تبليغاتX
سردبیر دیپلم
سردبير

بازهم دم گرم همين نصرالله كه نخورد و بزاره بره مثل خالد مشعل كه تا اسرائيل صمبه رو پرزور مي كرد فرار مي كرد مي اومد تهران و مشتاش رو گره مي كرد و مرگ بر اسرائيل مي گفت و حالا كه خيالش راحته محل سگ  هم به ايران نميزاره . البته من هم با  مدل حكومت تركي موافقم اما اين باعث نميشه كه اين بي معرفتي خالد مشعل رو فراموش كنم كه يك عمر خورد و بعد ريد به هيكل من ايراني و گذاشت و رفت .

ديشب اگه روزنامه شرق چاب ميشد اينقدر سگ دو دنبال فيلم نمي زدم و آخرش هم دنبال شوهاي خارجي له له بزنم كه خيره بشم تو چشماي جنفير لوپز و باسن مبارك{تبارك الله احسن والخالقين}. حالا من جوان ايراني كه ازاون كارها جرات ندارم بكنم برم چه كار كنم .

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم شهریور 1385ساعت 20:33  توسط   | 

امروز بود يا ديروز كه با همكارم بحث بر سر اين بود كه اگر يك مرد سيگاري بخواهد يك خانه بخردبه مبلغ سي ميليون تومان اگر روزي چهار نخ سيگار كنت كمتر بكشد در عرض چهل و دو سال مي تواند با پس انداز همان چهار نخ سيگار صاحب خانه شود . بعد رفتيم سراغ اين طرف داستان كه عمرها كوتاه شده است وحرف از مرگ و ميرهاي الكي شده و بي خود و اين دنيا را بايد بگذارري و بروي و خلاصه ياس فلسفي بر فضاي گفتگو سايه انداخته بود كه باز به اين نتيجه رسيديم  كه همان چهار نخ را بكشيم كه اين دنيا به يك نخ بند است وشايد همان نخ در دستان تو باشد .

 

اول مهرسال روز تولد استاد آواز ايران كسي كه آواز را به نوعي ازورطه منجلابي كه داشت بدان آلوده مي شد نجات داد است . استاد شجريان كه هر چه آمدم بنويسم كدامين آلبومش زيباست ، نتوانستم چون هركدام زيبايي خودش رادارد . فقط اين كه با آلبوم بي تو بسر نميشود ، وقتي كه تنهايم و با گوش جان گوش مي كنم دست خودم نيست كه همه اش تكان مي خورم و بي اختيار مي شوم  از رنگ كمانچه و تار و تنبكي كه نواخته مي شود . اينها رو نوشتم كه بگم دوست داريم  بچه كوچه حسين باشي ، همشهري عزيز .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام شهریور 1385ساعت 23:50  توسط   | 

نمي دانم چرا مي نشينم پشت اين كامپيوتر همه چيزهايي كه براي نوشتن در ذهنم تلمبار كرده بودم را فراموش ميكنم و مي نشينم به گوش كردن ناظري يا شجريان . امروز راديو مي گفت كه تعداد نفرات مبتلا به آلزايمر كه امروز صدمين سالگرد كشف اين بيماري است بيشتر و بيشتر مي شود و در چند سال آينده تعداد مبتلايان چهار برابر خواهد شد . يك چيز را هم با يد اضافه مي كردند كه عمر ابتلا به اين بيماري هم پايين تر مي ايد درست مثل الان من كه فراموش ردم كه چه مي خواهم بنويسم .

دارم يك كتاب از محمد ، محمد علي  مي خوانم به نام ياد داشت هاي يك مرده كه گويا همسرش نوشته  . روايتش باز هم زير نظر همان نثر محمد محد علي است و داد مي زند كه روايت را يك ذهن متبادر كرده است . منظورم اين است كه زن دارد زير سايه همان نويسنده جان مي كند و مي نويسد و درست مانند همان روايتي كه گلشيري از كتاب جدال نقش با نقاش در آثار سيمين دانشور ارائه مي كند و مي نويسد كه تا قبل از سووشون نامي از سيمين دانشور نبود مگر تحت عنوان عيالم و دراين كتاب نيز هم . كتاب دارد درجايي ميان يك خواب و بيداري دست وپا مي زند و روايت زندگي مردي است كه كارمندي است ودارد براي خودش جايي دست وپا ميكند و شهركي مي سازد به همراه سايرين همكارانش و در اين وسط داستان با مقني باشي گره مي خورد و آب هم كنايه است واشارتي به نداشته هاي ادمي و بهانه هايش . تمامش نكردم و صدو پنجاه صفحه اش مانده است اما خواندني است ، روايتش با آن تكميل كردنهاي داخل كروشه كمي از يك دستي افتاده است .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1385ساعت 23:0  توسط   | 

امروز دنبال يك موضوع بودم تا توي وبلاگم بزارم و چيزي پيدا نمي كردم كه نمي كردم . رسيدم خسته و كوفته به خونه كه ديدم داره ارتفاع پست نشون ميده و خونه خاليه و هيچ كس نيست كه نيست . خيلي حال كردم كه هيچ كس نيست و ميشه آروم فيلم تماشا كرد. اشكم رو در آورد اين حاتمي كيا با فيملش. پنبه مديريت چند ساله رو زده با اين فيلمش اونجايي كه ميگه كنار خيابون آب مي فروخته و تبعات جنگش ميشه اين هواپيما ربايي و اين ريشش بر ميگرده به اون حمله به سفارت امريكا و غيرت مردي دانشجويان پيرو امام ومخالفين سرسخت بازرگان . و دوبار نزديك بود بزنم زير گريه  كه جلوي خودم رو گرفتم و نزارشتم چون داداشم هم اومده بود و نمي شد گريه كرد چون تا دوهفته باز اين را عَلم مي كردند براي مسخره كردنم . كلي حرف داشتم براي نوشتن و موضوعيت داشت اما نميدونم چرا پراكنده شد آما توي دفترم درستشون مي كنم .

نمي دونم چرا ياد‌اقاي خامنه اي افتادم با اين فيلم و هرچي زور زدم نفهميدم  ، اما به يك حرفش اعتراف ميكنم كه پوشيده نذاشت بر هيچ كسي كه هر عملي به نام ولايت با هر هدفي را نمي پسنديد و اعتراف آخر هاشمي رفسنجاني كه گفته بود از اول انقلاب دچار افراط و تفريط بود ايم . خلاصه تمام آثار حاتمي كيا يك طرف و اين يكي هم طرفي ديگر .

دوم اينكه يك حرف ديگر هم داشتم كه يادم رفته است .

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385ساعت 19:30  توسط   | 

 خورشيد در كف دستانم غروب مي كند

وقتي كه ديگر نفس نمي كشيدي

تا راز جهان را بر ملآء كني

و آب شدم در راهايي كه به تو مي رسيدند

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1385ساعت 19:55  توسط   | 

عکس های جالبی از خداحافظی انوشه انصاری با خانواده اش در وبلاگ دانش فضایی
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385ساعت 21:37  توسط   | 

چند وقتي است كه به دنبال اينم كه يك چيزي را گير بياورم و بنويسم . يك موضوعي كه هم موضوعيت پيداكند براي يك يا چند نظر{كه نظرات وبلاگ من از يك دست بيشتر نيست}و هم اين كه براي خودم هم كه شده خاطره اي بماند . امروز بعد از ظهري داشتم ريشم را با تيغ ميزدم كه تلفن زنگ زد و پدرم بود . با مادرم كار داشت و مادرم هم رفته بود تا خانه همسايمان و در حياط باز بود . گوشي را گذاشتم و رفتم كه در حياط را ببندم ، چشمم افتاد  به شب بند در كه مادرم پيش كشيده بود تا در حياطمان بسته نشود . ياد چند سال پيش افتادم كه از زور جنگ  و توليد نسل براي بقاي اسلام و بي كاري با آشنايي ميرفتم نقاشي ساختمان با روزي سي صد تومن . به اتفاق استاد كارم رفتيم خيابان كوهسنگي تا براي پير مردي پولدار و دنيا ديده و پول دوست خانه اش را رنگ بزنيم . زنش پاهايش درد مي كرد و به سختي راه مي رفت . يكي دو باري كه رفتم براي خريد چيزي و برگشم وزنگ زدم  صداي پيرزن درآمد كه چه هي رفت و آمد ميكني و شب بند در را كشيد كه هي نيايد وهي برود. درست مثل الان مادرم كه با خودم گفتم يا مراعات مرا كرده است يا اينكه ديگر حوصله پشت در ايستادن را ندارد . دلم كمي سوخت وبا خودم گفتم : چه بد كرداري اي چرخ  چه بدر رفتاري اي چرخ . من كه نمي خواهم اينها جلوي چشمانم هي آب بروند اما چه كنم كه رسم دوران اين است .

از آن كار كذايي كه با روزي سي صد تومن بود يك كتاب خريدم از سيد الي صاحي {دير آمدي ري را} و يك فلوت كه پدرم زد و روزي از روزها كه هم من بي كار بودم و هم پدرم ، شكستش . تقصير من چه بود كه مثل سگ توله هاي نري  هم مثل من بودند كه بيكار بودند و جوياي كار . دور نشويم .

اين امر پيري امري صادق است  براي هر فردي ، اما در اين ميان پيري سالم مهم است و پولداشتن كه اگر مريض شوي روي زمين نماني كه دوره ، دوره بي احساسي بشري است . تنها آروزيي هم كه دارم كه براي شخص خودم مهم است اين است كه : به هنگام پيري محتاج كسي نشوم وبميرم .  

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385ساعت 21:11  توسط   | 

امروز با تمام تقلا و تلاش هايم براي هرچه بهتر بودن بايد بگوبم كه نشد كه نشد . فرض اين قضيه را هم بر اين مي گذاريم كه اولين آدمي را كه محتاج است و ديدمش ، دستم را بكنم در يبم و بهش پولي بدهم . هزاري در امد و مثل سگ جلوي خودم شرمنده شدم كه چرا پول كوچكتري بيرون نيومدو مارو ميگي ، دوش حموم رو مي گي روي يك آدم . پس از اين همه ادا و اطوار در‌اوردنم چي مي شود ؟هيچ .

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم شهریور 1385ساعت 19:23  توسط   | 

خدایش بیامرزد . کتابش را که خواندم لرزیدم بس که واقعی است وعجب جسارتی . یک بار برادرم پذسید این فالاچی چه قدر می ارزه . گفتم اونقدر که جرات داشته باشی و جلوی یک گلوله بتونی بایستی . قیمت یک آدم شجاع چه قدر است. شجاعت انواع متفاوت دارد .یک نوعش می شود حسین فهمیده و کاوه یک نوعش می شود فالاچی در ویتنام . حالم گرفته شد وقتی که شنیدم مرحوم شده است فالاچی .    

فالاچي .

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم شهریور 1385ساعت 23:8  توسط   | 

با اين بي‌ آبي كه ما درگير شديم تنها يك راه حل داريم واون اين كه ورودي به شهر مشهد نفري صد هزار تومان بشه . نظر شما چيه . فردا و سال ديگه ميشيم تشنه اما به خون هم از روي همين تشنگي  و بي آبي مطلقي كه گرفتارش شده ايم .

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم شهریور 1385ساعت 22:41  توسط   | 

شرق هم توقيف شد ، مبارك است  تا بعديش چه كسي باشد كه در اين حلقه نگنجد كه طره گيسوي يار حلقه دام بلاست . بلايي به نام قلم دارد در سر آدم ها مي آيدو خودشان نمي دانند كه چه مي رود آنگونه كه امده است بر سرشان . شرق كه جامعه نبود يا طوس يا صبح امروز يا خرداد و تمام آن رفتگان كه اسرار هويدا مي كرد . شرق را جز چند روزنامه خوان حرفه اي ديگر كسان عام نمي خواندند كه بو ببرند بر آن سرمگو كه دربين خواص است كه اهلي امروزسر در گريبان خويشند كه زندگيشان بس سرد است و شاهد بر اين حكم است سيل مهاجران تحصيل كرده اي كه راز بقايشان را نه در خاك خودكه درخاك غريبگان مي جويند و چه دارد اين غرب كه اينگونه ميزند و ميبرد . و شايد همان حرف خاتمي است كه در‌آمريكا گفته است كه شرق بايد دربرخورد فلسفه اش با غرب به نحوي تجديد نظر كند و همه را از‌آن دريچه استعمارشده نبيند كه در دنياي تكنولوژي برنده كسي است كه به روزتر است .

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم شهریور 1385ساعت 19:26  توسط   | 

خواندن نوشته احمد بورقاني در مورد كتاب روزي از روزهاي زندگي در شرق امروز خواندني است و سخت نشانه دار در مورد مرزو بوم خودمان اما تنها يك مورد را بورقاني جا اندخته است و آن اين است كه او اشاره ميكند به همين دمكراسي دست وپا شكسته ايي كه ما داريم ولي يادش مي ورد كه بنويسد ساليانه صدو هشتاد هزار تحصيل كرده از ايران مي رود و همين مهاجرت سطح قشر متوسط تحصيل كرده را پايين و پايين تر مي اورد تا آنجا كه يك فاصله و يل بهتر يك خلاء سوادي در ايران بوجود بيايد كه يا باسواد است وهمه چيزش به راه و درست و بي غم نان و يا انقدر پايين كه در يك سال هم يك روزنامه شايد نخواند .  بماند كه همين تفاوت باعث بودجود آمده فاصله طبقاتي و در نتيجه بالا رفتن آمار جرم در سطح جامعه مي شود . اما نكته ديگر كه وي اشاره ميكند به آن ، اين است كه همين دمكراسي نيمه براه  ساده بدست آمده است و گويا به خاطر‌انكه منصبش دولتي است وحقوق حقه اش براه غم نان ندارد تا بداند با تعطيلي فله اي‌ آن همه روزنامه چه تعداد روزنامه نگار و آمدهاي باسواد (هر چند براي دوره كوتاهي هم شايد ) كرايه كش وسوپر ماركتي والا ماشالله . بگذريم كه نوشته بورقاني مرا وادار مي كند تا اين كتاب را بخرم .

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم شهریور 1385ساعت 21:56  توسط   | 

امديم كه وارد سينما آفريقا بشويم كه جلوي در ورودي نوشته بود:به دستور اداره اماكن از ورود افراد بد حجاب جلوگيري مي شود . به دوستم گفتم . طرف روسري رو ميكشه  جلو و بليط ميخره و ميره داخل ، بعد دوست پسرش ميره  و از در سالن كه بخوان وارد بشن دست هم رو ميگيرن و بعدشم توي تاريكي ، كي به كيه ، تاريكه . خدا با كيه . با اوني كه فقط به ياد خداست . موسي به شبان گفت : هيچ آدابي و ترتيبي مجو  هرچه مي خواهد دل تنگت بگو . تها ياد خداست كه دلها را روشن ميدارد ، نه دسترات اخلاقي برخواسته از فقه . اما اين حجاب را چه كسي تعيين ميكند . اخلاق اجتماعي كه برخواسته از دستورات مدني و مدرن در اجتماع است اين حجاب را تعيين مي كند و چيزي كه در جامعه ما در حال از بين رفتن است همين اخلاق اجتماعي است و بس .

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم شهریور 1385ساعت 16:33  توسط   | 

جاتون خالي ديشب بد نگذشت . اولين نفر عروس رو من ديدم .با شوهرش بود ولي . پس من بي گناهم . با سه تا از همكارها اونجا بوديم .كلي بگو و بخند بود و تا يازده شب فقط مي خنديديم و اووف چه قدر خورديم .

كمر ماه شعبان هم شكست وماه رمضان هم در راه است .كي بشود كه الوداع را بخوانيم با اين ماه مبارك كه فرموده است .عيد رمضان آمد و ماه رمضان رفت ، صد شكر كه اين امد وصدشكر‌كه آن رفت .

چند روز ديگر يازدهم سپتامبر است كه از خيل مسلمانان بي عقل كسي برج هاي دوقلوي امريكا را درهم كوفت تا عقده هاي فرو خورده هزار ساله برديش را اينگونه خالي كند . اما همه وقتي خشم آمريكا را ديدند و كمي انديشيديند ، ديدند كه حق حقوق بشر است كه اين وسط از بين رفته است .

 

کس ندارد در این شهر سر تیمار غریبان    نتوان گفت غم از بیم رقیبان به حبیبان

حلقه بر در نتوانم زد ن از بیم رقیبان      این توانم که بیایم به سر کویت به گدایی

 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم شهریور 1385ساعت 8:10  توسط   | 

دارم مي رم عروسي ، شام . كسي نمياد ؟
+ نوشته شده در  جمعه هفدهم شهریور 1385ساعت 19:32  توسط   | 

امروز رفتم به جمعه بازار كتاب اما كتابي نخريدم . ديوان عماد خراساني منظور خريدم بود كه پشيمان شدم . گفتم باشد تا كتابي از باستاني پاريزي بخرم .نون جو ، دوغ گو . شايد هم كتابي ديگر . يك رمان از اسماعيل فصيح هم مي خواستم بخرم كه پشيمان شدم . امروز بردارم بهم ن يك دو جنسيتي را نشان داد كه تعجب كردم و باورم نشد اما بهر حال چيزي است كه هست و بايد به چشم واقع بين به اين امر نگاه كرد . امروز مي خواهم شروع كنم به خواندن مجدد رمان جن نامه مرحوم هوشنگ گلشيري  براي يافتن رمزي و اسطرلابي .

ديگر اينكه ديروز از شش و نيم صبح تا هشت و نيم شب سر كار بودم و حسابو كتاب هايي كه بر عهده ام  بود جور در نيامد كه نيامد .باشد براي شنبه .

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم شهریور 1385ساعت 13:8  توسط   | 

حيف كه خاتمي در اين هشت سال رياست جمهوريش كمي ترسيده شده است والا چه گامهاي بزرگي براي جلوگيري هرچه بيشتر از جنگ مي توانست بردارد الان كه ما هم داريم وارد گود قدرتي مي شويم كه هسته اش دنيا را دارد تكان مي دهد و اين موج تكانش كه تا كجا نخواهد رفت . اما خوشم مي آيد كه حقانيت خاتمي و دوم خرداديها هرچه بيشتر به اثبات مي رسد وقتي كه رهبري و باهنر وسايرين متوجه اين دايره تند انتقاد فاطمه رجبي مي شوند كه روزي هم دامن آنها را خواهد گرفت . اما من يك سوال دارم و آن هم اين است كه خاتمي اين جيره خور آمريكا اگر جلوي جنگ را نگيرد وجنگ بشود آيا خانم  رجبي پسرش در خط  اول جبهه ايستاده است تفنگ بدست كه البته ديگر جنگي اينچنين نمي شود و هرچه هست ذوالفقاري است وبس .

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385ساعت 16:59  توسط   | 

شايد امروز از بيست و چهار ساعت و اندي كه تلوزيون ايران برنامه نشان داده است يك برنامه اش به درد بخور بود كه‌ آن را هم نصفه و نيمه پخش كردند . مستند چهار كه به درستي برنامه اي سينمايي وجذاب است ومكفي براي سرگرمي و ديدن و انديشيدن و آشنا شدن . امشب در اين برنامه زري بافي و جام حسنلو كه روايتي از داستان منصور حلاج  بود و باد جِن از ناصر تقوايي را نشان دادند كه درمورد جزيره لنگه بود و بادهاي موسمي‌ آنجا كه چه ديالوگ و شاتهاي كامل و تكان دهنده اي داشت . اما حيف كه نيمه تمام ماند و پايكوبي براي آمدن كسي را شروع كردن با نشان دادن چند تصوير از لامپ هاي روشن در خيابان هاي شهر كه بله ما شاديم و شاد .

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم شهریور 1385ساعت 23:34  توسط   | 

همای اوج سعادت به دام ما افتد                    اگر تورا گذری بر مقام ما افتد

حباب وار براندارم از نشاط کلاه                 اگر ز روی توعکسی به جام ما افتد   

شبی که ماه مراد از افق طلوع کند               بود که پرتو نوری به بام ما افتد

ملوک را چو ره خاک بوس این در نیست       کی التفات مجال سلام ما افتد

چو جان فدای نظر شد خیال می بستم            که قطره ای ز  زلالش به دام ما افتد

خیال زلف تو گفتا که جان وسیله مساز          کزین شکار فراوان به دام ما افتد

زخاک کوی تو هر دم که دم زند حافظ          نسیم گلشن جان در مشام ما افتد

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم شهریور 1385ساعت 22:48  توسط   | 

الهام عزيز سلام .من موندم كه تو چه جوري توي خونه سر ميكني وقتي كه همچين همسر وفاداري داري كه به سنت ها پايبنده وهنوز دستاش مشته و گره كرده تا توي دهناونايي فرود بياره كه داره خون خونشون مي خوره كه چرا ايران اسلامي در حال پيش رفته و امروز به لطف مهرورزيدن دوستات تونستن دانشمنداي ايراني واكسن ايدزرو كشف كنند .

الهام ، دوست عزيزم برات‌ارزوي موفقيت ميكنم .

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم شهریور 1385ساعت 22:42  توسط   | 

كار خدارا مي بينيد . الحق كه جاي درستي نشسته است خدا . كسي كه شش ماه از عمر مرا به هدر داد بي هيچ نتيجه اي فردا ميخواهد بيايد پيش ما كاركند با يك سمت پايين تر. دست خداوند و بي صدا . از جايي ميزند و به جايي مي زند كه خوردنش را فراموش نكني . كه فرموده است : مكرو ومكرالله و الله و خيرالماكرين .

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم شهریور 1385ساعت 17:6  توسط   | 

آخ اگر مي دونستين كه چقدر دلم مي خواست مثل حسين درخشان مي بودم يا بهنر بگم الگوي من حسين درخشان به عنوان يك جوان است وبس . البته هركسي براي انتخاب يك الگو، اولن آزاد است و دوم هم معيارهاي خودش را دارد . همان چيزي را كه من دوستش دارم حسين درخشان دارد ، دربدرتر از بادهاي همواره . عكس بگراند مانيتور من عكس حسين درخشان است در حالي كه دارد به يك قاب عكس نگاه مي كند .

رفتن ورفتن و ديدن وديدن و گفتن و گفتن و نوشتن و نوشتن .

دنيايي كه هيچ گاه گيرم نخواهد آمد كه من ناخواسته امده ام .

چون آمدنم به من نبود روز نخست    وين رفتن بي مراد عزمي ست درست 

برخيز وميان ببند ساقي چُست         كه اندوه جهان به مي خواهم شست .

پس اختيار رفتنم هم به ان شكل كه مي خواهم دست خودم نيست كه خاصيت آدم بودن در همين اجتماع است وبس و همين اجتماع آن شكلي را كه من مي خواهم از من گرفته است . انقلاب وان جنگ كذايي هشت ساله كه جوان ها و آينده ها را نابود كرده است و خدا نگذرد از تمام مسببين جنگها در هرجاي اين جهان . 

... و خيام چه خوش گفت كه :

ما لعبت كانيم و فلك لعبت باز            از روي حقيقتي نه از روي مجاز

يك چند در اين بساط  بازي كرديم        رفتيم به صنوق عدم يك ، يك باز

و

از من رمقي به سعي ساقي مانده است      وز صحبت خلق بي وفايي مانده است

از باده دوشين قدحي بيش نماند              از عمر ندانم كه چه باقي مانده است .

و

دوري كه دراو آمدن و رفتن ماست       اورا نه نهايت ، نه بدايت پيداست

هركس  مي نزند دمي در اين معني راست   كين آمدن از كجا و رفتن بكجاست .

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم شهریور 1385ساعت 21:58  توسط   | 

بعد از خواندن تيتر وحشتناك اما مداراگرايانه روزنامه خراسان درمورد سقوط هواپيما در مشهد مانده ام كه چگونه ما با اين چاههاي نفت در كه جنوبش دركوچه هايش روان است ، درمانده شده ايم كه نتوانيم دو ، سه تا هواپيماي Air Buse بخريم كه درجهان ركورد نزنيم كه هر يازده ماه يك سانحه و داغ دل كسانشان را دراوريم . و خواهرم ك سر سفره يادي كرد از مرحوم حميد خيرخواه كه در سانحه هواپيما در تهران در چند ماه پيش در گذشت ­­­.

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم شهریور 1385ساعت 21:57  توسط   | 

امروز رفتم به نمايشگاه بين المللي مشهد كه يك نمايشگاه تركيبي از ماشينهاي اداري ، كامپيوتر و موبايل بود .از در اصلي كه وارد نمايشگاه شدم ديدم كه چند نگهبان گذاشته اند كه به زور آدم را راهنمايي كنند براي ورود به تالار همايش كه همان تالار خيام است . نشستم واراجيف حضرات سخنران كه جملگي چاپلوس و مهروز بودند  را شنيدم . به خصوص معاون وزيرارتباطات كه به طور كلي خصوصيت تمام اين دولت را داشت كه خالي بند بود . اولي كه آمد ، زود رفت پائين خوشم آمد كه روضه زيادي غير از موارد چاپلوسيش نكرد . اما روضه خوان دومي كه‌ آمد انگار هيات دولت‌امده  است و مي گفت فلان طرح و بهمان طرح و فلان چيز و پس فلان چيز آماده اجراست و ديتا سنتر مركزي در مشهد راه اندازيي مي شود { خالي بنداش صلوات } . انگار همين فردا طرح ها افتتاح     مي شود و به بهره برداي ميرسد . خالي بندي اساسيش آنجا بود كه دارند خطوط  adsl را به روستاها ميكشند تا همگام با طرح هاي روز جهان و مردمان جهان مردم ما هم در اين راستا گام بردارند . يكي نيست بگويد بابا‌ادم ناحسابي روستاهاي ما آب ندارند كه بخورند و از زور بي كاري به شهرها ميروند   ومي شوند فعله و كارگر . شكم گشنه خدا را فراموش ميكند چه برسد به adsl    شما را . كاري ندارم كه گفتن بيش از حد اين حرف هاي بيهوده ، بيهوده است .

بعد نمايشگاه افتتاح شد . اولين چيزي كه در غرفه ها جلب توجه مي كرد انواع و اقسام دختران خوشگل و آرايش ها عجيب و غريب بود . به خصوص كه يك شركت كه اسمش را نمي برم ، كارش انواع واقسام ضبط ها و تلوزيونها بود در يك سالن دو به دو در دو طرف  سالن يك جوان دختر ويك جوان پسر بودند . از در كه وارد مي شدي سمت راست سالن دخترگ چون سنش مثل سگ بالابود .يك آرايشي كرده بود و قيافه اش چيزي بود كه نميتوانم توصيفش كنم فقط در اولين نظر آن دماغ بزرگ و بَخش به چشم مي خورد كه سوراخ هايش از دوطرف در رفته بود . اين بار يك خوبيت كه داشت اين بود كه مثل جمعه بازار نبود و بخش سي دي فروشي هايش جدا بود از بخش نرم افزار و سخت افزارهايش .

شايد بعدن بيشتر بازهم در موردش بنويسم . 

 

+ نوشته شده در  جمعه دهم شهریور 1385ساعت 22:3  توسط   | 

مانده ام وبي حوصله ام كه چه كنم . كتاب خواندنم نمي ايد يا شايد هم كتاب زده شده ام . نمي دانم . همين ندانستن است كه ترس در دل آدمي مياندازو انگاره اي تاريك . درست مثل بچگي كه هميشه از اتاق تاريك مي ترسيديم چرا كه هيچ روشنايي براي‌اگاهي ما نبود كه بدانيم در درونش هيچ چيزي نيست . درست مثل فلسفه مي ماند كه سقراط نترسيد و گذاشتش و رفت تا بداند كه مرگ چيست ؟ يا به قول سهراب : مرگ پايان كبوتر نيست . و بايد ما پرواز را به خاطر بسپاريم  كه پرنده مردني است . هيچ ضرب در هيچ  . انگاره اي متفاوت براي پيدا كردن بودن و ماندن . كه وزن بودن در يافتن انگاره اي براي  ماندن است و حيات كه اگر نبود آدمي معنا پيدا نمي كرد و ديگر هيچ .

زندگي بال و پري دارد با وسعت مرگ ، پرشي دارد اندازه عشق .

 يا به قول سياووش كسرايي : زندگي زيباست ، زندگي آتشگهي ديرنده پابرجاست / گر بيفروزيش  رقص شعله اش در هركران پيداست / ورنه خاموش است و خاموشي گناه ماست .

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم شهریور 1385ساعت 21:21  توسط   | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم شهریور 1385ساعت 19:0  توسط   | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم شهریور 1385ساعت 18:20  توسط   | 

امروز يك بلوتوث كه خطر جهاني آينده است به دستم رسيد كه يك نفر درنمايشگاه بين -- المللي تهران با يك روسپي محترم  مشغول گفتگوست و روسپي هم چاك سينه هايش را انداخته است بيرون و به صورتي كاملن عادي جلوي دوربين نشسته است و حرف ميزند و طرف هم پيله سينه هايش كرده است كه كاملن نشانشان بدهد و بينندگان آينده را به فيض كامل برساند . اين را كه به اتفاق دوستي ميديدم گفت : بازم دم مسعود ده نمكي  دگرم كه اين معضل رو به سطح اجتماع كشاند تا به خودشان بيايند مملكت داران كه ناموس مملكت دارد در دايره حراج نفت عرب هاي امارات به ...ي  مي رود و نژاد آريايي آلوده تر از پيش مي شود .

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم شهریور 1385ساعت 22:45  توسط   | 

بعد از چهل و يك روز شكستم و آن هم از نوع سگيش را . چهار نخ كشيدم سگي سگي سگي . از دستم در رفت و الا بعد از چهل و يك روز يك نخ بس بود .

دوم اينكه آينده نو روزنامه نزديك به حزب كارگزاران منتشر شد . من يك جايي گفته بودم كه در اين انتخابات شوراهاي شهر حزب كارگزان به قدرت مي رسد و سكان دار مي شود . نشانش هم به همان نشان كه خيزش كرده اند كارگزارانيها با روزنامه هايشان براي رسيدن به قدرت .

 قشر اما روزنامه نخوان ما از‌انجايي كه به لطف خيلي از راستي هاي تند رو و اصلاح طلبان نوك بيني ، بين  همه مصائب و گراني ها را از چشم هاشمي مي بيند و اين حزب نام هاشمي را يدك ميكشد ممكن است كمي درانتخابات دچار مشكل شود كه باز بر ميگرديم بر سر همان مشكل هميشگي يعني فقر فرديت و عدم اطلاع رساني .

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم شهریور 1385ساعت 17:50  توسط   | 

براي‌انكه بادي هم از اخوان كرده باشم مينويسم اين شعرش را كه يك بار براي دوستم كه كتابش را به امانت گرفته بودم با آب و تاب خواندمش و گفت: بيا بالاتر... *

 

تو خنده زن چو كبك گريزنده چون غزال / من در پيت چو در پي اهو پلنگ مست

وانگه تو را بگيرم و دستان من روند هرجا دلم بخواهد  /  آري چنين خوش است .

* منظوردوستم اين بود كه زير شكم فكر نكنم .

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 23:1  توسط   | 

مفاله اسطوره پروري در روزنامه اعتماد ملي به قلم  دكتر صادق زيبا كلام گرچه شايد نگاهي باشد براي‌ آنكه همان توهم توطئه را بيندازد اما بيشتر شبيه آن بود كه كروبي دستور داده باشد كه اين مقاله چاپ بشود كه دستور از بالا رسيده است مي ماند . با زيبا كلام  در مورد نظراتش براي عبادي موافقم و شده است دستي براي آستيني كه ديگر فقط بزك ميكند براي دوربين ها و ديگر گم شده است و دارد دست وپا ميزند براي جلوگيري از جنگي كه شايد پيش بيايد . با بقيه مقاله اش كمي بيشتر موافقم  و به خصوص در مورد 

رامين جهانبگلو و قس الي هذه ... .

 

 ريبا كلام

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 22:44  توسط   | 

امروز به كسي گفتم اگر تا پانزده شعبان ، بهترين خبري را كه دوست داري بشنوي    به تو بدهند به من چي ميدي ؟ گفت : پنج درصد . خدا كند كه برآورده شود ، اما من      مي مانم كه اگر مالي نبود وجاني بود پنج در صد يك بدن كجايش مي شود و چه قدر  مي شود . خدا كند كه بشود تا هم او خوشحال بشود و هم ما بفهميم پنج درصد يك بدن كجاي بدن است .

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 16:10  توسط   | 

مجتمع آب سنگین اراک افتتاح شد .
+ نوشته شده در  شنبه چهارم شهریور 1385ساعت 22:38  توسط   | 

با اين برنامه كوله پشتي مسخره و مسخره بازي فرزاد حسني كه مثل ميمونها چيزي رو ميگه كه بهش ديكته كردن و خودش بهش معتقد نيست .* چند شب پيشا اومده و پشتك وارو ميزنه كه عروسا قديما جلوي پدر شوهرشون بغل شوهراشون نمي نشستن و حجبي بوده و حياي  و امان از امروز كه دخترها پدها حجب را دريده اند و الا آخر كه همه برنامه اش ...س شعر است .

مردك مسخره فردا باز گوه كاريات در نياد كه بغل فلان دختر خوابيدي و عكساش بريزه تو بازار و بعد با كمال پر رويي بزني به در انكار كه تبارك الله  اين ها اديت است و فن آوري روزگار و بعد ملت بمانند كه قسم حضرت عباس را باور كنند يا دم خروس را .  

و ديگر اينكه ...

جماعت من ديگه حوصله ندارم       به خوب اميد واز بد گله ندارم

گرچه با ديگرون فاصله ندارم           كاري با كار اين قافله ندارم

 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم شهریور 1385ساعت 22:17  توسط   | 

درست سي روز ديگر ماه مبارك مي‌ايد و بازآواز استاد شجريان به رقص مي آيد در اسمان كه :

اين دهان بستي دهاني باز شد      تا خورند لقمه هاي راز شد

لب فروبند از طعام و از شراب     سوي خان آسماني كن شتاب

گر تو اين انبان ِز نان خالي كني    پر زگوهرهاي انساني كني . ...

والا ماشالله . اما اين ها رانوشتم تا بگويم كه امروز پدرم روزه گرفته بود تا خداوند را يادي كرده باشد اما تمام روز را دراز كش افتاده بود واز اين شانه به آن شانه مي كرد خودش را و شما اگرديد كه ديوار چين تكان خورد ، او هم تكان خورد . آيا اين جور روزه گرفتن به درد مي خورد . خب معلوم است كه نه . شب همانند خرس خورده است و سحر نيز هم . گفته است كه چگونه شكم را تهي كنيم ، گفته است با منتي بر سر خداوند . اما آيا اين روز گرفتن به درد مي خورد. پس فلسفه روزه كه همان تزكيه نفس است در جاي رابطه آدم و خداوند و جامعه قرار مي گيرد . اما آيا ننوشيدن همان رفتن به بهشت است در حاليكه دار تشنگي را تحمل ميكني و فحش ميدهي كه به زمين و زمان كه چرا نمي گذرند تا افطار شود و دلي از عزاي نخوردن به دراوري . 

 

+ نوشته شده در  جمعه سوم شهریور 1385ساعت 23:31  توسط   | 

ديروز ورق پاره اي ازمجله اي را ز روي زمين برداشتم ديدم كه نامش آساره است . مجله توريستي با چهارصفحه فارسي و چهار صفحه عربي و چهارصفحه هم انگليسي .در صفحه‌اخرش هم امير رضا خادم كه اين روزها ميز سياست را از زور زدن هايش در تشك دارد ، عكسي نيم رخ گرفته است و دستش را گذاشته است زير چانه اش و فكر ميكند *مثلن *. بعد يك تيتر درشت كه : مشهد ركورد دار شهر هاي تورزيستي زيارتي است . خب يك سوال پيش مي‌ايد ؟ اينا كه گفتي يعني چه ؟*   و ديگر اينكه اين جمله  قصار را كه  نمي دانم از كجايش درآورده است تو برايش چه كار كرده اي ؟ توريست و صنعتش زماني جان مي گيرد كه ياد مان باشد يك توريست و صنعتت توريسم  مجالي براي خود بودن در كشوري ديگر را مي خواهد و اين با فرهنگ مذهبي ما نمي خواند كه نمي خواند و دست وپاي هردو را بسته است .

+ نوشته شده در  جمعه سوم شهریور 1385ساعت 8:34  توسط   | 

چشمانم مي سوزد و سرم مي درد ميكند و پي چيزي براي خواندن مي گردم كه ندارم . اين رمان شمايل مانا هم در حال حاضر مرا به سمت خودش نمي كشد كه نمي كشد . مانده ام كه چه كنم ؟ كسي نظري دارد بگويد ؟ اما نمي شود كه نمي شود . اين برنامه صندلي داغ شده است پالوني براي خري . هر خرو سگي را مي‌اورد داخل برنامه اش . ديگر داغ نيست كه نيست و بيشتر بدرد ظهر تابسان مي خورد . و اين احمد نجفي چاپلوس و ريا كار . چه مقدار چاپلوسي اين وزرا را ميكند كه بله اگر شما و امثال شما نبودند ما اين نبوديم كه الان هستيم و اميداورم كه به هبشت برويد و .... الا بن بست چاپلوسي .

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم شهریور 1385ساعت 23:5  توسط   | 

شنبه بيست وهشتم  بود كه باز بوي مصدق آمد و كاشاني و نفت و شعبان جعفري و محمدعلي كشاورز و مرحوم علي حاتمي و هاشمي رفسنجاني و بيژن زنگنه و هامانه و .... هزاران نفر ديگر كه اسمشان به اين روز و بيست و نهم اسفند گره خورده است . حلقه ارتباطي همه هم كه گم نخواهد شد نفت است .كه سرنوشت ملت ها در‌ان گره خورده است و هرچه بر سر اين خاور ميانه هم مي رود از همان بوي نفت است كه گندش دنيا را دارد بر مي دارد و يهود و عرب هم يقه هم را گرفته اند و رها  نمي كنند . اين نفت چه بلايي است نمي دانم ، اما مي دانم كه هر چه هست چيزي است شبيه همان قانون انيشتن كه بمب اتم را ساخت و دنيايي را درگير‌ آن كشفش كرد كه تا دنيا دنيا باشد كشورها از سايه هم بترسند كه دارد بوي نفت مي آيد .

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم شهریور 1385ساعت 22:36  توسط   | 

امروز يكي به ما گفت : ازدواج نميكني . گفتم : هِ . ازدواج . ما مثل لامپ كم مصرف از سقف روزگار اويزونيم . گفت‌ : چرا لامپ كم مصرف ؟ گفتم ما كه خرجي نداريم . غير از يك بار كه يك دوست دختر تلفني داشتم كه هزاران كيلومتر از هم فاصله داشتيم * تا حالا ودر ادامه اش هم نخواهيم داشت كسي را تا بهانه اي برا خرج كردن داشته باشيم . پول خرج دختر مردم كردن خريت محض است .

 

*_ هم فكري هم ارضي .

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم شهریور 1385ساعت 22:31  توسط   |