تبليغاتX
سردبیر دیپلم
سردبير

گفتم كه خواندي . گفت . آره . چيزي نگفتم . گفت كه كاري نداري . گفتم كه نه . و رفت كه رفت .

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم فروردین 1385ساعت 21:47  توسط   | 

بازهم تجمع . بازهم خواهراني كه خودشان همانند عشرت شايق هزاران گند كاريشان را زير همان چادري انجام ميدهند كه  پاكان روزگار ازآن بيزارند . باز هوا دارد رو به گرما ميرود و بگير وببندهاي حجابي برادران غيرتمندمان دارد شروع ميشود . آنها يي كه به احمدي نژاد راي دادند بداند كه باشند تا صبح دولتشان بدمد كينها كه مي بينند از اشارات سحر است .

باز هم همان عده اي جلوي پارلمان مجلس جلوس كرده اند كه خود دخترانشان از انهايند كه اين تابستانها بايد گرما بخورند .  اين ها جماعتي هستند بسياريشان كه ايرج ميرزا به انها گفت است : حجاب را بگذار و عفاف را برگير  اين سخن را از من به يادگار بپذير . بارها گفته ام كه رضا خان نتوانست به زور چادر ازسر مردم بكشد و كسي هم نميتواند به زور سرشان كند.

اما تنها ميماند يك چيز . آقاي احمدي نژاد در زمان انتخابات ميگفت است كه ازانهاست كه در اوئل انقلاب مخالف ان بوده است كه با  چوب هاي كوچك براي ياد اوري حجاب دختران به سر انها بزنند . امروز يادش باشد كه تنها سه سال ونيم ديگر باقي نخواهد ماند بر اين مسند .

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام فروردین 1385ساعت 22:55  توسط   | 

از بخت ياري من است كه پيشانيم سياه است و هر كسي كه مي رسد روي پيشانيم يك خط به يادگار مي اندازد و همچون گاوي پيشاني سفيد در اين چرخ دوار روزگار شروع ميكنم همچون اسبي به تاختن . در جواب دوست خوبم سيمين بايد بگوبم كه مرز ميان عشق و دوستي از ماحصل اخلاق اجتماعي آدم به دست مي آيد كه به جستجوي اين مرز آمده باشد .

من يك فرق اساسي در عشق و دوستي ميدانم . در دوستي كه شايد تا پاي جان هم آدمي در‌آن پيش برود ، چيزي است كه بايد آن را طلب كرد . يعني اينكه دوستي يك نياز است كه درخواست ميشود و شخص مقابل بر‌آن جواب مثبت يا خيرش را عرضه ميدارد . دوستي در جوامع شرق و غرب متفاوت است گرچه ذات دوستي يكي است اما عرضه آن متفاوت است .

كوتاه ترين راه دوستي ، سلام است كه در بسياري از موارد آدمها از كنارش ميگذرند و به ان توجهي نميكنند در حاليكه اين عميق ترين راه و كوتاه ترين راه براي ابراز اين درخواست است . چه پسرها و دخترها در اجتماع امروز ايران ،‌ معنايي كه از اين كلام براي دوستي  ابراز ميشود را به حسب بي اعتمادي به كنايه اي شايد پاسخ گويند كه : سلام .

اما عشق .

عشق طالب نمي خواهد كه عرصه ، عرضه ان در در مطلوب طرف است . عشق خود به خود ابراز ميشود وآن هم  بي هيچ توجهي كه آيا طرف مقابل نيازمند ان عشق است يا نه .

در عشق ،‌آدمي تا مرز جنون پيش ميرود كه ، جنون آن را هم مي توان در دادن جان براي معشوق دانست كه آن هم نيز طلب نشده است . از اين اجبار، اختياري تر در دنيا نيست . شيرين ترين محكوم به جبر تنها عشق است كه عاشق در ان تا وادي فنا پيش ميرود .يا بهتر شيرين ترين اختيار جبري . در عشق هيچ چيز فراموش نمي گردد { حتي اگر محكوم به فنا شده باشد اين عشق و ديگر هيچ رابطه اي ميان عاشق و معشوق نباشد}اما دوستي و ظرافتش با عشق اينجاست كه دو دوست صميمي اگر بايكديگر براي مدت مديدي قهر كنند اما تا نياز حكم كند بين دو طرف ، در اينجا تمام كدورتها به دست فراموشي سپرده ميشود و دوستي ها دوباره آغاز مي شود اما ميان عاشق و معشوق هيچ چيز از ميان نمي رود كه اگر به خوشي و نيكي پايان يابد يا به بد فرجامي گرفتار شود ، هميشه و مدام ورد زبانهاست .

حكايت ، حكايت جامي  است كه پر از آب است و آدمها آن را دانش خود ميدانند ، آن را در دست مي گيرند و به سمت سرچشمه حركت ميكنند ، اما غافل از آنند كه سرچشمه خود مادرشان است و هم پدرشان . بود و نبودشان در همين است كه هست ، حالا چه با آن را پر برند و چه تهي ، به سمتي ميروند كه از ان بهرها خواهند جست . اين حكايت عاشق است با جامي سرشار و يا جامي تهي .

ما مي توانيم در اين ميان شيرين ترين اختيار جبري را برگزينيم و ادامه دهيم راهي را كه هيچ پايانش نخواهد بود . راهي كه دران ميتواند بسياررفت وامد و آموخت . حال تا تو چه را برگزيني .

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام فروردین 1385ساعت 20:4  توسط   | 

امروز بد نگذشت كه بگويم اي روي روزهاي ديگر نيز هم امروز. بد نبود ولي خوب مطلوب ما چيز ديگري است . يعني تفاوت سنجش خوشبختي ها در چيز ديگري است . يكيش ميتواند آن سطح اجتماعي باشد كه ادم از آن مي آيد .

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم فروردین 1385ساعت 18:7  توسط   | 

پرستو  نوشته است كه با ماه درارتباط است .

خوش بحالت .

سلام مرا هم به ستارگان برسان و بگو كه ستاره مرا در آسمان كسي نديده است كه اين بخت خفته با او به خواب رفته است  چندي به تعداد روزهاي عمرم كه دارم دور خودم دور ميزنم ، صوفيانه ، در رقص سماع ام بي آنكه عارفانه بتوانم به سمت معبود طي طريق كنم .

 

سلام مرا برسان و بگو كه نگارنده اين سطورمي گويد : كاش عرفان هم مراتبي ميداشت تحصيلي و نه كسبي تا بتواند عاشقانه بر ان راه برود كه از آن آمده است .

بگو بهرحال آدم است و آدم بودن ، وضع خودش را دارد .

 

بگو كه ادم شدن سخت است و آدم ماندن سخت تر .

بگو كه مرا ستاره ها راه نشان دهند كه گم كرده اهي دركويرم .

بگو كه اسيرم در برهوت تن وافكار خويش .

بگو كه به هياءت آدمي است كه دلش ميخواهد آدم بشود و بماند كه آدم شدن آزمون وخطاست

در اين وادي كه او به سر ميبرد .

مي گويم از واقعيت كه بيايي و آسمان تخيلت همچنان آبي باشد

مي گويم كه خوش بحالت .

سلام مرا هم به ستاره ها برسان و بگو كه آدم در هركجا كه باشد ،آدم است ديگر و آدم بودن و ماندن ، همان آزمون و خطاست .

سلام مرا هم برسان و بگو ....    

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1385ساعت 22:53  توسط   | 

پوپک گلدره در گذشت این خبر مرا سخت ناراحت کرد . او بازیگر خوبی بود . نمیخواهم که او را بالا ببرم اما چرا چنین جوان . او در نقش دریا در نقش یک دختر شمالی توانا ظاهر شده بود . خدایش بیامرزد. پوپك گلدره درگذشت . خدايش بيامرزد
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1385ساعت 20:1  توسط   | 

ديشت تفالي زدم در اين مورد كه آيا آب زمزم ببرم براي مادر همكارم كه پاهايش در ميكند يا نه . كه حافظ بار اول را نميدانم چه گفت و در بار دوم گفت تو چقدر به خودت مغروري و ديدم كه چه راست  گفته است اين شيخ اجل و ديدم كع در بندم خودم گرفتارم و خودم راآدم درويش مسلكي ديدم كه غروز جلويم را گرفته است از براي انجام كار خير . بگذريم كه شب به خواب رفتم و دختر همكارم را در خواب ديدم كه نگاهش سخت منتظر است كه چرا نياوردي ، ولي حقيقتش اين است كه هنوز هم ميترسم كه پايم را جلو بگذارم . همين .

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1385ساعت 19:39  توسط   | 

اين چند روز فكر ميكنم كه بهترم شده ام نست به ماههاي قبل . خواندن و در جريان بودن برايم يك رها آورد داشته است و ان اينكه ميتوانم كمي بازتر و نه همچنان بهتر به اطراف نگاه كنم . نمي دانم تا حالا چقدر و تا چه حد درست گام برداشته ام اما ميدانم كمي رو به جلو بوده ام . به طور كلي مطلوب چيست ؟ سطح يك مطلوب در كجاست ؟ اين را بايداز سطح شخص جواب داد در مرود فرد. اگر به سخن حضرت علي كمي بازتر نگاه كنيم كه ميگويد : هرمومني { اما من معتقدم كه منظور حضرت همان آدم است} كه ديروز و امروزش يكسان باشد ضرر كرده است و نميدانم  شايد گناه كرده باشد . اين درك به آدمي دست ميدهد كه گام برداشتن به سمت مطلوب فردي هر چند هم كه با شكست روبرو شده باشد باز هم يك پيروزي ست ، چرا كه اگاهي يافتن در موردي كه باعث شود فرد در سطح جامعه ، آگاهيش نسبت به آدمهاي ديگر بالاتر رود خود يك پيروزي است و شايد هم مقدمه گامي بهتر در پس گامي.  

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1385ساعت 18:41  توسط   | 

در مورد موسيقي اين را بگوبم كه ديشب رفتم و آلبوم ماه عروس به آهنگ سازي حميد متبسم و آواز صديق تعريف را خريدم . آلبوم سعي دارد كه بومي باشد كه نيست . يعني نتوانسته است آنجوري كه بايد يا مشهدي باشد يا معرف ‌موسيقي خراسان . شب ، سكوت ، كوير اين خصلت را با يك سرنا و دهل به بار رسانده است .

نگارنده اين سطور موسيقي دان نيست و در اين زمينه هي ادعائي هم ندارد ، اما آدم كه ميتواند رايش را صادر كند . كار كامل تر ميشد اگر يك نفر ديگر به غير از استاد تعريف اين كار را مي خواند . استاد تعريف با تمام استاديش اين يك جاي كار را خراب كرده است  چرا كه استاد آوازش قبل از اينكه رساننده  موسيقي خراسان باشد ، آدم را به ياد موسيقي كردي مي اندازد . دوم اينكه حميد متبسم نوار را با دف نوازي شروع ميكند و اولين چيزي كه به ياد آدم مي افتد كاست قبلي او سازنو، آوازنو مي آندازد .

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1385ساعت 9:58  توسط   | 

گاه آنچه را كه دل ميخواهد ، عقل با آن به ستيز مي آيد . مجال خدا و اهريمن .

خيلي ساده و بدون هيچ پيرايه اي . محل نزول شيطان در دل است و بس . خدا در سر مي ايد.. ما بايد تفكر مان را عوض كنيم . همين . شيطان هميشه هست . از او نبايد ترسيد . بايد او را ديد و بي اعتنا به او از كنارش رد شد و به سمتي رفت كه سمت حيات بشري است .

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم فروردین 1385ساعت 22:33  توسط   | 

سال روز ولادت ختم المرسلين ، پيامبر يگانه ، محمد صبور و امين بر تمام دوست دارانش مبارك باد .

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم فروردین 1385ساعت 20:19  توسط   | 

قدرت شايعه در جامعه اي كه يك جامعه بسته است و رسانه ها در نقش واقعيشان ظاهر نميشوند ، مشخص ميگردد . بعد از اين خالي بندي سياسي ايران در مورد انرژي هسته اي

كه بلي ما هم عضو باشگاه انرژي هسته اي هستيم ، شايعه شد كه شنبه را دولت تعطيل اعلام كرده است به مناسبت جشن انرژي هسته اي . وقدرت اين شايعه در حدي است كه دولت وا دار به پاسخ گويي ميشود ودر اخبار ساعت چهارده شبكه يك به عنوان اولين خبر ، متن خبر هياءت دولت خوانده ميشود . اين يك خبر معمولي استو قدرتش تا اين حد . حالا در مورد ديگر

خبرها چگونه خواهد بود .

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم فروردین 1385ساعت 22:24  توسط   | 

نگرنده اين سطور به خوبي در يافته است كه روز جمعه متعلق به كسي است كه از اول هفته تا‌آخر هفته سگي دويده باشد و كار كرده باشد و بي خوابي كشيده باشد ، وبا اين حال اهل كتاب خواندن هم باشد و شب جمعه اي كتابي را كه در دست گرفته است را تمام كند . بله . سعيدي سيرجاني را تمام كردم و دلم سوخت به حال تمام كساني كه در اين مرز و بوم بر حسب وظيفه روشنگرياشان چه جفاها كه نديده اند. منزوي شده اند و در هيچ پست و مفامي هم جايگاهشان نيست كه هيچ ، حق شهروندي ساده اي هم ندارند.  همينش آدم را زور ميكند كه شهروند درجه يك و درجه دو را از كجاي قباي اسلام عالمان به علم حقيقت خارج كرده اند . بلي به حال سعيد سيرجاني مردي از دل بيابان هاي سوزان ايران .{آمدم بنويسم صحراهاي سوزان كه ديدم آدمي به ناگاه ياد حضرت محمد ميا فتد و شعب ابيطاللب و بازهم اين عرب گرايي {بله پان عربيسم }خاص ما ايرانيان پس از انقلاب } بله . درخاك وطن واينگونه است كه اخوان ميسرايد : دست بر دار از اين دروطن خويش غريب .

 

آمديم بخوابيم تا لنگ ظهر كه باز هم عاشقان امام زمان در خانه مان ، عاشقانه او را با ولوم بيست وپنج تلوزيون و ناله هاي گاه خاموش و گاه از ته دلشان صدا ميزدند كه بيايد و ناگشوده ترين قفلهاي زندگيشان را برايشان بگشايد . بلي اينچنين است كه جمعه اي را كه به تو تعلق دارد را از تويي كه تا يك هفته ديگر ميخواهي سگ دو بزني ميگيرند . جمعه هاي سگي براي  چون هميشه براي من .

 

دست خدا زد پس سرمان و شد و اتفاقي پيچ تلوزيون را كه زديم ، ديديم صدايي از اعماق ، صداهاي ديگر مي آيد . بلي آقاي احمدي نژاد در حال سخنوري بودند . يك مقايسه كوچك او خاتمي ميكنم ببينيد . چه قبل ترااز اينها هدايتتان كرده بودم به مقاله اي از مسعود بهنود به نام از سيد ضياء تا هويدا . خاتمي كه حرف ميزد  روشنگرانه از آن چيزي ميگفت كه مردم يا داشته اند ويا دارند . اما آقاي اخمدي نژاد كه انگار همانند طلبه اي بر بالاي منبر رفته باشد و روضه ميخواند مردم را هدايت ميكند و دعوت ميكند به تقوا و دين داري . بعدهم شروع ميكند كه به بذل و بخشش كه بلي ، چنين ميكنيم و چنان و بهمان . عمرا" . عمق و تفاوت اين عمق انديشه را در بين خاتمي و احمدي نژاد مي بينيد.

درد مارا نيست درمان الغياث .

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم فروردین 1385ساعت 11:12  توسط   | 

 ما آدمها چرا عادت مان اين است كه به ديگران ، به دروغ بگوييم : كه دوستت دارم . از دوري تو بي تابم . در فغانم . اشكهايم خشك شده است . لبخندم نمي آيد . فراموش كرده ام كه آسايش و آرامش درزندگي چيست ؟ دروغ . چرا . من كه ميدانم اين دخترهمكارم ، سرتا پايش دروغ است چرا باورش كنم . هميشه هم مينويسد روي كاغذ كه: اي عشق همه بهانه ازتوست .

دروغ و دروغ و دروغ .

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1385ساعت 20:56  توسط   | 

يكم _ ما در همسايگي مان خانواده اي زندگي ميكنند كه ما از بچگي با هم بزرگ شديم . سه پسر دارد و دو دختر . درست مثل ما . پدرشان كه سال هاست با اين ها بودن را ترك گقته است و هرچند ماه يك بار به ديدنشان مي آيد . مدتي نظام خانوادگيشان در نبود پدر بر سر خانواده به هم خورده بود و آشوبي بر سرشان آوار شده بود. گذشته شيرينشان را پدر با وارد كردن زني ديگر در خانواده شان ، به دست باد داده بود . ديگر پدري كه خودش اخلاق اجتماعي را رعايت نميكند از فرزندانش چه انتظاري ميرود . با دوپسرش جورمان از همان بچگي با تمام دعواها و بگير و ببندهايش ، جور بود . كه حالا هر ازگاهي كه فرصت دبداري با اين همه مشغله دست ميدهد ، من يكي خوشجال ميشوم . درست مثل زمان كودكي . امروز پسر آخريه رو بعد از مدتهاي مديد ، ديدم . كه او ديد و صدايم زد . به طور كلي ورق زندگي در كتاب اين پسر از اين رو به آن رو شده است.كه او ديگرهمان پسري كه من مي شناختم نيست . او به طور كلي عوض شده است . يك نفر ديگر است . اصلا" نظر كرده ايست در وادي آدمهاي معمولي . آن پسري كه خانم بازيش اول تمام كارهايش بود و خوردن ودكاهاي روسي كه سگ را چپه ميكنند و سيگارش كه از سيگار جدا نميشد . او كجا و اين كجا . من كه ميگويم نظر كرده شده است . ازمسجد بيرون مي ايد ، نمازميخواند . آداب رفتاريش با مردم ،هيهات كه او ديگر هماني كه من ميشناختمش نيست . الغياث .

اينها را گفتم تا بگويم، امروزكه او را ديدم باز حس نوستالوژيكم بيدارشد . يادم مي‌آيد كه يك ار با هم از بازار به خانه بر ميگشتيم . ده ، دوازده ساله اي بيش نبوديم . او از من دو سالي كوچكتر است . يكي ازاين فالگيرها را ديديم كه با پرنده فال ميگيرند . فالي گرفتيم . پنج تومان.

در آمد كه :رسيد مژده كه ايام غم نخواهد ماند _ چنان نماند و چنين نيز هم نخواهد ماند .

او حالا مي خواهد برود به كانادا . درس زبان انگليسي مي خواند از پايه . من از همين حالا كه ميدانم او ميخواهد برود ، ناراحتم . از ته دل ميگويم كه ناراحتم .

ميخواستم تا بدين وسيله يادي كرده باشم از حافظ .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1385ساعت 20:55  توسط   | 

دلم ميخواهد كوله بارم را بردارم وبروم يك جايي دور . جايي كه تنها خودم باشم و بتوانم به تمام دروغ هايي كه دوستانم ، دوستانه به من گفته اند فكر نكنم و

 رنگ خاطره شان را به دست باد بدهم و در مقابل بادها عريان شوم . لباس هايم را باد ببرد جايي دور و جامه ايي ديگر به تن كنم جنسش از نور ، رنگش از بي رنگي سرشار . جايي كه تعلق به هيج جايي باشد و( نسبم برسد به گياهي در هند ) .

خيلي خنده دار است . در سلك درويشان ، سفر نتوانستن به عزم ديدار يار كه ديگر چه سلوكي بر اين درويش هست . 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1385ساعت 22:41  توسط   | 

اگر شيخ دوم ديپلماتيك ايران حسن روحاني نژاد باشد ، اولينش هاشمي است . مردي كه از هياهو بدور است و مي داند كه جنگ ،‌ مشت ميخواهد براي استقامت كه ديگر كسي نيست تا دستي براي مشت كردن باشد . همين الان نزديك به دوميليون دختر بالاي بيست و پنج سال بدون شوهر دارند دور خودشان ميگردند واي به حالي كه  جنگي ديگر هم به راه بيفتد . هاشمي ميداند كه چگونه ايران را از وسط معركه بيرون برد  با بازي برد ، برد. چه خود ميداند كه ديگر ايران ، حماسه ايي بودنش را از دست داده است و بايد با تعقل جلو رفت كه امروز اول انقلاب نيست تا مردم همه امور را به چشم پدرانشان بسپارند .

آنها كه آمدند و زير آب هاشمي را زدند و نگذاشتند كه رياست جمهوري را به كف اورد ، امروز عقلايشان به اين نكته ايمان آورده اند كه تنها ششيخي كه مسائل ديپلماتيك  جهاني را  مي تواند به مردم و علمايي كه فقط ديني هستند حالي كند ، خود اوست . نظام جمهوري اسلامي ايران و بزرگان بايد هدايت بازي را به هاشمي بسپارند كه ديد او ديد صلح خواهانه است بر كفه برد ، برد .

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1385ساعت 19:1  توسط   | 

به نظرم يك كل كل بيشتر نيست . دولت ايران مي خواهد به عنوان برگ برنده رو كند حالا كه بوش گفته است خيال حمله كردن به ايران را ندارد . اين يك خالي بندي است و نه بيشتر . من يكي كه تا بمب اتمي را نبينم باور نميكنم . گرچه اين حرف را هاشمي گفته باشد .  

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم فروردین 1385ساعت 21:49  توسط   | 

امروز به نيتي از سر كار چند دقيقه اي كه به نيم ساعت هم نكشيد رفتم بيرون براي خريد كتابي از شاعري جوان با نام شقايق بالندري . كتاب را گرفتم . داخل كتاب فروشي كه شدم ، فروشنده اش خانمي بود چهل به بالا . بعد از عرض سلامي به عنوان ادب چشمانم به كتابي افتاد كه شايد ماهها بود كه از سال ميگذشت و من دنبالشان بودم و نمي ديدمشان . از ذوق ، چه حالي به من دست داد . مجموعه آثار هوشنگ گلشيري . هردو جلد با هم . طرح روي جلدش مرا عجيب ياد گلشيري مي اندازد كه پاهايش را درشكمش جمع كرده است و دارد فكر ميكند . ولي يك عيب در ميان بود كه فروشنده اش كتاب را به ما انداخت . هفت هزار تومان . ولي به نظرم مي ارزد . نظر شما چيست ؟

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم فروردین 1385ساعت 20:15  توسط   | 

خوب یا بد از این جا به بعد مهم است

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم فروردین 1385ساعت 20:9  توسط   | 

اين نوشته از مسعود بهنود روشن مي سازد كه  حافظه تاريخي ما تا به حال چه نقشي در سرنوشت  ما ايفا كرده است .

درد مردم ايران ازان جايي ناشي ميشود كه خود نمي دانند ،با دستان خود چه برسرخود      مي اورند .

دوستم كه در پايين شهر مينشيند در دور دوم انتخابات از او پرسيدم كه به چه كسي راي ميدهيد و گفت كه همه صف بسته اند براي راي دادن به آقاي احمدي نژاد . گفتم تو ميداني كه با دست خودت داري قبر خودت را ميكني ، خنديد . همين و نه بيشتر . چرا كه او اهل كتاب نيست . اوج كتاب خوانيش خلاصه اي از خسي در ميقات جلال آل احمد است در كتاب ادبيات دبيرستان و نه يك كلام بيشتر . كه اين معضل بي اطلاعي جداي از اين كه جمهوري اسلامي خود در راستاي آگاهي كوتاهي ميكند عامل ديگري هم دارد و ان هم اوضاع بد اقتصادي است . به دوستم ميگويم تو كه اهل مخموراتي و از خير شراب و عرق هاي سگي ارزان قيمت نميگذري ، رئيس جمهورت مخالف اين مدل كار هاست  . او با اينكه اگر حالت كشيد تا دختر بازي  كني مخالف است از بيخ و تو هم كه اهل عيان سازي اين كار به صورت صيغه نيستي كه اين خود برايت صيغه مبالغه اي ميشود و آن وقت نميتاني كارهايت را آزاد انجام دهي .آيا تو با اين برنامه هاي فرهنگي رئيس جمهور هماهنگي لازم را داري و آيا آماده اي كه خودت را هماهنگ كني . گيج نگاهم ميكند .

گفتم كه جداي از اين داستان فقر اقتصادي كه آدم را دنبال هر چيزي مي اندارد به جز كتاب خواندن ، عدم داشتن حافظه تاربخي نيزبه بي برنامه گي مي انجامد و اينكه اعضاء يك اجتماع نداند  چه بر گذشته آنها رفته است تا بتوانند برنامه اي براي آينده شان تنظيم كنند .

 دومين مشكل اين است كه در جامعه اي كه ازپس يك انقلاب و جنگي هشت ساله و جمعيتي فقير و رو به فزوني جامعه اي تشكيل ميگردد ، در دورهاي چندساله مثل پنج ساله ، انتخابات مجلس ، و چهار ساله رياست جمهوري ، خواست ها  متفاوت است . در دوره خاتمي آزادي بود و در دوره احمدي نژاد رفاه اقتصادي .

همسو سازي خواسته ها بايد شكل بگيرد و ان هم تنها از طريق احزاب و آوردن افراد جامعه به درون احزاب و تشكيل دادن تفكرات تشكيلاتي بلند مدت . گو اين كه شكم گرسنه خداي را نمي شناسد چه رسد به حزب وحزب بازي .

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم فروردین 1385ساعت 22:7  توسط   | 

دارم الان آهنگ  اي جواني  مرحوم  استاد حسين قوامي را گوش ميكنم . باز گيرم گرفته است به مطالب پرستو دوکوهکی {زن نوشت}. يكي اينكه خيلي دلم مي خواست تا با او در سفرش به ايروان با او ميبودم كه ديدم بزرگان كجا و سير آفاق حقيراني چون من كجا . دوم اين كه نام اين ياد داشت را ميگذارم تنهايي براي جنس مذكر . تنهايي ، جنسش و حالتش و شكلش همه يكي است اما عمق اين تنهايي به نوع جنسيت كمي بالا پائين دارد كه آن هم بر ميگردد به خصوصيت هاي جنسي آدمها .

بگوبم كه الان من حسابي غرق در آهنگم و سوزها ست كه از اين دل ناماندگار بي درمان ما بر ميخيزد .  دوستانم در دبيرستان يا در دانشگاه هستند و مشغول خواندن و يا ياري برگزيد و از دنياي تجرد رخت سفر بر بسته اند كه بهترين شان عمل اول و دوم را با هم انجام داده است و مدتهاست از او بي خبر شده ام كه دنيايش و دردها و آرزوهايش با من متفاوت شده است .

آمدم كه براي مدتي ياري از جنس متفاوت برگزينم كه ديدم نمي توانم با اين فلسفه دنيايي و آخرتي كه براي خودم بافته ام نمي توانم با دختران يك دنيا داشته باشم كه آنها ، نه همه شان اما به طور اتفاق بيشتر يك هم زبانند و نه يك هم دل كه ديدم تا رو دست نخورده ام و دردي بردردهاي فلسفيم افزوده نشده است پا ازاين دنياي مخلوط بيرون كشيم كه سرش سبز و عمرش دراز باد كه تنها يك هم زبان ميخواست وبود يك هم زبان برايم نه يك هم دل براي تنهايي دلم .

 عكس ها را كه نگاه ميكنم ، تنها آه و افسوسي است كه از پسش ميكشم كه :جواني چرا رفتي كه من از تو ترفي نبستم . جنس تنهايي براي من و يا بهتر شكل وحالتش درست مثل يك بطري نوشابه است وسط يك قهوه خانه در دل يك جاده كويري .  جنسش اما زمخت است ، درست مثل سوهان كه ديگر كسي نيست تا برايش درهايم را بگويم . يكي كه هست و قرار بود با هم يك وبلاگ به اسم  درد مشترك راه بيندازيم كه نيامده ، پشيمان گشت . عمق تنهايي من هم آن قدر هست كه صبح زود با اتوبوس بروم سركار و تا بعد از ظهر سگ دو بزنم و بعد خسته و كوفته خودم را تا خانه برسانم و چاييم را پاي همين دستاگه كامپيوترم تا يازده شب سركنم و اگر حالش نبود و انگيزه اي براي نوشتن فقط كتاب بخوانم كه عالمش از اين عالم جداست . هنوز هم دارم اي كوته آستينان سعيدي سيرجاني را ميخوانم .

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم فروردین 1385ساعت 19:31  توسط   | 

ايران آخر وعاقبت با آمريكا بر سريك ميز به طور علني خواهد نشست . اما آن موقع زماني است كه آقاي خامنه اي اين دنياي فاني را وداع گفته اند { البته از جانشان به دور كه اين نگارنده آرزوي مرگ جز براي آنها كه نسل كشي را به راه مي اندزند ندارد } چرا كه ايشان قسم خورده اند كه تا باشند ، نگذارند كه اين شيطان بزرگ دست بر داشته هاي ايران زمين دراز كند كه به نظر نگارنده واكنشي طبيعي در مقابل آنچه برايش زحمت كشيده اند ، ميباشد .

 

فردا رئيس جمهور مهمان كساني است كه به او راي داده اند . من يكي كه نميروم  ولي انها كه راي داده اند بروند كه هنگام جنگ هم بايد پيش قدم شوند براي شهادت . فردا در صحن جامع رضوي ، هشتاد و پنج درصد مردم بازديد كننده ، از پائين شهر مشهد خواهند آمد . آنها كه فريب ، رجائي بودن آقاي احمدي نژاد را خوردند وبه اميد فردايي با ارزاني و بي كاري و مسكن وازدواج راحت و هزارن آرزوي ديگر به او راي داده اند . دلم ميخواهد ببينم كه اگر جنگ شود ، چند درصد ار انهايي كه به او راي دادند ، پيش قدم شهادت مي شوند و در صف اول جنگ ، نبرد خواهند كرد با دشمن. فردا قرارمان ، هركسي ، هرجايي كه دلش خواست .

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم فروردین 1385ساعت 22:13  توسط   | 

آمدم بنويسم و هي افاضات از خودمان به در كنيم كه ديديم نوشتنم نميايد. امروز دست زدم به كمي پياده روي اما نمي دانم چرا تند مي رفتم .

هيچ عجله اي هم براي رسيدن به خانه نداشتم ولي همان جور تند راه مي رفتم .

بدون هيچ علتي . آدم زياد عصبي و عجولي هم نيستم اما نمي دانم كه چرا اين قدر تند راه ميرفتم . انهم ر كنار باغ و آب ركناباد و گلگشت مصفا و ... . وقتي ميخواهم كه كمي فكر كنم يا بي هدفم و خيلي جاهاي ديگر همين طور است ، اما امروز تند بود ، تندتر از هميشه .

يك همكار دختر داريم ، سگي ازش بدم مياد . آدم درست وحسابي نيست  نه اين كه آدم سبك و لات و{دخترها هم در بينشان لات هست }بي ادبي باشه ،نه . مومن ، نماز خون ، امل ، خر مذهبي ، فرق بين شافي و هنفي رو نميدونه ، دم از علي شناسي ميزنه . اصولا" ادعاش يك جاي رو از بعضي حيوانات پاره ميكنه .  

برايش دو بار تا بحال جلوي رئيس كم نگذاشتم ، گند كارياشو در نياوردم كه آدمي كه قرار داديه ، مثل لوستر از سقف  روزگار اويزونه . امروز ميبينم كه بايد يك آفرين به خودم بگم و اون اين كه يك جمله معروفي براي خودم دارم ، آدم بايد تنها به فكر آدمها باشد . يعني تنها به آدم بودن فكركند . كسي كه سعي كند تا به هر انساني {جداي از انهايي كه اخلاق اجتماعي را زير پا ميگذارند} با هر عقيده و نظري كمك كند آدم است . بجايش اين همكارم ، مزخرف تام و تمام است . چادري مسلك و مادرش اشنيدن نام امام حسين ، اشك ها ميريزد كه چرا در صحراي كربلا نبود ه است تا خودش جاي زينب را بگيرد ، فرزندانش را جاي علي اصغر و علي اكبر و ديگران بدهد و شوهرش هم جاي آن امام همام را بگيرد . مبيبنيد در سلك آدم بودن چه راحت است و چه سخت.  

به جايش يك همكار دختر ديگر دارم { هر دوتاي انها هم ازدواج كرده اند } كه اگر دو روز همديگر را نبينيم ، دلمان براي هم تنگ ميشود . مانتو ميپوشد ، كوتاه ، موهايش بيرون است

و مانند تمام دختران ازدواج كرده ، آرايش هم دارد . اما هميشه به هم كمك ميكنيم و هواي همديگر را داريم . ستاره هردومان ، با هم طاق و جفت است .جاي خواهر كوچكتر من است ، ولي هميشه بهترين است و تنها فكرش ، راه انداختن كار ديگران است . او آدم است ، كه فكرش تنها وتنها راه انداختن كار هاي مردم است و بس .

 

ديگر اينكه كمي هم خوشحالم به خاطر اينكه  با دادن يك دفتر سفيد  به دوستي شوق نوشتن را در او بيدار كرده ام تا تاريخ عمرش را هر از گاهي براي  ياد آوري در وقتي ديگر بنويسد .

 

مصرف سيگارم نيز بالا رفته است . تا روزي هشت تا ده نخ . بايد كمي امساك كنم در اين مورد كه نفس بيست متر دويدن را هم ندارم .

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم فروردین 1385ساعت 22:11  توسط   | 

احمدي نژاد به نظر من از سوي ان دسته از آدمهايي انتخاب شد كه حريم شخصي ندارند و اشتراكي گذران زندگي ميكنند . ببينيد در بافت هاي شهري ايران اكثر شهرهاي بزرگ دراراي دو بافت هستند . يكي مرفه و ونيمه مرفه كه به نظر من در يك دسته جاي ميگيرند وديگري مستضعف .

بافت  معماري دسته دوم به صورتي است كه در منازل كوچك زندگي ميكننند و در چند متر، چندين نفر زندگي ميكنند . خب اين دسته از افراد كه آقاي احمدي نژاد مراد شان شده است ، قدرت خريد يك كتاب در فصل را ندارند و سرشان به زندگي  گرم است كه پدرانشان انها را زود به يك زندگي مشترك ديگري پرتاب ميكنند و داخل به سرنوشت مملكت نيستند كه به راستي چه ميگذرد . خب اين آدمها كه از همسايه پوشيده ندارند چيزي را ، دولت كه ديگر برايشان { بلاتشبيه } خداست . حالا لايحه حريم خصوصي براي آنها تعبيري به جز  حمام و جاي ديگر كجاست ؟

 

خاتمي در گفتگو با يك روزنامه بحريني گفته است كه اگر احساس كند كه جامعه به او نياز دارد او بار ديگر داخل به سمت اجرايي ميشود .

من الان ميگويم كه او بايد از طرف رهبري داخل تيم مداكره كننده شود . او يك چهره جهاني است و محبوب . او حداقل كاري را كه كرده است نظريه برخورد تمدنها را كمي

به عقب انداخته است . اين خود كار كمي نيست و كار هركسي نيست . چه اين كه او حقوق شهروندي را هم در ايران زنده كرد .

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم فروردین 1385ساعت 22:48  توسط   | 

سوال من اين است كه ميان تمام آدمها چرا فقط يكي انتخاب ميشود ودو تا ويا سه تا نمي شود . اين براي من يك سوال است . از نوع اساسي آن . يعني سر اين يكي گير كرده ام . فلسفه بافي هم نمي كنم اما همين چيزي است كه هست .؟ جواب سوالم را تا حدودي يلفتم با خواندن مطلب نيايش در ويژه نامه شرق و نوشته سعيدي سيرجاني را در اي كوته آستينان .

چرا گاندي يكي و است دخترش مهاتما در گنداب سياسي وبذهكاري و باند بازي فرو ميرود ؟

چون گاندي بزرگ تنها يكي است . اوست كه يك تنه بر ملت چهارصد مذهب ، حكمت مياورد كه يگانه راه برون شد از زيرچكمه هاي براق انگلستان و خود شدن نه ديگري ، آرام حركت كردن در مقابل حيله گري انگلستان است و روشني بخشيدن بر دلها با آگاهي از واقيات جهان است و بس . اوست كه ميداند تنها راه اتحاد داشتن ، هندو ماندن است و بس .

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم فروردین 1385ساعت 20:57  توسط   | 

باران سر آغاز تمام مهرباني هاست . آنجا كه ابرها دست در دست هم مي نهند و بر سر اين زمين شادمانه ميگريند .

 امروز مشهد غرق در آب بود و آن هم چه آبي كه در سطح معابر جمع ميشود و راه بنداني است كه شروع ميشودكه همسفرمان درتاكسي كه يك اصفهاني بود گفت: خاك بر سر شهردارتان ، شماهم به يك كرباسچي نياز داريد .

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم فروردین 1385ساعت 19:10  توسط   | 

مي خواهم بنويسم كه در وبلاگ پرستو دو كوهكي خواندم كه سنگ قبر احمد شاملو را شكسته اند . براي ار سوم .  خاط شاملو در يادها است . او نمرده است كه مرده آن است كه نامش به نكويي نبرند و الا زنده ماندن نه به نيكي همان به كه عدم وجود .

دماوند را

 چه حاجت به استعاره سرو

{بالا بلند}

نام تو

تمام يادها ست در باد

كه خبر مي برد تا دور

كه آي

 ياد باد آن روزگاران ياد باد .   

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم فروردین 1385ساعت 21:34  توسط   | 

جنبش فمينيستي در ايران ما به دليل همان فمينيسم بودنشان كه تمام خصلت هاي زنانه شان در ان جمع است ، هيچ گاه يك جنبش فراگير نميشود .

از يك طرف حكومت و نه دولت مقصر است و سنگ انداز در راه اين جنبش و ديگري خود اين جنيش به دليل همان رقابت زنانه اش در اين راه . اين جنبش بايد در دايره اصلاحات خودش به نظر نگارنده اين سطور بايد واحد عمل كنند و جبهه گيري هاي متفاوت در اين رانكنند. اين آغاز يك جنبش پوياي فمينيستي در راه  اعتلاي حقوق زنان است .

اين طرح مجلس ، كه پسران ويا مردان دختران و زنان معلول را بگيرند از خدمت نظام معافند ديگر چگونه طرحي است . براي چيست ، فرار از خدمت و آن هم در آغازيبراي جنگي ديگر . اين چه طرح مسخره ايست كه به اذهان دولت مردان آمده است . كسي اگر بخواهد دختري ناتوان را بگيرد و خرجش را بدهد يعني اگر جواني بتواند دهد ميرود سالمش را ميگيرد . اين ديگر از آن دسته از حرفها بود كه شنيدم .

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم فروردین 1385ساعت 12:43  توسط   | 

مطلبي كه  نامه جنبش فعال دانشجويي است ته دل ادمي راه خالي ميكند . اين احساس در م ن نيز وجود دارد و دوستانم كه آنهارا آگاه ميكنم اما آنهايي كه هنوز فرق بين احمدي نژاد و خاتمي را نميدانند چه تفكري دارند در اين مورد .

جنبش دانشجويي ما بايد بداند كه مردم ما درگير مشكلات اقتصادي هستند و شكم گشنه خدا را فراموش ميكند چه رسد به فرق بين جنگ و صلح .  من در همين وبلاگ بارها نوشته ام كه

مردم ايران يا پولدار اساسي هستند همانند همان سردار ميلياردي مان كه مي خواست وزير نفت شود ، يا ميان زمين و آسمان آويزان هستند  يا اينكه فرقي برايشان نميكند كه آمريكا باشد يا نه باشد . كه اين قشر سومي فرق بين احمدي نژاد و خاتمي را نمي دانند .

در اين بين آنكه پولدار است ، زود بارش را ميبندد و ميرود سوئيس .

دسته سوم كه چيزي ندارد براي باختن و فرقي هم نميكند برايش آمريكا باشد يا حكومت اسلامي اكنون .

مي ماند دسته دوم كه آنچه را داشته است مي بازد يا به همان آمريكا يا به فقيرهموطنش يا

به پول دار هموطنش و تنها قشري كه آسيب مي بيند همان قشردسته دوم است.

من اينجا بارها گفته ام و الان هم ميگويم كه انرژي هستهاي حق مسلم ماست اما به شرطي كه هزينه اش را جامعه ندهد و دولت تاوانش را بپردازد كه اين هم نميشود چون بارش برروي شانه هاي همين جامعه است .

من با جنگ مخالفم . امروز من و امثال من و دختراني كه بي شوهر مانده اند ، دارند تاوان جنگي را ميدهند كه هشت سال طول كشيد . دارند تاوان يك حركت تند و بدون تعقل تعدادي دانشجوي تند رو را مي دهند كه از قضا امروز خيلي هايشان اصلاح طلب شده اند و خواستار رابطه با امريكا كه يعني بله ، غلط كرديم . مقاله مسعود بهنود در رابطه با تسخير سفارت نوشت و ادامه داد كه اگر ان گروگانگيري انجام نميشد شايد ما هم هشت سال نمي جنگيديم و تا سال ها تاونش را پس نمي اديم .  

من كه نه . خيلي ها با جنگ مخالفند اما انهايي كه به احمدي نژاد راي دادند هنوز در توپ و تفنگ و رشادت ويا حسين يا حسين به سر ميبرند ولي حواسشان به جنگ اتمي نيست كه هشت سال هرچه بافتيم با يك احمدي نچاد پنبه شد .

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم فروردین 1385ساعت 12:41  توسط   | 

امروز بعد از مدتها رفتن و آمدن از يك مسير تكراري ، امروز كمي به سرم زد تا مسيرم را عوض كنم و از مسيري ديگر بيايم . رفتن و آمدن از اين مسير برايم يك كتاب به همراه داشت وان هم  كتابي بود از سعيدي سيرجاني . همان كتاب معروفش كه چون شانزده مجلد ديگرش در انبار ماند تا زاني براي آزادي بيشتر . بعد از مقدمه اش جرياني را نقل ميكند از دسته همان شايعاتي كه در مشهد اتفاق افتاد و سگي آمد در حرم و از دست اين زمانه بي بند وبار ناله ميكرد ويا همان داستاني را كه پشت كتاب هاي دعا مينوشتند كه اگر چنين و چنان نكنيد ميميريد و پدرانتان اگر زنده اند عجوز ميشوند واگر مرده اند در قبر ميلرزند و هزاران چرند وپرندهاي ديگري كه همگان بر ان واقفند .

 ريشه اين شايعات در چيست ؟ چرا اين شايعات به سرعت در بين مردم پراكنده ميشود و درنزد عام معتبر مي باشد ؟

 به نظر اين حقير بايد بگويم كه ريشه اين شايعات در خرافات پرستي است نه دين داري و مومن بودن . آنجا كه آدمي نمي تواند هر حادثه اي را براي خودش به نحوي منطقي تجريه و تحليل كند ، رو مي اورد به آسمان و ريسمان بافتن از يك حادثه چرا كه رشته افكار چنين آدم هايي درصورت واقع پيوند نمي خورد و بر صورت خيال روي مي‌اورند . اين شايعات در نزد عام از ان رو به اعتبار نقل قول ميشود سينه به سينه كه عام ، عام است بي هيچ گسستي در زنجيره پيونديشان با گذشته و انتقالش از همان مسير به آينده .  به اعتباري ديگر عام اگر اين جهان به هزاره سومش نيز برسد بازهم عام است چرا كه ريشه اين عامي گري در اقتصاد است كه برخاسته از فقر است و فقر جلوگيري ميكند از به همراه داشتن لوازم مدرن عصر كه همراه باشد با ديد بازبراي آگاهي داشتن بر هر عملي كه در عصر حاضر مي افتد .

مومن مدرن ، خدا را خدا ميداند چه از تكنولوژي عصر صداي قران و هستي شناسي معرفتي تراوش كند و چه زني لخت و عور او را دعوت به ياغي گري كند . مومن مدرن ، مدرن است با تمام لوازم اوليه اش در رابطه پيدا كردن با خدا . مومن مدرن خدا را از دريچه تكنولوژي نگاه نميكند و داشتن رابطه با ان را وراي هر عامل زميني ميبيند و براين عقيده پايبند است كه خدا در هر حالت خداست و خدا ، خداي تمام ادمها ست .

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم فروردین 1385ساعت 22:12  توسط   | 

گفتو گوي اكبر منتجب نيا با ناطق نري جالبو خواندني است . من دراين مصاحبه با يك مشكل برخورد پيدا كردم با صحبت هاي آقاي ناطق نوري ، آنجا كه ايشان جامعه روحانيت را در سلفي قرار داده اند كه اين تشكل غير سياسي اين حق را براي خود قائل شده است كه به جامعه و دست آوردهايش و آنچه كه پيش رو دارد از ديد پدرانه و قيم مابانه نگاه ميكنند . ايشان و گروهشان بايد براي اين عقيده ما هم جايگاهي قائل باشند كه ايران تنها از آن ايشان و جامعه روحانيت نيست كه بيايند و آنچه را تنها صلاح تشخيص مي دهند انجام دهند اين جامعه از آن فردا آمدگان نيز هست .

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم فروردین 1385ساعت 22:22  توسط   | 

اين نوشته را براي تالار گفتگو ها در وبلاگ آوازهاي روزانه مينويسم . در مورد خوش بيني .

خوش بيني يا خدا را بزرگ دانستن وسط گرداب مشكلات . خوش بيني يا خيال را به زمزمه سحر و جادو به خواب فرستادن . خوش بيني يا هر چه پيش آيد خوش آيد . اسمش هرچيزي كه باشد من فكر ميكنم از آن آدمهايي است كه در مقابل هر امري طرف مثبت قضيه را مي نگرند.

خوش بيني با اين كه خوب است اما در يك جايي آنچنان آدم را جا ميگذارد و از خواب غفلت پيدار يشوي كه ميبيني با توكلت و ... كار از كارت گذشته است .

آدمهاي خوش بين آدمهاي مثبتي هستند كه در مواجه با هر امري نكته مثبت عمل را ميبينند و شك هم كم ميكنند نسبت به آنچه كه ممكن است برايشان پيش بيايد .

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم فروردین 1385ساعت 22:2  توسط   | 

امروز داشتيم به اتفاق دو تن از دوستان ناهار كوفت مي كرديم كه اخبار راديو اعلام كرد كه بله ايران چنان جنگ افزاري ساخته است وچنان استو چنين است و بهمان است و..... . دوستم گفت : اي ول ايران . كارشان درست . اگر اين جوري باشه كه بابا ما كلي جلو رفته ايم و پيشرفت كرده ايم .ولي من زدم تو ذوقش كه اگر ما هم چين هواپيمايي مي داشتيم كه قابل رديابي نبود قبل از انتخابات رياست جمهوري ، احمدي نژاد سوارش ميشدو ميرفت اسرائيل رو بهم ميريخت و خبيال مردم رو از بابت تحريم اقتصادي  راحت ميكرد و چيزي هم در سازمان ملل نميگفت . دوم اينكه بد بختها داره بوي باروت مي آد . مثل بهاري كه توي راه و شماها فرق بين زمستان و بهارش را نمي فهمين . دارن ايناروو ميگن كه وقتي جنگ شد مردم فكر كنن كه ما هم سري هستيم در سرها . دارن شماها رو شارژ روحي ميكنند ولي اونا نمي دونن كه اين بار اول انقلاب نيست كه مردم بريزن هشت سال دفاع كنند . بود و نبود همه هرچه هست وسايل جنگي است بس .همين و همين . داشتن همان روحيه وال انقلاب بود كه هشت سال دفاع را در پي داشت .

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم فروردین 1385ساعت 22:1  توسط   | 

پا هايم درد ميكند . راه هم نرفته ام . شايد از عصبانيت چند شب پيش است . عصبي كه ميشوم كه بدن يخ ميكند وبعد تاچندين ساعت استخوان هاي بدنم درد ميكند . اين چند روز را بيداربودم و شب ها از يازده شب تا شش صبح رمان مي خواندم و در خودم دور ميزدم و دور ميزدم . حسابش را كه كردم ديدم در نود و شش ساعت بيشتر ازشانزده ساعت نخوابيده ام ولي بجايش مرغي كه در كاج همسايه مان مي خواند خستگي و كسلي بي خوابي را از من دور ميكرد . شايد به خاطر همان نغمه صبح گاهي بود كه شب بيداري ميكشيدم ، خودم هم نميدانم .

سيزده بدر نرفتيم و اولين نحسيش مرا گرفت .

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم فروردین 1385ساعت 20:46  توسط   | 

ديشب بالاخره شوهر اهو خانم را تمامش كردم . ساعت سه ونيم بعد از نيمه شب و چه قدر از طرح روي جلد رماناين ببعد بايد ورق بزنيم اين تقويم را تا دوباره بتوان اين چنين فرصتي كسب كرد و نشست و كتاب خواند و كتاب خواند و لذت برد از شب بيداري ها . آنجا كه ساعت پنج به بعد صبح پرنداي كه من بهش ميگفتم دم سياه ولي هيكلش سياه يك دست بود با چه شوري مي خواند .

كتاب را تمام كردم  لذتش را هم تمام بردم . خواندنش را هم به شما توصيه ميكنم .

 

الان همه درسيزده بدر به سر ميبرند ، در كوه ها و دشت ها وسبزه ها با آرزوي باز شدن گره ها از پيش پاها بيرون انداخته ميشود . اميدوارم كه بخت هركس كه قفل است ، باز شود . آمين .

 

خيلي وقت است كه اظهار فظلي از باب سياست نكرده ايم كه گويا به خودمان هم برخورده است  و مينويسيم از اين ببعد تا از خودمان هم عذر خواهي كرده باشيم .

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم فروردین 1385ساعت 10:51  توسط   | 

خوب يا بد . سيزده بدر را كه ما يكي در منزل به سر خواهيم برد.هيچ اشكالي هم در كارمان پيش نخواهد آمد . خيال مان جمع است كه طالعي اگر هست ، همان است كه بود .  يعني توفيري در روزگار ما يكي نخواهد داد . اين سيزده بدرهم عالمي است . چه رازي دارد در پشت سرش اين آئين پاسداشت طبيعت كه چندين هزار سال است كه مانده است پابرجا چون دماوند و خزر و خليج فارس . رسمي را كه كه مي خواستند برادران معتقدمان ، برادر وار براندازنش .

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم فروردین 1385ساعت 20:39  توسط   | 

اين مطلب را پارسال همين موقع نوشتم و الان كه ميخوانمش ميبينم هيچ تعغيري درحال و اوضاع من به انجام نرسيده است . الانم هم سيزده را در خانه بست خواهم نشست و تكان هم نخواهم نخورد . چون بي حوصله هستم و هيچ انگيزه اي ندارم كه ندارم . ديشب هم كه خلقم مثل سگ خراب شد و حالم هم گرفته شد .

 

 

 

 

مانده ام که برای سیزده بدر کجا باید رفت . ما که اهل خانوادگی بیرون رفتن نیستیم .

 

با دوستان همین دور و اطراف و در دل کوهها به گشت  میپردازیم . کمی چای  وکمی غدا در

 

دل کوه مثل سگ می چسبد .

 

12 فروردین هم نزدیک است . روز تصویب نسلی که امروز دیگر خیلیهایشان نیستند .

 

شاید بعضیها بگویند که آنها اشتباه کرده اند و من معتعقدم که هرانقلابی با کنشی  ویران کننده

 

همراه است که باعث حرکات تند و رادیکالی میشود و تبی  ملتهب از این حرکات جامعه را در

 

بر می گیرد که باعث میشود چشم آینده نگری را از آدمها بگیرد .

 

دومین چیزی که مد نظرم است این است که هیچ قانونی کامل نیست و نسبت به تعغییرات

 

اجتماعی  و فرهنگی نیاز به تعغییراتی میباشد و این قانون اساسی برای 25 سال پیش است و

 

نه امروز.

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم فروردین 1385ساعت 11:12  توسط   | 

ديشب را هم مثل پريشب نخوابيدم و تا صبح بيدار ماندم و خواندم و خواندم . گرچه در جايي به نظرم آمد كه افغاني حول و حوش فصل  ده و بازده  كمي داستان را يواش به پيش ميبرد و خسته كننده ش ميكند اما فصل دوازده شروعش محكم و آهنگين بود . در نوشته قبلي گفته بودم كه داستان حول و حوش مسئله اي درمورد حقوق زنان در قوانين اسلامي ميگردد اما از فصل نهم كه هما ديگر خر مرادش ، اسبي شده است براي خودش از قالب زني كه تنها و تنها زيبايي

دارد در نزد شوهر مي خواهد بيرون بيايد و به عنوان يك زن پيشرو خودش را بيشتر وبيشتر مطرح كند . دايره آزادي هايش را مي خواهد گسترش دهد ، مي خواهد مردانه ، زني باشد پاك در ميان اجتماع كه بتواند كلاس خياطي برود  برقصد  آواز بخواند  لبس هاي مدرن وشيك به تن كد اما يك تنه بكارتش در نزد شوهرش باشد و بس . او مي خواهد حجاب ريا كارانه را بدرد و حجابي با عفاف بنا كند براي اجتماع زنان كه از  زير چادر تمام دنيا را مي پايند و اين به نظر او خلاف اخلاق است . او مي خواهد تنها يك پيشرو در عرصه حقوق زنان باشد .

رهبر يك جنبش شدن كه تنها سواد نمي خواهد ، كمي رشادت و گستاخي و ايمان به درستي عمل مي خواهد و بس .

 

 ادامه دارد .

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم فروردین 1385ساعت 12:4  توسط   | 

ديشب را اصلا" نخوابيدم و شروع كردم به خواندن ادامه رمان شوهر آهو خانوم  از علي محمد افغاني .

چه كششي دارد اين رمان از صفحات 130 ببعدش . سست عنصري سيدي با ايمان كه شهره شهر است از خلوص در آنجا كه در اتاق بزرگ مهمان خانه اش هما دختر كرد را از تنه محكم ميگيرد ومي خواهد بوسه اي از لبش بردارد و هما خودش را كه كنار ميكشد دو سيلي معشوقه وار بر او ميزند .

آهو خانوم زن بي شيله وپيله اي كه كمي بيش از انداره زود باور است . دلم كمي براي اين تيپ زنان ميسوزد اما با خودم ميگويم زود قضاوت نكن كه تو خود مجردي و هنوز ازدواج نكرده تصميم نمي تواني بگيري كه هما چگونه موجودي است كه مردي اهل ايمان را به طور شرعي از راه آسايش خانواده به در ميكند .

اسلام هم عجيب ديني است و چه كوچه پس كوچه هايي