اين وب خواندن تمام تكلمم را دارد مي گيرد و مي دهد در نوشتارم . مي خواهم يك ورقه ساده اداري پركنم مثل يك نامه به رئيس اداره اي فلسفي ترين نامه دنيا را برايش مي نويمسم . از اسمان و ريسمان برايش ادله اي مي‌ آورم در باب  هر امري كه طرف با خودش مي گويد من به طور حتم ديوانه اي تمام عيارم كه دچار مازوخيسيم هستم .  بهرحال مانده ام كه چه كنم .

دنيا را دنبال كتاب هاي رسول يونان گشته ام . شاعري است خوش قريحه و خوش ذوق اما هيچ كتاب فروشي چيزي براي ارائه كردن از كتاب هاي او ندارد و تازه وقتي اسمش را ميبرم مي خندند . انگار دارم مسخره شان مي كنم .

به جستجوي كتاب هاي يونان مي رفتم / در امتداد پاهايي كه مي رفتند/ پاهايي كه مي آمدند / در شتاب زميني كه نمي ديدندش / آدمهايي كه آسماني هم بالاي سرشان نيست / پرنده اي هم در قفس شان / پس راز اين همه زندگي چيست / اي آدمهاي نمي دانم كجايي .

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385ساعت 19:12  توسط   | 

خيلي دلم مي خواهد براي فردا چيزي بنويسم . شاد باشي ، ياد آوريي ، چيزي كه رنگي براي فردا داشته باشد از جنس تفكر اما چه مي توانم بنويسم ؟ به قولي گفتني ها كم نيستند ويا شايد ما كم هستيم كه مي خواهيم بگوييم . بهر حال فردا هم روزي ديگر است از جنس تمام روزهاي ديگر اما با رنگي ديگر ؟ چه رنگي ميزنيد به روي فردا؟

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم بهمن 1385ساعت 20:8  توسط   | 

خداوند جميع رفتگان شما رابيامرزد الهي . و اين خانوم را كه از آن مدها بوده است . خانوم آنا نيكول اسميت را مي گویم . يك فيلم ازش ديدم و ديوانش شده بودم . توي اون فيلم دوست دختر يك پليس بود و خودش هم پليس بود و اون يارو هم چه قدر سينه هاي اين خانوم رو مي خورد . بخصوص اول فيلم كه رفته بود توي حموم و چه تلمبي ميزد اون پليسه . بهر حال الان از جمله رفتگان رفته در خاك است و خداوند بيامرزدش بخاطر تمام ان لحظاتي كه مزا سرگرم كرده بود . عكس هايش را هم در ياهو نيوز مي توانيد ببينيد كه حسابي ديدني است .

بخصوص براي من كه نقطه آنتريكم درسكس سينه هاي درشت است آن مرحوم  در اوج بود .خدابش حسابي بيامرزد و به قولي درمورد او بايد گفت :

تبارك الله الحسن الخالقين .

تبارك الله االحسن الخالقين

+ نوشته شده در  جمعه بیستم بهمن 1385ساعت 21:11  توسط   | 

  حالي درون پرده بسي فتنه مي رود  

تا آن زمان كه پرده برافتد چه ها رود .

دارد نم نم باران مي بارد و هوا بيشتر از آنكه زمستاني باشد ، بهاري است و آن هم سخت ابري . دارد مي بارد و بياد دوستانمان و دوستدارانمان مي بارد . هوا خوب است . و زمين دارد نفس مي كشد و هوا براي پياده روي فردا مناسب است . كوهها هم بجاي اينكه سفيد باشند ، سبزند . چمن ها در آمده است و نگاه كه مي كردم امروز ديدم خيلي وقت است كه كوه نرفته ام . و چه قدر اين دختر به رخم مي كشيد كه هر روز جمعه كوه مي رود .البته يك كمش خالي بندي بود . اصولن آدم خالي بندي است درست مثل نوشته هايش . بر عكس من . اگر نبود اسم سور رئاليست بر روي وبلاگي  شايد زير سردبير ديپلم مينوشتم  ياد داشت هاي يك رئاليست .

بهر حال  الان  بجاي آنكه  برف ببارد دارد باران مي آيد وبا تمام خوبي هايي كه دارد ، معتقدم براي تابستان، هيهات دارد اين آب وهوا . بهار در زمستان ،‌ مي شود روي ديگر سكه اش  جهنم در تابستان . به قول حافظ كه مي فرمايد :

حالي درون پرده بسي فتنه مي رود   

 تا آن زمان كه پرده بر افتد چه ها رود . 

ديگر اينكه بخش اخر كتاب ژان ژاك روسو را شروع كردم بخواندن و هشتاد صفحه آخرش هستم . در اين ميان خيلي دلم به حالش سوخت . چرا كه او فكر ميكرده است اروپا از حالت قرون وسطايش در آمده است اما  هنوز همان حالت جهالت در مردم هميشه هست چرا كه درك هر آدمي نسبت به ديگري متفاوت است بخصوص در دين كه خيلي ها را درگير اين ور و ان ور دنيا كرده است و چشم براه كسي براي آمدن كه امروز گذشت و نيامد .

+ نوشته شده در  جمعه بیستم بهمن 1385ساعت 20:54  توسط   | 

امروز جمعه است و ظهر جمعه و شايد بيايد و شايد هم نيايد . خلاصه ما كشتي شكستگانيم  واي باد شرطه برخيز چرا كه شايد چو باز بينيم ديدار آشنا را كه ديگر بسيار از من ها و ما ها غريبه است وبر اندكي نيز آشنا . اما اين غريبي و آشنايي چيست ؟ حاصل كوته نظري و بلند نظري و همتي است كه اندكي دارندو بسياري چو من نيز ندارند .

ديگر‌انكه  هوا حسابي ابري وكمي باراني . حسابي حالو هوا برم داشته است و برده است در فيلم ماهي ها عاشق مي شوند دكتر علي رفيعي .تصاوير بكر و آب و هواي آرام و بدون سروصداي  اين ماشينها با  دودشان . يك سره آسمان ابري است و تنها صداي درياست و موجا موج آبها كه دلشان تنگ است وخودشان رابه ديواره ساحل مي كوبند . 

ديشب اين برنامه فوق العاده هم ، زياد فوق العاده نبود . همه اش اسناد و روايت هاي سوخته بودند . دنبال يك نظر شخصي مي گشتم در اين ميان كه هاشمي هم ، همه را به شوراي حكام (بگوييد شوراب عالي انقلاب ) مي بست و خودش را قاطي نمي كرد.

+ نوشته شده در  جمعه بیستم بهمن 1385ساعت 13:59  توسط   | 

يادم مي آيد كه يك زماني مجله پيام هامون براي دكتر مهاجراني تيتر درشتي زده بود با عنوان مردي براي تمام فصول .اين تيتر را خيلي پسنديدم و خوشم آمد. مطلبش هم خواندني است و به راستي يادش بخير زماني را كه مهاجراني وزير فرهنگ بود و بي خود نبود كه آقاي خامنه اي از او با عنوان برادر دانشمندم ياد مي كردند و او براستي يك دانمشند است .

اما آن تيتر بالارا براي يك نفر ديگر هم براستي مي شود به كار برد . آن هم براي هاشمي رفسنجاني است . مردي كه يك زماني برايش جك  درست كرده بودند كه مي گفتند : آقاي هاشمي شما اين همه پول وثروت رو از كجا آورديد و بعد هاشمي مي گفت : من از ارث پدري يك قطعه زمين به من رسيده كه ايران افاده وسطش . جك جالبي بود و پر از كنايه . اما براستي آن لقب براي او خوب است . او مردي است كه در تمام بهبه هاي خاص ايران جامعه را از تلاطم و افزايش فاجعه مصون نگه داشته است .

امشب اما شبكه سوم سيما مي خواهد در برنامه فوق العاده اش يك مصاحبه فوق العاده با هامشي ترتيب دهد . مصاحبه اي از جنس ديگر وبا ترتيبي ديگر با نوع سوالاتي ديگر كه البته بيشترتينش در مورد انقلاب است . اما اين برنامه كمي به نظرم بو دار است . يعني از آن بوهايي كه حالا حالاها بويش به مشمام نمي رسد . نمي دانم چرا . اما هاشمي با اين مصاحبه اش به نظرم آن تيتر (مردي براي تمام فصول را ) اثبات مي كند .

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385ساعت 19:4  توسط   | 

اين ياد داشت درمورد اين نوشته ميترا خلعتبري است كه گويا دوستش متوجه شده است  شوهرش با يكياز بهترين دوستانش روابط مخفيانه دارد و حالا مانده است كه تقصير چه كسي است اين وسط . 

از لحاظ سياسي بگيرم تقصير آقاي خاتمي است كه آمد و اين همه آزادي داد در مرود جايگاه زنان كه جرائـ كرده اندو جوامعي با اسم هاي غربي درست ميكنندو  خودشان را فمينيست مي دانند .

از نقطه نظر سينمايي ببينيم :

جمال شورجه مي گويد اشكال از طرف دختر است ، چون دختر است و چون دختر است پس پسر نيست و چون پسر نيست پس دختر است .... {جمال هنوز زنده است )

از نظر سينماي كيميايي : تقصير داداش دختر است كه با يك چاقو تا حالا شكم پسره رو پاره پاره نكرده {پس تكليف ناموس و ناموس پرستي چي ميشه – اعتراض }

از نقطه نظر تهمينه ميلاني : تقصير آقاي خاتمي است چون در آن دوره هشت ساله جايگاه زنان را آنگونه كه بايد ارتقاء نداد تا بتوانند با آزادي كامل براي دفاع از حقوق خودشان جوامع غرب گرا و به دور از اسلام (واي ) فمينيستي تشكيل بدهند .

و چون دختر است پس پسر نيست شورجه دارد مي رود .. اسلام (واي ) – دسته چاقو خودش را نمي برد .. پس پسر نيست –(اسلام (واي ) خاتمي .. خاتمي  آزادي آزادي . ...  و اين رابطه زنجيره ايست كه حالا حالاها ادامه خواهد داشت و حالا بايد بيايد و سعي كند حقوق اولش را برپا نگه داشتن زندگيش است را بدست آورد. همين . با يك كم آرامش بيشتر و مشورت بيشتر . در جامعه امروز ايران اگر يك دختر جايگاهش به يك زن تبديل شود بزرگترين دشمنش طلاق است كه يك سقوط آزاد است در جامعه گرگ اندر گرگ مردان .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم بهمن 1385ساعت 21:18  توسط   | 

به قول خيام : اي كاش كه جاي ارميدن بودي . و به راستي كه اي كاش . همه جا طبل جنگ زير پاي چپ است و به آهنگ دگر ، انگار، هنگام ديداراست . دارم خسته مي شوم از خواندن وبلاگ ها كه همه شان دارند بوق جنگ مي زنند و اي كاش نشود . تصويرش وحشتناك است .

خوابيده اي .. بوم ، بوم  .. گيج از خواب بيدار ميشوي و تازه دنبال صدا مي گرديو با خود مي گويي نكند واي برسرمان ببارد . دنبال جايي ميگردي و گوشه امني . تازه به خودت مي آيي و بعد خانواده ات . ديگران چه مي كنند ، كجايند . زنده اند . قحطي وگراني افزون . خواراكي ها ناياب مي شوند و هرج و مرج . سر ، سر است و پا ، پا و هركسي مي شود تنها خودش .و چهرها مي توان ديد آنجا كه ديگري چه قدر به فكر ديگري است و اين روي ديگرسكه آدمي است .

 بمب من و تورا نميشناسد وقتي بيايد ، مي آيد و در جنگ هم كه حلوا پخش نمي كنند .كسي كه اشغال مي كند و پول خرج مي كند به تضعيع حقوق بومي كاري ندارد .اول خودش وتنها خودش . همين

كوچكترين تصوير يك جگ است .   

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم بهمن 1385ساعت 22:34  توسط   | 

ارغوان شاخه هم خون جدا مانده زمن / اين چه رازي است كه هر سال بهار / با عزاي دل ما مي آيد .

اين شعر هوشنگ ابتهاج از كتاب ياد گار خون سرو است كه فكر ميكنم تقديم كرده بود به مرتض كيوان كه در سال هاي 1328 اعدام شدو بعد هم اين اواخر مرحوم شاهرخ مسكوب يك كتاب چاپ كرده بود . بهر حال اين را نوشتم  چون امروز همه اش باهركسي از دوستانم صحبت از ابتهاج بود .

به قول يكي از دوستان اگر اينها را نشانه  حساب كنيم ، خبري از ابتهاج در راه است . بلا ز او بدور باد كه بزرگي ار بزرگان است .

امروز هم طرح يك داستانم را ريختم با اسم دوپاچه خيس . به نظر خودم جالب است . يكي از همكارانم پيله كرده است كه بابا تو در حق خودت كم لطفي كرده اي و براي خودت كم گذاشته اي  و الا آخر كه تو با استعدادي و حيف تو و ... خلاصه كلي (شايد) هنداونه داده است آنجايم . اما مي خواهم بگويم من همين كه الان هستم خودم ، خودم را رسانده ام . پياده رفتن تا مدرسه در رزير باران پائيزي  براي آنكه بتوانم مجله بخرم  و همين الان هم كتاب خريدن ويعي بر اين داشتن كه بروز باشم ، همه و همه را خودم دارم ميكنم . من با يك حقوق معمولي و كلي كرايه اتوبوس و تاكسي خيلي مردانگي ميكنم كه كم مي خورم و كم مي نوشم  تا پول اينترنتم را بتوانم پس انداز كنم و ان لاين باشم .

آن موقع ان همكارم دم از چيزي ميزند كه هرچه كه شده است ، پدر ومادرش او را به آنجا رسانده اند . البته تلاش خودش هم موثر بوده است اما همان اطمينان خاطري كه پدر و مادر مي دهند براي ادامه راه مهم است .

من هم يك نسل سوخته نظام آمزشي هستم كه تا حالا يك بار هم كنكور نداده ام چرا كه پيش دانشگاهي نرفته ام چون آن زمان پدرم پولش را نداشت كه بدهد برايم . يا يك بار بهش گفتم مي خواهم در دانشگاه علمي كاربردي گرافيك بخوانم هزينه اش ترمي دويست هزار توامن است مي دهي . سرش را تكان داد كه نه ، ندارم .

اين ها را مي نويسم كه مادرم هي مي خواهد خودش را آبرو دار در بياورد كه يك زماني من نگويم ، من اين مي شدم به شرط اينكه خرجم مي كرديد . اين ها همه اش آينده نگري است براي رو سفيد بودن وبس .

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم بهمن 1385ساعت 19:21  توسط   | 

به قول اخوان ...

بهل كين آسمان پاك / چراگاه كساني چون مسيح و ديگران باشد / كه زشتاني چو من هرگز ندانند و ندانستند / كان خوبان پدرشان كيست /و يا سود و ثمرشان چيست .

الان دارد تلوزيون خودش را جر مي دهد در مورد اين كه وضعيت كشور را در حالت جنگ و اشغال شدن را به تصوير بكشد .

اين خسرو معتضد كه خيلي ازش خوشم مي‌ايدو خودش به كلي تاريخ است  خواندني دارد روضه مي خواند براي مردم كه بله عرق ملي را تحريك مي كند . جالب است كه روزنامه نگار هم شد در حاليكه تنها يك مورخ است و بيشتر نويسنده تا روزنامه نگار .

اما شرح حالاتش در مورد پهلوي ها به كلي خواندني است .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم بهمن 1385ساعت 20:56  توسط   | 

گاهي اوقات دلم تنگ مي شود كه دومتر جاي ساكت گير بياورم و شروع كنم بنوشتن . مثل الان كه خيلي مطلب داشتم براي نوشتن اما از بس كه مجلس خانودگي و مباحث خانوادگي با آمدن برادرم وراهنمايي ها و داستانهاي هدايت شونده بلند بلند تعريف مي شود به هيچ وجه ياد داشت در فكرم مرتب نمي شود كه نمي شود . يك چيزي بود درمورد جنگ ايران و آمريكا و احتمالاتش كه ار مهاجراني خوانده بودم و مي خواستم بنويسمش .  اما نشد كه نشد . مانده ام آنها كه دراپارتمان زندگي ميكنند ، چه مي كنند . آنها كه اعصابشان بهم مي ريزد درآپارتمان چه مي كنند . من كه مي روم در حياط و به ستاره هايم نگاه مي كنم .

نوشته بود كه ستاره هايم  به شكل عدد دو و يك تير و كمان است . سه ستاره به رديف از شمال غربي به جنوب غربي  است و سه ستاره هم از جنوب شرقي به طرف شمال شرقي انها را قطع مي كنند . خوشه پروين و ستاره قطبي هم كه پاي ثابت تماشاخانه ام هستند در شب هاي تابستان كه در حياط دراز مي كشم .

بهر حال . اين ياد داشتم هم ريده شد به اول و آخرش و نشد كه بنويسم . اما با اين حال باز هم نوشتم . اين مهم است .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم بهمن 1385ساعت 22:25  توسط   | 

امروز يك دختري كه عالم خبر دار است كه ميخواهد او برود به حج عمره و طي كردن مراحلي براي سبك شدن و طلب مغفرت كردن از خداوند در جهت ناديده انگاشتن گناهانش حرفي را زد كه كمي به من برخورد .

{يكي نيست بگه تو كه جنبه نداري غلط ميكني قاطي جماعت نسوان از خود راضي ميشوي ( پررو نشو باز)}

بهر حال بماند كه به من چه گفت اما حرفي بهش زدم كه اگر كمي به گوش دل شنيده باشد تحت تاءثير قرار گرفته است والا حرفي است سوار بر باهاي سرد رو شمال . گفتم شما كه خانوم .... اين قدر پارتيان كلفت است برايش كاري بكنيد . در رعاب جواب داد مگر چه كارمه كه براش كاري بكنم . من خودم كلي مشكل دارم . گفتم شما كه كارتون درسته . گفت : كجاش درسته . من كه مثل شمام . گفتم مگه من چمه كه مثل من هستيد ؟

شما داريد در حق يك انسان ، انسان دوستيتان را ثابت مي كنيد . اگر اين كار را بكنيد ثوابش از آن حج عمره  هم بيشتر است .رضاي خداوند در رضاي خلق اوست و الا كسي نه به خدواند بدهكار است ونه طلبكار . همه در حق همه بدهكارند و الا چه سرشت انسانيت و چه عالم حيواني .

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم بهمن 1385ساعت 17:29  توسط   | 

الان پيش قدم رنجه شما به اين صفحه داشتم با يكي از دوستان دركوچه مان  درمورد همه چيز و هيچ چيز صبحت مي كرديم و از هر دري سخني . صحبت به اين جا كه رسيد هيچ چيز چيست ؟ باز دعواي فلسفي مان بالا گرفت كه هستي چيست ؟ كه يك عابر كه آدمي شوخ بود رد شد و گفت : خواهر هايده .

يارو كه رد شد و رفت ( طرف كارگرشب كار بود يك ظرف غذا هم دستش و بدو طرف كارخانه (شما بگو زندان نيمه باز) دوستم گفت: لمپن . هنوز دنبال هايده است و مهستي و سرخاب وسفيد آب كرده هاشون .

اين جا كه رسيد بهش گفتم : بابا جمهوري خواه .

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم بهمن 1385ساعت 22:23  توسط   | 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم بهمن 1385ساعت 19:38  توسط   | 

مي خواستم خيلي بنويسم ، خيلي آنقدر كه از حال بروم و دوباره بيايند مانند چند روز پيش كه رنگم مانند ميت ها شده بود جمعم كنند و آب قندو باز دكتر . اما تنها يك امر باعث ان شد كه از خيرش بگذرم .

مينويسم برايتان كه من بدم مي‌آيد از تمام اناني كه هر روز و هر روز رويشان به طرفي است كه باد بدان جهت مي وزد و خودشان را‌آنقدر بالا مي گيرند كه انگار آسمان سوراخش به اندازه قطر پايين تنه آنان است و تنها آنها آمده اند پايين .

آنهايي كه بازي دادن ديران لذت بخش ترين كارشان در دنيا است و رويشان با درونشان تفاوتش مانند تفاوت سياهي وسفيدي است . خيلي بدم مي ايد . دوستي ها را تنها يك چيز بر هم زده است و ان اين بازي دادن هاست .

يك چند صباحي سركار بوديم و ....

چند صباحي هم بازي كرديم .

بعضي دوستيها تنها يك دومينو است و بس .

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم بهمن 1385ساعت 19:34  توسط   | 

 

 

 

 

چند وقت پيش يك فاجعه را به چشمانم از فاصله نزديك ديدم . رفتم يك كتاب فروشي تا شايد آن كتابي را كه من مي خواهم داشته باشد . به اسمش كاري نداشته باشيد . ايستاده بودم و داشتم كتاب هاي آن فرو شنده سوسول و تولوسش *را نگاه مي كردم كه ديدم دختري در همان مايه ها وارد كتاب فروشي شد و به همان سوسولي و اوشگولي . ديدمش و دوسه تا كتاب مخصوص اوشگولها و سوسو لها خريد از آن قسم كتاب هاي  رووانشناسي و كتاب هايي عرفاني . كمي كه ايستاده بود آمدو نگذاشت ونه برداشت از پيش چشمانم يك صحيفه سجاديه برداشت و چشمانم درشت شد . طرف از آن به قول ابراهيم نبوي  جنيفرهاي گريان بود و پسرهم كمي كربلايي دي كاپريو بود .نميدانم به چند هزار تومان تا دسته انداخت بهش و دولا يك چيزي بيشتر طرف هم بخ خاطر جلد كتاب پول داد و رفت .

اين وسط مونده بودم  به حال خودم گريه كنم كه گاهي آه بي پولي از اونجام به قول آگاهان بلند مي شود يا طرف دخترك كه طرفه اندازش براي فــرهنــگ مملكتي يـك كــتــاب اســت كه فقط جـــلد قشـــنگي دارد .

دوم آنكه امروز آن كتاب باستاني پاريزي به نام حماسه كوير را خريدم وهمان اولش كلي از خواندن دست خط باستاي لذت بردم . آدم را پيرامون يك مطلب دور مي دهد و از همه چيز اگاهش مي كند . خواندن كتاب هاي باستاني پاريزي يك جـــــورهايي ســــــماع كردن است و چــــــرخ زدن .

اين نوشته را يكي از بهترين دوستانم برايم خواند كه نميدانم و نميدانست كه از كيست .اينجا مي گذارمش تا هركه ميداند بگويد و هركه بدردش خورد مصرفش كند .

 

 چشمم به تو بود و عقل زمن ربوده بود 

 لب را خدا براي بوسه آفريده بـــــــــود

چشم را براي سرمه و ابرو را براي ناز