تبليغاتX
سردبیر دیپلم

سردبیر دیپلم

ما مِگِم بُگُو نِمِگِم بُوگُو


عكسهاي  يك روز زمستاني در اتوبوس
+ نوشته شده در  جمعه 30 دی1384ساعت 13:35  توسط   | 

مصاحبه کریستین امان پور با مسعود ده نمکی . کمی اصلاح طلب شده .
+ نوشته شده در  چهارشنبه 28 دی1384ساعت 21:14  توسط   | 

آزادي ، صلح ، حقوق بشر

سيگار

آتش

آدم .

برنامه بيست وسيبا آن مجري بي مزه اش كه دخترانه ترين اجراي دخترهاي جهان را دارد با آن ادا و عشوه اش حالم را به هم زد .

ما ايراني ها خيلي بي خيال هستيم كه مانند آن مصاحبه شونده بخش تريبون آراد فقط به خاطر اينكه قيافه اش را دختر همسايه شان بيند دم از اين ميزند كه انرژي هسته اي حق مسلم ماست بعد كمي كنايه به  حقوق بشر ميزند . انرژي هسته اي خوب است ولي قبل از ان صلح بهتر است .با چه قيمتي . همان دختران بد حجابي را كه حجاب داران ، نقاب داري مانند عشرت شايق معروف به عشي رعشه آنها را جهنمي و ملحد وبي دين ميخوانند حالا در حمايت ازبرنامه هسته اي با موهايي بيرون نشان ميدهد . دو رويان خدانشناس .

+ نوشته شده در  سه شنبه 27 دی1384ساعت 21:20  توسط   | 

معصومه گنجی  همسر اکبر گنجی همسرش را به خدا سپرد . برای گنجی دعا کنیم .
+ نوشته شده در  سه شنبه 27 دی1384ساعت 21:19  توسط   | 

از آنجايي كه دنياي سياست دنياي كثيفي مي باشد . ناطق نوري كثيف ترين است . دنياي دروغ و ريا كاري . عباس كاكاوند پته هايتان را ريخت روي آب و آب برويتان را برد واز روي نميرويد . جريان كوي دانشگاه جرياني بوذ براي كوباندن خاتمي واصلاحات . تو فقط از خودت و دوستانت تعريف ميكني ، انگار نه انگار كه كسي كشته شده است . نيروي انتظامي  با سروانش كه ماشين اصلاح مي دزد و تو او را معصوم مداني كه بين چزخ له شده است .

چرند گوي دو رو . ناطق تو دروغ مي گويي .

+ نوشته شده در  یکشنبه 25 دی1384ساعت 19:47  توسط   | 

بدون شرح
+ نوشته شده در  شنبه 24 دی1384ساعت 21:56  توسط   | 

خوابم مي ايد وسخت خسته ام و كمي بي حوصله شده ام . دلم ميخواهد بروم جايي دور دورتر از تمام بادهايي كه همواره در سفرند . فقط خسته ام . دلم ميخواهد كه وقتي مي آيم خانه كسي در خانه نباشد تا راحت بروم  پاي دم و دستگاهم و آنجا در اين فضايي كه هيچ كس هيچ كس را نمي شناسد شروع كنم به گشت زدن و خودم را تنهاي تنها رها كنم .

حالم دارد به هم ميخورد از اين در جمع بودن . عاشق انفراديم . تنهاي تنها .

 

 

حالم دارد از اين دعا كردن پدرم به هم ميخورد . توي تمام كاسه كوزهايمان ميزند ميريند و هيچ غلطي هم نمي توانم بكنم . مانده ام كه چه كنم . الان دارد با كسي حرف ميزند كه زن چهارمش را وقتي گرفت كه زن اولش يگانه يارش در تب سرطان مي سوخت . من مانده ام با پنجاه سال سنش چه جوري آلتش حركت ميكند و الان سه زن كار كشته اش را جواب ميدهد .

قربون قدرت بدنيش بروم . ما كه يك فيلم نيمه نگاه ميكنيم  تا دو هفته دولا راه مي رويم و آن وقت اين شير بي يال و كوپال ، اي عجب .

+ نوشته شده در  شنبه 24 دی1384ساعت 21:32  توسط   | 

كتاب همنوايي شبانه اركستر چوبها از رضا قاسمي را خواندم و لذتش را بردم . داستان خوبيش در اين است كه زياد باز نميشود  و همين در كمك كردن به ساختار خوب رمان كمك ميكند تا1- خواننده غير حرفه اي  كه تازه شروع به خواندن رمان نو كرده است زده نشود  و 2- ساختار و چينش نوي رمان  حساب شده است و فصل به فصل آن اگر چه زمان شكسته را دارد اما شخصيت اولش را در پيش نظر خواننده  هميشه آماده دارد تا خواننده (غير حرفه اي )

خط سيري از آنچه نويسنده مي خواهد را بتواند دنبال كند وبه منظور وي پي ببرد .

همنوايي شبانه اركستر چوبها  رماني است در باب كساني كه مهاجرت ميكنند و زندگي و طرز تفكرو مسيري كه يك مهاجرطي ميكند تا خودش شود و به قول نويسنده پايگاهي براي نفربعدي

كه خود روزي در پايگاهي فرود آمده است .

اين كتاب اين حالت زا پيدا كرده است كه گويي هر فصل آن جدا جدا نوشته شده است .مثل گفتگوهاي فائوست با شخص اول و رعنا و رضا و به صورت كلي مجموعه آپارتمان به صورت جدا نوشته شده اند و بعد نويسنده آنها را درلابلاي هم چيده است . واين شايد كمي به تصنعي شدن كتاب  كمك ميكند واين كمي از كيفيت كتاب مي كاهد .

 

 خواندن اين كتاب را به تمامي رمان خوانان  توصيه ميكنم .

اندر احوالات شخصيتها باشد براي بعد .
+ نوشته شده در  جمعه 23 دی1384ساعت 12:53  توسط   | 

احمد محمود

احمد محمود

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 21 دی1384ساعت 11:56  توسط   | 

از اين جا شروع ميكنم كه من بيشتر از ديپلم نتوانستم بخوانم كه اولين دليلش هم بي پولي يا ركش فقر اقتصادي بود كه داشتيم . اخه بابام از اونايي بوده كه سنت دين رسول خدا رااز اساس سفت گرفته و ارتش اسلامي به راه انداخته بوده با چشماني كاملا" بسته . كه بله

سپاه اسلام هم يك گروهانش هم دراينجا باشد. بديش اينجاست كه نشد يكي ازما ها هم شهيد بشيم كه چيزي به سفت كاري بابام بماسه . (دورنشم)

اما من با همين ديپلمي كه دارم چهارسال بيكار بودم نه بصورت مطلق ولي كاراش كاري نبود .شروع كذردم به كتاب خوندن و ازاين و از اون گرفتن تا .... وبلاگ .

يونس شكر خواه  از آنجايي برايم ياد آور بوي كاغذ روزنامه بود كه وبلاگش بوي مركب و كاغذ مي داد كه من عاشق روزنامه نگاري بودم . اما امروز با خواندن مطالب حسین درخشان سكوت معطوف به رضايت و نيك آهنگ ،مظلمه و از انجايي كه كار كردن در كيهان آلودگي به بار مي آورد و نمي خواهم وبلاگم آلوده شود لينكش (لينكش را نمي گذارم كه آلودگيش بيشتر نشود)  را برمي دارم تا اقدامي به ياد بود سعيدي سيرجاني ومختاري وپوينده كرده باشم .

+ نوشته شده در  چهارشنبه 21 دی1384ساعت 11:41  توسط   | 

مطالب قديمي‌تر