اين كتاب را اگر گير اوريدي كه آنجنان هم مشكل نيست بخريد وبخوانيد . به لذت خواندنش كه آدمي را كنار يك جوي اب و سبزء درختان و نغمه هاي بلبل و صداي شر شر آب مي برد ، مي ارزذ .

اين كتاب را اگر گير اوريدي كه آنجنان هم مشكل نيست بخريد وبخوانيد . به لذت خواندنش كه آدمي را كنار يك جوي اب و سبزء درختان و نغمه هاي بلبل و صداي شر شر آب مي برد ، مي ارزذ .

امروز رفتم به جمعه بازار كتاب و دو عدد كتاب خريدم و مجموع كتاب هاي نخوانده ام را رساندم به هفت عدد كه بايد بخوانمشان . يك رمان خريدم از منيرو رواني پور به اسم كنيزو و ديگرري يك تك مگاري يا بهتر گزارشي از يوش است از سيروس طاهباز . خواندني است خواندن اين ارادتمندي جلال آل احمد و طاهباز نسبت به نيما يوشيج و چه ارادتي دارد اين طاهباز كه به گمان تنها باياد نيما بوده است كه نفس مي كشيده است .اما در اين ميان يك كتاب قديمي پيدا كردم كه نتوانستم بخرمش چون مردك قيمت پدرش را گذاشته است بالايش . نوشته محمد ابراهيم باستاني پاريزي به نام حماسه كوير و چاپ هم قديمي ونسخه اش هم اورجينال يدون تيغ تيز سانسوراما خب هرچيزي يك قيمتي دارد . هفت هزار تومان مي شود حقوق كامل يك روز بنده حقير از خر عرعر صبح تا سگ عوعوي شب . نخريدمش ودلم پيشش ماند . باشد براي شايد وقتي ديگر و روزگاري ديگر. كتاب پائلو كئليو را هم تمام كردم و لذتش را هم بردم و خواندنش را هم توصيه ميكنم و نشستن و گاه كردن به دريچه زندگي از چشمان ورونيكا را .
نوشتن آنجا كه نميداني در مرود چه مي خواهي بنويسي يا بهتر آنكه حرفي نداري بنويسي اما مي خواهي بگويي كه هستي درست مثل وقتي كه دهانت بسته است ومي خواهد روي سرت آور خراب يشود . هرچه زور مي زني تنها خودت ميفهمي و خودت . درست مثل يك اسكيزوفرنيك كه ارتباطش بادنياي واقع قطع است و تنها خودش است كه ميداند چه درسرش ميگذرد .
اما نوشتن در مورد هيچي .... . هيچي خودش بسياري است و هستي مستقلي دارد . بي نياز به اثبات وجودي چون من وشما تا به قول سهراب مجبور باشيم سنگي از روس زمين برداريم/ وزن بودن را احساس كنيم .
پس تمام هستي و آزادي انسان در آنجاست كه خودش باشد و نيازي به اثبات نداشته باشد درست مثل يك اسكيزوفرنيك حاد كه شايد ما اورا ديوانه مي بينيم اما او آزادترين است و راحت ترين چرا كه او آنچه را ميخواهد مي فهمد و هر عملي را كه مي خواهد مي كند . كاش همه ديوانه بوديم و مجبور نبوديم براي آنكه كسي مارا ديوانه نخواند تمام بيماريهايمان را از يد اغيار پنهان كنيم .
يك ديوانه تنها بيماريش يك عدم تعادل است در احساس كه مي تواند ترس باشد اضطراب باشد ... . مگر ما كه سالميم و آزادانه درراه خود گام برميداريم نمي ترسيم از آينده اي كه تضمين كاري ندارد ، مسكن فقط يك قطعه قبرگيرمان بيايد . مگر ما در اضطراب جنگ و بي كاري و طلاق و هزاران بيماري ديگر درزير آسمان همين شهرها گام بر نميداريم . ما هم مريضيم تنها به خودمان جرات اين را نداده ايم تا به اين باور برسيم مريضيم و مي ترسيم كه تا شايد دوستانمان مارا تنها بگذارند واز كار بي كار شويم و بعد جامعه ، جامعه اي كه خودش در اين ورطه بيماري هاي مزمن در گرداب هلاك است ما را قبول نكند .
بهرحال اين ها را نوشتم تا هركسي كه نوشته هارا مي خواند با خودش كمي فكر كند و به روي خودش بياورد و كمي شجاعتش را در بوته آزمايش بگذارد تا ببينيد مي تواند هرآنچه راكه درك ميكند بيان كند و صحنه عمل در اورد .
يك تابلو را مي گذارم پيش رويم و مي روم آنجا كه هيچ خيالي راه ندارد . بن بستي بكر و دست نخورده . بن بستي براي آنان كه تنها تر از سايه ها در خيابان زندگي به راه افتاده اند ونمي دانند كه در كجا خواهند نشست .
امروز مرا برد تا همان بن بست وقتي كه روي گوشي موبايلم به جاي شماره تلفن افتاد no number .
گفتم بله : و صداي دوستم علي آمد كه گفـــــــــــــــــــــــــــت:
دوست دارم مجيد جون .
امروز او مرا تا همان بست برد وبازآورد و نمي داند كه با من چه ها كه نكرد با آن تلفن زدنش . چه تصويرها كه در سرم بيدار نشده اند و مانند تابلوي اسباب كشي استاد بهزاد ريخته است به هم براي رفتن به آن بن بست .... مي خواهي بروي وپايي در گرو داري نه پيش مي روي و نه خيال نشستن مي گذاردت كه آرام باشي .
يك تابلو با تمام رنگ هاي آبي دنيا .
كمي نميدانم چرا سرم گيج مي رود . چه قدر زود به زندگي دل ميبندم وقتي كه ميبينم رنگ از روي مادرم مي رود كه چرا من رنگم مثل ميت ها سفيد شده است و از حال رفته ام . اصلن نمي شود كه نمي شود بهترين نوع مرگ را انتخاب كرد . چند وقت پيش نوشم كه دلم مي خواهد سرطان بگيرم و بميرم اما مي بينم نه حال نمي دهد . همان در جايش بهتر است . با هر كوفت ودرد و مرض ديگري كه هست آب مي شود وديگران را هم كه دوستت دارند را هم آب ميكني و جيبشان را هم خالي . اما در جا كه به سمت لقاء الله حركت كني به يك باره بعد از چهلمت خاك كار خودش را مي كند ورشته ها پاره مي شود . باور كنيد اگر ديروز رفه بودم ، رفته بودم و نمي دانستم كه چرا حتي آمده ام كه دارم مي روم ، فقط وقتي در بغل برادرم به هوش آمدم و دست هاي مادرم را روي صورتم ديدم و صورت سرخش را وچشمان پر اشكش را با خودم گفتم كه چه خوب شد كه نرفتم . اين تنها بهانه اي بود براي باز گشتنم .
1= و كتاب خواندن هم عجب نعمتي است كه خداوند در وجود هركسي اين را به غنيمت نمي گذارد . حالا كه مريض حالم و نمي توانم و بنشينم و پاي كامپوترم و وبلاگها را بخوانم و حال نوشتن در دفتر خاطرات روزانه ام را هم ندارم بهترين چيز كتاب خواندن است وبس . پس خداوند را تا اينجا بعد از بهبودم براي بار دوم سپاس كه بر هر نعمتش شكري است واجب و سعدي و از اين حرفها.
دوم در اين كتاي پائلو كوئلیو يكي دو تا مطلب جالب خواندم كه برايتان مي نويسم . واقعيت هر چيزي است كه اكثريت به آن اعتقاد دارند ولزومن بهترين و منطقي ترينشان نيست اما چيزي است كه نزد نيازهاي كل جامعه پذيرفته شده است . 2= يك اسكيزو فرنيك يك بيگانه كامل است كه به ان كاتاتوني ميگويند و بهندرت درمان مي شود 3= در سراسر زندگي ام ، دلت به ما آموخته كه تنها هدف جستجو براي يافتن معنايي روحاني براي زندگي ، ازياد بردن مشكلات حقيقي مردم است . درست چيزي كه دلت ما سخت به آن گرفتار است و ما آن بيماراني هستيم از ديدگاه كوئليو كه به سم خطرناك ميتريول آلودهايم اما از ديدگاه اجتماعي به عنوان بيماري شناخته نميشود چون همه به آن الوده اند . ويترويل سمي است تلخ كه در اثر ترس در بدن انسان ها به وجود مي آيد و آنان با ان كم كمك دچار استهلاك و مرگ مي شود .
بعد از يك سرما خوردگي شديد كه ديرزو بعد از ظهر توي خونه افتادم امروز صبح كه پاشدم تا صبحانه بخورم فشار خونم زد پايين و از حال رفتم و به خودم كه اومد ديدم مادرم دارد گريه مي كند و خواهرم و برادرهايم مرا در بغلشان گرفته اند ودارند آب قندم مي دهند . در حالي كه از حال رفته بودم داشتم چيزهايي را ميديدم اما هرچه فكر ميكنم يادم نميايد كه نميايد . ولي انگار از آن دنيا برگشته باشي بر روي زمين همه چيز براي آدم يك تازگيي خاصي دارد . به اين فكر ميكنم كه مرگ چقدر نزديك است وقتي كه آدم ها در لحظه ها زندگي ميكنند و چه آستن از دست ميرود لحظهاي زندگي و چه آسان به دست ميايد مرگ . به قول سهراب سپهري :زندگي بال و پري دارد با وسعت مرگ پررشي اندازه عشق . الان تبم كم شده است و لرزشي هم ندارم . دو تا واكسن تقويت كننده زده ام و كمي سرحالم . ملالي نيست جز دوري دوستان .
الان آمدم تا يك لوگو درست كنم براي وبلاگم اما مانند بلبل در قفس مانده ام و نمي دانم كه چه كنم . هر چه در چنته نداشته ام داشتم رو كرده ام اما ، نه نمي شود . درست مثل مطلب قبليم كه هر چه كردم نشد كه نشد . بهر حال كمك مي خواهم براي ساختن يك لوگو براي وبلاگم تا خودم بتوانم طراحيش كنم يعني كمك مي خواهم .با اين نرم افزار LOG MAKER هرچه كردم نشد كه نشد و آن هم با راهنمايي يك دوست وبلاگ نويس كه بعدن گفت كه برادرش طراحيش كرده و نه خودش آن را .
آمدم امشب اولين به اصطلاح راديويم را راه بيندازم و كلي هم نوشتم و بعد خواندم و خواندم تا روان شدم . حدود 10 دقيقه اي مي شد تمام نوشته هايم با آهنگ پس زمينه اش كه طوبي 2 قطعه چهارم از ساخته هاي استاد پرويز ياحقي بود . اولش با كلي سلام و دعا و ثنا شروع مي شد بعد در مورد اين حلقه هاي وبلاگي و ارتباط بين اينها بود كه نامش را گذاشته بودم لينك آباد وبا شعري از مولانا تمامش كردم . در قسمت دوم هم شروع كردم به گفتن براي داشتن شبي خوب و فردايي بهتر و چه چيز مي چسبد . در قسمت سوم هم به شرح آهنگ و احوال استاد پرداختم و تمامش كردم با آرزويي براي تمام وبلاگ نويسان و ادامه آهنگ . اما صدا خوب از كار درنيامد . يعني صداي من خوب بود ولي اهنگ اون جوري كه من مي خواستم نبود كه نبود . هرچي EDIT كردم وبالا و پائينش كردم خوب در نيامد كه در نيامد . بهر حال شب خوبي بود و شبي پر بار چرا كه چيزها آموختم از اين تقلاو تلاش هايم .
نه . نمي شود . هرچه كه دارم زور مي زنم تا آن نام سردبير را عوض كنم .نمي توانم . آخر تمام هستي من را همين دو كلمه تشكيل داده است وبس كه اگر همين ها را هم عوض كنم ، فقط مي ماند از هستيم ، تنها به يادگار خيال دوچشم . دو چشم جادويي . با آن نگاههاي افسون گر و با نفوذش كه هنوز كه هنوز است بعد از سالي به يادگار تنها حول واضطرابش را در خاطر دارم . ميبيند همه هستي من همين خيال هاست وگرنه چه ما و چه باد . تمام دارايي من همين صفحه سياه وسفيدي است كه سياهيش روزگار من است و سپيديش رنگ خيال هايم .
امشب آن شرح زير سردبير ديپلم را عوض مي كنم . به قول علي آن متن كذايي {اگر درست يادم مانده باشد}.
ديديد كه چه نوشتم . بلي . از وقتي كه اعترافات ژاك ژان روسو را شروع كرده ام به خواندن . به غيراز به سفر كوه ودريا زدنش باقي جزء به جزء زندگيش گويي افكارم را ز روي او كپي كرده اند . خيلي شبيه است . بعدها بيشتر توضيح خواهم داد .
ديشب كلي خريد فرهنگي كردم و كلي خدمت رساني به عرصه هنر وانديشه . يك كتاب از پائلو كئيليو خريدم با سي دي سروش مولانا كه يك سلسه مباحثي از دكتر عبدالكريم سروش در مورد حضرت مولانا . سي دي رو كه هنوز گوش نكردم چون نرم افزاري و اي كاش ه صورت ام پي 3 مي بود تا راحت بشه از ضبط صوت گوشش كرد . ولي كتاب ورونيكا تصميم مي گيرد بميرد از پائلوكئيليو خيلي جالبه . قطع جيبي و به درد من مي خوره حالا كه مسيرم خيلي طولاني شده و با تاكسي نمي صرفه برام كه برم ، بهترين چيز اتوبوس با يك كتاب جيبي . اول كتاب يك جمله معروف داره كه ميگه :هميشه بين تصميم و عمل يك شكاف مي افتد . واقعن كه اين لحظات اتوبوس سواري لحظات پرباري مي شود با اين كتاب هاي جيبي . همين امرز چهل ودو صفحه اش را خواندم . رفتني بيست وچهار صفحه اش را خواندم و برگشتني هفده صفحه اش را . بهرحال مجالي نبود در اين دو سه روز تا بنويسم و كمي دور بزنم در اين دنياي اينترنت .
بهر حال داستان چي توزمان پريشب چي توز چي توز بود با يك كاري كه يك بنده خدايي كردو آب روي نداشته مان را بر باد سيستان بخشيد وبرد .
ما مست و خراب از مي جانانه عشقيم
مدهوش به يك جرعه پيمانه عشقيم
مارا چه غم از سوزش پنهاني خويش است
از شعله چه ترسيم كه پروانه عشقيم
جان من از جان گذشتن كار مشتاقان بود
ليك چون جانم تويي بر من نه اين آسان بود
جان من جانا تويي من نگذرم از جان خويش
گرچه اول شرط اندر عشق ترك جان بود .
سوار برآذرخش درون ، تا نميدانم كجاها رفته ام و بازآمده ام به خود كه ازخود رفته ام و اين خود حديثي است بر تمام دگرگونيها و پيشامدها برمن كه خواسته و ناخواسته ، خوش ايد كه نكوست هرچه كه رسد از دوست .
درتمام اين نمي دانمها و ناكجاها ، تنها در خيال تو بوده ام ، حتي درآنجا كه به گناه آدم بودن كه خودآزموني است سخت ايستاده بودم در معبر چهارراه روزگاران و ميدانم وكه اگر خيال تو نبود، تنها خيال تو نميدانم الان دركجاها بسر ميبردم ، تنها . و در اين تمام ، ناتمام من ، همين مرا بس كه خيالت همه را راه گشاست و كليدي است برهردري .
دوسال است كه خوب و بد دارم مينويسم و تنها در اين خيالم كه با اين افكار كوچك و زميني گاهي گامي كوچك بردارم براي بازكردن دري بر مفر عقلي كه آدمي هميشه دراستانه دانستن و است وبس . پس ميبندم بردرتمام اين ناتمام برگ ، كه مسعود ومنصورم كه از اين همه با شماها بودن چه چيزها كه نياموخته ام و چه درها كه بر دريچه فكرم باز نشده است . دوستتان دارم ، ايمان بياوريد به اول تمام دوست داشتن ها .
واي خداي من . فردا وبلاگ من دوساله مي شود . دو سال پر بار . يافتن دوستاني به تمام معني آگاه و با سواد
و روشن بين و اين خودش دنيايي است كه خيلي ها ندارند . چند تا از دوستانم بهم ميخندند كه تو خودت را سر كار ميگذاري و علاف داري و وبلاگ مي نويسي و پول تلفن اضافه مي دهي كه چي ؟ آنها خودشان چون اين محيط را درك نكرده اند ، مرا هميشه سرد و بي روح مي كنند از نوشتن اما من دوسال است كه دارم مي نويسم و بي فايده و پر فايده ، خوب و بدش ، همين است كه هستم . بهر حال از تمام اين دوستان متشكرم .
آوازهای روزانه (علي ) استفراغ(اكرم ) سوررئالیست(صادق ) - روزی روزگاری– سوداروو(مصطفي )برون کا (اكرم)- – يك مشت تمشك تازه – فرياد سكوت (ميترا) خبرنگار دست چپ(شاهد حلاج) شبانه هاي آبلوموف - مهدي اچ اي - صالح آفلاين و ساير دوستاني كه نامش را در ادامه نياوردم .
امروز داشتم رادیو گوش میدادم سر کار و البته مجبور بودم و الا فقط راه شب و برنامه هایی که موسیقی های سنتی پخش میکند والا باقیش کشکند درست مثل تلوزیون . نمیدانم که چرا همه اینها یک جورهایی (آقایان حکومتی ) یک جورهایی کارشان لنگ است . روز دعای عرفه چه ربطی دارد به امام محمد باقر و شهادتش . دارد روزضه میخواند از کربلا و یادامام محمد تقی میکند ومسلم بن عقیل و پایش را گذاشته است روی تشنگی و گریه مسلم که مسلم دارد گریه می کند برای تشنگی امام حسین . بابا فردا عید و ما رِنگ شاد میخوایم . خودمون یک پا کربلاییم و روضه ایم برای گریستن . ما خودمون درامیم . آویزون دات کامیم .
به جز غم خوردنت ما را دگر چیزی نمی دادی
چه می دادی اگر غم خوردنت را هم نمی دادی
اتفاق میمون و چی توزی در حال انجام است و هوا هم کمی بارانی شده است و حسابی خوب است برای بیرون رفتن آخر هفته ای موفق و خوب . اما .. کو حال وحوصله اش . جابجا شده ام و کمی دمقم . امروز ب صدای بلد صدایم می کنند و من هم بدوبدو که بله چه فرمایشی دارید و با کمی تامل که مجید این خانوم رو می خوای متولد سال هزارو سیصدوبیست و چهار و مثل سگ پولدار . هفتصد میلیون جدای از مالیاتش بهش رسیده ؟ ای قربونت برم خدا ، کجا نشستی ؟ ما از بی پولی دیپلم رو لیسانس نکردیم واین یارو تازه سهم ارثش اینقده ، خودش چه قدر داره ، خودت عالمی . ما کجا و اون کجا . ما هنوز اندر خم یک کوچه ایم و او هزاران هزار کوچه پس کوچه های ایران و فرنگ را گشته است و من هنوزاز خراسان بیرون نرفته ام .
باید بگوبم نه این ها با من غریبه اند و نه اونها و نه اینها مرا به رسمیت می شناسند و نه اونها . انگار تمام اینها و اونها دست به دست هم بدهند تا در یک تضاد درونی (پارادوکس شخصیتی ) گیر بیندازند و بعد اگر شد حسابی بشوم خحل زده هم اینها و هم اونها و خیس عرق بشوم . اما اینها تنها مراعات یک چیز را میکنند ، چون می دانند که خیلش حتی خیالش اگر برایم حرام باشد ، ش تصویری نمی شود بدست اورد از یک پیامبر یا یک آدم معمولی ، چرا که مابه تفاوت آمدها با پیامبرها می شود اونها . پس آرام باش دوست من و خودت را درگیر این خیال اینها و اونها نکن که مآ آدمهای معمولیی هستیم و اثبات خودمان در مقابل اونها تنها با اینهاست و تو هم به همین اینها بساز .
کمی مثل همیشه خسته ام و حالم هم از بیخ گرفته است ، سخت . عجب دنیایی است . رفته ام اداره مرکزیمان به من بخاطر گذاشتن ریش گیرمی دهند که بله شما ، چرا ریش دارید . می خواستم بگویم بابا بیست و هفت سال پیش همین ریش ها سرنوشت ها رقم زده اند که بی خیالش شدم ، چون ما قرار دادی ها رو خیلی زود بی خیالمون میشن . درد جوونی دیگه ازدواج و زیر شکمی نیست . فقط بیمه است . هر جوونی مثل ما که سایت جوونیش و اقتصادیش آویزون دات کامه باید فقط به سی سال بیمه فکر کنه تا بتونه خودش رو در آینده سی ، چهل سال بعد روی پا نگه داره .

به احتمال فشار قوی جمعه اولین پاد کاستم را منتشر می کنم . خیلی برایم جذاب است که بتوانم یک استودیوی شخصی داشته باشم و بتوانم کلی حرف بزنم و خلاصه یک رادیو داشته باشم . من عاشق این تصویریم که الان براتون میگم . یک استودیو که جلوی چشمات یک میکرفون و یک هدفون هم روی سرته و یک لیوان چایی داغ و یک بسته سیگار kent هم روی میزته وداری دود غلنج شده سیگار رو بیرون میدی و حرف میزنی و ساعت هم دو بعد از نصفه شبه. مخلص کلام یک زمانی نوشتن برای رادیو آرزوم بوده و هنوز هم هست درست مثل محمد صالح اعلاء خالق شازده خانوم .
این پول هم عجب بلایی است . آدم را به چه مراتبی که نمی رساند و از چه مراتبی که فرو نمی کشد .
من پدرم زمانی در همان اوائل جوانیش در یک قنادی کار می کرده است پشت پاچالش که دختر های امروزی هرجا که کار میکنند می گویند حسابدار فلان جا و بهمان جا هستند و الا همان پاچال داری بیش تر نیستند . بگذریم . صاحاب کار پدرم که خدایش بیامرزد اگر صلاح می داند ، زمانی که پدرم برایش کار می کرده است به عنوان روز مزد و آن هم در سال های دهه پنجاه روزی برای اینکه به پدرم عیدی سال نوش را ندهد و پدرم نداند که او چه قدر پول دارد و نتواند پدرم از او باز خواستی کند ، یک روز که وارد می شود و گونی های پول در دستش بوده است به پدرم می گوید ، آقا من میرم بالا شماهم بالا نیای و هرکی هم آمد بگو که من نیستم و وایستا تا صدات کنم .
خلاصه به خاطر پول بلایی سرش اومد که سر هیچ تنا بنده ایی نیاید . پدرم می گوید حرص دنیا را به چشمم دیدم که با آدم چه ها که نمی کند .
پدرم می گوید یک ساعت شد ، یک ساعت ، دو ساعت شد و ظهر شد و واسه ناهار هرچی صداش کردم ، جوابی نیومد . یک ساعت بعدش که رفتم بالا دیدم چهار زانو نشسته و پیراهنش غرق خونه و سرش افتاده روی کیسه پولش و بلندش کردم وبردمش بیمارستان . جواب کمیسیون پزشکی که اومده بود ، دیدم که همون ساعت نه صبح درست ده دقیقه بعد از این که وارد مغازه شده بوده و یک راست رفته بوده بالا تموم کرده بودش .
پول بلا روزگاری است که بر سر آدم میاورد . زنش را بیوه گذاشت وبچه هایش را یتیم و رفت که رفت . اگه همون موقع که وارد شده بود این حرف رو نزده بود ، شاید الان دامادی پسر و دختراش ونوه هاش رو هم میدید .
کمی بیش از اندازه سخت است آدم بخواهد با کسی زندگی کند که خیر و صلاح خودش را دیر و کمی بیش از اندازه دیرتر تشخیص می دهد .پدرمن هم این چنین است . آدمی است که همیشه توی سر مال خودش می زند و لوطی گری در می اورد و در هپل خرجین مردم جا می کند از جیب خودش تا بگویند خداوند پدرت را بیامرزد که ، بله این چنین مجلس پر شور و پر خرجی گرفته ای وباعث آبرو می شود. باعث آبرو می شود البته از نوع ریزیش . از حالا تا دوسال دیگه بدو قسط بده و از اول برج تو فکر این باش که آخر برج قسط داری . بابا سر این قضیه خرج عروسی و سایر اضافاتش ما چهل نفر مهمون دادیم وبابا انگش گرفته حاتم شدن و 115 نفراز طرف مقابل رو با سیصد نفر از طرف خودمون و می خواد شام بده . بروبالای یک میلیون تومان . با شیرینی و سایر آت واآشغالهایش . بحث بر سر این است که ازدواج باید با شناخت باشد الا پول دور ریختنی بیش تر نیست ، چون که شاید تهش امر مبارک طلاق باشد .حالا هم اگر پدرم با مادرم همدل تر از این می بود وبیشتر به حرف مادرم می کرد الان تا حالا ده مرتبه پول داشت تا بده به من که اون دیپلم بالا رو لیسانس و فوق لیسانس و دکتراش بکنم . اما ... اما حیف که شکم مردم از قدیم بزرگ تر از جیب بابام بوده و مخ اقتصادی بابام کنترش کم میندازه تا دستش بیاد که چی به چیه . بگذریم . بهتر آن است که هر ازدواجی با آگاهی و شناخت همراه باشد تا همگان ، نامدگان و رفتگان بتوانند برنامه های بلند مدت برای خودشان بکشند .
این را بخوانید در مورد ریشه اوگاندایی ویروس اچ آی وی در مشهد است . حسابی خواندنی است.
امروز اولین روز کاریم بود در مکان جدید . خوب بود . نه زیاد اما بد هم نبود . یقین دارم که از این پله هم بالاتر نخواهم رفت که نخواهم رفت . امروز چهارتا متلک شنیدم از یک زن و سه تا مرد . جوابشون وندادم ، گفتم روز اولی خیط میشه اوضاع والا جواباشون به قول معروف توی آستینم بود و جواب میدادم به درشتی پاره آجر که اونجاشون ، جا درد بگیره . یک کم بارون اومد امروز ظهر و هوا رو خیلی خوب کرده بود حال میداد برای پیاده روی اما افسوس که فرصتش نبود که نبود . خیلی هوای پیاده روی برم داشته بود اما نشد که نشد .
برای انتخابات شوراها بنویسم که حیف نمیشه که همشهری رو با سردبیری محمد قوچانی بخونیم . و بگم که باید مراقب باشیم که قالیباف همه قدرت رو به دست نیاره که ریاست جمهوری هدف بعدی قالیباف و زنگ خطرازهمین الان برای اصلاح طلبان و بروکرات های کارگزارانی به صدا در اومده و باید حسابی توی این بازی قدرت حواس هاشون جمع باشه . یعنی میشه دوباره همشهری ماه رو توی دستمون بینیم با همون کیفیت و همون مطالب که یک ماه تموم درگیر خوندنش باشیم .
خیلی بی جهت دلم می خواهد پر بکشم و بروم آنجا که کسی نیست . درست مثل یک میل به مرگ . دراز کشیدن وهمه چیز را درآسمان دیدن . دارم مثل هدایت هی به درو دیوار تف میکنم و نفرین به زمانه ای که در آنم . هیچ پله ای برای بالا رفتن جلوی پایت نیست . نصیحتت میکنند که الان زود است وهنوز زود است و باید صبر کنی . بابا من صد میلیون تومان پول رو الان می خوام نه تو نود سالگی که باید برم تومیدونها دستشویی بزنم که مردم برینند به این شانس ما و بخت و اقبال ما . الان که جوانم لازم دارم و الا توی سن سی و پنج و چهل بدردم نمی خورد ، کجایم بگذارمش که دردش بالا نیاید . همه اش سوز است و گداز است حکایت این جوانان ما در این زمانه و این مکان که ایِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِرا ن اســـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت .
مارا زچه پا بند جنون کردی و رفتی
آخر چه بگویم که تو چون کردی ورفتی
در ساغرم ای یار، ای یار وفادار
خون کردی ورفتی
دردا که زدستت جامی نگرفتیم
وز نرگس مستت کامی نگرفتیم
از سلسله مویت وز نرگس جادویت
دارم گله هایی
من مرغ گرفتارم
چون چشم تو بیمارم
ای گل چه بلایی .
ترانه بالا را مرحوم دلکش در سال 80 در کنسرتی اجرا کرده است.