تبليغاتX
سردبیر دیپلم

سردبیر دیپلم

ما مِگِم بُگُو نِمِگِم بُوگُو


دارم فكر ميكنم كه امروز اگر اخرين روز عمرم بود از چه كسي بايد اول از همه حلاليت به طلبم . پيرمردي كه معطلش كردم در صف . يا زني كه ديروز به سينه هايش نگاه كردم و با هم جر وبحث كرديم . يا هنگامي كه به كتاب خانه ميرفتم و در اتوبوس به زني كه ه بچه اش شير ميداد نگاه كردم كه سينه هاي پرشيرش هنگامي كه آفتاب بر روي چادر سياهش افتاده بود وبا هر تكان اتوبوس سينه ايش به چپ و راست ميرفتد .

يا به پسر همسايه مان كه هروقت از جمع مان جدا ميشد ،پشت سرش ميگفتم : برو باسن لغط . مانده ام  حدود كارهاي نادرستم كجاست؟

+ نوشته شده در  یکشنبه 30 بهمن1384ساعت 20:19  توسط   | 

خب كمي از جنگ داريم دور مي شويم . همان حرفي كه هاشمي و اقاي خامنه اي  در سخنانشان گفته اند . ايران اسرائيل را پاك نمي كند . خودش را بالا مي كشد . يعني ايران

خواهان انرژي هسته اي  مي باشد اما بدون جنگ . اغاز غني سازي هسته اي آزمايشي در ايران يعني احترام به بخشي از حقوق مسلم ما ايرانيان .

+ نوشته شده در  شنبه 29 بهمن1384ساعت 21:54  توسط   | 

رفتم به خواب پرندگان

تخمهايشان شكسته بود

 دست ها  هميشه براي چيدن سيب نمي آيند

كسي آن پائيين منتظر است

اما نه سيب ، مثل هميشه

جوجه ها ، جوجه اند

و كسي فرق ميان نخل و تركه هاي البا لو را نمي فهمد .

راستي آدمها چه شدند

+ نوشته شده در  شنبه 29 بهمن1384ساعت 21:11  توسط   | 

اينها را براي كسي مينويسم كه روز گاري يار ما بود

 

 

در من غم بيهودگيها ميزند موج            در تو غروري از توان من فزون تر

در من نيازي ميكشد پيوسته فرياد          در تو گريزي ميگشايد هرزمان پر

اي كاش درخاطرگل مهرت نمي رست   اي كاش آرزويت جان نميافت

اي كاش دست روزوشب با تار وپودش   از هرفريبي رشته عمرم نميبافت

اينك دريغا آرزوي نقش برآب               اينك نهال آرزو بي بار وبي برگ

اندشه روز وشبم پيوسته اين است          من بر تو بستم دل دريغ از دل كه بستم

افسوس بر من گوهر خود را فشاندم        در پاي بتهايي كه بايد ميشكستم

اي خاطرات روزهاي گرم وشيرين        ديگر مرا با خويشتن تنها گذاريد 

دراين غروب سرد دردانگيز پائيز           با محنت گنگ وغريبم واگذاريد

+ نوشته شده در  شنبه 29 بهمن1384ساعت 20:56  توسط   | 

امروز صبح را با دو ضد حال اساسي شروع كردم . از دركه واردمحل كارم شدم بدون منظور زني را كه جلويم ايستاده بود گفتم :مادرجان ببخشيد .كه برگشت و نگاهي به من كرد باآن چشمهاي وزغي و پوست سياهش كه ديگر طروات بوسيدني را از جواني نچشيده است . از در كه وارد شدم نرده ها را پشت سرم دوبار بدون منظور براي بسته شدن به طرف جلو هل دادم  كه با عصبانيت به طوري كه لبهايش به حالت غنچه تا زير دماغش جمع شده بود گفت: قلفش كن . نگاهي به صورتش انداختم وبعد نرده ها را باز كردم و لبخندي به حالت خيط كردن روي صورتش آمد و من هم براي آن كه خيطش كنم در اصلي را قفل كردم . همكارم گفت چي ميگه گفتم : ...س ميگه ،ولش كن . بعد كه دررا باز كرديم آمد تو دربدر دنبال رئيس مي گشت وكسي نميدانست كه رئيس امروز تاخير دارد و مي گفتند كه الان مي ايد . ولي من ميدانستم كه دير مي آيد باز هم چيزي نگفتم :تا حالش ازاساس گرفته شود . آن جايي حاش گرفته شد كه بعد از يك ساعت از يكي از همكاران پرسيد :كه رئيس كي مي‌ايد و همكارم پرسيد كه‌: رئيس كي مياد .گفتم : سه ساعت مرخصي داره . كه ديدم چشاش به من و سينه هاي بزرگش حسابي سفت شده وآمده بالا و خون ،خونش و مي خوره كه چرا چيزي نگفتم . فقط يك لبخند در پاسخ لبخند ساعت 7:20 اش بهش تحويل دادم .

 

دوميش اين بود كه نشسته بودم پشت ميزم كه يك دختري گفت آقا ميبخشيد . نگاهش نكردم و داشتم تند ، تند  فقط مينوشتم .سرم و بالا نياوردم گفتم :بله . اين كارت من مشكل داره ،سرم وكه بالا آوردم توي چشاش چه موج نوري بود و موهاي خرماييش و ريخته بود از زير روسريش بيرون و عجب ادكلن شهوت اوري زده بود . كاري ندارم . كارش گيرتنها يك شماره بود ومنم بدون منظور پي كارش و گرفتم . حالا بيا و خوبي كن و كار مردم وراه بنداز . همه دارن نگاهت ميكنن و با خودشون ميگن كه اگر ما هم دختر بوديم  كار مارو راه مي نداختي .

باز ضد حاش اونجاست كه طرف فكر كنه كه ما چون طره موهاي سياهش و ديديم و موج نوري كه در چشمانش بود داريم كارش را ، راه مياندازيم . 

 

امروز روز ما نبود تا فردا.      

+ نوشته شده در  شنبه 29 بهمن1384ساعت 20:52  توسط   | 

دكتر مرتض مرديها رااز روزنامه جامعه به ياد مي اورم كه عكسش را سر ستون اول گذاشته بودند و گفته بود :آقاي يزدي چرا عصباني هستيد . يادش به خير چه روزنامه اي بود . رگ شريعتيم گل كرد . برادر من و تو مسئوليم  . امروز كجاييم و دنبال چه ميگرديم . تا خاتمي بود نشان صلح جويي در جهان ما بودييم اما حالا در آستانه جنگيم و همانند سگ لح لح صلح خواهي ميزنيم . آري برادر اين چنين شد كه ديروز با چشماني كاملا" بسته احمدي نژاد رئيس جمهورمان شد و امروز در آستانه فصلي سرد ديگري قرار گرفته ايم. اين روضه هشت سال ديگر بر پا  مي باشد .

امروز نيست كه مرديها را بيرون ميكند ودايره را تنگ و تنگ تر. دايره قدرت بديش همين است كه دوست تا انجاست كه موضوع تقسيم قدرت نباشد و الا برايشان بسيجي و غيره و سرباز با وطن فروش يكي است .

كتاب بر شعله هاي آب دكتر را كه ميخواندم {اولين كتابي كه درمورد فضاي جنگ ميخواندم }

ديدم كه چه رشادتي به خرج داده اند تمام بسيجيان {چه خودي و غير خوديش }. حالا امروز در دايره تنگ قدرت بسيجي تقسيم خودي و غير خودي را دارد انتخاب ميكند . وطن فروش با بسيجي چپ يا سرباز چپ گرا يكي است .

امروز اما ديگر شعله هاي ابي را خاموش ميكنند ، تا همه گان بدانند ارزشها ديگر جمعي نيست ،منافعي كوتاه مدت وفردي است و تحت هيچ شرايطي هم نمي توان آن را از دايره قدرت به در‌اوري . حيف از سطر سطري كه مرديها بر شعله هاي آب نوشت تا نسلي همچون من را دريچه اب براي تماشا بر رشادت باشد تا يادي از مسيحاي كردستان هميشه در سرم باشد . 

+ نوشته شده در  شنبه 29 بهمن1384ساعت 20:49  توسط   | 

آشغال ترین نوع تعصب اسلامی  را ببینید
+ نوشته شده در  جمعه 28 بهمن1384ساعت 20:52  توسط   | 

اين ياد داشت  را براي اينترنت و دوست اينترنتيم مي نويسم تا بداند كه من چگونه مي انديشم . پس از چندين سال داشتن دوستان متفاوت الف شايد تنها كسي باشد كه آشنا شدن با او برايم نه تنها آسان كه جداشدنش هم آسان است . اين برايم به تحقيق ثابت شده است كه دوستي اينترنتي البته به آن شرط كه در حد همان دوستي اينترنتي بماند بهترين نوع دوستي . از هر دري سخني از لذت جنسي تا آخرين عاشقانه اي كه نوشتي و خيلي چيزهاي ديگر و هنگامش كه ميشود راحت خداحافظي ميكني . لينكش را بر ميداري ، آيديش را پاك ميكني وعكسش را ديليت .

بي ضررترين نوع دوستي كه امروز نصيب هركسي نميشود . ميبيني دوست من . من تو را دوستت دارم اما تنها در حد همان خواندن و نوشتن . درحد همان از نوشتن ،ديده شدن .

+ نوشته شده در  جمعه 28 بهمن1384ساعت 20:46  توسط   | 

دوست من تو ميتواني از دست من ناراحت باشي حق با توست .من لينك تو را برداشتم تو هم ميتواني همانند من بكني و لينك مرا برداري .مرا ببخش . بدروود.
+ نوشته شده در  چهارشنبه 26 بهمن1384ساعت 23:12  توسط   | 

ما حق اهانت به اسرائييل را هم نداريم . بابا اگر خدا با اسرائيل از بيخ مخالف بود كه اول يهوود را نمي داد تا ما بستيز برخيزيم با آنها . آدم ،ادم و حق حيات دارد .ما خدا نيستيم ما فقط بر سرنوشت خويش مختاريم و بس و حق حيات ديگري با خداست وخداي خودش نه ما . اين مطلب بي بي سي است كه خاتمي  وسخنانش را ميتوانيد بخوانيد .  
+ نوشته شده در  چهارشنبه 26 بهمن1384ساعت 23:9  توسط   | 

مطالب قديمي‌تر