تو خوش تیپ ترین و خوشگل ترین و با استعداد ترین و هنرمند ترین و خانوم ترین دختری هستی که با او تا حالا آشنا شدم . می دونی چیه ؟ قسم می خورم که نمی دونی چه جوری دور از تو بهترین دوستم و در چه وضعیتی به سر می برم . در بدترین شرایط عمرم تا حالا این جوری نبودم که الان هستم . صدای تو بهترین و دلنشین تر و آرامش بخش ترین صدایی بوده که تا حالا گوشم شنیده و آرامشی که تو دریای صدات موج میزده منو می برده به اعماق خیالات خوش آن روزها که همه چیز آبی است ، ابی تر از تمام آبیهای آسمانی که من عاشقشان بوده ام و رنگ تمام آرزوهای من بوده است . یادم اومد اون روزی که گفتی دوست دارم برای اولین بار بود که یک نفر به من می گفت دوست دارم و من ... وای در اوج آسمانها بودم و هم پرواز بلند پرواز ترین شان . به قول مرحوم عمران صلاحی که گفته بود و نگذاشتند که شعرش چاپ بشود : بخوان بخوان که صدای تو بال پر واز است / بخوان که زمزمه ات رودخانه راز است / بخوان ، بخوان که طنین صدای غمگینت / پرنده قلل کوههای قفقاز است . اما هیچ تو نمی دانستی که من در چه عالمی هستم و هرگز هم نخواهی دانست . همه این ها رو گفتم و ازتو تعریف کردم تا بدونی من توی این شب چله بیاد یک هندوانه برای تو هستم .
امشب آخرین شب پائیز است و بلند ترین شان که امیدوارم در طول عمرتان هیچ گاه چنین منتظر سر زدن سپیده صبح نباشید وانتظار هیچ چیز را نکشید و بلندای عمرتان به انداره بلندترین شب سال ، همین یلدا باشد و روشن تر از آب های جاری رودخانه های جاریی که می رزد به دریاها . امشب با پسته و تخمه و نارنگی و چی توز موتوری و نوشابه کوکا کولا و قرمه سبزی ، عجب شب یلدایی است . ماندنی ترین شب سال شاید باشد . خانوم برادرم هم درخانه است و آلبوم دلشدگان شجریان سخت خوش می خواند . ( گلچهره مپرس کان نغمه سرا ... ) . در فکر اینم که بهترین کاری که میشه امشب کرد چیه ؟ فقط دیدن فیلمهای اساسی و جذاب هم اکشن و عاشقانه است . دلم برای دیدن این فیلمها یی که از زندان فرار می کنند هم تنگ شده است . کسی سیندرلا من را ندیده است با بازی راسل کروو . برایم نظراتتان را بنویسید .
من دیروز یک مسئله ریاضی و اجتماعی و سیاسی را به تنهایی حل کردم . این مسئله اگر به کل اجتماع تعمیم داده شود ، دوگزینه بالا یعنی اجتماعی و سیاسی را در بر میگیرد . یک روز جمعه به اتفاق برادرم در خانه نشسته بودیم و داشتیم آشغال (برنامه های تلوزیون ) نگاه می کردیم که صحنه ای دیدیم و گفتم کی بشه که ما هم این جوری بشیم و بی غم از دنیا باشیم . ما در خانه روی زمین می نشینیم و به پشتی تکیه میدهیم . تلوزیون بالای یک میز تلوزیون است ویک طرفش در آشپزخانه و طرف دیگرش پاسیون که به همت مادرم پر از گل است و همیشه سبز . یک دیوار سه متر در سه متر حد فاصل این پاسیون با در آشپزخانه است .
گفتم به برادرم که اگر حد فاصل این دیوار را ایران چک صد هزار تومانی داشته باشیم چه قدر می شود . اگر هر بسته دو سانت قطر داشته باشد در ارتفاع می شود پانزده میلیار تومان و اگر ازطول بسته ها را در عرض دیوار بچینیم می شود پانزده میلیارد تومان که اگر در هم ضرب کنیم میشود 225000000000000000000 این قدر تومان که ریالش را نمی شود به دست آورد . خب این تا اینجای مسئله ریاضی را حل کرده ایم . حالا می ماند جنبه اجتماعی و سیاسی . از لحاظ اجتماعی در ایران وجود نخواهد داشت و نخواهد بود . مگر اینکه یک کار فرهنگی دولتی و حکومتی انجام بدهی که پولش را به تو بدهند . از لحاظ سیاسی مگر اینکه زنگنه یا رفیق دوست یا واعظ طبسی یا سردار میلیاردی و باقی دوستان باشی که بتوانی صفرهایش را بشماری و الا ناک دان می شوی .
این علاقه من به مطالعه را می بینید . دارم خفه می شوم از کتاب خواندن و وبلاگ ( چرندیات و خزعبلات و لاطاعلات ) نوشتن . امروز که می شود اولین روز مرخصی بعد از دوسال از خر عرعر صبح بیدارم . از5 .پاشدم و کمی بی بی سی گوش دادم و بعدش هم برنامه مردم ایران سلام . بعد یک لیوان چایی و کمی هم صبحانه . دلم نیمرو بر نداشت ماست خوردم . زدم بیرون و حیران که کجا بروم ، سینما فیلم میم مثل مادر راداشت اما نرفتم . حسش نبود . همین چندروزه به قدر کافی دلگیر هستم که حال و حوصله فیلم های غمناک دیدن را ندارم .
زدم و رفتم کتاب خانه . کارتم را بعد از دوسال تمدید کردم . یاد آن روزها و سال ها بخیر که مابین قفسه های کتاب ساعت ها می گشتم و دنیایی را ورق میزدم تا مطلبی دلخواه پیدا کنم . آن وقت من اینجا دارم می میرم از کمبود وقت ونوع بد کاری که دارم یعنی با روحیه ام سازش ندارد ، بجایش طرف از ته دهات که معنی الفبای فارسی را هنوز نمیداند در مغز کتاب خانه کارمی کند و کتاب مورد علاقه اش هم این است که همسر خود را چگونه انتخاب کنیم یا قران از دیدگاه حاج محسن قراتی که هنوز که هنوز است در ماه رمضان شب چهاردهم یا پانزدهم به آنجا می رسد که یوسف آمد برود بیرون که زلیخا لباسش را از پشت کشید و الی آخر . از قدیم گفته اند آنجا که کال هست هیزم نیست آنجا که هیزم هست کال نیست .
بهر حال دارم یک بحر وحدت در مبانی تاریخی و فلسفی در مورد دیدگاه خودم نسبت به سرنوشتی که ژنهای اجدادم برایم به ارث گذاشته اند را کم کم پیدا می کنم تا بتوانم پی ببرم به این که چرا تمام چراغ ها جلوی پای من قرمز صدثانیه به بالا هستند . میبینید این سرنوشت بشریت است که در دستان فروبسته رفتگان در خاک خفته است .
بهر حال کتاب کوچه هفت پیچ محمدابراهیم باستانی پاریزی را آورده ام خانه ، البته برای برادرم . خودم دارم هنوز اعترافات ژان ژاک روسو را می خوانم و چهار کتاب دیگر دارم که هنوز شروع نکرده ام به خواندنشان .
امروز خداحافظی کردم . خیلی سخت بود . دوبار بغض گلوم رو گرفت و اشکام اومد تا جلوی چشمام ولی جلوی خودم رو گرفتم و نزاشتم که بریزه بیرون . با دو سه تاشون خیلی سخت بود خداحافظی کردن به خصوص که یکیشون اهل دل و اهل موسیقی و شعر بود . صدا خوشی داشت که بر اثر کشیدن سال ها سیگار طراوتش رو از دست داده بود اما هنوز پاش اگر می افتاد یک ته چشمه هایی رو ، رو میکرد . خیلی سخت بود . به یکیشونم محل سگ نذاشتم چرا که دو ماه پیشش بدجوری حالم رو گرفته بود و منم حالش رو گرفتم و محل سگ بهش نذاشتم . از الان باز تا جای جدید جا بیفتم و لِم کارها دست بیاد و عادت کنم بهش و آدمها جدید رو بشناسم و آیا بتونم کنار بیام یا نتونم ، نگاه که می کنم ، میبینم خیلی سخته و مثل جون کندن می مونه .از همه این ها بدتر اینه که محل کارم از خونمون خیلی دور شده ، خیلی ، خیلی . ازامروز هم بعد از دوسال دو روز مرخصی گرفتم و می خوام کتاب بخونم و نوارهام رو گوش کنم یک کمی هم به خودم برسم . یعنی مثل سگ چرت بزنم و چشمام رو با شنیدن صدا باز کنم و دوباره ببندم . می خوام مثل سگ بخوابم شب ها بیدارو روزها در حالت چرت زدن ، معلق میان خواب و بیداری دست و پا زدن .
کس نمی گوید که یاری داشت حق دوستی
حق شناسان را چه حال افتاد ، یاران را چه شد .
اما این ها نیز بگذرد .
باغبان گر پنج روزی صحبت گل بایدش
بر جفای خار هجران صبر بلبل با یدش .
فردا آخرین روزه که اونجام و بعدش هم میخوام مرخصی بگیرم و برم خونه وبست بشینم به استراحت کردن چون اگه 19/10/1385 برسه میشه دو سال که مرخصی نگرفتم و سخت به مرخصی نیاز دارم . به آرامش فکری و روحی . خیلی اذیتم از این جابجایی . رئیس خیلی بی معرفتی کرد. بهش گفتم مشکل مالی دارم محل سگ بهم نذاشت و خدا هم بزرگه . به قول حافظ
: شاید که چو وابینی خیر تو در این باشد .
بهرحال فردا روز خداحافظی است و باید کیفم رو ببرم و دیوان حافظ وتمام سی دی های شجریانم و کلی خرت و پرت هام رو از اونجا جمع کنم .روز تلخی است و سخت جان کاه . جواد و علی رضا و باقی دوستان و همکاران . خیلی تلخه .میدونم وقتی که با جواد دارم خداحافظی میکنم ، هم اون میزنه زیر گریه هم من . اشکام درمیاد از این واقعه اما کاریه که باید بشه و نشد نداره . دستوراز بالاست وچانه زنی ما از پایین بی فایده است که باز به قول حافظ :
تکیه بر تقوا و دانش در طریقت کافریست .
اما این نیز بگذرد .
یک چیز بگم و اون این که عربستان به آمریکا هشدار داده که اگر اوضاع را در عراق آرام نکند به حمایت از سنی های عراق آنها را شارژ مالی خواهد کرد و این یعنی اینکه ایران دارد شیعیان عراق را شارژ میکند و آنها را شانتاژ می کند تا اوضاع به هم بریزد .پیام دوم آن است که هفته دیگر هاشمی پایش در ریاض است و گفتگو میکند برای آرام ساختن اوضاع جو سیاسی ایران و عربستان . نمیدونم که هاشمی رای آورد یا نه در این مجلس خبرگان و امیدوارم که شوورای شهر بیفته دست اصلاح طلبان و ساختمان همشهری کلیدش دردستان عطریان فرقرار بگیرد تا دوباره شاهد یک همشهری ماهِ ماه باشیم . در بین کاندیداهای مشهد هم این زنک فرشته تنهایی چه عکس های جذابی انداخته بود ، پورتره های سیاه وسفیدی که با یک دستش روسریش را کناری گرفته بود و اباقی موهایش بود اگر عکسش رنگی می بود . من که بهش رای ندادم ، چون اصلن سابقه ای ازش نمیشد پیدا کرد که اساسی آمارش درست باشه . امیدوار بودم که جوادی حصار کاندیدا بشه که نشد .
فردا آغاز آخرین هفته کاری من در محل کارم است و از هفته بعدش هم باید هجرت کنم به محل جدید و خیلی دلم تنگ است از همین حالا برای همه شان . برای همه شان . عکس ها را نگاه میکنم . یک سی دی از تمام عکس هایم با همکاران برای یک نفرشان زده ام و صدای خودم را هم ضبط کرده ام در حالیکه دارم یک شعر برایش می خوانم از مولانا که می فرماید :
ای خدا این وصل را هجران مکن
سر خوشان عشق را نالان مکن
باغ جان را تازه و سرسبز دار
قصد این بستان و این مستان مکن
چون خزان برشاخ وبرگ دل مزن
خلق را مسکین وسرگردان مکن
بردرختی کاشیان مرغ توست
شاخ مشکن مرغ را پران مکن
شمع جمع خویش* را برهم مزن
قصد این پروانه* حیران مکن
نیست در عالم زهجران سخت تر
هرچه خواهی کن ولیکن آن مکن .
* غرض من شمع جمع من و دوستان من است .
* قصد این بدبخت بیچاره آویزان درمانده .... حیران مکن است .
خیلی دلم تنگ است و ناراحتم . یک گوش می خواهم برای شنیدن و دو چشم برای آنکه بدون انکه خجالت کشم پیش چشمش بزنم زیر گریه و خودم را سبک کنم . این هفته ، هفته آخر کاری است که در محل کارم هستم و جایم را می خواهم عوض کنم و بروم . یل بهتر آنکه می خواهند محل کارم را عوض کنند و بروم . تنها از دست یک نفرشان که یک دختر بچه بد اخلاق ( اخلاق کیری ) است آنجایم می سوزد و نتوانستم به همان دلیل دختر بچه بودنش جوابش را بدهم . خدا پدر بی پولی و بی پارتی بودن رو بسوزاند که اگر پول میداشتم اون دیپلم بالارو لیسانس وبالاتر از لیسانس میکردم یا اصلن کار کردن رو ول می کردم ومینشستم به نوشتن و خوندن . اونقدر که دیوانه بشم . اما جایی که کال هست ، هیزم نیست . دلم می خواهد بروم با دخترک کاری را بکنم که هیچ ...س کشی باکسی نکرده تا روش کم بشه . یک کاری کرده که لقمه رو فروندادم و توگلوم مونده و یواش ، یواش داره سرطانی میشه . در ضمن خیلی دلم میخواد سرطان بگیرم و بعد او جمله بالای صفحه رو عوض کنم و بنویسم یاد داشت های یک سرطانی بدون سانسور . خلاصه غمی تو این دلم نشسته و هیچ کسی رو هم ندارم تا پیش بتونم بزنم زیر گریه و دردم رو ، درد اونجام رو بهش بگم و خودم رو خلاص کنم . کجاست گوش شنوایی ؟
در مورد انتخابات هم حال وحوصله نوشتن رو ندارم که ندارم .
امروز تازه فهمیدم که رئیسم دنبال اینه که من رو بی سر وصدا بفرسته یک جای دیگه . خیلی ناراحت شدم و اشکام اومد توی چشمام و خودمونیم یک کمش هم در اومد اما کسی نهفمید .
معایب آدمهای نوستالوژیک
خداحافظی واقعآ" چه واژه تلخی است وقتی که مجبور میشوی تا بگویی . امروز از ان روزها بود که مجبور شدم قبول کنم که شاید دیگر نتوانم صدای دوستان و همکارانم را بشنوم و چهرهاشان را ببینم . دلم خیلی برایشان تنگ شده است از همین حالا که معلوم نیست حتمی بروم یا نه . خیلی سخت است و باید پا روی خیلی از خاطره هایت بگذاری ، خیلی از تصاویری که به حافظه ات سپردی برای یاد بود . همین امروز که داشتم به عکس هایم نگاه میگردم بخصوص به آن میز شام که همه هستند بخصوص همه انهایی که خیلی دوستشان دارم یکباره کوهی ازغم ریخت توی دلم که نمی تونم از این ببعد ببینمشون . شوخی ها و خنده ها و گاه ناراحتی ها که ماندگار ترین تصاویری است که به حافظه ام سپرده ام . علی رضا ، جواد ، علی .. وای خدای من یعنی از همین فردا پس فردا دیگه دیر به دیر میبینمشون . چه قدر تلخ که آخرین بار باید بگم خداحافظ و بره که دیگه دیر به دیر ببینمشون . خیلی سخته . خیلی ها تون حتمن یک بار توی عمرتون تا حالا یک خداحافظی این مدلی گفتین . خیلی سخته . قرار منتقل بشم یک جای دیگه با همکارهای دیگه وشاید ارتقاء پست کاری ولی با همین همکارها به همینشم راضیم . خیلی سخته ولی خب گاهی اوقات باید گفت . این جبر دوران است درست مثل مرگ . به قول شیخ محمود شبستری در گلشن راز که می گوید : ولی آن جایگه آمد شدن نیست شدن چون بنگری جز آمدن نیست . و آمدی را رفتنی است سخت پر سوز و گداز اگر که با خاطراتت بخواهی زنده باشی و زندگی کنی . این عیب ما آدمهای نوستالوژیک است که خاطرات شیرینمان مارا گه گاه که آرام می کند ، گاه آزار هم میدهد .
سینه ام گرفته است و صدای خش دارم دورگه شده است و تگرگی و شلاقی ، وقتی که می خوام حرف بزنم خون میدوه توی صورتم و سرخ میشم و انگاری حسین زاده ام زیر 240 کیلو گرم وزنه . سیگارم که میکشم دیگه بدتر، انگار قلبم و سینه ام میخواد از جا کنده بشه . گلوم دوتا کام که میزنم چارواداری ، مثل چوب خشک میشه و انگار توی صحرای سینا دارم قدم میزنم و جون میکنم .
الان و فردا و شاید چندرزو بعد رو در تامل و تفکرو کمی تحقق قدم بزنم وبعدش هم در چند سال آینده در در دریای پشیمانی که چرا امروز همچین تصمیی گرفتم و اون کار رو نکردم . اما بهر حال ، هرچه هست داره میگذره .
همشهری با طعم شرق
لزوم شرکت در انتخابات در کشور ایران آنجاست که نه حکومت دستش را از حقوق مردم کوتاه می کند و نه مردم داخل مانند مردم خارج از کشور بخواب شیرین می روند به امید حمله آمریکا به ایران و اینجاست که راه دمکراسی از داخل همین صنودق ها می گذرد . نه خیال جنگ را دوست دارند و نه یک رنگ شدن تمام زنان به رنگ مشکی چادر . انتخابات در ایران یک گزینه 25% دمکراتیک است چرا که به طور طبیعی انتخاب در ایران تنها 50% دمکراتیک است چرا که گزینه ولایت تنها ترین گزینه ایست که به طور اشتراک تمام گردانند گان اصلاح طلب فعلی و جریانات تند رو حول آن می گردند . یعنی روی دیگر سکه اش می شود ابطحی که دمکراتیک بودنش نشاءت گرفته از لقمه هایی است که از کاسه همین نظام میگیرد والا تند رو تر از پدرو برادرش ، خودش است . این تکلیف 50% درصدش . می ماند 50% دیگر که با نظارت استصوابی و گزینش های یک کیلو از بین یک کیلو تنها برای قشر مردم تنها 25% باقی می ماند که ابطحی و خاتمی* ودیگرانند . پس تنها راه کمی فرا رفتن به سویی که شهر مان را آنگونه که دلمان می خواهد ببینیم و جوانان وطنمان را همین انتخابات است وبس . در ایران ما دست کاری در صنوقها نمی شود و انتخابات سالم است ، حکومت مردم را محدود میکند به چند نفر . برای بالا رفتن سهم 25% مردم حکومت ایران باید خیلی ها را بازی بدهد تا کمی از قوائد دمکراتیک را رعایت کند .بهر حال . شهر جایی است که می شود در آن شاد زیست وبسر برد و این ها همه می شود حالا چه چپ بیاید و چه راست ، چرا که شهر سازی یک علم مهندسی است و سیاست را برنمی دارد اما این حکایت در ایران با سایر کشورهای پیشرفته دنیا فرق می کند . انتخابات شوراها سیاسی است و همیشه رنگ و بویش را در خرج کردن هزینه ها می توان دید و در به راه انداختن روزنامه ها و نشریات به عنوان رکن چهارم دمکراسی . در زمان ریاست جمهوری هاشمی رفسنجانی و شهرداری غلامحسین کرباسچی و به راه افتادن روزنامه همشهری به عنوان نشریه ارگان شهرداری تهران و سپس در درازمدت تبدیل شدن آن به یک روزنامه پرفروش وسپس به راه انداختن زیر مجموعه هایی همچون همشهری ماه و استقبال بی نظیر مردم از این ماه نامه به عنوان یک هدایت کننده فکری نقش این روزنامه و امثال آن در انتخابات شوراها روشن شد . اینجاست که به وضوح روشن می شود شرکت گسترده مردم در انتخابات شوراها روشن کننده صندلی ریاست جمهوری برای احزاب ها ست . مردم به عنوان عاملان دمکراسی باید بدانند که حضور گسترده آنها در این انتخابات روشن کننده برنامه شش سال آینده آنها می باشد . بیایید همشهری را با طعم شرق بخوانیم و بدانیم که تنها و تنها گسترش نقش مردم درآینده شان با همین صنوقها ورق می خورد وبس .
من یک بار با دختری آشنا شدم از طریق اینترنت به اسم اکرم (رضی الله و عنهُ ) که صاحب وبلاگی از دسته نسوان نویسان غیر حقوق نسوان است و خودش است وخودش . کاری به کار عوالم اجتماعیون و سیاسیون ندارد که ندارد . به تنهایی برای خودش اپوزیسیونی می باشد که در سلک هیچ گروهی قرار نمی گیرد و سوار بر اسب اقبال خویش می ورد به سمتی که نه کس دیده نگشوده ، بدانجایی که در آن هرچه بینی پاک و پاکیزه است . بگویمش که اگر آن بار اولی که قولم را شکستم و بهش زنگ زدم و صدایش را شنیدم آن جمله اولش این نبود که چرا قولت را شکستی ؟ فردا بهش زنگ می زدم و می گفتم که هرچه دل تنگت می خواهد بگو . اما از آنجا که آدم عاقل از جانب حضرات نسوان دوبار گزیده نمی شود ، من هم این کارر ا نخواهم کرد و از آنجا که خود معترف به این امر است که متخصص یافتن دوستانی در شهرهای دیگر است پس چه باک که آن حضرتش هیچ گاه تنها نمی ماند و همیشه گوشی برای شنیدن ناله های وبلاگیش هست که هست .پس باید فرود آوردو می اورم براین صفحه بیتی از خودم راکه :
شکستیم و شنیدیم که شکستی تو چرا؟
تو شکستی ، نشنیدی که شکستیم چرا ؟
ما این پدرمون خیلی ادم مومن ومعتقدیه به نظر خودش البته . این شبهای پاییزو زمستون که میاد ما جوونهای حالایی عاشق پیشه ایم و خیالاتی و در عوالم هپروت به سر میبریم و شاعر مسلکی میشیم و هزار خزعبلات دیگه . اما جوونهای ناصر الدین شاهیی مثل پدر من که از روستا بیست ، بیست و پنج سال پیش اومدند شهر و بعد توی دوره انقلاب با اون خیالات و طلب های بهشت از خداوند با گریه وزاری و هدایت های انقلابی که بر مردم وارد شد و به طور کلی دیدگاهشان نسبت به همه چیز بر عکس شد و بر تربیت ماهم تاثیر گذاشت و حالا که یک دختر رسیده با مانتوی بالای زانو می بینیم از ...ق درد میمیریم ، پاییز که میاد شب براشون با غروب خورشید شروع میشه و ساعت 6 شام می خورند و هفت می خوابند و ساعت 4 صبه با صدای بلند می زنند زیر اواز الله اکبر که بله ای فرزندان من برخیزید و نماز شکر بجا آورید که روز دیگری دمید و هنگام کار است . به طور کلی این گونه جوانان ناصرالدین شاهی اگر ندانند که خوب می توانند بخوابند و بخورند خداوند را هم پنج شنبه ها فراموش می کنند چه رسد به این که هردم به یاد خداوند باشند . مخلص کلام این که تفاوت ما جوانان حالا با دیروز که به طور حتم با فردا هم فرق خواهیم داشت در این است که پیشرفت تکنولوژی ما ایرانیان خیلی عقب مانده ایم و در این عصرارتباطات به دنبال هم نمی توانیم کاری کنیم تا یک پیوستگی بوجود بیاید در ادامه فرهنگ پدری به فرزندی .
تبصره * ... این اقوام ما سر مال پدرشون به جون هم افتادن . امان از دست این مال دنیا که آدمها رو به هم می اندازند و الان حواس منو پرت کردن و نتونستم مطالب خودم رو جمع کنم . زنگ و شکایت وشکایت کشی که فردا بیایین شهادت بدین که بله ، کار یک جورهایی تموم بشه .
ساختن و به راه انداختن یک وب سایت به نام شهرفردا تحت لوای محمد قوچانی به عنوان سردبیر اگر چه گامی است درجهت تحقق همان شعارهای 10 سال پیش ، اما قدرتیبرای تائثیرگذاشتن بر روند انتخابات ندارد چرا که تنها چند درصد کم از کاربران ، کسانی هستند که از اینترنت به غیر از چت موارد دیگری را هم بلد هستند . کاربران جوان ما اگرچه همان گروه کم که چیزهای دیگری را بلد هستند باز سیاسی نیستند و به روایت بهتری امید ندارند به انجام خوشی برای خودشان و حتی نسل پس از خودشان . این ناامیدی که عوامل آن روشن است کمک می کند به همان بی تاءثیری این سایت و امثال آن برای انتخابات .
روایت دیگر یا روی دیگر سکه افتتاح وب سایت شهر فردا عدم توانایی اصلاح طلبان و کارگزاران در به راه انداختن روزنامه ای تائثیر گذار و پر مخاطب همچون شرق و جامعه و توس و عصر آزادگان حکایت می کند . این ضعف هم ناشی از آنجایی می شود که در انتخاب اول خاتمی به عنوان رییس جمهور اصلاح طلبان در گرفتن کرسی های حکومتی فاصله گرفتن از مردم را رعایت نکردن و این راه را هشت سال پیمودند و رسیدند به اینجا .
درتضارب این شک و یقین .
یقین به آن معنی که می رساند حقیقت امری را و عقل ان را قبول می کند و به حقیقت می شناسد که درکش می کند . حالا بعضی ها نمی توانند خدا وند را درک کنند و این حقیقت را چون در ادراک عقلشان نمی گنجد ، نمی توانند قبول کنند ، شاید در این بین مسلمان یا بهتر مومن دو آتش نیز باشند { مسلمان نام دینش اسلام است وخود از ان آویزان اما ایمانِ مومن به قلب است و همچون عرفان قابل تشخیص نیست }که نگارنده خود در این راه مانده است ، آنجا که به واشکافی امر اثبات با خویش می نشیند و در خویش می ماند . قبول وادراک مجسم عقلی که منظورم به نوعی اثبات مستند است ، کاری است که من به این منظور اکنون نمی نویسم ، اما سعیم بر این است که شک را از راه یقین به اثبات بنشینم . من مانده ام که قبول کنم یا نه . امری را که در پیش دارم و برایم سرنوشت ساز است . اینجا شک دارم . شکم دراین است یا بهتر دلیل شکم کمی ترس است که کاری بزرگ است و پر از رسک اما قبولش آینده ای دارد خوب وکامل . شک از آنجا برایم شروع شد که در توانایی خودم به تساهل برخورد کردم و خودم را دست کم گرفتم . چرا ؟ شاید چون شناخت کاملی نسبت به امر در پیش رو و خودم ندارم . این شناخت زمانی کمک می کند به بر طرف شدن شکم که تبدیل به یقین شود حالا این یقین می تواند مرا وادار کند به پذیرش و یا عدم پذیرش . پس شک از عدم شناخت است و حقیقت در پس پرده یقین نشسته است . به قول حافظ انجا که می نویسد : مصلحت نیست که از پرده برون افتد راز ورنه در مجلس رندان خبری نیست که نیست . حالااین شناخت ازهمان مستند سازی عقلانی که در بالا گفتم سرچشمه می گیرد وتا سر منزل مقصود می رود . پس باید سعی کنم تا برای هر امری که برایم در پیش است یک سند عقلانی برای اتفاق افتادنش برای پی بردن به حقیقتش به دست بیاورم تا دو دل و در شک نمانم که بپذیرم یا نپذیرم .
تمرکز بر روی موضوعیی پیدا نمی کنم ، اما نمی دانم این نوشتن در وبلاگ را چه کنم . معتادش شده ام . اگر روزی یک بار ایمیل هایم را چک نکنم دیوانه می شوم . دیشب بود یا پریشب ، داشت غم باد می گرفتم که چرا نمی توانم الان به اینترنت سری بزنم . اعصابم خراب شده بود و تمرکزم بهم خورده بود . حسابی خانه شلوغ است .
امروز یک پیشنهاد خوب برای ترفیع کاریم به من شد اما ریسکش خیلی سنگین است وبا هرکی صحبت کردم گفتن : آرامش کاری برات مهم ترین چیز باشه . ببین به اعصاب خوردی میارزه یا نه . همیشه سود کردن اونور ترس وریسکه اما اگر نگرفت با سر می آیی پایین ، کی ، منی که پاهام روی زمین نیست و به عبارتی خودمونی لنگام بالای چرخ گردونه . کی نیست . کدوم جوونی نیست که من باشم .
حدود حوالی همین خیال ها اگر فرود آیم ،
تو را پیدا می کنم
راهم را گم ،
و خیال هرچه خوب است
که تو تمام خوبی هایی .
بیا و کنار همین ساعت تخیل من بنشین
هنوز دنیا آبی است و
بهترین رنگها برای تو ست .
من از انبان خیالات کودکیم می آیم و برای تو ...
دستانم هنوز خالی است
که خوبتر از تو نیست .

