تبليغاتX
سردبیر دیپلم

سردبیر دیپلم

ما مِگِم بُگُو نِمِگِم بُوگُو


از چشمت كه افتاد ، هزار گناه كردم

وقتي كه كودكيم

چروك زير چشمان توست

و جوانيت

كه تاب خورده در موهاي سفيدت .

پس بخندم

يا گريه كنم

وقتي كه آفتاب ها را درست به رديف شان چيده اي

كه خاطرهايت

گم شده در كوچه پس كوچه هاي همان محلي كه آفتاب ها به رديف ايستاده اند .

بيا كه قدم بردارم

كه برداشته ام به زير چشمانت

كه همه شب چراغ راه من بود .

و من ايستاده

در آخرين سنگ چين جوانيم

همان جا كه سنگ چينش كردي براي من

مادر.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 31 خرداد1385ساعت 21:37  توسط   | 

باز هم خواب ديدم ، ديشب . خوابم با اينگونه بود .

مي روم خانه همسايه مان . با پسرش . از قديم با هم بوديم . از دوران كودكي . قبل از دبستان . وارد خانه آنها مي شوم . مي گويد بيا برويم داخل اتاق . مي خواهم وارد شوم كه ميبينم سه تا دختر با پسر دارند سكس ميكنند.

من بر ميگردم از همانجا . دوستم مي گويد چرا . ميگم اگه وارد بشم ميرم سكس ميكنم . از هومنجا بر ميگردم   

مي خوام برم بيرون ، ميبينم رئيس حراست اداره مان دم در ايستاده است . هرچه بهش ميگم بابا من كاري نكردم از دم در برگشتم . گوش نميده كه نميده . ميگم بابا آزمايشي چيزي اما گوشش نميده . ميبرنم توي يك اتاقي شروع ميكنند به سلاق زدن اما يواش ميزنند و بعد بيدار ميشم براي نماز صبح . تعبيرش را به يك همكار

ميگم و مي خوام ، ميگه يك حديثي هست كه ميگه داخل نشويد به مكان هايي كه شك برانگيزند و بعد ميگه چون تو سيدي اين خوابها رو ميبيني و بعدش ميگه ازدواج كن . اينا علائم خطره .

+ نوشته شده در  سه شنبه 30 خرداد1385ساعت 19:10  توسط   | 

باز هم ديشب خواب ديدم . خواب بدي بود اما ترسناك و وحشت ناك نبود . تنها مختص خودم بود ، خود خودم . به تنهايي و تنهاتر از هميشه . آب هميشه  نشانه روشنايي است و پاكي . نشانه نور است و شفا فيت و خوبي . ساعت دوازده پس از اينكه بلندي هاي بادگير را تمام كردم و رفتم كه  بخوابم . در حياط كه دراز كشيده بودم و داشتم  به ستاره ها نگاه مي كردم ، به ستاره هاي خودم كه يك عدد دو دارم و يكي ديگر كه  شامل شش ستاره است به صورت  سه به سه  كه يكي مي خواهد كمر ديگري را قطع كند .  به اينها نگاه ميكردم كه خوابم برد .

درست قبل از نماز صبح خواب ميديدم كه در يك حوض آب دارم مي خواهم شنا كنم .

لباس هايم را از تنم ميكنم و به آب ميزنم و تنم كمي رعشه ميگرد و حالي به حالي مي شوم .

مي خواهم از كناره حوض فاصله بگيرم كمي كه دور مي شوم باز دوباره بر ميگردم ودنبال ديواره حوض مي گردم . به يك باره باد تندي بلند مي شود ومرا از آب ميگيرد و مي گذارد لبه

حوض . دوباره به داخل آب مي پرم و كمي زير آب شنا مي كنم  و دوباره باد شديد تري ميوزد و از آب دوباره مي گيرد ومن هم خودم را از لبه حوض مي گيرم به صورتي كه اين بار تما م بدنم از آب بيرون است و نگاهم به انتهاي حوض ميافتد و ميبينم كه يكي از دوستان خوبم كه سيد هم هست و ادم مومن و چشم و دل پاكي است از آن طرف مرا نگاه ميكند با يك پيراهن سفيد و شلوار مشكي هم به پا دارد.

حقيقتش اين است كه اين چند وقته عجيب مشغول گناه كردن هستم و خجالت مي كشم كه اسم گناه را هم ببرم . من زمان زيادي بود كه صرف تصوف و مشغوليت هاي عرفاني براي خودم مي كردم اما اين چند وقته عجيب مشغولم و كمتر از خدا ياد مي كنم . در اين تمرين هايم {با اين كه مي دانم گفتنش آدمي را ازاين مرحله دورمي كند اما ميگويم تا دوستان بدانند كه رسيدن به مرحله هاي بالاترش كاري ندارد }يك بار به مرحله اي رسيده بودم كه به هرچيزي هنگاه مي كردم به ياد خدا مي افتادم به هرچيزي . به درختان و ماشين و ميزم و هرچيز ديگري به سينه هاي زنان و به هر چيز ديگري كه فكر مي كنيد كه از سر كارم بيرون امدم و گفتم خدايا من نمي تونم بي خيال من شو و او هم شد و نشد كه پله ها را بالاتر برويم و امروز شرمنده ديروزيم .

+ نوشته شده در  دوشنبه 29 خرداد1385ساعت 18:23  توسط   | 

دارم به صداي گوگوش ، گوش ميدم و لذت ميبرم از شعرهاي سوررئاليستي شهيار قنبري  و از اين كليپ گوگوش كه توي اين ترانه ميخونه (تو چه خوش رنگ و عزيزي ....‌ ) و از اون صحنه آخري كه يك نفر كه گل دستش مياد و پشت سر همه براي گوگوش دست ميزنه . اين يك حسي رو به من منتقل ميكنه كه يك نفر هميشه آدم رو دوست داره و مراقبته بدون اينكه تو بدوني و حواست باشه . خمار اين آفرينش خدا هستم . زنك پنجاه تا رو رد كرده  ولي هنوز تيپش جذابه و شايد ما هم نديده ايم و حواسمون نيست . گووش كه تموم ميشه يك شوي تصويري از استاد شجريان شروع ميشه با اسم بهار دلكش كه استاد با كت و شلوار مشكيو كروات زده يك طرف صحنه و استاد محمد رضا لطفي مستانه تار ميزنه و آدمي مثل من و حالي به حالي مي كنه . با خودم ميگم آفرينش رو داري . قربونت برم بچه كوچه حسين باشي مشهد حال كجاست ، نفر اول صدا توي دنياست كه صداش سحر كننده است و شايد بازم ما تا به حال نديد  بديد بوديم و خبر نداشتيم .

+ نوشته شده در  یکشنبه 28 خرداد1385ساعت 21:33  توسط   | 

يك بازي خوب ، يك نتيجه بد . ما اين بازي را به تعويض هاي بد آقاي ايوانكويچ كه بايد غزل خداحافظيش را بخواند باختيم . به نظر ناگرنده اين سطور تعويض هاشميان در ابتداي نيمه دوم واجب و تعويض علي كريمي بزرگترين اشتباه اين بازي بود . خداد عزيزي را كه به خاطر يك پيراهن اردو را خراب مي كرد نود دقيقه در زمين نگاه مي داشتند تنها به اميد يك استارت ، يك پاس . حالا علي كريمي كه مغز بازي است و اسمش تيمها را مي تواند نجات بدهد بيرون مي كشد . مهرزاد معدنچي كه اين بازي را خوب بازي ميكند بيرون ميكشد . ما بايد هاشميان را بيرون ميكشيديم و خطيبي را مي آورديم و تيموريان را به جاي نكونام ميگذاشتيم و عنايتي را به جاي نكونام وارد بازي مي كرديم . خوب شد كه معلوم است دايي نباشد چيزي كم نيست .

+ نوشته شده در  شنبه 27 خرداد1385ساعت 19:14  توسط   | 

امروز رفتم جايي كه دلم نمي خواست اما وقتي كه رفتم ديدم كه نه بد نشد و خوب شد كه رقتم . واسه سپاس آوردن بر امري كه نصيبم شده است خدا را شكر كردن . براي آينده من هم خوب شد و باز هم اگر نصيبمان شود خواهم رفت . خسته ام حسابي و بي خبر از اين چند ساعتي كه گذشته است در دنيا و دنيا داران و دنيا خوران . براي چندساعتي تلفن همراهم را از خودم دور كرده بودم و ديدم كه عجب احساسي تنهايي ميكنم و آويزان بودن و عجب وابستگي پيدا كرده ام من به اين دنياي ارتباطات و اين فن آوري دوست ياب آنلاين .بهر حال تا فردا .

+ نوشته شده در  جمعه 26 خرداد1385ساعت 20:39  توسط   | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 24 خرداد1385ساعت 18:56  توسط   | 

شكل آبي ، هر اتفاقي كه برايم بيفتد برايم جالب است . آبي چيست ؟ يك رنگ ؟ يك حالت ؟ جسم . شكل و بو ؟ ماده .معني .  چه چيزي است . شكل آبي يك اتفاق حادث  شدن شيرين عملي براي ناخوشنوي شماست كه به ثمر نمينشيند . درست مثل ابي كه روي ابي نمي ماند

+ نوشته شده در  چهارشنبه 24 خرداد1385ساعت 18:34  توسط   | 

داشتم سر كار تلاشم را مي كردم تا روز را شب كنم كه چشمم افتاد به يك خانوم خوش تيپ و خوشگل و ديدم كه عجيب چهرش برام آشنا بود . شرو كردم به فكر كردن . يعني اون من رو وادار كرد به فكر كردن به صورت ناخودآگاه . خداي من اونو كجا ديدمش . چقدر آشنا ست اين چشماش . اين رنگ موهاش كه عجيب وسط  اون موها چشماش مي درخشيد . خداي من ..خداي من . اشتباه وارد كردم ليست رو . آقاي .... اگه ميشه اين شماره رو حذف كنيد . خداي من . باز اشتباه زدم . خداي من . اونو كجا ديدمش . چقدر اشناست . راه رفتنش از پشت سر ... باسن خوش حالتش .. خداي من ..خداي من . .. يادم نيومد كه نيومد و من سه چهار بار وسط كار اشتباه كردم  و باز التماس كه آقاي ...  . يادم رفته بود تا اينكه ظهر كه خواستم بيام بيرون پام گرفت به نرده هاي لب در و خوردم به آقايي كه داشت انگار رژه ميرفت كه يادم اومد من اون خانوم رو چندسال پيش توي كتاب خونه ديدمش . وقتي كه داشتم از كتاب خونه مي اومدم بيرون توي پله ها رفته بوديم توي هم و.... نگاهش كه ترسيدم و گفتم ببخشيد و معذرت مي خوام . خم شدم و كتابم رو بررداشتم و كلاسورش رو دادم به دستش . چه پوست سفيدي داشت و چه قدر لطيف ...  . 

+ نوشته شده در  سه شنبه 23 خرداد1385ساعت 20:12  توسط   | 

امشب همه خانه يك از اقوام دعوت بوديم و من طبق هميشه نرفتم تا درخانه بمانم و يا كتاب بخوانم و يا فيلم ببينم و يا موسيقي گوش كنم . امشب فيلم ماموريت غير ممكن 3 رو ديدم . باز هم جالب و پر كشش و جذاب.

به قول يكي ، تام كروز خوب است . او هميشه خوب است . او هميشه فوق العاده خوب است .

بازي به ياد مانديش درآخرين سامورائي را هرگز هيچ علاقمند به سينمايي از ياد نخواهد برد .

اينديانا جونز فيلم ديگري است كه مي خواهم حالا ببينم . با بازي خوب هريسون فورد .

+ نوشته شده در  دوشنبه 22 خرداد1385ساعت 22:48  توسط   | 

مطالب قديمي‌تر