تبليغاتX
سردبیر دیپلم

سردبیر دیپلم

ما مِگِم بُگُو نِمِگِم بُوگُو


 

تو خوش تیپ ترین و خوشگل ترین و با استعداد ترین و هنرمند ترین و خانوم ترین دختری هستی که با او تا حالا آشنا شدم . می دونی چیه ؟ قسم می خورم که نمی دونی چه جوری دور از تو بهترین دوستم و در چه وضعیتی به سر می برم . در بدترین شرایط عمرم تا حالا این جوری نبودم که الان هستم . صدای تو بهترین و دلنشین تر و آرامش بخش ترین صدایی بوده که تا حالا گوشم شنیده و آرامشی که تو دریای صدات موج میزده منو می برده به اعماق خیالات خوش آن روزها که همه چیز آبی است ، ابی تر از تمام آبیهای آسمانی که من عاشقشان بوده ام و رنگ تمام آرزوهای من بوده است . یادم اومد اون روزی که گفتی دوست دارم برای اولین بار بود که یک نفر به من می گفت دوست دارم و من ... وای در اوج آسمانها بودم و هم پرواز بلند پرواز ترین شان . به قول مرحوم عمران صلاحی که گفته بود و نگذاشتند که شعرش چاپ بشود : بخوان بخوان که صدای تو بال پر واز است / بخوان که زمزمه ات رودخانه راز است / بخوان ، بخوان که طنین صدای غمگینت / پرنده قلل کوههای قفقاز است .  اما هیچ تو نمی دانستی که من در چه عالمی هستم و هرگز هم نخواهی دانست . همه این ها رو گفتم و ازتو تعریف کردم تا بدونی من توی این شب چله بیاد یک هندوانه برای تو هستم .

+ نوشته شده در  پنجشنبه 30 آذر1385ساعت 19:26  توسط   | 

امشب آخرین شب پائیز است و بلند ترین شان که امیدوارم در طول عمرتان هیچ گاه چنین منتظر سر زدن سپیده صبح نباشید وانتظار هیچ چیز را نکشید و بلندای عمرتان به انداره بلندترین شب سال ، همین یلدا باشد و روشن تر از آب های جاری رودخانه های جاریی که می رزد به دریاها . امشب با پسته و تخمه و نارنگی و چی توز موتوری و نوشابه کوکا کولا و قرمه سبزی ، عجب شب یلدایی است . ماندنی ترین شب سال شاید باشد . خانوم برادرم هم درخانه است و آلبوم دلشدگان شجریان سخت خوش می خواند . ( گلچهره مپرس کان نغمه سرا ... ) . در فکر اینم که بهترین کاری که میشه امشب کرد چیه ؟ فقط دیدن فیلمهای اساسی و جذاب هم اکشن و عاشقانه است . دلم برای دیدن این فیلمها یی که از زندان فرار می کنند هم تنگ شده است . کسی سیندرلا من را ندیده است با بازی راسل کروو . برایم نظراتتان را بنویسید .

+ نوشته شده در  پنجشنبه 30 آذر1385ساعت 19:14  توسط   | 

من دیروز یک مسئله ریاضی و اجتماعی و سیاسی را به تنهایی حل کردم . این مسئله اگر به کل اجتماع تعمیم داده شود ، دوگزینه بالا یعنی اجتماعی و سیاسی را در بر میگیرد . یک روز جمعه به اتفاق برادرم در خانه نشسته بودیم و داشتیم آشغال (برنامه های تلوزیون ) نگاه می کردیم که صحنه ای دیدیم و گفتم کی بشه که ما هم این جوری بشیم و بی غم از دنیا باشیم . ما در خانه روی زمین می نشینیم و به پشتی تکیه میدهیم . تلوزیون بالای یک میز تلوزیون است ویک طرفش در آشپزخانه و طرف دیگرش پاسیون که به همت مادرم پر از گل است و همیشه سبز . یک دیوار سه متر در سه متر حد فاصل این پاسیون با در آشپزخانه است .

گفتم به برادرم که اگر حد فاصل این دیوار را ایران چک صد هزار تومانی داشته باشیم چه قدر می شود . اگر هر بسته دو سانت قطر داشته باشد در ارتفاع می شود پانزده میلیار تومان  و اگر ازطول بسته ها را در عرض دیوار بچینیم می شود پانزده میلیارد تومان که اگر در هم ضرب کنیم میشود 225000000000000000000 این قدر تومان که ریالش را نمی شود به دست آورد .  خب این تا اینجای مسئله ریاضی را حل کرده ایم . حالا می ماند جنبه اجتماعی و سیاسی  . از لحاظ  اجتماعی در ایران وجود نخواهد داشت و نخواهد بود . مگر اینکه یک کار فرهنگی دولتی و حکومتی انجام بدهی که پولش را به تو بدهند .  

+ نوشته شده در  پنجشنبه 30 آذر1385ساعت 12:42  توسط   | 

این علاقه من به مطالعه را می بینید . دارم خفه می شوم از کتاب خواندن و وبلاگ ( چرندیات و خزعبلات و لاطاعلات ) نوشتن . امروز که می شود اولین روز مرخصی بعد از دوسال از خر عرعر صبح بیدارم . از5 .پاشدم و کمی بی بی سی گوش دادم و بعدش هم برنامه مردم ایران سلام . بعد یک لیوان چایی و کمی هم صبحانه . دلم نیمرو بر نداشت ماست خوردم . زدم بیرون و حیران که کجا بروم ، سینما فیلم میم مثل مادر راداشت اما نرفتم . حسش نبود . همین چندروزه به قدر کافی دلگیر هستم که حال و حوصله فیلم های غمناک دیدن را ندارم .

زدم و رفتم کتاب خانه . کارتم را بعد از دوسال تمدید کردم . یاد آن روزها و سال ها بخیر که مابین قفسه های کتاب ساعت ها می گشتم و دنیایی را ورق میزدم تا مطلبی دلخواه پیدا کنم . آن وقت من اینجا دارم می میرم از کمبود وقت ونوع بد کاری که دارم یعنی با روحیه ام سازش ندارد ، بجایش طرف از ته دهات که معنی الفبای فارسی را هنوز نمیداند در مغز کتاب خانه کارمی کند و کتاب مورد علاقه اش هم این است که همسر خود را چگونه انتخاب کنیم یا قران از دیدگاه حاج محسن قراتی که هنوز که هنوز است در ماه رمضان شب  چهاردهم یا پانزدهم به آنجا می رسد که یوسف آمد برود بیرون که زلیخا لباسش را از پشت کشید و الی آخر . از قدیم گفته اند آنجا که کال هست هیزم نیست آنجا که هیزم هست کال نیست .

بهر حال دارم یک بحر وحدت در مبانی تاریخی و فلسفی در مورد دیدگاه خودم نسبت به سرنوشتی که ژنهای اجدادم برایم به ارث گذاشته اند را کم کم پیدا می کنم تا بتوانم پی ببرم به این که چرا تمام چراغ ها جلوی پای من قرمز صدثانیه به بالا هستند . میبینید این سرنوشت بشریت است که در دستان فروبسته رفتگان در خاک خفته است .

بهر حال کتاب کوچه هفت پیچ محمدابراهیم باستانی  پاریزی  را آورده ام خانه ، البته برای برادرم . خودم دارم هنوز اعترافات ژان ژاک روسو را می خوانم و چهار کتاب دیگر دارم که هنوز شروع نکرده ام به خواندنشان .

+ نوشته شده در  چهارشنبه 29 آذر1385ساعت 13:2  توسط   | 

امروز خداحافظی کردم . خیلی سخت بود . دوبار بغض گلوم رو گرفت و اشکام اومد تا جلوی چشمام ولی جلوی خودم رو گرفتم و نزاشتم که بریزه بیرون . با دو سه تاشون خیلی سخت بود خداحافظی کردن به خصوص که یکیشون اهل دل و اهل موسیقی و شعر بود . صدا خوشی داشت که بر اثر کشیدن سال ها سیگار طراوتش رو از دست داده بود اما هنوز پاش اگر می افتاد یک ته چشمه هایی رو ، رو میکرد . خیلی سخت بود . به یکیشونم محل سگ نذاشتم چرا که دو ماه پیشش بدجوری حالم رو گرفته بود و منم حالش رو گرفتم و محل سگ بهش نذاشتم . از الان باز تا جای جدید جا بیفتم  و لِم کارها دست بیاد و عادت کنم بهش و آدمها جدید رو بشناسم و آیا بتونم کنار بیام یا نتونم ، نگاه که می کنم ، میبینم خیلی سخته و مثل جون کندن می مونه .از همه این ها بدتر اینه که محل کارم از خونمون خیلی دور شده ، خیلی ، خیلی . ازامروز هم بعد از دوسال دو روز مرخصی گرفتم و می خوام کتاب بخونم و نوارهام رو گوش کنم یک کمی هم به خودم برسم . یعنی مثل سگ چرت بزنم و چشمام رو با شنیدن صدا باز کنم و دوباره ببندم . می خوام مثل سگ بخوابم شب ها بیدارو روزها در حالت چرت زدن ، معلق میان خواب و بیداری دست و پا زدن .

کس نمی گوید که یاری داشت حق دوستی

حق شناسان را چه حال افتاد ، یاران را چه شد .

اما این ها نیز بگذرد .

+ نوشته شده در  سه شنبه 28 آذر1385ساعت 16:45  توسط   | 

باغبان گر پنج روزی صحبت گل بایدش 

 بر جفای خار هجران صبر بلبل با یدش .

فردا آخرین روزه که اونجام و بعدش هم میخوام مرخصی بگیرم و برم خونه وبست بشینم به استراحت کردن چون اگه 19/10/1385 برسه میشه دو سال که مرخصی نگرفتم و سخت به مرخصی نیاز دارم . به آرامش  فکری و روحی . خیلی اذیتم از این جابجایی . رئیس خیلی بی معرفتی کرد. بهش گفتم مشکل مالی دارم محل سگ بهم نذاشت و خدا هم بزرگه . به قول حافظ

: شاید که چو وابینی خیر تو در این باشد .

 بهرحال فردا روز خداحافظی است و باید کیفم رو ببرم و دیوان حافظ وتمام سی دی های شجریانم و کلی خرت و پرت هام رو از اونجا جمع کنم .روز تلخی است و سخت جان کاه . جواد و علی رضا و باقی دوستان و همکاران . خیلی تلخه .میدونم وقتی که با جواد دارم خداحافظی میکنم ، هم اون میزنه زیر گریه هم من . اشکام درمیاد از این واقعه اما کاریه که باید بشه و نشد نداره . دستوراز بالاست وچانه زنی ما از پایین بی فایده است که باز به قول حافظ :

تکیه بر تقوا و دانش در طریقت کافریست .

اما این نیز بگذرد .

+ نوشته شده در  دوشنبه 27 آذر1385ساعت 18:28  توسط   | 

یک چیز بگم و اون این که عربستان به آمریکا هشدار داده که اگر اوضاع را در عراق آرام نکند به حمایت از سنی های عراق آنها را شارژ مالی خواهد کرد و این یعنی اینکه ایران دارد شیعیان عراق را شارژ میکند و آنها را شانتاژ می کند تا اوضاع به هم بریزد .پیام دوم آن است که هفته دیگر هاشمی پایش در ریاض است و گفتگو میکند برای آرام ساختن اوضاع جو سیاسی ایران و عربستان .  نمیدونم که هاشمی رای آورد یا نه در این مجلس خبرگان و امیدوارم که شوورای شهر بیفته دست اصلاح طلبان و ساختمان همشهری کلیدش دردستان عطریان فرقرار بگیرد تا دوباره شاهد یک همشهری ماهِ ماه باشیم . در بین کاندیداهای مشهد هم این زنک فرشته تنهایی چه عکس های جذابی انداخته بود ، پورتره های سیاه وسفیدی که با یک دستش روسریش را کناری گرفته بود و اباقی موهایش بود اگر عکسش رنگی می بود . من که بهش رای ندادم ، چون اصلن سابقه ای ازش نمیشد پیدا کرد که اساسی آمارش درست باشه . امیدوار بودم که جوادی حصار کاندیدا بشه که نشد .

+ نوشته شده در  شنبه 25 آذر1385ساعت 21:14  توسط   | 

فردا آغاز آخرین هفته کاری من در محل کارم است و از هفته بعدش هم باید هجرت کنم به محل جدید و خیلی دلم تنگ است از همین حالا برای همه شان . برای همه شان . عکس ها را نگاه میکنم . یک سی دی از تمام عکس هایم با همکاران برای یک نفرشان زده ام و صدای خودم را هم ضبط کرده ام در حالیکه دارم یک شعر برایش می خوانم از مولانا که می فرماید :

ای خدا این وصل را هجران مکن  

  سر خوشان عشق را نالان مکن

باغ جان را تازه و سرسبز دار   

   قصد این بستان و این مستان مکن

چون خزان برشاخ وبرگ دل مزن

  خلق را مسکین وسرگردان مکن

بردرختی کاشیان مرغ توست        

  شاخ مشکن مرغ را پران مکن

شمع جمع خویش* را برهم مزن    

   قصد این پروانه* حیران مکن

نیست در عالم زهجران سخت تر 

  هرچه خواهی کن ولیکن آن مکن .

 

* غرض من شمع جمع من و دوستان من است .

* قصد این بدبخت بیچاره آویزان درمانده .... حیران مکن است .

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 24 آذر1385ساعت 21:9  توسط   | 

خیلی دلم تنگ است و ناراحتم . یک گوش می خواهم برای شنیدن و دو چشم برای آنکه بدون انکه خجالت کشم پیش چشمش بزنم زیر گریه و خودم را سبک کنم . این هفته ، هفته آخر کاری است که در محل کارم هستم و جایم را می خواهم عوض کنم و بروم . یل بهتر آنکه می خواهند محل کارم را عوض کنند و بروم . تنها از دست یک نفرشان که یک دختر بچه بد اخلاق ( اخلاق کیری ) است آنجایم می سوزد و نتوانستم به همان دلیل دختر بچه بودنش جوابش را بدهم . خدا پدر بی پولی و بی پارتی بودن رو بسوزاند که اگر پول میداشتم اون دیپلم بالارو لیسانس وبالاتر از لیسانس میکردم یا اصلن کار کردن رو ول می کردم ومینشستم به نوشتن و خوندن . اونقدر که دیوانه بشم . اما جایی که کال هست ، هیزم نیست . دلم می خواهد بروم با دخترک کاری را بکنم که هیچ ...س کشی باکسی نکرده تا روش کم بشه . یک کاری کرده که لقمه رو فروندادم و توگلوم مونده و یواش ، یواش داره سرطانی میشه . در ضمن خیلی دلم میخواد سرطان بگیرم و بعد او جمله بالای صفحه رو عوض کنم و بنویسم  یاد داشت های یک سرطانی بدون سانسور . خلاصه غمی تو این دلم نشسته و هیچ کسی رو هم ندارم تا پیش بتونم بزنم زیر گریه و دردم رو ، درد اونجام رو بهش بگم و خودم رو خلاص کنم . کجاست گوش شنوایی ؟

در مورد انتخابات هم حال وحوصله نوشتن رو ندارم که ندارم .

+ نوشته شده در  پنجشنبه 23 آذر1385ساعت 21:18  توسط   | 

امروز تازه فهمیدم که رئیسم دنبال اینه که من رو بی سر وصدا بفرسته یک جای دیگه . خیلی ناراحت شدم و اشکام اومد توی چشمام و خودمونیم یک کمش هم در اومد اما کسی نهفمید .

+ نوشته شده در  دوشنبه 20 آذر1385ساعت 20:21  توسط   | 

مطالب قديمي‌تر