چند وقتي است كه به دنبال اينم كه يك چيزي را گير بياورم و بنويسم . يك موضوعي كه هم موضوعيت پيداكند براي يك يا چند نظر{كه نظرات وبلاگ من از يك دست بيشتر نيست}و هم اين كه براي خودم هم كه شده خاطره اي بماند . امروز بعد از ظهري داشتم ريشم را با تيغ ميزدم كه تلفن زنگ زد و پدرم بود . با مادرم كار داشت و مادرم هم رفته بود تا خانه همسايمان و در حياط باز بود . گوشي را گذاشتم و رفتم كه در حياط را ببندم ، چشمم افتاد به شب بند در كه مادرم پيش كشيده بود تا در حياطمان بسته نشود . ياد چند سال پيش افتادم كه از زور جنگ و توليد نسل براي بقاي اسلام و بي كاري با آشنايي ميرفتم نقاشي ساختمان با روزي سي صد تومن . به اتفاق استاد كارم رفتيم خيابان كوهسنگي تا براي پير مردي پولدار و دنيا ديده و پول دوست خانه اش را رنگ بزنيم . زنش پاهايش درد مي كرد و به سختي راه مي رفت . يكي دو باري كه رفتم براي خريد چيزي و برگشم وزنگ زدم صداي پيرزن درآمد كه چه هي رفت و آمد ميكني و شب بند در را كشيد كه هي نيايد وهي برود. درست مثل الان مادرم كه با خودم گفتم يا مراعات مرا كرده است يا اينكه ديگر حوصله پشت در ايستادن را ندارد . دلم كمي سوخت وبا خودم گفتم : چه بد كرداري اي چرخ چه بدر رفتاري اي چرخ . من كه نمي خواهم اينها جلوي چشمانم هي آب بروند اما چه كنم كه رسم دوران اين است .
از آن كار كذايي كه با روزي سي صد تومن بود يك كتاب خريدم از سيد الي صاحي {دير آمدي ري را} و يك فلوت كه پدرم زد و روزي از روزها كه هم من بي كار بودم و هم پدرم ، شكستش . تقصير من چه بود كه مثل سگ توله هاي نري هم مثل من بودند كه بيكار بودند و جوياي كار . دور نشويم .
اين امر پيري امري صادق است براي هر فردي ، اما در اين ميان پيري سالم مهم است و پولداشتن كه اگر مريض شوي روي زمين نماني كه دوره ، دوره بي احساسي بشري است . تنها آروزيي هم كه دارم كه براي شخص خودم مهم است اين است كه : به هنگام پيري محتاج كسي نشوم وبميرم .