تبليغاتX
سردبیر دیپلم

سردبیر دیپلم

ما مِگِم بُگُو نِمِگِم بُوگُو


خاص خلوت شب هاي تابستان من است يك بالشت و يك گليم قديمي از مادربزرگ مرحومم و يك كتاب .

حالا كه دارد يواش يواش پائيز مي رسد و روزها كوتاه مي شود غنيمت تمام وقت هايي را كه آرام و بي خيال دراز مي كشيدم و كتاب ميخواندم و بعد به ستاره ها نگاه مي كردم را حالا مي فهمم . كمي هوا سرد شده است ومطبوع . بايد اين چند روز را ديگر را غنيمت بدانم و كتاب هايم را بيشتر در هواي باز حياط بخوانم . از امروز نشسسته ام به خواندن رمان شمايل مانا از مختار پاكي كه درامريكا به سر مي برد .

من و بوي پاييز

+ نوشته شده در  سه شنبه 31 مرداد1385ساعت 18:46  توسط   | 

 

دارم الان مرضيه گوش ميكنم . آهنگ در فكر تو بودم . عجب صدايي دارد .مرابه ياد دوستم علي مياندازدكه الان در سمنان است و دارد جان ميكند وكار ميكند . عجب صدايي دارد هم اين مرضيه . زيباست و دل نشين . 

اين جا را براي علي مينويسم :

در فكر تو بودم كه يكي حلقه به در زد   گفتم صنما ، قبله نما  بلكه تو باشي 

ديروز همين حدود تنهاي تنها بودم وداشت شيطان دور وبرم مي پلكيد و هي ناخنكي به من ميزد .تنهاي ، تنها بود . تمام لامپ ها را روشن كردم و يك نوار از پيانوي  جواد معروفي را گذاشتم  و شروع كردم با صداي بلند اشعار سيد علي صالحي را به خواندن و چه لذتي دارد آنجا كه در مايه اصفهان شاد ميزند . شاد شاد.

+ نوشته شده در  یکشنبه 29 مرداد1385ساعت 18:53  توسط   | 

من مانده ام كه چرا درايران همه چيز حالت يك تب را دارد . همين حجاب . داد و قال و بالا و پائين و بگير وببند و بعدش حالا هم آنتن .ما كه البته آنتن ماهواره نداريم اما ريختن وجمع كردن كه دردي را دوا نميكند فقط دمل را مي تركاند و چركابه اش را جاري ميكند و جاي زخم پانسمان نمي شود و ميملند براي بعدهاي بعد كه چرا در ايران همه چيز فقط با يك تب شروع مي شود . مثل مد لباس .امروز سفيد و فردا سبز لجني و پس فردا ... . هيچ در ايران از خودش نيست از لحاظ رهبري كردن فرهنگي جامعه . حتي همين حجاب . اجبار است و الا همين الان خيلي ها حجاب را بر ميدارند . راندن اين امر فرهنگي  ابزاري اجتماعي شده است كه تا چند سال پيش قبل از خاتمي  ميزان سنجش  درستي و آدم بودن ، بود .  

+ نوشته شده در  شنبه 28 مرداد1385ساعت 20:8  توسط   | 

شايد كمي بيش از اندازه مسخره به نظر برسد كه من همه اش دنبال اينم كه گناه چيست و آيا اين كار من گناه دارد يانه و خيلي امُلي است كه بدانيد من در نگاه كردنم به جنس مخالف خيلي اذيت مي شوم كه نكند اين نگاهم گناه دارد و دارم از روي شهوت و از اين حرف ها به زنان نگاه مي كنم . اسباب گناه كردن هم كه در خيابان ريخته است و فراهم است .ماهواره و زنان خياباني و اين ها را نمي گويم ، منظورم شكست خوردن عده اي مانند من است كه نميتوانند خودشان را با رفتار اجتماعي جامعه همساز و يكسان كنند . مثل من كه هرچه دختر تيتيش ماماني و تيپ درست دور وبرش مي‌آيند به اين فكر مي كند كه چه جوري نگاه كند كه از روي تمايلات جنسي و شهوت نباشد .

+ نوشته شده در  شنبه 28 مرداد1385ساعت 20:5  توسط   | 

 

امروز صبح  بعد از نماز صبح خواب بدي نديدم اما با اين كه زياد خواب بدي نبود اما شيطان مرا در خواب شكست داد . اينبار به شكل دختركي ظاهر شده بود با مانتويي شكلاتي رنگ  و مقعه اي مشكي . نميدانم چرا قبلش خواب بيليارد و دومينو مي ديدم . يادم مي آيد كه از اتوبوس پياده شدم و امدم از خيابان گذر كنم  ديدم تمام مسير را با  تريلي ها بسته اند و يك جايي با تيز بازي در رفتم كه از جلوي ان دخترك سر دراوردم و نگاه كه كرد ميخكوب وايستادم و بعد آمديم كه با هم راه برويم از خواب بيدار شدم .

جداي از نتبجه جنسي كه شما شايد بگيريد اين است كه آدمي بايد ياد خداوند را هميشه دردل و سرش داشته باشد تا شيطان كه حضوري به هم مي رساند در دل شما جايش نباشد  كه محل حلول شيطان درادمي دل است.

+ نوشته شده در  جمعه 27 مرداد1385ساعت 10:47  توسط   | 

تا به حال به اين فكر نكرده بودم كه اگر يك شب كتاب هايم با من نباشند چه قدر دلم برايشان تنگ مي شود . براي يك خراب كاري كوچك جمع شون كردم ، انگار يك چيزي رو گم كرده بودم . به خصوص حافظم را كه انگار يك نفر يك جوال دوز (بزرگي حادثه را مي بينيد ) برداشته بود و ميزد پهلوم كه حافظ كو؟  رمانها و كتاب هاي شعرم و مجلات و مقلاتي كه از اين ور و آن ور جمع كرده ام . دلم خوش است با اينها و شما .....  .

امروز كه ساعت چهار گذشت درست شد سي و يك روز كه لب به سيگار نزده ام ؟ يكي گفت: بابا اراده .. اما را نميشناسد اين هم كارم .

+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 مرداد1385ساعت 19:27  توسط   | 

كسي نميداند معني اين شعر حسين پناهي يعني چي ؟ من كه نفهميدم .

قار

قار

قار

فلامينگوهاي بي شمار

بر ساحل شور فلسفه

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 24 مرداد1385ساعت 19:14  توسط   | 

انگار امروز آخرين روز جهان است

وقتي كه تو نيستي

تا بودن را بهانه اي باشي

درست مثل انجا

 كه سهراب  ريگي را براي بودن برداشت

وافتاد

وقتي كه تو رفتي

به وقت يك دل تنگي بزرگ

كه بودنت لنگرگاه تمام بودن ها بود .

پس ديگران چه فلسفه مي بافند

كه تو مانوي ...

... تو مانايي

تفاوت  ( وا و ) و ( الف )

مي رسد به : و... شايد ديگري

ا ...  الف قامت دوست .

+ نوشته شده در  دوشنبه 23 مرداد1385ساعت 22:40  توسط   | 

و اين رمان خسرو حمزوي  چه دنياي كاملا" ايراني دارد و جهاني متفاوت و شهركي ساخته است در ذهنش و پايه هايش بر نپذيرفته شدن فرد در جامعه و زير پاگذاشتن اخلاق در جامعه است . چيزي شبيه اينكه حمزوي دارد داد ميزند در امروز جامعه ما و فرهنگ ما ، قرار گرفتن اخلاق در كف نيازهاي جامعه است در پائين ترين حد . او دارد مي گويد : لگد زدن به مرده اسفار توسط يگانه پدر بزرگ فرامرز با آنكه او آدمي به نسبه داراي شرايط مذهبي در حد اعتدال است از انجا ناشي ميشود كه اخلاق ازبين رفته است و همه چيز بر سر پول و مال دنيا ست .

و به راستي انهايي كه ابراهيم ادهم ميشوند كه تاج پادشاهي را مي نهند و عرفان را بر مي گزينند  و به درجه مي رسند كه سوزنشان را در آب دريا مي اندازند و به اشاره شان هزار ماهي برايشان سوزن طلا مي اورند ، چه ديده اند كه اينگونه دگرگون مي شوند . 

+ نوشته شده در  دوشنبه 23 مرداد1385ساعت 22:36  توسط   | 

خب . به سلامتي جنگ هم شد ، صلح . اما اين وسط  آيا خداوند از گناه كساني كه آتش اين جنگ را افروختند خواهد گذشت ؟ تكليف آنهايي كه اين وسط قرباني شدند به خاطر خاورميانه جديد و يا ثابت ماندن خاورميانه به همان حالت اول با كيست؟ آدم ها راحت كشته ميشوند و راحت به دنيا مي‌ايند اما در اين ميان تنها ياد آدمها ست كه به راحتي پاك نميشود .

+ نوشته شده در  دوشنبه 23 مرداد1385ساعت 18:6  توسط   | 

مطالب قديمي‌تر