تبليغاتX
سردبیر دیپلم

سردبیر دیپلم

ما مِگِم بُگُو نِمِگِم بُوگُو


كتابي با نقشهاي روان

اين باد بادك باز خالد حسيني را كه مي خوانم با خودم مي گويم ما هم كه در بچگيمان بادبادك بازي ميكرديم و بادبادك در هوا رها ميكرديم و تا ريخ هم كه خوانده ايم كه خراسان الان كه توسط وزرارت كشور لقمه لقمه شده است ، اين نبوده است و بزرگتر از اينها بوده است و بخارا و سمرقند و كابل و اينها جزوي از خراسان بزرگ بوده است و الي ماشا لله . مي گويم نكند كه من هم افغاني بوده ام و حالا يك ايرانيم و حس ايراني بودن را دارم . اما اين كتاب و راويش چه تصويري دست آدم مي دهد و چه بكر . ما كه تصويري جز ويراني از افغانستان در دست نداريم و همه اش ويراني است و البته كمي سياست كه بله ببينيد كمونيسم چه بر سر افغانستان آورده است و تنها جمهوريت پيوسته با اسلام است كه موفق است و ديگر كه ميدانيد

 چه و چها . داشتم مي نوشتم اساسي كه دوستان آمدند و ما مجبور شديم كه برويم و يادمان رفت كه چه مي خواستيم بنويسيم و ماليده شد نوشته امشب و الانم . اما بعدها ادامه اش ميدهم .

 

+ نوشته شده در  شنبه 31 تیر1385ساعت 22:41  توسط   | 

وقتي كه بد بختي مياد ، طبقه تبصره جهان شمول بشري آنجاست كه تابستان باشد و بعد هي پشت سرهم فين و فين كني كه بله و بلا آمده بر سرما و سرماخورده ايم سگي .

دوم آنكه چرخ روزگار بداند كه نگارنده سخت پايبند به اين شعر از عارف قزويني عليه الرحمه است كه مي فرمايد :

            گر مراد دل خود حاصل از اختر نكنم      آسمان ناكسم ار چرخ تو چنبر نكنم

            مادر دهر اگر مثل تو دختر زايد             بي پدر باشم اگر مادر و دختر نكنم 

و از همين باب گشاده مي شود دري بر روي روايتي كه : روزي به اتفاق دوستي مشغول خوردن چايي و پفك بوديم و موسيقي مي شنيديم و گاهي قطعه شعري هم مي خوانديم . آمد كه

تفالي به حافظ بزنيم و زديم و آمد آنجا كه لسان الغيب مي فرمايد :

            گويند كه سنگ لعل شود در مقام صبر   آري شود وليكن به خون جگر شود

و بار ديگر از همان جهت گشوديم دري به سوي بخت خويش كه چه آيد و آمد همان كه در بالاست و دوست ما كه درود خدا بر او باد تارش را برداشت و نواخت و خواند از عارف قزويني آنچه كه در بالا آمده است و گشوده شد دري بر اين باب كه گوييم به قول لسان الغيب حافظ شيرازي :

            غمناك نبايد بود از طعن حسود اي دل  شايد كه چو وابيني خير تو در اين باشد

و شايد هم دراين باشد كه چرخ بچرخد و ما هم نطق بكشيم برگردش چرخ و بيفتد در ميان

كه بچرخ تا بچرخيم . 

+ نوشته شده در  شنبه 31 تیر1385ساعت 16:28  توسط   | 

من از جمعه بازار كتاب اومدم و الان خونم . بخاطر مشكل خانوادگي كه برام پيش اومده دوتا كتاب روانشناسي  خريدم به نام هاي  چگونه با يك فرد عصبي زندگي كنيم كه زياد مشهو نيست و دوميش هم از دكتر اريك فرم است به نام هنر عشق ورزيدن . يك كتاب رمان هم خريدم از خالد حسيني نويسنده افغان به نام باد بادك باز . نويسنده معاصر است و دوتا نشريه اساسي هم از اين رمان تعريف كرده اند كه پشت جلد آمده است و گرچه بيشتر براي فروش است . دوكتاب اولي هر كدام هفتصد و پنجاه تومان و و آخري هم سه هزار و چهارصد تومن و كمي گران البته .هوا گرم و عرق ريزان آمديم خانه و زير درخت انجير نشستن و كتاب خواندن و شربت خوردن هم عالمي دارد
+ نوشته شده در  جمعه 30 تیر1385ساعت 12:10  توسط   | 

سبح حضرات عالي بخير و خوشي باد و گواراي وجودشان هرچه شادباش به پيش بازشان بياييد امروز و سرمست خورشيد را ماه  كنند و روز را شب . امروز هم دارم ميروم جمعه بازار كتاب . كسي كتاب خاصي نمي خواد تا براش بخرم . امروز ميخوام يك رمان از خسرو حمزوي بخرم  و يك كتاب تاريخي .

اين مقاله از بهنود را بخوانيد تا مسلم شود كه چرا خواندني  است كتابهاي او و شايسته خريدن و خواندن .

+ نوشته شده در  جمعه 30 تیر1385ساعت 8:17  توسط   | 

اينجارو

بعضي  از جوانان هرز ميروند و بعضي ها هم هرزه مي روند

+ نوشته شده در  پنجشنبه 29 تیر1385ساعت 22:57  توسط   | 

امروز كمي به جد تصميمم را گرفتم كه براي مدتي بلند سيگار را كنار بگذارم به قول معروف كمي به خودم برسم و از اين حالت خمودگي  پف كردگي بيرون بيايم و بشوم آنچه كه بايد بشوم مثلا" يك جوان امروزي .

البته بحث بر سر اين كلمه امروزي زياد مي شود كه كرد كه در خور اين مجال نيست كه جواني هم براي خود عالمي دارد و چه خوش ميخواند سرود جواني را استاد حسين قوامي كه :

 

اي جواني رفتي زدستم / در خون نشستم  /جواني كجايي /چرارفتي كه من از تو ترفي نبستم / غم پيري نبود ديري  كه در هم شكستم  / جواني را زدكف داده ام رايگاني / كنون حسرت برم  روز شب در جواني / نه هوشيار و نه مستم / ندانم كه كي هستم / جواني چو رفتي تو زدستم /

نديدم سود از جواني در زندگاني / چه حاصل از زندگاني دور از جواني / جفاها كشيدم دردا كه ديدم از مهربانان نامهرباني / غمت را نهفتم در سينه اما با كس نگفتم راز نهاني /

گويي زجلوه شبابم /كه چون جويمت نيابم / اميدم كجايي كجايي / اگر در برم نيايي بسازم با سوز هجران داغ جدايي  .

و چه سوزي دارد اين صداي قوامي ، و به قول خودش كه وصف حال خود او بوده است .

اما اين جواني چيست ؟ كه پير مينالد زدست جوان خام انديش و جوان مي نالد زدست پيري زودرس و فرتوت .  و الان ميشود 26 ساعت تمام كه هنوز لب نزده ام  و پاكم .

+ نوشته شده در  پنجشنبه 29 تیر1385ساعت 18:22  توسط   | 

يك چيز را مي نويسم براي تمام دوستاني كه در اطرافشان آدمهايي را دارند كه از لحاظ  مذهبي دچاريك نوع وسواس مذهبي هستند از نظر انجام اعمال  مي نويسم و مي خواهم كه‌ان را براي ديگران نقل كنند اگر كه مفيد بود . يك مسلمان واقعي كيست ؟ آيا اعتقاد داشتن به معاد تكميل كننده و تضمين كننده بهشت براي ماست ؟ آيا رعايت اعمال مذهبي انسان را به سمت بهشت هدايت ميكند و اين اعمال آيا سازنده آن بهشت است ؟

ما يك آشنايي داريم كه كمي رواني شده است و دچار يك نوع افسردگي شده است و اين افسردگي حاصل از وسواسي است كه از طريق دقت در انجام اعمال مذهبي به وي دست داده است . وي چون ميخواهد يك انسان پاك باشد به دنبال انجام دقيق اعمالي است كه در كتاب هاي رساله حضرات آيات آمده است . اول اينكه بايد بگويم دايره يك دستور ديني از طرف يك عالم تنها در حيطه مقلدين وي قرار ميگيرد و نه بيشتر ، پس بايد رفت و رساله اي برگزيد كه آسان است . دوم اينكه آيا تنها انجام اعمال مذهبي ضامن بهشت است . بايد گفت نه . زيرا كه به نظر من دين اسلام ، دين اخلاق آدم در جمع است براي رسيدن به سر منزل مقصود كه همان عدالت براي همگان است .

بگذريم .

كسي كتاب روانشناسي در اين مورد سراغ نداره تا دوستمون و راهنماييش كنم تا اون و بخرو خوب بشه ؟

+ نوشته شده در  سه شنبه 27 تیر1385ساعت 23:17  توسط   | 

كسي يكليا و تنهايي او  از تقي مدرسي  رو نخونده

+ نوشته شده در  دوشنبه 26 تیر1385ساعت 17:10  توسط   | 

خدايا

راز زندگي چيست

كه من اين گونه غريب و قريب حقيقتم

و فلسفه كه از من دور است

در ساعت شش عصر يك روز تابستان .

خواب هاي ممتد ،

حضور شيطان ،

مرا دعوت به درك كدام حقيقت ميكني

كه بدين سان

پريشان خواب و روياي هرشبم

با ماه كه نظاره مي كند

دفتر ذهن مرا .

پس سهم من از من

چه اندازه است

كه تورا ميطلبم

وقتي كه گناه مي كنم

در دفتري كه پيله هاي شكافته يك پرواز است

و تنها راه  خيال ماندن من با من

كه خود را جا ميگذارم

يا با تو

يا با شيطان .

 راززيستن چيست  خدايا

كه خواب جغد و اسب سياه

تعبيرش ميرسد

به من از من و براي من

در حوالي همين نمي دانم هاي كي ؟   

+ نوشته شده در  یکشنبه 25 تیر1385ساعت 20:54  توسط   | 

يك بار براي هميشه ( جدا از آنكه نام فياي از بهرام بيضايي است ) آمديم يك خالي از اساس بنويسيم ، چيزي مثل اين آت و آشغالايي كه بعضيا مي نويسن و خودشونو با يكي ديگه نشون ميدن كه دارند از هم لب مي گيرند وتو بغل هم افتادن و طرف داره چه حالي يمكن كه اين با اونه و اونم با اينه . خلاصه . آمديم بنويسم وشروع كرديم به نوشتن و تايپ كردن و اين بار براي دفعه اول با قلم  tahomaو درشت شروع كردم بنوشتن . در همين حين گلاب روتون گرفت مارو بزن برو و اينم همين جور روي صفحه با فونت 16 و ما هم تو خودمون و .....  . از اون جاييكه ما ما اون كارامونو توي حياط انجام ميديم ، ديدم كه بله مهمان و خلاصه خجالت و نشستن از ما هم همين تا رفتن داخل و ما هم عرق ريزون بلند شديم رفتيم داخل خونه كه ديدم اي واي دخرخاله هام دو تايي نشستن و دارن با قباحت تمام ميخون تمام نوشته هاي مارو و حالا مارو ميگي ، مارمولك رو ميگي و قرمز برو دنبال يك جا باش كه قايم شيم . دردسرتون ندم كه  امديم مثل تمام اونايي كه از اين كمبودها دارن بنويسم كه گندش اين جوري دراومد .

 

ديگه اينكه خيال دارم براي‌اخر سالي بريم با دوستان يك تور ارزون قيمت به ارمنستان و باكو و پولدارش مسكو و لنين گراد ( محمدياش صلوات ) . يك چيزي دوروبر 400 هزار تومن از همين حالا صاف تي پاچه مسافرين محترم ولتوريست ميره .

دارم اين كتاب سفر به كشور شوراها رو مي خونم . خوندن رمانهاي نويسندگان روس مثل گوركي و داستايفسكي و پوشكين و چخوف و اينها رو به اين خاطر دوست دارم كه بيشتر از معماريش خوشم مياد و از فضاهاي متعلق به قرن نوزدهم و حال وهواش . رفتن و ديدن بهتراز خوردن و خوابيدن به هر حال . يك توصيف خيلي جالب پيدا كردم داخل اين كتاب و اونهم در مورد متروي مسكو بود و ندوشن گفته بود كه شهريست زير زمين يادگار استالين و عظمت واقعي سوسياليسم و بسيار درشت به همان نشانه عظمت شوروي و سوسياليسمش .

+ نوشته شده در  یکشنبه 25 تیر1385ساعت 18:16  توسط   | 

مطالب قديمي‌تر