تبليغاتX
سردبیر دیپلم

سردبیر دیپلم

ما مِگِم بُگُو نِمِگِم بُوگُو


عشق در دل ماند و يار از دست رفت              دوستان دستي كه كار از دست رفت

اي عجب گر من رسم بر كام دل                      كي رسم چون روزگار از دست رفت

 

منوچهر آتشي  در گذشت .

الان شنيدم و بسيار حسرت خوردم  بر روزگاري كه آدمهايش اناني كه از مابهترانند را اينچنين  ميچيند . منوچهر اتشي  شاعر آزادروزگار كه گر چه سياسي بودنش بر شاعر بودنش نمي چربيد  شاعري كه فقط ملي بودن افكار آدميان را آرزو ميكرد  در گذشت . دريغ و درد .

اولين شعرم را كه حس كردم آنچنان كه بايد شعر باشد ، شعر است را دادم به منوچهر اتشي ه بخواند و با آن حنجره زخميش كه پراز زخم ادمياني بود كه زخمشان بر تن وطن و آدميانش

نشسته بود گفت : خوب شروع كردي :

(چشمان تو

              پنجره آفتاب است

در هزاره هاي پيش از آغاز

                                     بر هزار هاي پس از پايان )

و ما را مي گويي دنيا را بي خيال شده بوديم كه آتشي ازما كمي تعريف كرده بود.آتشي رفت و

آتشي بر جان ما نهاد و بر جان ادبيا امروز. او كه رفت و ما كمتران نيز خواهيم رفت .

 

گرمن از پاي درآيم گو دراي              بهتر از من صد هزار از دست رفت .

+ نوشته شده در  یکشنبه 29 آبان1384ساعت 20:9  توسط   | 

ببينيد تمام آدمهاي زمين يك جورهايي گرفتار هستند . هر كسي هم گرفتاري خودش را دارد .

ما ايرانيها هم  گرفتاريها ي خودمان را داريم .

نمونه اش اين است كه حاكمانمان با ما فاصله دارند البته اين فاصله خود خواسته نيست و آدمهايي اين كار را ميكنند كه بيشترشدن  فاصله را در منافعشان ميبينند از نمونه اش ميشود فاصله  دولت حاضر با مردم دانست . مردم ميگويند ما آزادي ميخواهيم دولت ميگويد  ما نان را شايد ارزان كنيم . در ايران دارد زندگي كردن گران ميشود و ارزش مردن بالاتر ميرود .

+ نوشته شده در  شنبه 28 آبان1384ساعت 21:5  توسط   | 

اين متن را دادم به يكي از دوستانم درمحل كار پيشنهاد داد كه در وبلاگت بگذارش . خوب و بد براين حقير ببخشاييد .

 

عشق يك حكمه ، عاشق محكوم . حكم هركسيم را ميدن دست خودش يعني حاكم و محكوم خودتي . حكم و از هر طرف كه بياريش  واسه اجرا كردن بايد بدوني بي برو برگرد اولين شيرينيش يا زهرش توي حلق خودت ميريزه. درست مثل يك تف سربالا كه تا يه جايي مي توني خوب نگاش كني بعد بايد با خودت بگي زيرش ميموني يا ميري كنار .

عشق اگر درگير عقل باشه جنون مياره . عقل خود آگاه و عشق ذاتش از ناخودآگاه مياد .عقل ميبنه بعد راي ميده ، عشق راي ميده بعد ميزنه . حالا كجاي اين دايره وايستي ، دست خودت كه حكمت با خودته .

توي زندگي اوني كه ميبره با خودش صاف كرده كه يا عاقل يا عاشق . عاقل اگر بود كمك نميگيره كه ديده و حالا داره چرخ خودش و ميگردونه اما اوني كه عاشقه بايد بدونه وسط اين چزخش چرخ بايد وايسته كه ناخودآگاه يك عاشق ديگه كه پيدا نميشه بياد واسه كمكش كه راي داده و حالا وسط چرخ داره استخوناش صدا ميده و زوزه ميكشه كه كمك .

همينه كه حالم و بهم ميزنه . ما دل داده ايم و عقلمون كار نميكنه وسط اين معركه خودآگاه و ناخودآگاه . يعني مونديم كه حكم مونو چه كارش كنيم چرا همه اش سوز و گداز . خدايا ما كه توي تنهاييمون نه بد گفتيم كه چرا عاشقيم نه ناليديم كه چرا عاقل نيستيم و حالا داريم زوزه ميكشيم كه :

سوختيم چون شمع و نديد ان بي وفا يار            خداوندا تو ميداني چه ها آمد بر اين سر
+ نوشته شده در  شنبه 28 آبان1384ساعت 21:4  توسط   | 

روزنامه ها نوشتندكه كتاب خانه اي در اتش سوخت . خب بسوزد . انديشه ها و آراء و ادميان متفكر درآتش تندي عده اي تند رو ميسوزند چه باك از چند ورق كتاب .

چه جاي انديشيدن در باب كتاب خواني است وقتي كه كتاب مورد علاقه ات در بازار نيست چرا كه نويسنده ات دربنداست . كجاي لين دايره جمهوريت است .

هاشمي هم تمام هم و غم اش اين است كه جلو گيري كند از خراب كاري احمدي نژاد

(بابا مخرب ) .

+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 آبان1384ساعت 20:46  توسط   | 

اصولا" كار احمدي نژاد از آنجا لنگ ميزند كه فكر ميكند مردم پا منبري هستند و هرچه آن بالا بگويد پايين كه بيايد دل درد نمي شود .. درست است دل درد ش را مردم بايد بكشند كه

دارند از همان اعدام  اولين آگاه زمانه شاه  هويدا تا الان ميكشند . اشكال كار احمدي نژاد در اين است كه فكر ميكند دنيا محلي براي بقاء به شرط جنگ است . او دؤن كيشوت است با تمام كابينه اش كه سوار خر مراد زمان شده اند و دارند ميتازند به سمتي كه معلوم نيست  ملت را به چه سمتي ميبرد و تا كجا .

 بر سر مردمان گشنه بدون آگاهي همان مي آيد كه در زمان بعد از مشروطه آمده است .

سومين اشكال كار احمدي نژاد اين است كه فكر ميكند به واقع رئيس جمهور است . رياست جمهوري  مثل يك ماشين است كه احمدي نژاد روي پاهاي راننده اش نشسته است و ازراندن فقط بوق زدن را بلد است .

 

ما فقط در يك دور باطل ، اطل و باطل  دور خودمان در حال چرخ زدن خواهيم ماند و تا هشت سال ديگر چه بر سر مان ميرود با بعضي ار گوهرهاي آين مرد ، خدا عالم است .

+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 آبان1384ساعت 18:53  توسط   | 

دارم به اين فكر ميكنم  كه چه كسي حاضر است مسلمان بشود وقتي كه در اين سال هاي گذشته از سپتامبر 2001 به اين طرف تنها و تنها هرچه خبر از آدم كشي و ترور و بمب گذازي است نام مسلما نان در صدر ليست است . خب هيچ كس نمي ايد كه به كنار تازه دو نفر هم بيرون ميروند . اگر قانون اسلام تك صدايي شدن و فروختن بهشت به زورباشد يكي پيدا مي شود جهنم را بخرد تا كسي به داخل آن نرود .

از اين طرف هم كسي مثل احمدي نژاد كه  باور كنيد تاچند وقت ديگر ميگويد كه امام زمان را هم ديده است مي آيد و پنبه هرچه مصلحت انديشي براي منافع ملي است را با برداشتن اسرائيليان از روي زمين ميزند ، خودش ادعاي مسلمانيش كون خر را پاره ميكند \ مسلنان است {با ان قيافه اش} چه كسي حاضر است مسلمان بشود . هيچ كس .

حالا هي زور بزنيم كه بله  {علي در دم شهادت دو از عدالت با قاتلش ميزد و يا برابري سياهان با سفيدان و عدالت روا داشتن بر قشر فقير} چه سود دارد . تنها سودش دراين است كه احمدي نژاد ودولت دوپينگيش مانند كساني مي شوند كه در باتلاق افتاده اند و هر چه دست و پا ميزنند بيشتر فرو مي روند و درستي كارهاي خاتمي بيشتر رو مي شود .

بزرگترين كار خاتمي دادن باز پس دادن حق شهرونديمان بود . 

+ نوشته شده در  دوشنبه 23 آبان1384ساعت 21:35  توسط   | 

بهار

 در سر انگشتان كه  بخواب رفت

كه امروز، هنوز زمستان  پارسال است .

كسي نمي داند 

آخرين گل كجا پژمرد ؟

كسي نمي داند

اولين روز ، زمهرير زمستان كي بود ؟

هنوز پنجرها بسته اند و

خورشيد

ارتفاعش كاج كوتاه كودكيمان است

 

من اما

ميان اين همه

 ماند ام كه چرا كلاغ ها هنوز سياهند

و گنجشك ها به جستجوي غذا

روي زمين نمي ايند .

 

من اما آدم امروزم

ثانيه ها نيستند و دقايق گم اند .

ساعت مچيم كجاست ؟

بند رخت حياطمان  امروز

گهواره ساعت مچيم شده است .

چه لالايي سر گيجه اوري .

 

برشي كوتا از يك شعر بلند  از من .

+ نوشته شده در  دوشنبه 23 آبان1384ساعت 21:35  توسط   | 

در سخنان آقاي ضرغامي كه در همايش چهرهاي ماندگار ايراد شد يك نكته توجه مرا جلب كرد و آن اين بود كه اصولا" اين همايش را چه كاري به انرژي هسته اي كه  آقاي ضرغامي گفته بود { اينها از اين مترسند كه جوانان رشيد ما به اين انرژي هسته اي دست يابي  پيدا كنند و ما هم ....} باوركردم كه ترس دارد و هم افسوس كه اين دولت مردان عرضه نگهداري و دادن امكانات به اين جوانان را ندارند و اينها همه ميروند به بهشت موعود شان و از آنجا  برسرمان مي آورند همان چيزي را كه احمدي نژادها مي خواهند با اسرائيل بكنند .

به طور جد جاي نگاه كردن دارد كه پديده مهاجرت مغزها  از همين جايي شروع ميشود كه دولت در ايران ما در هر انتخابي دو  دولت است .  دولت شوراي نگهبان و دولت مردم  .

اين خطرناك است كه مردم چيزي را ميخواهند و دولت مردان چيز ديگري را و اين فاصله خواسته ها در ايران هر روز،و روزبه روز بيشتر ميشود و تا يك گسل اجتماعي كه از پس يك انقلاب دروني  بيرون مي آيد  پيش خواهد رفت .

+ نوشته شده در  یکشنبه 22 آبان1384ساعت 21:21  توسط   | 

آدمها چرا شورش ميكنند . خب معلوم است  آدمي سرشت جمع دارد . در سرشت جمع آدمي

تابع نظرات ميشود و در قانون جمع حل مشكلات با تابعيت است .  تابعيت آدمها با احترام گذاشتن قانون مصوب تا حدودي  به آراء خواسته آدمي ميتواند آدمي را در جهت ادامه دادن روندي در جهت رسيذن به مطلوب اجتماعي  ياري نمايد . اما شورش از همان جايي اغاز ميشود كه قانون مندي جمع يا تابع حداكثر{ چون آدمها در حال شورش و خراب كاري هم تابع يك قانون نانوشته ميشوند كه همان قانون نانوشته آنها را به سمت مقصود كه در درازمدت نوشته ميشود  پيش ميبرد } جايش را به قدرت ميدهد . قدرت تفكررا از آدمي ميگيرد و تك سواراني  چون شاهان يا ميلوشويچ يا پينوشه يا بن لادن  يا شارون يا همين شاه ايران را به وجود مي آورد . شورش در بطن خودش بد نيست چرا كه حكايت از نارضايتي جمع يا حداقلي را در بر دارد اما از آنجايي بد است و طينت بدش را رو ميكند كه حاكم يا تابع حداكثر حقوق تابع حداقل را ناديده مي گيرد و اينجاست كه آدمهايي با خواست مطلوب اجتماعي سر يه شورش ميگذارند و جمع پيوسته گسسته ميشود .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 22 آبان1384ساعت 21:9  توسط   | 

اين ستايش دارد كه آدمي بيايد واز روابط خصوصيش بنويسد حالا چه در حالت پنهان و ناشناسش چه مانند كسي مثل حسين در خشان يا اين وبلاگ استفراغ .

نوشتن اينگونه خاطرات مثل خاراندن جاي يك زخم قديمي است كه آدم را از خاراندنش كيفور ميكند .  خوره روح آدمي، كه نميشود براي كسي بگويي كه واكنشي درست نشان بدهد . مثل خواندن بوف كور هدايت و يا جسد هاي

_ شيشه اي مسعود كيميايي و يا شازده احتجاب مرحوم هوشنگ گلشيري . 

خاطراتي كه براي مدت كوتاهي خمارت ميكند و ميروي تا كيفور شدن  و لرزشي  كه هيجانات داخلي ادمي را خالي ميكند .

 ميروي تا دورهاي دورتا هيبتي مات ازپشت پنجره اي  كه باران دريك بعد از ظهر دل انگيز بهاري بر آن مي بارد . ميروي تا خواهش ، تا دريغ و درد ، تا خود شدن ، تا يك دور باطل .

چه خيال ساده اي  آدمي را در بر ميگيرد .

 

عاشق كه مي شوي

خرس هاي سفيد قاره قطب جنوب آبي ند و

ماهي قرمز تنگ بلور سفره عيد مادربزرگ .

 

ابرهاي آبي ، مي بارند

گل عاشقي ، رُز هاي آبي اند  و

آسمان واقعيت هم آبي .

 

باز هم چه خيال ساده اي

از‌آسمان واقعيت كه بيفتي و

رنگ خيا لت  رنگي باشد 

مي گويم

خوشبحالت اما

چرا رنگ شيشه هاي عينكت

آبي است .

+ نوشته شده در  پنجشنبه 19 آبان1384ساعت 19:52  توسط   | 

مطالب قديمي‌تر