گفتم كه خواندي . گفت . آره . چيزي نگفتم . گفت كه كاري نداري . گفتم كه نه . و رفت كه رفت .
بازهم تجمع . بازهم خواهراني كه خودشان همانند عشرت شايق هزاران گند كاريشان را زير همان چادري انجام ميدهند كه پاكان روزگار ازآن بيزارند . باز هوا دارد رو به گرما ميرود و بگير وببندهاي حجابي برادران غيرتمندمان دارد شروع ميشود . آنها يي كه به احمدي نژاد راي دادند بداند كه باشند تا صبح دولتشان بدمد كينها كه مي بينند از اشارات سحر است .
باز هم همان عده اي جلوي پارلمان مجلس جلوس كرده اند كه خود دخترانشان از انهايند كه اين تابستانها بايد گرما بخورند . اين ها جماعتي هستند بسياريشان كه ايرج ميرزا به انها گفت است : حجاب را بگذار و عفاف را برگير اين سخن را از من به يادگار بپذير . بارها گفته ام كه رضا خان نتوانست به زور چادر ازسر مردم بكشد و كسي هم نميتواند به زور سرشان كند.
اما تنها ميماند يك چيز . آقاي احمدي نژاد در زمان انتخابات ميگفت است كه ازانهاست كه در اوئل انقلاب مخالف ان بوده است كه با چوب هاي كوچك براي ياد اوري حجاب دختران به سر انها بزنند . امروز يادش باشد كه تنها سه سال ونيم ديگر باقي نخواهد ماند بر اين مسند .
از بخت ياري من است كه پيشانيم سياه است و هر كسي كه مي رسد روي پيشانيم يك خط به يادگار مي اندازد و همچون گاوي پيشاني سفيد در اين چرخ دوار روزگار شروع ميكنم همچون اسبي به تاختن . در جواب دوست خوبم سيمين بايد بگوبم كه مرز ميان عشق و دوستي از ماحصل اخلاق اجتماعي آدم به دست مي آيد كه به جستجوي اين مرز آمده باشد .
من يك فرق اساسي در عشق و دوستي ميدانم . در دوستي كه شايد تا پاي جان هم آدمي درآن پيش برود ، چيزي است كه بايد آن را طلب كرد . يعني اينكه دوستي يك نياز است كه درخواست ميشود و شخص مقابل برآن جواب مثبت يا خيرش را عرضه ميدارد . دوستي در جوامع شرق و غرب متفاوت است گرچه ذات دوستي يكي است اما عرضه آن متفاوت است .
كوتاه ترين راه دوستي ، سلام است كه در بسياري از موارد آدمها از كنارش ميگذرند و به ان توجهي نميكنند در حاليكه اين عميق ترين راه و كوتاه ترين راه براي ابراز اين درخواست است . چه پسرها و دخترها در اجتماع امروز ايران ، معنايي كه از اين كلام براي دوستي ابراز ميشود را به حسب بي اعتمادي به كنايه اي شايد پاسخ گويند كه : سلام .
اما عشق .
عشق طالب نمي خواهد كه عرصه ، عرضه ان در در مطلوب طرف است . عشق خود به خود ابراز ميشود وآن هم بي هيچ توجهي كه آيا طرف مقابل نيازمند ان عشق است يا نه .
در عشق ،آدمي تا مرز جنون پيش ميرود كه ، جنون آن را هم مي توان در دادن جان براي معشوق دانست كه آن هم نيز طلب نشده است . از اين اجبار، اختياري تر در دنيا نيست . شيرين ترين محكوم به جبر تنها عشق است كه عاشق در ان تا وادي فنا پيش ميرود .يا بهتر شيرين ترين اختيار جبري . در عشق هيچ چيز فراموش نمي گردد { حتي اگر محكوم به فنا شده باشد اين عشق و ديگر هيچ رابطه اي ميان عاشق و معشوق نباشد}اما دوستي و ظرافتش با عشق اينجاست كه دو دوست صميمي اگر بايكديگر براي مدت مديدي قهر كنند اما تا نياز حكم كند بين دو طرف ، در اينجا تمام كدورتها به دست فراموشي سپرده ميشود و دوستي ها دوباره آغاز مي شود اما ميان عاشق و معشوق هيچ چيز از ميان نمي رود كه اگر به خوشي و نيكي پايان يابد يا به بد فرجامي گرفتار شود ، هميشه و مدام ورد زبانهاست .
حكايت ، حكايت جامي است كه پر از آب است و آدمها آن را دانش خود ميدانند ، آن را در دست مي گيرند و به سمت سرچشمه حركت ميكنند ، اما غافل از آنند كه سرچشمه خود مادرشان است و هم پدرشان . بود و نبودشان در همين است كه هست ، حالا چه با آن را پر برند و چه تهي ، به سمتي ميروند كه از ان بهرها خواهند جست . اين حكايت عاشق است با جامي سرشار و يا جامي تهي .
ما مي توانيم در اين ميان شيرين ترين اختيار جبري را برگزينيم و ادامه دهيم راهي را كه هيچ پايانش نخواهد بود . راهي كه دران ميتواند بسياررفت وامد و آموخت . حال تا تو چه را برگزيني .
امروز بد نگذشت كه بگويم اي روي روزهاي ديگر نيز هم امروز. بد نبود ولي خوب مطلوب ما چيز ديگري است . يعني تفاوت سنجش خوشبختي ها در چيز ديگري است . يكيش ميتواند آن سطح اجتماعي باشد كه ادم از آن مي آيد .
پرستو نوشته است كه با ماه درارتباط است .
خوش بحالت .
سلام مرا هم به ستارگان برسان و بگو كه ستاره مرا در آسمان كسي نديده است كه اين بخت خفته با او به خواب رفته است چندي به تعداد روزهاي عمرم كه دارم دور خودم دور ميزنم ، صوفيانه ، در رقص سماع ام بي آنكه عارفانه بتوانم به سمت معبود طي طريق كنم .
سلام مرا برسان و بگو كه نگارنده اين سطورمي گويد : كاش عرفان هم مراتبي ميداشت تحصيلي و نه كسبي تا بتواند عاشقانه بر ان راه برود كه از آن آمده است .
بگو بهرحال آدم است و آدم بودن ، وضع خودش را دارد .
بگو كه ادم شدن سخت است و آدم ماندن سخت تر .
بگو كه مرا ستاره ها راه نشان دهند كه گم كرده اهي دركويرم .
بگو كه اسيرم در برهوت تن وافكار خويش .
بگو كه به هياءت آدمي است كه دلش ميخواهد آدم بشود و بماند كه آدم شدن آزمون وخطاست
در اين وادي كه او به سر ميبرد .
مي گويم از واقعيت كه بيايي و آسمان تخيلت همچنان آبي باشد
مي گويم كه خوش بحالت .
سلام مرا هم به ستاره ها برسان و بگو كه آدم در هركجا كه باشد ،آدم است ديگر و آدم بودن و ماندن ، همان آزمون و خطاست .
سلام مرا هم برسان و بگو ....

ديشت تفالي زدم در اين مورد كه آيا آب زمزم ببرم براي مادر همكارم كه پاهايش در ميكند يا نه . كه حافظ بار اول را نميدانم چه گفت و در بار دوم گفت تو چقدر به خودت مغروري و ديدم كه چه راست گفته است اين شيخ اجل و ديدم كع در بندم خودم گرفتارم و خودم راآدم درويش مسلكي ديدم كه غروز جلويم را گرفته است از براي انجام كار خير . بگذريم كه شب به خواب رفتم و دختر همكارم را در خواب ديدم كه نگاهش سخت منتظر است كه چرا نياوردي ، ولي حقيقتش اين است كه هنوز هم ميترسم كه پايم را جلو بگذارم . همين .
اين چند روز فكر ميكنم كه بهترم شده ام نست به ماههاي قبل . خواندن و در جريان بودن برايم يك رها آورد داشته است و ان اينكه ميتوانم كمي بازتر و نه همچنان بهتر به اطراف نگاه كنم . نمي دانم تا حالا چقدر و تا چه حد درست گام برداشته ام اما ميدانم كمي رو به جلو بوده ام . به طور كلي مطلوب چيست ؟ سطح يك مطلوب در كجاست ؟ اين را بايداز سطح شخص جواب داد در مرود فرد. اگر به سخن حضرت علي كمي بازتر نگاه كنيم كه ميگويد : هرمومني { اما من معتقدم كه منظور حضرت همان آدم است} كه ديروز و امروزش يكسان باشد ضرر كرده است و نميدانم شايد گناه كرده باشد . اين درك به آدمي دست ميدهد كه گام برداشتن به سمت مطلوب فردي هر چند هم كه با شكست روبرو شده باشد باز هم يك پيروزي ست ، چرا كه اگاهي يافتن در موردي كه باعث شود فرد در سطح جامعه ، آگاهيش نسبت به آدمهاي ديگر بالاتر رود خود يك پيروزي است و شايد هم مقدمه گامي بهتر در پس گامي.
در مورد موسيقي اين را بگوبم كه ديشب رفتم و آلبوم ماه عروس به آهنگ سازي حميد متبسم و آواز صديق تعريف را خريدم . آلبوم سعي دارد كه بومي باشد كه نيست . يعني نتوانسته است آنجوري كه بايد يا مشهدي باشد يا معرف موسيقي خراسان . شب ، سكوت ، كوير اين خصلت را با يك سرنا و دهل به بار رسانده است .
نگارنده اين سطور موسيقي دان نيست و در اين زمينه هي ادعائي هم ندارد ، اما آدم كه ميتواند رايش را صادر كند . كار كامل تر ميشد اگر يك نفر ديگر به غير از استاد تعريف اين كار را مي خواند . استاد تعريف با تمام استاديش اين يك جاي كار را خراب كرده است چرا كه استاد آوازش قبل از اينكه رساننده موسيقي خراسان باشد ، آدم را به ياد موسيقي كردي مي اندازد . دوم اينكه حميد متبسم نوار را با دف نوازي شروع ميكند و اولين چيزي كه به ياد آدم مي افتد كاست قبلي او سازنو، آوازنو مي آندازد .
گاه آنچه را كه دل ميخواهد ، عقل با آن به ستيز مي آيد . مجال خدا و اهريمن .
خيلي ساده و بدون هيچ پيرايه اي . محل نزول شيطان در دل است و بس . خدا در سر مي ايد.. ما بايد تفكر مان را عوض كنيم . همين . شيطان هميشه هست . از او نبايد ترسيد . بايد او را ديد و بي اعتنا به او از كنارش رد شد و به سمتي رفت كه سمت حيات بشري است .
