تبليغاتX
سردبیر دیپلم

سردبیر دیپلم

ما مِگِم بُگُو نِمِگِم بُوگُو


بازهم دم گرم همين نصرالله كه نخورد و بزاره بره مثل خالد مشعل كه تا اسرائيل صمبه رو پرزور مي كرد فرار مي كرد مي اومد تهران و مشتاش رو گره مي كرد و مرگ بر اسرائيل مي گفت و حالا كه خيالش راحته محل سگ  هم به ايران نميزاره . البته من هم با  مدل حكومت تركي موافقم اما اين باعث نميشه كه اين بي معرفتي خالد مشعل رو فراموش كنم كه يك عمر خورد و بعد ريد به هيكل من ايراني و گذاشت و رفت .

ديشب اگه روزنامه شرق چاب ميشد اينقدر سگ دو دنبال فيلم نمي زدم و آخرش هم دنبال شوهاي خارجي له له بزنم كه خيره بشم تو چشماي جنفير لوپز و باسن مبارك{تبارك الله احسن والخالقين}. حالا من جوان ايراني كه ازاون كارها جرات ندارم بكنم برم چه كار كنم .

+ نوشته شده در  جمعه 31 شهریور1385ساعت 20:33  توسط   | 

امروز بود يا ديروز كه با همكارم بحث بر سر اين بود كه اگر يك مرد سيگاري بخواهد يك خانه بخردبه مبلغ سي ميليون تومان اگر روزي چهار نخ سيگار كنت كمتر بكشد در عرض چهل و دو سال مي تواند با پس انداز همان چهار نخ سيگار صاحب خانه شود . بعد رفتيم سراغ اين طرف داستان كه عمرها كوتاه شده است وحرف از مرگ و ميرهاي الكي شده و بي خود و اين دنيا را بايد بگذارري و بروي و خلاصه ياس فلسفي بر فضاي گفتگو سايه انداخته بود كه باز به اين نتيجه رسيديم  كه همان چهار نخ را بكشيم كه اين دنيا به يك نخ بند است وشايد همان نخ در دستان تو باشد .

 

اول مهرسال روز تولد استاد آواز ايران كسي كه آواز را به نوعي ازورطه منجلابي كه داشت بدان آلوده مي شد نجات داد است . استاد شجريان كه هر چه آمدم بنويسم كدامين آلبومش زيباست ، نتوانستم چون هركدام زيبايي خودش رادارد . فقط اين كه با آلبوم بي تو بسر نميشود ، وقتي كه تنهايم و با گوش جان گوش مي كنم دست خودم نيست كه همه اش تكان مي خورم و بي اختيار مي شوم  از رنگ كمانچه و تار و تنبكي كه نواخته مي شود . اينها رو نوشتم كه بگم دوست داريم  بچه كوچه حسين باشي ، همشهري عزيز .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 30 شهریور1385ساعت 23:50  توسط   | 

نمي دانم چرا مي نشينم پشت اين كامپيوتر همه چيزهايي كه براي نوشتن در ذهنم تلمبار كرده بودم را فراموش ميكنم و مي نشينم به گوش كردن ناظري يا شجريان . امروز راديو مي گفت كه تعداد نفرات مبتلا به آلزايمر كه امروز صدمين سالگرد كشف اين بيماري است بيشتر و بيشتر مي شود و در چند سال آينده تعداد مبتلايان چهار برابر خواهد شد . يك چيز را هم با يد اضافه مي كردند كه عمر ابتلا به اين بيماري هم پايين تر مي ايد درست مثل الان من كه فراموش ردم كه چه مي خواهم بنويسم .

دارم يك كتاب از محمد ، محمد علي  مي خوانم به نام ياد داشت هاي يك مرده كه گويا همسرش نوشته  . روايتش باز هم زير نظر همان نثر محمد محد علي است و داد مي زند كه روايت را يك ذهن متبادر كرده است . منظورم اين است كه زن دارد زير سايه همان نويسنده جان مي كند و مي نويسد و درست مانند همان روايتي كه گلشيري از كتاب جدال نقش با نقاش در آثار سيمين دانشور ارائه مي كند و مي نويسد كه تا قبل از سووشون نامي از سيمين دانشور نبود مگر تحت عنوان عيالم و دراين كتاب نيز هم . كتاب دارد درجايي ميان يك خواب و بيداري دست وپا مي زند و روايت زندگي مردي است كه كارمندي است ودارد براي خودش جايي دست وپا ميكند و شهركي مي سازد به همراه سايرين همكارانش و در اين وسط داستان با مقني باشي گره مي خورد و آب هم كنايه است واشارتي به نداشته هاي ادمي و بهانه هايش . تمامش نكردم و صدو پنجاه صفحه اش مانده است اما خواندني است ، روايتش با آن تكميل كردنهاي داخل كروشه كمي از يك دستي افتاده است .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 29 شهریور1385ساعت 23:0  توسط   | 

امروز دنبال يك موضوع بودم تا توي وبلاگم بزارم و چيزي پيدا نمي كردم كه نمي كردم . رسيدم خسته و كوفته به خونه كه ديدم داره ارتفاع پست نشون ميده و خونه خاليه و هيچ كس نيست كه نيست . خيلي حال كردم كه هيچ كس نيست و ميشه آروم فيلم تماشا كرد. اشكم رو در آورد اين حاتمي كيا با فيملش. پنبه مديريت چند ساله رو زده با اين فيلمش اونجايي كه ميگه كنار خيابون آب مي فروخته و تبعات جنگش ميشه اين هواپيما ربايي و اين ريشش بر ميگرده به اون حمله به سفارت امريكا و غيرت مردي دانشجويان پيرو امام ومخالفين سرسخت بازرگان . و دوبار نزديك بود بزنم زير گريه  كه جلوي خودم رو گرفتم و نزارشتم چون داداشم هم اومده بود و نمي شد گريه كرد چون تا دوهفته باز اين را عَلم مي كردند براي مسخره كردنم . كلي حرف داشتم براي نوشتن و موضوعيت داشت اما نميدونم چرا پراكنده شد آما توي دفترم درستشون مي كنم .

نمي دونم چرا ياد‌اقاي خامنه اي افتادم با اين فيلم و هرچي زور زدم نفهميدم  ، اما به يك حرفش اعتراف ميكنم كه پوشيده نذاشت بر هيچ كسي كه هر عملي به نام ولايت با هر هدفي را نمي پسنديد و اعتراف آخر هاشمي رفسنجاني كه گفته بود از اول انقلاب دچار افراط و تفريط بود ايم . خلاصه تمام آثار حاتمي كيا يك طرف و اين يكي هم طرفي ديگر .

دوم اينكه يك حرف ديگر هم داشتم كه يادم رفته است .

+ نوشته شده در  سه شنبه 28 شهریور1385ساعت 19:30  توسط   | 

 خورشيد در كف دستانم غروب مي كند

وقتي كه ديگر نفس نمي كشيدي

تا راز جهان را بر ملآء كني

و آب شدم در راهايي كه به تو مي رسيدند

+ نوشته شده در  دوشنبه 27 شهریور1385ساعت 19:55  توسط   | 

عکس های جالبی از خداحافظی انوشه انصاری با خانواده اش در وبلاگ دانش فضایی
+ نوشته شده در  یکشنبه 26 شهریور1385ساعت 21:37  توسط   | 

چند وقتي است كه به دنبال اينم كه يك چيزي را گير بياورم و بنويسم . يك موضوعي كه هم موضوعيت پيداكند براي يك يا چند نظر{كه نظرات وبلاگ من از يك دست بيشتر نيست}و هم اين كه براي خودم هم كه شده خاطره اي بماند . امروز بعد از ظهري داشتم ريشم را با تيغ ميزدم كه تلفن زنگ زد و پدرم بود . با مادرم كار داشت و مادرم هم رفته بود تا خانه همسايمان و در حياط باز بود . گوشي را گذاشتم و رفتم كه در حياط را ببندم ، چشمم افتاد  به شب بند در كه مادرم پيش كشيده بود تا در حياطمان بسته نشود . ياد چند سال پيش افتادم كه از زور جنگ  و توليد نسل براي بقاي اسلام و بي كاري با آشنايي ميرفتم نقاشي ساختمان با روزي سي صد تومن . به اتفاق استاد كارم رفتيم خيابان كوهسنگي تا براي پير مردي پولدار و دنيا ديده و پول دوست خانه اش را رنگ بزنيم . زنش پاهايش درد مي كرد و به سختي راه مي رفت . يكي دو باري كه رفتم براي خريد چيزي و برگشم وزنگ زدم  صداي پيرزن درآمد كه چه هي رفت و آمد ميكني و شب بند در را كشيد كه هي نيايد وهي برود. درست مثل الان مادرم كه با خودم گفتم يا مراعات مرا كرده است يا اينكه ديگر حوصله پشت در ايستادن را ندارد . دلم كمي سوخت وبا خودم گفتم : چه بد كرداري اي چرخ  چه بدر رفتاري اي چرخ . من كه نمي خواهم اينها جلوي چشمانم هي آب بروند اما چه كنم كه رسم دوران اين است .

از آن كار كذايي كه با روزي سي صد تومن بود يك كتاب خريدم از سيد الي صاحي {دير آمدي ري را} و يك فلوت كه پدرم زد و روزي از روزها كه هم من بي كار بودم و هم پدرم ، شكستش . تقصير من چه بود كه مثل سگ توله هاي نري  هم مثل من بودند كه بيكار بودند و جوياي كار . دور نشويم .

اين امر پيري امري صادق است  براي هر فردي ، اما در اين ميان پيري سالم مهم است و پولداشتن كه اگر مريض شوي روي زمين نماني كه دوره ، دوره بي احساسي بشري است . تنها آروزيي هم كه دارم كه براي شخص خودم مهم است اين است كه : به هنگام پيري محتاج كسي نشوم وبميرم .  

+ نوشته شده در  یکشنبه 26 شهریور1385ساعت 21:11  توسط   | 

امروز با تمام تقلا و تلاش هايم براي هرچه بهتر بودن بايد بگوبم كه نشد كه نشد . فرض اين قضيه را هم بر اين مي گذاريم كه اولين آدمي را كه محتاج است و ديدمش ، دستم را بكنم در يبم و بهش پولي بدهم . هزاري در امد و مثل سگ جلوي خودم شرمنده شدم كه چرا پول كوچكتري بيرون نيومدو مارو ميگي ، دوش حموم رو مي گي روي يك آدم . پس از اين همه ادا و اطوار در‌اوردنم چي مي شود ؟هيچ .

+ نوشته شده در  شنبه 25 شهریور1385ساعت 19:23  توسط   | 

خدایش بیامرزد . کتابش را که خواندم لرزیدم بس که واقعی است وعجب جسارتی . یک بار برادرم پذسید این فالاچی چه قدر می ارزه . گفتم اونقدر که جرات داشته باشی و جلوی یک گلوله بتونی بایستی . قیمت یک آدم شجاع چه قدر است. شجاعت انواع متفاوت دارد .یک نوعش می شود حسین فهمیده و کاوه یک نوعش می شود فالاچی در ویتنام . حالم گرفته شد وقتی که شنیدم مرحوم شده است فالاچی .    

فالاچي .

+ نوشته شده در  جمعه 24 شهریور1385ساعت 23:8  توسط   | 

با اين بي‌ آبي كه ما درگير شديم تنها يك راه حل داريم واون اين كه ورودي به شهر مشهد نفري صد هزار تومان بشه . نظر شما چيه . فردا و سال ديگه ميشيم تشنه اما به خون هم از روي همين تشنگي  و بي آبي مطلقي كه گرفتارش شده ايم .

+ نوشته شده در  پنجشنبه 23 شهریور1385ساعت 22:41  توسط   | 

مطالب قديمي‌تر