تبليغاتX
سردبیر دیپلم

سردبیر دیپلم

ما مِگِم بُگُو نِمِگِم بُوگُو


هوا عجيب سرداست . اين آب وهواي مشهد هم اصلن حساب و كتابي ندارد كه ندارد . به زن صيغه اي مي شود اعتماد كرد اما به اين آب وهواي مشهد نه . الان از آن اب وهوا هايي است كه به قول اخوان : نفس كز گرم گاه سينه مي آيد برون . آنچنان بخار از دهان آدم در مي‌ايد كه جلوي پايت را در همان محدوده نمي تواني ببيني .

 ما خانه مان شمالي  است و رو به بادهاي گرم جنوب .  از اهالي ستاره ايم و همخوابه پروانه ها . صبح ها با صداي يك مرغ سياه از خواب بيدار مي شويم و شب ها با صداي جيرجيرك ها و خيل خيالاتمان به خواب مي رويم .ما در حياط خانه مان يك باغچه داريم پر از آرزوهاي بر آورده نشده و آروزهاي درخاك شده . در حياط خانمان يك درخت انگور داريم كه به آن مي گوييم : درخت مِيمِ مان . دو درخت انجير داريم كه حسابي اهالي دور واطراف را سير مي كند و چند بوته گل .

درخت ميم مان هميشه ميزبان زنبورها و به قول مشهدي ها موسي كو تقي هاست . مادرم به ان ها مي گويد : كوكو . هميشه هم بيرون كه مي رود يا برايشان نان خشك ريز شده مي ريزد يا دون . يك جوري عضو ما شده اند . هر غروب كه مي شود مادم مي رود وسري از انها مي زند كه ببيند آمده اند يا نه . يك بار بهار فصل جوجه كشي شان يكي به تعدادشان اضافه شده بود و هميشه وقتي خانه مان خلوت بود و غريبه اي نبود جوجه شان پايين مي آمد و انگار نه انگار با خيال راحت ما بين ماها رژه مي رفت . الان هم كه نمازش تمام شده بود مادرم رفت در حياط و آمد و گفت : انگارديشب در جايي مهمان بودند . كوكوهايمان آمده اند . 

مادر بزرگ مرحومم مي گفت : اين ها پرنده هاي خرفتي هستند و بي خيالند . انگار يك جور صوفي باشند و تارك دنيا .  جوري ميگفت كه انگار گربه ها رو پشم هم حساب نمي كردند .  خيلي دلم مي خواست ببينم اين ها همان هايي هستند كه هر سال اين موقع كه مي شود مي ايند خانه مان يا نه .

+ نوشته شده در  دوشنبه 30 بهمن1385ساعت 19:31  توسط   | 

تو يا هر كس ديگري كه مي خواهد باشد، باشد . براي من فرقي نمي كند . اين تنها يك عادت است درست مثل روزهاي جمعه كه خستگي عصرش به اندازه طول تمام هفته است . همين ميبيني  فرقي نمي كند . دلم هم برايت تنگ نمي شود ديگر . من زود دل ميبندم و زود هم دل ميكنم . تو اين و فهميدي . برام خيالي نيست . يعني يك عادت شده برام اين كه همش رو يك بازي بدونم . اولش و با آخرش . يعني عادتم دادند.

+ نوشته شده در  یکشنبه 29 بهمن1385ساعت 21:17  توسط   | 

اصلن حال وحوصله خواندن تمام نوشته ها ي وبلاگ ها را ندارم . كمي بي حوصله شده ام . نوشتنم دارد كمي لنگ مي زند و لنگ لنگان دارداين مسير را طي مي كند درعالم وبلاگستان . امروز اما هواي خوبي بود و دارد بيست وچهار ساعته باران مي بارد . خدا كند تا آخربهار هر روز همين جوري ببارد والا سرو كارمان با نگهبانان درهاي جهنم است از بي‌آبي وآتش آفتاب بر پيكر پير وجوان اين شهر و خيل مسافران بي شمار اين شهر كه  دوبرابر جمعيت ساكنش ادم ميايد و مي رود و در سه ماه مثل ملخ هاي مهاجم شهر را مي روبند ومي روند . البته خوش به حال بازاري جماعت مي شود اين وسط  و زندگيشان از همين راه مي گذرد البته در همين نوروز و تابستان .

 به قول سيد علي صالحي : دارد باران مي آيد / باران براي بي قراري دلهاي مادرانمان مي آيد . البته اگر درست نوشته باشم شعرش را . 

در دستانم

 كه خالي از تصوير توست

 هي دارم آواز باران مي خوانم

و نذر بادها مي كنم ياد تو را

و خيل كلماتي كه در ذهنم سر مي خورند

تا روي زبانم .

اينها آيه هاي استواري منند در راه .

حالا تمام بيل ها الم شده اند و

سرم بر بالاي تمامشان دعا مي خواند

اما دستان تو نيست ؟  

+ نوشته شده در  یکشنبه 29 بهمن1385ساعت 18:59  توسط   | 

نمي دانم كه معناي انتظار را مي فهمي يانه . منظورم از انتظاراز آن انتظارهاي تابلوي نقاشي نيست كه دو پا تنها دو پا را دارد نشان مي دهد و بعد بايد تا كي منتظر بماني كه كسي بيايد و عمرت كفاف بكند يا نكند كه ببينيش و او داد تورا از ظالمين و داد مظلومان را هم از تو بگيرد . بهر حال هر انساني چون دارد تارخ را پشت سر مي گذارد يك جبار است . اول چون كه هم  در جبر است وبايد برود تا پير بشود يا نشود و دوم آن كه او ( انسان ) تارخ را درست آيا رقم مي زند يا نه كه نسل هاي بعدي بتوانند دنيا را درست قضاوت كنند . اين ها همه اش ظلم است . درست مثل تمام كساني كه در حق ما كردند و خيلي هايشان الان در خاكند و خيلي هايشان تو را نگاه مي كنند و خيلي كه معرفت كنند شانه هايشان را مي اندازند بالا كه بله يا نمي دانم يا چه كاركنم ، هميني هست كه هست . مي بيني . اين ها  همه ظلم است . گازهاي گل خانه اي هم ظلم است وتو هم ظالم . اعتصاب كن و كار نكن . تا كار خانه بخوابد و زمين دچار بلاي اين گازها نشود . مي بيني . تو هم ظالمي . من هم ظالمم كه مي دانم تو محتاجي و نمي توانم براي تو در روي زمين كاري بكنم . اين ها همه اش ظلم است .  ولي منظورم از انتظار اين است كه چيزي را كه ديده اي پس مي تواني درك كني . من منتظر آن برگم هستم كه در دستان توست و هر روز در انتهاي كوچه ايستاده ام كه شايد باد ها خبري ار‌ان برايم بياورند و هنوز منتظرم .

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 28 بهمن1385ساعت 20:29  توسط   | 

امروز ريده شد در روز تعطيليمان و رفت . مهمان آمد . يعني‌اوردند . آن هم به سپاس از آنكه در مجلسي ، برايمان آمده بود و مهمانان را مي پاييده است . پس ما يكي كس بوديم اون جا كه دوساعت دم در وايستاده بودبم .

زديم بيرون به قصد عدم زيارت مهمان و كمتر زيارت كردنش . رفتم جمعه بازار كتاب . ميخواستم دوتا كتاب بخرم ولي نخريدم به خاطر اينكه كتاب زياد دارم براي خواندن و نخوانده ام و ديگر اينكه پول كم دارم . يكيش چنين گفت زرتشت و ديگري كوير از شريعتي به توصيه دوستي اما به همان دليل بالا نخريدم .

رمان فوق العاده جذاب و خواندني جاي خالي سلوچ را از محمود دولت آبادي ديدم . خواندن اين را توصيه مي كنم ، چون در طول زمان خواندن (چون گيراست رمان در حالت كار هم به آن فكر مي كنيد ) يك سايه از يكي از شخصيت هاي رمان در طول رمان پهن است وشما آن را نمي بينيد و اين را در اخر رمان متوجهه مي شويد .

بهر حال امروز گذشت ونيامد و فردايي ديگز در راه است وافسوس كه بي فايده فرسوده شديم .

+ نوشته شده در  جمعه 27 بهمن1385ساعت 20:25  توسط   | 

1_مازوخيستي ترين آرزوهايم

تو هستي

ري راي من .

دورٍ من .

من كه مي دانم خيال تو

تنها

خيال تو

هميشه با من است

پس از چه رو رواست

كه بادها بوي تو را مي آورند

وچشمانم قاب بي انتهايي است گشوده برجاده ها

كه ختم مي شوند

به راهي كه تو گام گذاشتي درآن .

2_در دستم مدادي است

و بر سرم قابلمه اي

و گامهايم كه دارند مي روند به نمي دانم كجاي اين خاكي ...

راستي اخرين نامه اي را كه برايت نوشتم

هنوز داري ؟

 ديدي كه چه خيال ها كه در سرم نپخته بودم .

3_ بوم ... بوم ...

فرود كه آمد

مداد را در دستم محكم تر گرفتم

قابمله را برداشتم .

تصويرها عوض شده اند

و تو آيا ميداني

كه چه قدر دنيا عوض شده است .

تو نيستي تا ببيني 

رابطمان  تنها سيمهاي تلفنند وبس

دنيا عوض شده است

و طعم تمام خيالها كه در سرم پخته بودم .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 بهمن1385ساعت 23:1  توسط   | 

 نمي دانم امروز چه مطلب مهمي را كشف كردم اما در حين كاربودم و نشد كه ياد داشتش كنم . لامصب يك دفترچه هم خريده ام تا مطالبم را ياد داشت كنم اما يادم مي رود كه يادم مي رود .تمام زورم را زده ام اما يادم نمي آيد كه نمي آيد . هرچه بود مهم بود .

امروز روز زياد خوبي نبود اما فهميدم كه قد پريدنم هميني هست كه هست و بيشتر پريدن ، سوختن است و ريختن پرها . كاش ققنوس بودم يا سيمرغ اما ما جوانان امروزي جوجه ماشيني هم نيستيم چه برسد  به هوس پرنده بودن مان .

امروز رفتم كه نماز بخوانم كه يكي گفت : واعظان كين جلوه درم حراب ومنبر ميكنند / چون به خلوت ميروند آن كار ديگر مي كنند . آمدم چيزي بگوبم باد كار ديشب خودم افتادم و مثل سگ از خودم خجالت كشيدم و زيپ دهان را كشيدم و رفتم .

+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 بهمن1385ساعت 20:45  توسط   | 

مي شود خودتان را معرفي كنيد؟ من ژان هستم ؟ فاميلتان چيست ؟ فاميلم .... است . خب بلند بگوبيد ؟ نمي شود بيخيالش شويد ؟ چرا ؟ خب ديگر صلاح مملكت خويش خسروان دانند . خسروان ؟ دانايان ، آگاهان ، آنها كه واقف به امورند در ممالك خويش . يعني زمين دارند و بورژوا ؟ نه يعني‌ كه آنها بر اعمال خويش ، تفكر مي ورزند و نسنجيده عمل نمي كنند . يعني خودتان ؟ خودم ؟ بله شما ؟ من ؟ خودتان كه داشتيد الان خودتان را معرفي مي كرديد . من ، خودم را معرفي كم ؟ من هنوز خودم را نمي شناسم يعني خودم را پيدا نكرده ام ، يعني خودم را گم كرده ام و من الان ، آن من آن زمان نيست . آن زمان ؟ كدام زمان را مي گوييد ؟ من در زمان زندگي مي كنم و خيلي كم به گذشته نگاه كرده ام .

شما خودتان در گذشته گم كرده ايد . من .در گذشته ؟ من از هفت ، هشت سالگيم به آن ور را به ياد نمي اورم ، آن زمان را مي گوييد ؟ بله .

ادامه دارد .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 بهمن1385ساعت 22:13  توسط   | 

 

وقتي كه مي گويي دوستت دارم

چيزي شبيه انعكاس صدا در آينه

از برابرم مي گذرد  ...

وقتي كه مي گويم دوستت دارم

چيزي شبيه انعكاس تصوير در خشت

از برابرت ميگذرد ...

ميان ناتمام اين جهان ، تنها

انعكاس صداي خشت مرا از پاي در مي آورد .

+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 بهمن1385ساعت 20:13  توسط   | 

 

حالا به هر چه مي نگرم

يا تبسم پرنده ميبينم يا تكلم اشياء،

عجيب است

هركه خدا را دوست مي دارد ، شاعرش مي بينند ،

اما هركه منش دوست مي دارم

مي گويند بايد اهل جنوب ستاره يا شمال آينه باشد ،

حالا چرا...؟

يا فروغ مي داند يا رابعه .

شعر از:سيد علي صالحي از كتاب دير آمدي ري را .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 بهمن1385ساعت 20:5  توسط   | 

مطالب قديمي‌تر