تبليغاتX
سردبیر دیپلم

سردبیر دیپلم

ما مِگِم بُگُو نِمِگِم بُوگُو


اين كتاب را اگر گير اوريدي كه آنجنان هم مشكل نيست بخريد وبخوانيد . به لذت خواندنش كه آدمي را كنار يك جوي اب و سبزء درختان و نغمه هاي بلبل و صداي شر شر آب مي برد ، مي ارزذ .  

تصويري از كتاب

+ نوشته شده در  شنبه 30 دی1385ساعت 18:46  توسط   | 

امروز رفتم به جمعه بازار كتاب و دو عدد كتاب خريدم و مجموع كتاب هاي نخوانده ام را رساندم به هفت عدد كه بايد بخوانمشان . يك رمان خريدم از منيرو رواني پور به اسم كنيزو و ديگرري يك تك مگاري يا بهتر گزارشي از يوش است از سيروس طاهباز . خواندني است خواندن اين ارادتمندي جلال آل احمد و طاهباز نسبت به نيما يوشيج و چه ارادتي دارد اين طاهباز كه به گمان تنها باياد نيما بوده است كه نفس مي كشيده است .اما در اين ميان يك كتاب قديمي پيدا كردم كه نتوانستم بخرمش چون مردك قيمت پدرش را گذاشته است بالايش . نوشته  محمد ابراهيم باستاني پاريزي  به نام حماسه كوير و چاپ هم قديمي ونسخه اش هم اورجينال يدون تيغ تيز سانسوراما خب هرچيزي يك قيمتي دارد . هفت هزار تومان مي شود حقوق كامل يك روز بنده حقير از خر عرعر صبح تا سگ عوعوي شب . نخريدمش ودلم پيشش ماند . باشد براي شايد وقتي ديگر و روزگاري ديگر. كتاب پائلو كئليو را هم تمام كردم و لذتش را هم بردم و خواندنش را هم توصيه ميكنم و نشستن و گاه كردن به دريچه زندگي از چشمان ورونيكا را . 

+ نوشته شده در  جمعه 29 دی1385ساعت 17:31  توسط   | 

نوشتن آنجا كه نميداني در مرود چه مي خواهي بنويسي يا بهتر آنكه حرفي نداري بنويسي اما مي خواهي بگويي كه هستي درست مثل وقتي كه دهانت بسته است ومي خواهد روي سرت آور خراب يشود . هرچه زور مي زني تنها خودت ميفهمي و خودت . درست مثل يك اسكيزوفرنيك  كه ارتباطش بادنياي واقع قطع است و تنها خودش است كه ميداند چه درسرش ميگذرد .

اما نوشتن در مورد هيچي .... . هيچي خودش بسياري است و هستي مستقلي دارد . بي نياز به اثبات وجودي چون من وشما تا به قول سهراب مجبور باشيم سنگي از روس زمين برداريم/ وزن بودن را احساس كنيم .

پس تمام هستي و آزادي انسان در آنجاست كه خودش باشد و نيازي به اثبات نداشته باشد درست مثل يك اسكيزوفرنيك حاد كه شايد ما اورا ديوانه مي بينيم اما او آزادترين است و راحت ترين چرا كه او آنچه را ميخواهد مي فهمد و هر عملي را كه مي خواهد مي كند . كاش همه ديوانه بوديم و مجبور نبوديم براي آنكه كسي مارا ديوانه نخواند تمام بيماريهايمان را از يد اغيار پنهان كنيم .

يك ديوانه تنها بيماريش يك عدم تعادل است در احساس كه مي تواند ترس باشد اضطراب باشد ... . مگر ما كه سالميم و آزادانه درراه خود گام برميداريم نمي ترسيم از آينده اي كه تضمين كاري ندارد ، مسكن فقط يك قطعه قبرگيرمان بيايد . مگر ما در اضطراب جنگ و بي كاري و طلاق و هزاران بيماري ديگر درزير آسمان همين شهرها گام بر نميداريم . ما هم مريضيم تنها به خودمان جرات اين را نداده ايم تا به اين باور برسيم مريضيم و مي ترسيم كه تا شايد دوستانمان مارا تنها بگذارند واز كار بي كار شويم و بعد جامعه ، جامعه اي كه خودش در اين ورطه بيماري هاي مزمن در گرداب هلاك است ما را قبول نكند .

بهرحال اين ها را نوشتم تا هركسي كه نوشته هارا مي خواند با خودش كمي فكر كند و به روي خودش بياورد و كمي شجاعتش را در بوته آزمايش بگذارد تا ببينيد مي تواند هرآنچه راكه درك ميكند بيان كند و صحنه عمل در اورد .

+ نوشته شده در  پنجشنبه 28 دی1385ساعت 19:50  توسط   | 

يك تابلو را مي گذارم پيش رويم و مي روم آنجا كه هيچ خيالي راه ندارد . بن بستي بكر و دست نخورده . بن بستي براي آنان كه تنها تر از سايه ها در خيابان زندگي به راه افتاده اند ونمي دانند كه در كجا خواهند نشست .

امروز مرا برد تا همان بن بست وقتي كه روي گوشي موبايلم به جاي شماره تلفن افتاد no number  .

گفتم بله : و صداي دوستم علي آمد كه گفـــــــــــــــــــــــــــت: 

 دوست دارم مجيد جون .

امروز او مرا تا همان بست برد وبازآورد و نمي داند كه با من چه ها كه نكرد با آن تلفن زدنش . چه تصويرها كه در سرم بيدار نشده اند و مانند تابلوي اسباب كشي استاد بهزاد ريخته است به هم براي رفتن به آن بن بست .... مي خواهي بروي وپايي در گرو داري نه پيش مي روي و نه خيال نشستن مي گذاردت كه آرام باشي .

يك تابلو با تمام رنگ هاي آبي دنيا .

                                                  

+ نوشته شده در  چهارشنبه 27 دی1385ساعت 19:48  توسط   | 

كمي نميدانم چرا سرم گيج مي رود . چه قدر زود به زندگي دل ميبندم وقتي كه ميبينم رنگ از روي مادرم مي رود كه چرا من رنگم مثل ميت ها سفيد شده است و از حال رفته ام . اصلن نمي شود كه نمي شود بهترين نوع مرگ را انتخاب كرد . چند وقت پيش نوشم كه دلم مي خواهد سرطان بگيرم و بميرم اما مي بينم نه حال نمي دهد . همان در جايش بهتر است . با هر كوفت ودرد و مرض ديگري كه هست آب مي شود وديگران را هم كه دوستت دارند را هم آب ميكني و جيبشان را هم خالي . اما در جا كه به سمت لقاء الله حركت كني به يك باره بعد از چهلمت خاك كار خودش را مي كند ورشته ها پاره مي شود . باور كنيد اگر ديروز رفه بودم ، رفته بودم و نمي دانستم كه چرا حتي آمده ام كه دارم مي روم ، فقط وقتي در بغل برادرم به هوش آمدم و دست هاي مادرم را روي صورتم ديدم و صورت سرخش را وچشمان پر اشكش را با خودم گفتم كه چه خوب شد كه نرفتم . اين تنها بهانه اي بود  براي باز گشتنم .

+ نوشته شده در  دوشنبه 25 دی1385ساعت 14:30  توسط   | 

1= و كتاب خواندن هم عجب نعمتي است كه خداوند در وجود هركسي اين را به غنيمت نمي گذارد . حالا كه مريض حالم و نمي توانم و بنشينم و پاي كامپوترم و وبلاگها را بخوانم و حال نوشتن در دفتر خاطرات روزانه ام را هم ندارم بهترين چيز كتاب خواندن است وبس . پس خداوند را تا اينجا بعد از بهبودم براي بار دوم سپاس كه بر هر نعمتش شكري است واجب و سعدي و از اين حرفها.

دوم در اين كتاي پائلو كوئلیو يكي دو تا مطلب جالب خواندم كه برايتان مي نويسم . واقعيت هر چيزي است كه اكثريت به آن اعتقاد دارند ولزومن بهترين و منطقي ترينشان نيست اما چيزي است كه نزد نيازهاي كل جامعه پذيرفته شده است . 2= يك اسكيزو فرنيك يك بيگانه كامل است كه به ان كاتاتوني ميگويند و بهندرت درمان مي شود 3= در سراسر زندگي ام ، دلت به ما آموخته كه تنها هدف جستجو براي يافتن معنايي روحاني براي زندگي ، ازياد بردن مشكلات حقيقي مردم است . درست چيزي كه دلت ما سخت به آن گرفتار است و ما آن بيماراني هستيم از ديدگاه كوئليو كه به سم خطرناك ميتريول آلودهايم اما از ديدگاه اجتماعي به عنوان بيماري شناخته نميشود چون همه به آن الوده اند . ويترويل سمي است تلخ كه در اثر ترس در بدن انسان ها به وجود مي آيد و آنان با ان كم كمك دچار استهلاك و مرگ مي شود .

+ نوشته شده در  یکشنبه 24 دی1385ساعت 23:7  توسط   | 

بعد از يك سرما خوردگي شديد كه ديرزو بعد از ظهر توي خونه افتادم امروز صبح كه پاشدم تا صبحانه بخورم فشار خونم زد پايين و از حال رفتم و به خودم كه اومد ديدم مادرم دارد گريه مي كند و خواهرم و برادرهايم مرا در بغلشان گرفته اند ودارند آب قندم مي دهند . در حالي كه از حال رفته بودم داشتم چيزهايي را ميديدم اما هرچه فكر ميكنم يادم نميايد كه نميايد . ولي انگار از آن دنيا برگشته باشي بر روي زمين همه چيز براي آدم يك تازگيي خاصي دارد . به اين فكر ميكنم كه مرگ چقدر نزديك است وقتي كه آدم ها در لحظه ها زندگي ميكنند و چه آستن از دست ميرود لحظهاي زندگي و چه آسان به دست مي‌ايد مرگ . به قول سهراب سپهري :زندگي بال و پري دارد با وسعت مرگ پررشي اندازه عشق . الان تبم كم شده است و لرزشي هم ندارم . دو تا واكسن تقويت كننده زده ام و كمي سرحالم . ملالي نيست جز دوري دوستان .

+ نوشته شده در  یکشنبه 24 دی1385ساعت 12:39  توسط   | 

الان آمدم تا يك لوگو درست كنم براي وبلاگم اما مانند بلبل در قفس مانده ام و نمي دانم كه چه كنم . هر چه در چنته نداشته ام داشتم رو كرده ام اما ، نه نمي شود . درست مثل مطلب قبليم كه هر چه كردم نشد كه نشد . بهر حال كمك مي خواهم براي ساختن يك لوگو براي وبلاگم تا خودم  بتوانم طراحيش كنم يعني كمك مي خواهم .با اين نرم افزار LOG MAKER  هرچه كردم نشد كه نشد و آن هم با راهنمايي يك دوست وبلاگ نويس كه بعدن گفت كه برادرش طراحيش كرده و نه خودش آن را .

+ نوشته شده در  جمعه 22 دی1385ساعت 22:50  توسط   | 

آمدم امشب اولين به اصطلاح راديويم را راه بيندازم و كلي هم نوشتم و بعد خواندم  و خواندم تا روان شدم . حدود 10 دقيقه اي مي شد تمام نوشته هايم با آهنگ پس زمينه اش كه طوبي 2 قطعه چهارم از ساخته هاي استاد پرويز ياحقي بود . اولش با كلي سلام و دعا و ثنا شروع مي شد  بعد در مورد اين حلقه هاي وبلاگي و ارتباط بين اينها بود كه نامش را گذاشته بودم لينك آباد وبا شعري از مولانا تمامش كردم . در قسمت دوم هم شروع كردم به گفتن براي داشتن شبي خوب و فردايي بهتر و چه چيز مي چسبد . در قسمت سوم هم به شرح آهنگ و احوال استاد پرداختم و تمامش كردم با آرزويي براي تمام وبلاگ نويسان و ادامه آهنگ . اما صدا خوب از كار درنيامد . يعني صداي من خوب بود ولي اهنگ اون جوري كه من مي خواستم نبود كه نبود . هرچي EDIT كردم وبالا و پائينش كردم خوب در نيامد كه در نيامد . بهر حال شب خوبي بود و شبي پر بار چرا كه چيزها آموختم از اين تقلاو تلاش هايم .

+ نوشته شده در  پنجشنبه 21 دی1385ساعت 23:17  توسط   | 

نه . نمي شود . هرچه كه دارم زور مي زنم تا آن نام سردبير را عوض كنم .نمي توانم . آخر تمام هستي من را همين دو كلمه تشكيل داده است وبس كه اگر همين ها را هم عوض كنم ، فقط مي ماند از هستيم ، تنها به يادگار خيال دوچشم . دو چشم جادويي . با آن نگاههاي افسون گر و با نفوذش كه هنوز كه هنوز است بعد از سالي به يادگار تنها حول واضطرابش را در خاطر دارم . ميبيند همه هستي من همين خيال هاست وگرنه چه ما و چه باد . تمام دارايي من همين صفحه سياه وسفيدي است كه سياهيش روزگار من است و سپيديش رنگ خيال هايم .

+ نوشته شده در  چهارشنبه 20 دی1385ساعت 20:33  توسط   | 

مطالب قديمي‌تر