تبليغاتX
سردبیر دیپلم
سردبير

از چشمت كه افتاد ، هزار گناه كردم

وقتي كه كودكيم

چروك زير چشمان توست

و جوانيت

كه تاب خورده در موهاي سفيدت .

پس بخندم

يا گريه كنم

وقتي كه آفتاب ها را درست به رديف شان چيده اي

كه خاطرهايت

گم شده در كوچه پس كوچه هاي همان محلي كه آفتاب ها به رديف ايستاده اند .

بيا كه قدم بردارم

كه برداشته ام به زير چشمانت

كه همه شب چراغ راه من بود .

و من ايستاده

در آخرين سنگ چين جوانيم

همان جا كه سنگ چينش كردي براي من

مادر.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم خرداد 1385ساعت 21:37  توسط   | 

باز هم خواب ديدم ، ديشب . خوابم با اينگونه بود .

مي روم خانه همسايه مان . با پسرش . از قديم با هم بوديم . از دوران كودكي . قبل از دبستان . وارد خانه آنها مي شوم . مي گويد بيا برويم داخل اتاق . مي خواهم وارد شوم كه ميبينم سه تا دختر با پسر دارند سكس ميكنند.

من بر ميگردم از همانجا . دوستم مي گويد چرا . ميگم اگه وارد بشم ميرم سكس ميكنم . از هومنجا بر ميگردم   

مي خوام برم بيرون ، ميبينم رئيس حراست اداره مان دم در ايستاده است . هرچه بهش ميگم بابا من كاري نكردم از دم در برگشتم . گوش نميده كه نميده . ميگم بابا آزمايشي چيزي اما گوشش نميده . ميبرنم توي يك اتاقي شروع ميكنند به سلاق زدن اما يواش ميزنند و بعد بيدار ميشم براي نماز صبح . تعبيرش را به يك همكار

ميگم و مي خوام ، ميگه يك حديثي هست كه ميگه داخل نشويد به مكان هايي كه شك برانگيزند و بعد ميگه چون تو سيدي اين خوابها رو ميبيني و بعدش ميگه ازدواج كن . اينا علائم خطره .

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام خرداد 1385ساعت 19:10  توسط   | 

باز هم ديشب خواب ديدم . خواب بدي بود اما ترسناك و وحشت ناك نبود . تنها مختص خودم بود ، خود خودم . به تنهايي و تنهاتر از هميشه . آب هميشه  نشانه روشنايي است و پاكي . نشانه نور است و شفا فيت و خوبي . ساعت دوازده پس از اينكه بلندي هاي بادگير را تمام كردم و رفتم كه  بخوابم . در حياط كه دراز كشيده بودم و داشتم  به ستاره ها نگاه مي كردم ، به ستاره هاي خودم كه يك عدد دو دارم و يكي ديگر كه  شامل شش ستاره است به صورت  سه به سه  كه يكي مي خواهد كمر ديگري را قطع كند .  به اينها نگاه ميكردم كه خوابم برد .

درست قبل از نماز صبح خواب ميديدم كه در يك حوض آب دارم مي خواهم شنا كنم .

لباس هايم را از تنم ميكنم و به آب ميزنم و تنم كمي رعشه ميگرد و حالي به حالي مي شوم .

مي خواهم از كناره حوض فاصله بگيرم كمي كه دور مي شوم باز دوباره بر ميگردم ودنبال ديواره حوض مي گردم . به يك باره باد تندي بلند مي شود ومرا از آب ميگيرد و مي گذارد لبه

حوض . دوباره به داخل آب مي پرم و كمي زير آب شنا مي كنم  و دوباره باد شديد تري ميوزد و از آب دوباره مي گيرد ومن هم خودم را از لبه حوض مي گيرم به صورتي كه اين بار تما م بدنم از آب بيرون است و نگاهم به انتهاي حوض ميافتد و ميبينم كه يكي از دوستان خوبم كه سيد هم هست و ادم مومن و چشم و دل پاكي است از آن طرف مرا نگاه ميكند با يك پيراهن سفيد و شلوار مشكي هم به پا دارد.

حقيقتش اين است كه اين چند وقته عجيب مشغول گناه كردن هستم و خجالت مي كشم كه اسم گناه را هم ببرم . من زمان زيادي بود كه صرف تصوف و مشغوليت هاي عرفاني براي خودم مي كردم اما اين چند وقته عجيب مشغولم و كمتر از خدا ياد مي كنم . در اين تمرين هايم {با اين كه مي دانم گفتنش آدمي را ازاين مرحله دورمي كند اما ميگويم تا دوستان بدانند كه رسيدن به مرحله هاي بالاترش كاري ندارد }يك بار به مرحله اي رسيده بودم كه به هرچيزي هنگاه مي كردم به ياد خدا مي افتادم به هرچيزي . به درختان و ماشين و ميزم و هرچيز ديگري به سينه هاي زنان و به هر چيز ديگري كه فكر مي كنيد كه از سر كارم بيرون امدم و گفتم خدايا من نمي تونم بي خيال من شو و او هم شد و نشد كه پله ها را بالاتر برويم و امروز شرمنده ديروزيم .

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم خرداد 1385ساعت 18:23  توسط   | 

دارم به صداي گوگوش ، گوش ميدم و لذت ميبرم از شعرهاي سوررئاليستي شهيار قنبري  و از اين كليپ گوگوش كه توي اين ترانه ميخونه (تو چه خوش رنگ و عزيزي ....‌ ) و از اون صحنه آخري كه يك نفر كه گل دستش مياد و پشت سر همه براي گوگوش دست ميزنه . اين يك حسي رو به من منتقل ميكنه كه يك نفر هميشه آدم رو دوست داره و مراقبته بدون اينكه تو بدوني و حواست باشه . خمار اين آفرينش خدا هستم . زنك پنجاه تا رو رد كرده  ولي هنوز تيپش جذابه و شايد ما هم نديده ايم و حواسمون نيست . گووش كه تموم ميشه يك شوي تصويري از استاد شجريان شروع ميشه با اسم بهار دلكش كه استاد با كت و شلوار مشكيو كروات زده يك طرف صحنه و استاد محمد رضا لطفي مستانه تار ميزنه و آدمي مثل من و حالي به حالي مي كنه . با خودم ميگم آفرينش رو داري . قربونت برم بچه كوچه حسين باشي مشهد حال كجاست ، نفر اول صدا توي دنياست كه صداش سحر كننده است و شايد بازم ما تا به حال نديد  بديد بوديم و خبر نداشتيم .

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1385ساعت 21:33  توسط   | 

يك بازي خوب ، يك نتيجه بد . ما اين بازي را به تعويض هاي بد آقاي ايوانكويچ كه بايد غزل خداحافظيش را بخواند باختيم . به نظر ناگرنده اين سطور تعويض هاشميان در ابتداي نيمه دوم واجب و تعويض علي كريمي بزرگترين اشتباه اين بازي بود . خداد عزيزي را كه به خاطر يك پيراهن اردو را خراب مي كرد نود دقيقه در زمين نگاه مي داشتند تنها به اميد يك استارت ، يك پاس . حالا علي كريمي كه مغز بازي است و اسمش تيمها را مي تواند نجات بدهد بيرون مي كشد . مهرزاد معدنچي كه اين بازي را خوب بازي ميكند بيرون ميكشد . ما بايد هاشميان را بيرون ميكشيديم و خطيبي را مي آورديم و تيموريان را به جاي نكونام ميگذاشتيم و عنايتي را به جاي نكونام وارد بازي مي كرديم . خوب شد كه معلوم است دايي نباشد چيزي كم نيست .

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم خرداد 1385ساعت 19:14  توسط   | 

امروز رفتم جايي كه دلم نمي خواست اما وقتي كه رفتم ديدم كه نه بد نشد و خوب شد كه رقتم . واسه سپاس آوردن بر امري كه نصيبم شده است خدا را شكر كردن . براي آينده من هم خوب شد و باز هم اگر نصيبمان شود خواهم رفت . خسته ام حسابي و بي خبر از اين چند ساعتي كه گذشته است در دنيا و دنيا داران و دنيا خوران . براي چندساعتي تلفن همراهم را از خودم دور كرده بودم و ديدم كه عجب احساسي تنهايي ميكنم و آويزان بودن و عجب وابستگي پيدا كرده ام من به اين دنياي ارتباطات و اين فن آوري دوست ياب آنلاين .بهر حال تا فردا .

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم خرداد 1385ساعت 20:39  توسط   | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1385ساعت 18:56  توسط   | 

شكل آبي ، هر اتفاقي كه برايم بيفتد برايم جالب است . آبي چيست ؟ يك رنگ ؟ يك حالت ؟ جسم . شكل و بو ؟ ماده .معني .  چه چيزي است . شكل آبي يك اتفاق حادث  شدن شيرين عملي براي ناخوشنوي شماست كه به ثمر نمينشيند . درست مثل ابي كه روي ابي نمي ماند

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1385ساعت 18:34  توسط   | 

نمي خواستم بنويسم اما ديدم كه وبلاگ ها همگي نوشته اند و گفتم كه ما هم مثلا" وبلاگ      مي نويسيم . مثلا".

در مورد تجمع زنان در ميدان هفت تير كه قرار بود مثلا" بله باز هم مثلا" بدون خشونت برگزار شود اما نشد. چرايش هم در همان فرهنگي است كه تاريخ به ان مي بالد . فرهنگي كه قاطي شده است وشده است آويزان مثل يك لوستر از سقف آسمان آويزان .

حقوق بشر چيست ؟

حقوق بشر به زبان ساده اش كه فكر ميكنم  اين باشد اين است كه : آدمهاي تشكيل دهنده يك جامعه كه منافع مشترك دارند ، همه از حقوقي برابر باشند كه منافع تك تك اعضاء را به رسميت بشناسد . حالا حقوق بشر در ايران درمورد زنان آيا رعايت مي شود . چرا من به عنوان يك مرد حق دارم زنم راطلاق بدهم ، مهريه اش را هم بدهم ، چون دلم مي خواهد .

چرا بايد بچه اي كه حاصل يك پيچش عاشقانه در شبي مست كننده است و حالا آينده اش معلوم نيست ، چرا بايد حق نگهداريش با مرد باشد . چون نسب به مردي است و زن كشك ؟

پس خون جگر مادر در تحمل نه ماه بارداري به طور حداقل امتياز در كجا مي رود ؟

چرا خون زن نصف مرد است . زناني را ميشناسم كه يك تنه مثل گربه اي كه  بچه هايش را به دندان دارد تا در‌اب نمانند ، كار ميكنند تا در وسط اين مرداب امروز بتواند با آبرو بچه هايش را به ساماني برساند . چرا؟ تنها يك چراي ديگر مي ماند . و آن خشونت است كه همه با دست هاي بالا در‌ان شركت ميكنند و عاجزانه خواهان پيدا كردن راهي براي احقاق حقوق شان هستند با خشونت برخورد ميكنند . آيا كمك خواستن و نه گفتن چوب و باتوم مي خواهد .

عيب كار را از يك جايي ديگرهم به نظرم مي آيد و آن اين است كه زنان ايران و انهايي كه فعال در امور زنان هستند در درون خودشان دچار يك آشفتگي و عدم رهبري يك موضوع هستند . ببينيد پرستو دو كوهكي فكرو ذكرش فوتبال است وفوتبال وتخمه شكستن در استاديوم كنار پسرها . شيرين عبادي كه حالا تنها كارش اين است كه تنها به بوش فكر كند و به بوي كارهايي كهكرده است وحالا دارد به مشام ميرسد و افتاده است به دست وپا كه امريكا حمله نكند و مثل يك دست از آستين نظام جمهوري اسلامي درامده است و شده است يك محرك خارج از مرزو وقتي كه شيخ وبلاگ نويس گير ميدهد به او كه چرا انتخابات  را تحريم كرده است كمي در خودش فرو مي رود . يكي هم گير ميدهد كه حقوق بشر در اروپا چنين است وچنان و چه جوري است و يادش هم رفته است كه او در ايران زندگي  ميكند.

 

* البته ياد آور ميشوم كه كشورهاي عربي حوضه خليج فارس را هم نگاه كنيم و يك طلوات براي سلامتي خودمان و خاتمي بفرستيم كه امد و جراءت اظهار نظر را در جامعه به عنوان يك حق شهروندي دوباره زنده كرد . حالا اگر همان شيرين عبادي مي‌امد و دو نفر را با خودش به پاي صندوق راءي مي اورد امروز ، شايد روز ديگري مي بود .

 

*  مي خواهم بدانم كه زنا ن پليس (ماشالله) حاضر به خشونت است اگر دختر اوهم ميان  ان جمعيت باشد . آيا او حاضر است باز هم باتوم در دستانش بگيرد .

بدي يك كار پليس هم همين است كه ضربه هاي باتومي را مي رند بالاخره يك روزي بايد جواب بدهد.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم خرداد 1385ساعت 21:56  توسط   | 

داشتم سر كار تلاشم را مي كردم تا روز را شب كنم كه چشمم افتاد به يك خانوم خوش تيپ و خوشگل و ديدم كه عجيب چهرش برام آشنا بود . شرو كردم به فكر كردن . يعني اون من رو وادار كرد به فكر كردن به صورت ناخودآگاه . خداي من اونو كجا ديدمش . چقدر آشنا ست اين چشماش . اين رنگ موهاش كه عجيب وسط  اون موها چشماش مي درخشيد . خداي من ..خداي من . اشتباه وارد كردم ليست رو . آقاي .... اگه ميشه اين شماره رو حذف كنيد . خداي من . باز اشتباه زدم . خداي من . اونو كجا ديدمش . چقدر اشناست . راه رفتنش از پشت سر ... باسن خوش حالتش .. خداي من ..خداي من . .. يادم نيومد كه نيومد و من سه چهار بار وسط كار اشتباه كردم  و باز التماس كه آقاي ...  . يادم رفته بود تا اينكه ظهر كه خواستم بيام بيرون پام گرفت به نرده هاي لب در و خوردم به آقايي كه داشت انگار رژه ميرفت كه يادم اومد من اون خانوم رو چندسال پيش توي كتاب خونه ديدمش . وقتي كه داشتم از كتاب خونه مي اومدم بيرون توي پله ها رفته بوديم توي هم و.... نگاهش كه ترسيدم و گفتم ببخشيد و معذرت مي خوام . خم شدم و كتابم رو بررداشتم و كلاسورش رو دادم به دستش . چه پوست سفيدي داشت و چه قدر لطيف ...  . 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم خرداد 1385ساعت 20:12  توسط   | 

امشب همه خانه يك از اقوام دعوت بوديم و من طبق هميشه نرفتم تا درخانه بمانم و يا كتاب بخوانم و يا فيلم ببينم و يا موسيقي گوش كنم . امشب فيلم ماموريت غير ممكن 3 رو ديدم . باز هم جالب و پر كشش و جذاب.

به قول يكي ، تام كروز خوب است . او هميشه خوب است . او هميشه فوق العاده خوب است .

بازي به ياد مانديش درآخرين سامورائي را هرگز هيچ علاقمند به سينمايي از ياد نخواهد برد .

اينديانا جونز فيلم ديگري است كه مي خواهم حالا ببينم . با بازي خوب هريسون فورد .

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم خرداد 1385ساعت 22:48  توسط   | 

بعد از آن همه فحش دادن به علي دايي براي ان بي تعصبي و اضافه بودن بر بار تيم ملي كه ديشب را شبي تلخ و تلخ تراز نرفتن به جام جهاني در دور قبلي كرد بايد بگوبم كه تصميم را گرفته ام كه كاري را كه شروع كرده ام به انتها برسانم و حاصلش را چنديم ماه ديگر بر دارم .

بلندي هاي بادگير اميلي برونته را شروع كرده ام به خواندن .. . رمان كشش داري است در همين شش بخش اولش كاري كرده است كه تصميم بگيرم تا اخرش را بخوانم . گره افكني هاي پر كشش و جالبي دارد .

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم خرداد 1385ساعت 18:37  توسط   | 

يكم _ ايران به عدم جرات برانكو براي تعويض علي دائي باخت .

 

 بعد ازان برنامه مفتضح نود دقيقه اي نود كه دائي هرچه از زبانش بيرون آمده بود را پخش كرد و او را تا حد يك سلطان { اين حقير با تمام آبي بودنش ارادت خاصي به علي پروين به عنوان يك اسطوره در فوتبال دارد}او را بالا آورد  و ثابت شد كه دائي اهل باند بازي است و تا امروز كه تيم ايران ده نفره در زمين بود و عامل باخت ايران هم، هم او و هم ميرزا پور دروازبان خرفتي كه ضربه پايش به پرتاب دست عابدزاده هم نمي رسد بودند. اگر دائي را كسي جرات مي كرد ودرطي اين چند سال از تيم ملي كه صاحب خانه اش بوده است را بيرون مي كرد  ما امشب مشغول جشن و شادماني بوديم . دائي عرق ملي و ميهني ندارد والا خود به خود از زميني كه قلب هزاران هزار ايراني در ان مي تپيد بيرون ميامد و اجازه ظهور بازيكنان ديگري كه قابليت بازي را دارند مي داد . او يك عقده اي ، باند بازي است كه تنها به اين مي انديشد كه آمار بازي هاي مليش را بالا ببرد تا هميشه و هر از چند گاهي كسي نامي از او ببرد .

 

دوم_ بازبان بي زباني .

پس از ان گندي كه در برنامه نود عادل فردوسي پورزد وباعث آن شد كه الم شنگه اي به پا شود و تا امشب كه فردوسي پور هم با زبان ايما و اشاره و در‌اخر كار با كمي شهامت به زبان آورد كه تعويض دائي امري نيست كه مهم باشد و غير قابل انجام . چه انكه همه كارشناسان هم گفتند ايران ده نفره بازي ميكرد . من به عنوان يك ايراني كه عرق مليش در بازي امشب لكه دار شده و سركوب شده است  از علي دائي اعلام انزجار و تنفر ميكنم و ياد‌اوري ميكنم كه اگر دائي گامهاي بزرگي براي تيم ملي برداشته است كم نبوده اند كساني كه كارهاي بزرگي كرده اند و امروز بدون هيچ گونه ارث وميراثي تيم ملي را براي ملت رها كرده اند تا امشب بتوانند خرمي مردم ايران را بينند .

 

سوم_ميشود با كمي شهامت و فقط كمي شهامت بازي با پرتغال را به تساوي كشاند . شهامت يا همان چيزي كه نامش ريسك است و بايد دائي را از تركيب تيم بيرون گذاشت . آرزوي بهبودي براي علي كريمي ميكنم .

 

چهارم_ تلوزيون و كمي تبليغ سياسي .

بايد بگوبم با اين باخت و شروع تبليغات پس ازآن كه مردم را در خيابان نشان ميدهند ه داراي عقلانيتي هستند كه شورش نمي كنند و به كار خودشان سرگرم هستند و يعني اينكه همه چيز تحت كترل است . و اين كه در ايران جامعه اسير جنبشي است كه خواهان شلوغي و بر هم زدن اوضاع هستند و كساني كه چه ببرند و چه ببازند شلوغ  مي كنند خبري نيست كه نيست .

 

 

پنجم  _فوتبال و خانواده .

امشب فوتبال باعٍث آن شد تا بعد از مدت ها  تمام خانواده بدون بهانه اي غير از شام و يا چيزي مثل يك شب نشيني اجباري دور هم جمع شده بودند و بدون نق زدن به جان هم كه چرا چنين است و چرا چنين است ، شبي را كنار هم و تنها به قصد فوتبال و با هم بودن را پشت سر گذاشت .

 

ششم_ از دست اين بازي تيم ملي و علي دائي اعصابم خورد شده لامصب ...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم خرداد 1385ساعت 23:57  توسط   | 

تا چند  دقيق ديگر بازي ايران در مرحله اول شروع ميشود و ايران در مقابل مكزيك صف‌ارايي خواهد كرد .فوتبال امروز به مثابه يك  حربه سياسي و فرهنگي كار امد شده است تا آنجا كه حتي در زمان آقاي خاتمي دو تيم ايران و آمريكا با يكديگر بازي دوستانه انجام دادند و اين يك گام براي فرو ريختن آن ديوار بلند بي اعتمادي بود بين دولت ايران و آمريكا .      در جايي قبل تر ها خوانده بودم كه فلسفه فوتبال امروز تنها يك امر ورزشي نيست و بلكه با محبوبيت اين ورزش براي استفاده كردن  نسلي از فرهنگي  با نسلي ديگر استفاده ميكنند . چنان كه در آلمان بعداز فرو ريختن ديوار برلين و پيوند دو آلمان  از فوتبال براي آشنا شدن و ريختن ترسي بود كه در جوانان آلمان شرقي  ريشه دوانيده بود . حالا جداي از امر سياست فوتبال امروز تبي است كه آنها هم كه رزشكر نيستند هم فوتباليستها را هم دوست دارند .

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم خرداد 1385ساعت 18:54  توسط   | 

 

هي حيلي جالب است كه ادمها مي توانند فكر نكند .به همان ميزان كه مي توانند فكر كنند .مثل يك موتور جستجو گر سايت ها كه اگر نرم افزارش را برداري  ديگر وب سايت هاي به روز را نشان نمي دهد .

امروز جاي بوسه ات را كه روي دستانم بود ، گاز گرفتم و خون آلود گوشتش را به بيرون پرتاب كردم .تو پاك شدي  با بخشي از وجودم . من ديگر به تو فكر نمي كنم .

+ نوشته شده در  شنبه بیستم خرداد 1385ساعت 22:42  توسط   | 

گوگل در گفتاری از بی بی سی . ای کاشش که منم می تونستم یک طراح و برنامه نویس حرفه ای باشم . اما نشد که ن....
+ نوشته شده در  شنبه بیستم خرداد 1385ساعت 19:28  توسط   | 

يار با ماست چه حاجت كه زيادت طلبيم

چه خيالي ، چه خيالي  . هيچ در شهر نيست كه مرا و شما را مونسي باشد براي صحبت و حريفي كردن .

چه خيال باطلي كه يار را نداسته مي جوييم و خدا باماست .  

چشم دل باز كن كه جان بيني   انه ناديدني ست آن بيني

گر به اقليم عشق روي آري    همه آفاق گلستان بيني .

صحبت از روشني سر ضمير است وخيال آزادي و رهايي نوع بشر . چشم دل را بايد باز كنيم تا خيال آزادي در بطن وجودمان جاري شود و ما سرشار از عطر آدم به سبك آدم بودن شويم .

+ نوشته شده در  شنبه بیستم خرداد 1385ساعت 18:55  توسط   | 

يك واژه پيدا كرده ام براي اينكه ديگر از واژذه منحوس و غربي كروات استفاده نكنيم . از اين بعد بجاي كروات مي گوييم: دراز آويز زينتي

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم خرداد 1385ساعت 14:48  توسط   | 

حالم الان گرفته شد خیلی هم سگی سگی . ادم منتظر چیزی باشد و در خیالش هم دربدر آن باشد وآن اتفاق نیفتد ضد حال از بنیاد است . درست مثل الان من که حالم گرفته شد وقتی که دیدم نشد. اوووو چه ضد حالی خدای من .
+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم خرداد 1385ساعت 18:33  توسط   | 

سنگ عمرم را امروزيا فردا يا نميدانم كه كي روي گورم خواهم گذاشت . آهاي چاله هاي  خيابان ها اتاق هايتان چند است . من خوابم مي آيد . وقتي كه صداي بوق ما شينها مي آيد از خواب مي پرم .گوشه دنجي ميخواهم براي آرميدن . امروز از بس كه انتظار كشيدم ، شكلم شبيه يك اضطراب كوتاه شده است . سيگارم گوشه لبم دود مي شود ، عمرم با ثانيه ها . كارهايم روي هم تلنبار ميشود . عجب ليست بلندي است وقتي كه تلفنم زنگ نمي خورد . امروز ترياك صدايت كه به رگ هاي خوني گوشم نرسيد ، خمار شدم . ليست هم تمام نميشود . الان ... الان .. الان . نه خبري نيست كه نيست . با خودم گفتم .كه بعدش چه . باز تكرار و باز تكرار و تكرار و تكرار. تكرار مكررات . كسي داخل ميشود . نمي بينمش . صدايش اما آشناست محلش نميدهم زياد و مي رود . سر به كار خودم گرم است ونگاهم به گوشي تلفن . الو .. الو .. الو . ليستبه نصف هايش هم نرسيده . سيگارم ديگري گير ميدهم . دودش را غلاج ميكنم بالاي سر و اصلا" ... ون لق ليست . پايه هاي صندلي غريج غريج ميكنند . گيج ميشوم با تاب تابش . خوابم مي برد . الو ... جانم . خوشي . دعا به جون شما . خنده و خنده ....  .

صدا كه بلند مي شود .چشمم را ميمالم . مادرم قرص هايم را آورده است . روي تلفنم هيچ شماره اي نيفتاده است . خوابم مي ايد .

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم خرداد 1385ساعت 19:50  توسط   | 

من مانده ام كه اين تلوزيون ايران چرا الان دارد كمي سعه صدر پيدا ميكند و موسي وار تمام فحش هايي را كه {البته سياسي } به هاشمي مي دهند را پخش ميكند و ان هم شبكه يك سيما كه مثلا" ملي است . ولي هرچه هست باز بزن و بكوب بر سر انتخابات  مجلس خبرگان است و شوراها به كناره مي كشد خودش را كه سايه سنگين اين شورا ، منطقه را اگر بخواهد به لرزه مي اندازد اگر كه بخواهد از قدرت واقعي خودش استفاده كند . بهر حال هاشمي هم نبايد وارد منطقه ممنوعه آقاي مصباح يزدي مي شد كه آنجا بهر حال شهر قم است . اما گرد امدن به دور هاشمي حالا چه كسي شركت بكند و چه كسي شركت نكند در اين انتخابات يك نكته آينده ساز را در بر خواهد داشت كه محمد قوچاني در ايام انتخابات به آن اشاره كرده بود و كسي نشنيده بود و ان هم انتقاد پذيري هاشمي درمقام يك انسان سياسي است و دمكرات است .

امري كه محمد قوچاني با انگشت گذاشتن برآن با گفتن اين جمله كه : من در تمامي گفته ها و نوشته هايم تا به حال امر به انتخاب كسي نكرده ام اما امروز وظيفه خود ميدانم تا بگوبم كه اگر خواهان ديدن فردايتان به روشني و داشتن حق انتقاد هستيد بايد كه به هاشمي راي بدهيم . اما افسوس كه كسي {به قول خودش همان قشر متوسط خائن }گوش نكرد .

هاشمی اماباید باز هم کمی بیشتر و بیشتر شفاف سازی کند و این قشر متوسط را که خواهان تحول بیشتری هستند را دچار شگفتی سازد . شفاف سازی او برای آینده گام بزرگ وی را تضمین می کند که سرنوشت وی مانند دو انتخابات قبل نشود . جدای از این نکته که در این انتخابات مقام رهبری هم هوای وی را بیشتراز انتخابات ریاست جمهوری خواهد داشت .

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم خرداد 1385ساعت 21:49  توسط   | 

روز دوم تعطيلات و خانه خالي و آرامش و سكوت و بعد كتاب وكتابو چايي و چايي و اينترنت و شما و شما و شما ..... كه دوستان ناديده منيد . يك نكته در مورد احمد محمود بگويم كه احمد محمود به عنوان يك نويسند حق نوشتن تاريخيش را به نظر اين حقير ادا كرده است كامل .

كتاب هاي محمود را  به ترتيب 

همسايه ها _ داستان يك شهر _مدار صفردرجه _زمين سوخته _درخت انجير معابد اگر بخوانيد يك دوره تارخ چهل ساله ايران را به اختصار خوانده ايد  و در اين ميانه گريز زدن به داستان هاي كوتاهش مثل يك مكمل دارويي است .

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم خرداد 1385ساعت 11:33  توسط   | 

براي دو روز بي كاري يك كتاب از احمد محمود { زائري زير باران } بد نيست كه خوب هم هست و خواندني . هميشه فضا سازي هاي محمود را دوست داشته ام . گرم و گرم و گرم . عرق هاي دلنشين كه از بدن آدم مي جوشد . طرز سيگار كشيدنش و عرق خوردنش كه هميشه گلوي من از سيگار هايش به خارش افتاده است . ناشر در پشت كتاب به درستي اشاره ايي به همين قضيه فضاهاي گرم و دوست داشتني كرده است . معماري هاي جالب ساختمان ها و رخوت يك بعد از ظهر تابستان در اهواز . كتابش خواندني و خواندنكتاب هاي محمود را توصيه مي كنم . از آنجايي كه ادبيات داستاني افظه جانبي آدم هاي يك اجتماعند و محمود يك روايت گر به جد توصيه ميكنم كه آثار احمد محمود را بخوانيد .

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم خرداد 1385ساعت 19:29  توسط   | 

اين حركت نمادين بانوي عالم فمينيست ها  كه هيچ چيز جز به راه انداختن كمي سرو صدا ندارد براي ورود به استاديوم ، حركت چندان جالبي نيست . حق مسلم ورود زنا ن به ورزشگاهها . تلاش براي اثبات چه چيزي است . جنسيت برابر . آيا نشستن يك زن در ورزشگاه ،برابري جنسيتي را مي رساند . به نظر من او نبايد {دنبال مشهورتر شدن باشد} او بايد دنبال آن بگردد كه حق زن درازوداج داشتن حق طلاق باشد و الا نشستن در استاديوم و داد زدن كه ايران ، ايران هيچ حقي را به هيچ كسي نميدهد . احقاق حقوق زنان براي انهايي كه ادعايي در براه انداختن دسته ها دارند براي انكه زنده كنند اين حق را تنها زماني نتيجه اي در بر خواهد داشت كه دور و برشان را خالي كنند از لمپنهايي كه آرامدركنارشان درحال رشدند و كسي نميبيندشان . لمپنهايي كه در طبقه متوسط هميشه مي رويند و هميشه شگفتي به پا ميكنند ، يك بار خاتمي ، يك بار احمدي نژاد .

بهر حال به نظر نگارند اين سطور حق زن درجامعه امروز ايران بايد از داخل منزل و از‌انجايي كه بله را در سر سفره ميگويد زنده شود تا بعدها براي رهايي از قيد اجباري همان بله دست به خودكشي و هزاران كار ديگر بزند . حق يك زن بايد از داخل چارچوب اختياري خودش آغاز شود و به استاديوم رفتن ختم شود .

فمينيستهاي ناكام

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم خرداد 1385ساعت 12:31  توسط   | 

تلاش ميكنم تا بتوانم خوابهايمرا انگاونه كه هستنذ نشان دهم. خواب هاي من آينده اند .

مكان روز . احتمالا" مقابل درب يك پاركينگ يا گاراژ . نشسته ام و دارم نمي انم با چه چيزي كلنجار مي روم . بعد احساس ميكنم كه دو دختر به همراه دوستش از كوچه پائين مي روند . آنكه بلند تر است مانتوي قهواي يا بهتر بگوبم تيره پوشيده است و دوستش رنگ روشن مثل خاكستري روشن . انكه مانتوي قهوه اي دارد روسريش سياه است و ديگري  روسريش از لباسش تيره تر است . آبي تر شايد .  از كوچه پائين مي رودن با اين احساس كه فكر ميكنم چيزي رو آروم و مخفيانه دارند حمل ميكنند و من هم به دنبالشان مي افتم كه كجا ميروند .

مكان داخلي ، احتمالا" روز . به يك باره خانه شلوغ مي شود . خانه نيست جايي مثل داخل همان گاراژ يا پاركينگ سر كوچه است . به يك باره يك پسر كه چهره اش مثل يكي از نيروهاي خدماتي محل كار من است {قد بلند ، سيبيل هايي شايد پر پشت ، با چشمهايي كمي راسوئيي كه تيپش ادم را به ياد راسوهاي بدجنس خنگ مي‌اندازد } . دختر ها كشته ميشوند و نوك چاقويي را كه در دستانش است را به طرفم ميگيرد و با داد زدن سعي بر قانع كردن من دارد كه‌ آنها مقصرند و كار او درست و غيرتي است . فقط تمام تلاشم همين است كه چاقو را به من نزند كه از خواب بيدار ميشوم تا نماز صبح رابخوانم .

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم خرداد 1385ساعت 12:26  توسط   | 

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم خرداد 1385ساعت 23:17  توسط   | 

امروز وقتي كه آمدم خانه و موهايي را كه زماني سياه بودند  از مادرم را ديدم كه حالا سفيد شده اند حسابي به خودم و هر سي كه مادرم را اذيت كرده است و جوش داده است لعنت فرستادم . به تمام ان لحظاتي كه ميآيند و من نميخواهمشان تا آنها باشند كه من از سر ندانم كاري او را غصه بدهم . موهاي سفيد مادرم تعداد گناههاي كبير من است كه اگر او بخشد ، خدا هم نمي بخشد . همه از عنايت اوست كه هستم و الا امروز هيچ نبودم . دلم به حال تمام لحظات شادي ميسوزد كه مي توانستند باشند تا موهاي اينگونه سفيد نشوند و پوست صورتش كه ديگر طراوت اولش را ندارد و چين برداشته است . چين هايي كه ردهاي گناهان من است و شيارهاي موربي كه اشك هاي او را هدايت ميكردند به روي گونه هايش و چشمانش كه همه عفو است وبخشش ، بخشش همه وجودش با مهر .خدا مرا و همه را ببخشد و بيامرزد .

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم خرداد 1385ساعت 22:41  توسط   | 

یاری اندر کس نمیبینم  یاران را چه شد       

 دوستی کی اخر امد غم دوستداران را چه شد

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم خرداد 1385ساعت 18:21  توسط   | 

نمی توانم اعتماد دوستم راجلب کنم . این از توان من خارج است و دارد این مرا اذیت میکند و می دانم که این امر او را کمی به پیروزیخود دارد نزدیک میکند . البته این برای من شکست نیست که او پیروز است  شکست من انجای قم میخورد که پیروز نمیشوم .تمام تلاشهایم را برای جلب اعتماد او کرده ام اما فایده ای ندارد که ندارد . نمیدانم چرا . اماندارد . شکست پس چیست. کسی که پیروز نیست ایا شکست خورده نیست . تمام هم و غم پیدا کردن آن گم شده ایست که نمیدانم در این میانه کی گم شده است . چگونه تلاش کنم که به ثمر برسد . راه پیروزی کجاست .
+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم خرداد 1385ساعت 17:53  توسط   | 

براي نيل به منظور واقعي خود و رهايي از يك جمعه تخماتيك  دنبال يك راه كار هستم  . آنگ گوش كنم فقط يا كتاب بخونم با برم خانه دوستي در دور دستها  دروز  كه امروز خوابش را ميديدم براي حركت كردن . همه چيز مهيا ي رفتن بود و من جامندم و خراب شد . امروز روز خوبي بود كه توانستم تا هشت بدون سروصداي اين مداحان پول پرست تلوزيون كه عقيده مردم را بازي گرفته اند از خواب بيدار شوم و صدايشان را نشنوم خدا را شكر .

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم خرداد 1385ساعت 8:33  توسط   | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم خرداد 1385ساعت 22:15  توسط   | 

شك دارم كه اين من ، مني باشد كه بودم . ديشب جلوي ايينه دنبال خودم ميگشتم . ماسكي روي صورتم نبود اما من ، من نبودم . كسي ديگري در من در حال حلول بود . جلوي پيشخوان يك كتاب فروشي كه حالا يي ها به ان ميگويند ويترين ، خودم را ديدم . عكسم كمي شكسته بود و بي ريخت تر از اين هم ممكن نبود . آينه هاي چهل تكه اي  كه هرك دامشان روايتي از منِ من بودند.چشمانم كه ديگر بي سو شده بودند وخودم را به زحمت به ياد مي‌اوردند. پاك پير شده ام  در جواني  بدون آيينه هايي كه داشتيم .

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم خرداد 1385ساعت 19:18  توسط   | 

امروز روز خوبي بود ، خيلي خوب . آنقدر خوب كه بايد ياد داشتي برايش بنويسم . دارد اتفاق مي افتد بي آنكه بفهمم . خيلي راحت و آسان . انگار نه انگار كه اين هم يك روايت كوتاه ممكن است باشد . يا به قول حافظ : باشد اندر پس پرده بازي هاي پنهان غم مخور . يا : شايد كه چو  وابيني خير تو در اين باشد . درست به همين روايت وقتي كه خيلي راحت يك روز برايت شيرين مي شود بعد از يكي دو روز پكربودن . مگر يك روز خوب چيست ؟ روزي كه بد نباشد خوب است . به همين سادگي و از اين هم ساده تر . بايد سطح خواسته را پائين آورد تا فهم مان نسبت خوشي تعغير پيدا كند با ايجاد اين تعغيير مي توان راحت تر روز را شب كرد وماه را خورشيد .

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم خرداد 1385ساعت 19:12  توسط   | 

از اول انتخابات تا الان كه روزنامه شرق ويژه نامه آخر سالش را زد و نوشت بلند شدن راست از دنده چپ و تا ويژه هاي بعديش و تا اين آخرينش  كه ويژه نامه حقوق بشر يك چيز به نظر من امد . از آنجايي كه پدر معنوي كارگزاراني ها كه دو دسته اكنون روزنامه چاپ ميكنند {شرق و كارگزاران } هاشمي رفسنجاني است و در پشت همين پرده انتخابات هاشمي با همان زبان هميشگي سياسيش رسانده بود كه مطلوبش اين است كه اگر خودش نيايد ، ولايتي

منظور و مقصود اوست . حالا با نگاه كردن به همين مطالب دو روزنام كشور كه كار گزاران دارد به سمت پرفروش ها گام بر ميدارد  بيندازيم به خوبي ميتوان ديد كه كوله بار علي اكبر ولايتي را دارند براي انتخابات رياست جمهوري بعدي ميبندند .

 از انجا كه تاريخ پدر تمام تكرار هاست و كنايه نيك آهنگ كوثربه دختر هاشمي { فائزه} براي سوار شدن به دوچرخه اي ديگر حكايت از امدن كارگزاراني هاي تكنوكراتي است كه به راحتي مي توانند  انتخابات رياست جمهوري بعدي و كمي تلاش بيشتر در همين انتخابات شوراي شهر پيروز ميدان باشند . اين پيروزي ميتواند آنجا به راحتي خوردن آب حاصل شود كه كارگزاراني ها با شعاري مركب پا به عرصه انتخابات بگذارند كه قشر متوسطي كه رو به فربهي  تو خالي مي رود را با پرچم هاي حقوق بشر به ميدان خود بكشاند و توسعه عادلانه را در مناطق و دسته هاي محروم جامعه پخش كند .

 

روزنامه شرق هم به عنوان حامي معنوي اين حركت مي تواند ويژه نامه اي در شنبه اول هر ماه همانند همشهري به راه بيندازد تا توپ در زير پاي بازيكنان خودي بيفتد .

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم خرداد 1385ساعت 20:45  توسط   | 

اگر درست فهميده باشم قلم محمد قوچاني در روزنامه شرق امروز در ويژه نامه حقوق بشرش به سمت اصلاح طلبان كمي تيز چزخيده است و انتقادي همراه با كنايه اي به عنوان سوسياليست هاي تخيلي زده است به معين و كروبي . {صحبت از آن نمنه آذري مهر عليزاده نكنيد كه اوقات اصلاحات خراب است . دو ميليون راي را ب باد فنا داد با منتخب دقيقه نود بودنش } .

ب راستي فاصله اصلاح طلبان با مردم تا چه حد بود كه قوچاني ميگويد اگر آرا دوباره شمرده ميشد و يا هاشمي و يا كروبي راي مي آوردند آيا اين راي ، راي دادن به بيشتر شدن فاصله نبوده است . فاصله اي كه از تبعات آن به وجود امدن جمعيتي بود كه حلقه اي بودند گرد آمده به دور نامزدي كه پافشاريش بر قشر محروم جامعه به خاطر فقرشان بود و نه اگاهيشان به خاطر برنامه هاي او . بهر حال به قول قوچاني  مشاركت و مشروعيت و يا عدم هر يك در حضور ديگري را بايد به پاي اصلاح طلباني نوشت در انتخابات اخير كه كوس تحريم انتخابات دربوق كردند كه {صداي مردم ، صداي خداست }اما خود اين شعاررا قبول نكردند .

+ نوشته شده در  شنبه ششم خرداد 1385ساعت 22:40  توسط   | 

اين گفته هاي اقاي خامنه اي هميشه دو پهلو است . الان سر همين قضيه پر رنگ نگهداشتن اصول اوليه ارزشي اسلام من ماندم كه منظورشان دوم خردادي ها هستند يا آقاي مصباح . هر  روزنامه جناح ديگر را متهم ميكند كه روي سخن آقاي خامنه اي با شماست .

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم خرداد 1385ساعت 22:5  توسط   | 

آیا فاجعه یازده تیر در حال تکرار است . نا آرامی های کوی دانشگاه تهران در اعتراض به بازنشسته شدن نه تن از اساتید حقوق این دانشگاه .

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم خرداد 1385ساعت 17:55  توسط   | 

يك چاه و دوچاله است ، اين جواني و ان هم در ايران امروز . جواني مانند يك فريب شيرين است كه از هر سرش به ان برسي جز پريشاني نميبيني . اين ها را كسي ميداند كه خود جواني است رسيده ازره و مبداء ناپديد . يك بارنوشته بودم كه ادمها باهمان سرعت كه به مقصدشان نزديك ميشوند ، از اصل مبداءشان دور ميشوند و اگر اين را بدانند با كمي تامل بيشتر گام بر ميدارند و جواني هم در اين چارچوب است در ايران . شتاب داري كه برسي به بيست واندي سال تا خودت ، خودت شوي و تازه كه مي رسي مي بيني { درست بعد از سربازي } در چه برهوتي گير ميكني و نميداني چه كني وشروع ميكني به دست و پا زدن براي بيرون رفتن از اين ورطه هلاك ولي فقط بيشتر پا ميزني و اين جواني است كه چاه است .

مي ماند بر نگارنده اين سطور دوچاله . چاله اول آنجا شكل ميگيرد كه بيكاري و نميداني رو به كجا ببري تا پايت در چاله گل الود نماند ولي همان است كه بود . اوضاع اقتصادي خراب و دست مزدها پائين و انگيزها كم و هيچ اميدي به آينده شغلي و همه عدم اطمينان .

فشار اجتماع از يك طرف وفشار خانواده به عنوان جامعه اي كوچكتر از طرفي ديگر .

دومينش ازدواج است كه برخواسته از همان چاله اولي است در شكل فجيع ترش و اوج اين شكيل گيري زماني است كه ازدواج ميكني وبعد بيكار ميشوي و همانند ستاره اي درخشان از اسمان جواني ميشوي آويزان .

جايگاه اين چاله و دوچاله درحالتي تغيير ميكند كه اول ازدواج كني بعد بيكاري باشي ، يا ج.ان باشي و مي توان اين رديف را در هرسه حالت ممكنه قرار داد .

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم خرداد 1385ساعت 17:50  توسط   | 

سایت رضا قاسمی فیلتر شده است . دوات
+ نوشته شده در  سه شنبه دوم خرداد 1385ساعت 18:0  توسط   | 

امروز نهمين بهار دوم خرداد است . روزي كه بسياري خاتمي را به عنوان رئيس جمهور برگزيدند تا او شايد به عنوان يك منجي در ايران صحنه حضور پيدا كند و بتواند به اتفاق آرايي كه به دست مي اورد صحنه اي درست و با رفاهي كامل از جامعه ايران بسازد . جامعه اي كه به سمتي از سركوب پيش ميرفت كه شهروندانش را به جرم انديشيدن مي كشتند تا صداي آزادي خواهي  در بن گلو خفه شود كه نشد .

امروز از ان روز نه سال است كه مي گذرد و از نبود خاتمي و حكومت مردم بر مردم يك سالي است كه ميگذرد و اين يك سال مجالي است تا ما پي به شخصيا نساني و انسان بودن و نه فرشته  بودن و خود را الهي دانستن پي ببريم كه خاتمي با آن كه نگذاشتند تا برنامه هايش رامحقق سازد اما باز كاري كه كرد اين بود كه حق شهروندي را به ميان مردم بازگرداند و شهروند درجه يك و درجه دو به تاريخ پيوست .

ياد آن دوران طلايي مطبوعات به خير . ياد آن ستون روزنامه جامعه به خير كه نوشته بود : آقاي يزدي چرا عصباني مي شويد . شايد براي اولين بار كسي جرات كرده بود و شيخي را به صورت عام مردم صدا مي زد.

ياد مهاجراني و نوري هم به خير . و ياد بسياران و بسيارها .

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم خرداد 1385ساعت 17:38  توسط   | 

با اين نوشته مسعود بهنود در مورد بزنگاه موافقم كه چندي پسشتر در مصاحبه اي هم ابراهيم نبوي به درستي اشاره كرده بود كه در ايران فاجعه آمدن زلزله در تهران و يا سيل در شمال كشور نيست ، فاجعه آن جاست كه ما نمي دانيم سه ماه بعد در ايران چه اتفاقي مي افتد .

به درستي مما در بزناگه زندگي ميكنيم . نمونه اولش  آيا هاشمي در انتخابات  مجلس خبرگان شركت ميكند و آيا مردم {همان اندك } در اين انتخابات گرد هاشمي  هم مي ايند . آيا شوراي نگهبان  باز هم شمشير را از رو ميبندد . اين ها همه بزنگاه است . و يا همان رياست جمهوري

كه همان تيغ ، بزناگاه را درست كرد و همه گرد همين احمدي نژاد هم مي‌ايند و آن چيزي را كه لازم دارند فرياد ميزنند و برايشان مهم نيست كه چپ است يا راست . فرصت شكوفايي كجاست ، آنها همه دنبال آن ميگردند با هركسي كه پيش مي ايد . احمدي نژاد را كساني بالا اوردند كه خسته از افراطي گري هايي بسياري  روي به چپ ميانه رو آوردند و خاتمي شد نماينده شان و خسته تنها از شنيدن دمكراسي بدون آب ونان گرد  آقاي احمدي نژاد هم آمدند.

همه بدون هيچ آگاهي براي ترسيم و پايه ريزي برنامه اي براي آينده اي منتظر بزنگاهي  هستند تا انتخاب كنند و بازچشم بدوزند به لبان گوينده وعده ها و وعيدها .

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم خرداد 1385ساعت 22:11  توسط   |