عشق در دل ماند و يار از دست رفت دوستان دستي كه كار از دست رفت
اي عجب گر من رسم بر كام دل كي رسم چون روزگار از دست رفت
منوچهر آتشي در گذشت .
الان شنيدم و بسيار حسرت خوردم بر روزگاري كه آدمهايش اناني كه از مابهترانند را اينچنين ميچيند . منوچهر اتشي شاعر آزادروزگار كه گر چه سياسي بودنش بر شاعر بودنش نمي چربيد شاعري كه فقط ملي بودن افكار آدميان را آرزو ميكرد در گذشت . دريغ و درد .
اولين شعرم را كه حس كردم آنچنان كه بايد شعر باشد ، شعر است را دادم به منوچهر اتشي ه بخواند و با آن حنجره زخميش كه پراز زخم ادمياني بود كه زخمشان بر تن وطن و آدميانش
نشسته بود گفت : خوب شروع كردي :
(چشمان تو
پنجره آفتاب است
در هزاره هاي پيش از آغاز
بر هزار هاي پس از پايان )
و ما را مي گويي دنيا را بي خيال شده بوديم كه آتشي ازما كمي تعريف كرده بود.آتشي رفت و
آتشي بر جان ما نهاد و بر جان ادبيا امروز. او كه رفت و ما كمتران نيز خواهيم رفت .
گرمن از پاي درآيم گو دراي بهتر از من صد هزار از دست رفت .
