تبليغاتX
سردبیر دیپلم
سردبير

  

                 عكس روي جلد كتاب

امروز رفتم و كتاب مصر از زاويه اي ديگر از جمليه كدويراز سري انتشارات روزنامه اطلاعات سال 73 را خريدم . از كتاب فروشي علامه . قيمت پشت جلد كتاب 3200 ريال است و من به قيمت چهار هزار تومن خريدمش كه كلي گران داد . خريدن اين كتاب به اين بهاء همانند خود جمليه كديور كه مي نويسد كه در كودكي علاقه داشتم تا باستان شناس بشوم و از دل خاك تاريخ را بيرون بياورم و به يك روح جستجوگر التيام بخشم ، من هم علت خريدنم همين است . دانستن بيشتر در مورد مصر . مصر را پيشترها از سري مقالاتي كه در روزنامه وزين همشهري آن زمان ( كه يادش بخير باد ) دنبال مي كردم  و مي دانستم كه حسني مبارك ، مباركي بر آن سرزمين ندارد و بيشتر سلطان است تا رئيس جمهور و يك ديكتاتور خود كامه كه هر چه بينديشد آيه استواري ملت است و بس . حالا كه اين كتاب را خريدم و جرعه جرعه كلماتش را نوشيدم تا بيشتر بدانم از فردا صبح بايد بيفتم دنبال اين كه چه كتابي از چه كسي بدست بياورم كه بي طرفانه تر مي نويسد و به نوعي تيغ سانسور بر اوراق  آن كمتر دويده است و حسني مبارك را تنها رئيس جمهور خطاب نمي كند . من چندين سال است كه با خودم عهد كرده ام كه در طول حياتم به سه كشور و بيشتر يا بهتر به سه شهر جهان بروم  اول مكه است و ديدن و خواندن و نوشتنش . دوم لندن است و سوم هم همين مصر است يا بهتر قاهره . كه در مورد دو كشور دوم بايد كه يك بيلاخ رسمي به خودم  بدهم . حال آن كه بماند كه من در همين 27 سال عمرم پايم را از خراسان هنوز بيرون نگذاشته ام . اما مصر چرا برايم مهم است ، بيشتر و بهتر بخاطر آن تاريخ  با سابقه اش و فرعون هايش و اهرامش و به عنصر تاريخ عصر اگر بپردازم دانستن اين كه چگونه مي توان به حسني مبارك يك بيلاخ وبلاگي داد و نشان داد كه مصر براي تمام مصري هاست وقتي كه يك نفر از اين سر دنيا آن جا را مي پايد .

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 20:9  توسط   | 

 

      من خیلی با این خانووم مامک خادم و این یکی آهنگش حال میکنم .                               آهنگ جستجو.

                

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 23:13  توسط   | 

 

        

               هرچی کتاب میخواین هست .

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 22:51  توسط   | 

 

من از آشناييم با فيدريدر شايد نزيك به سه سال است كه مي گذرد . ولي از آنجايي كه با نحوه كار كردن آن و عدم آشنايم به زبان انگليسي نتوانستم از آن استفاده بكنم .درست تا پارسال كه ديدم به هركجاي نت كه مي روم با يك جمله آشنا روبرو مي شوم كه : دوست عزيز دسترسي شما به اين سايت امكان پذير نمي باشد .  به همين علت هم ديگر تاب نياوردم شروع كردم به ور رفتن با فيد ريدر و گوگل وار تلاش مي كردم تا بتونم از اين امكان استفاده كنم كه كردم و اولين كسي رو هم كه اضافه كردم به فيدريدرم از وبلاگ پرستو دوكوهكي بود كه فيلتر شده بود و من هم تازگي ها پيله شده بودم  كه وبش را تا ته بخوانم . دوم فيدي كه گرفتم از دوست وبلاگ نويسم  سوررئاليست بود .اما كمكي كه گوگل يا همين فيد ريدر به گردش آزاد اطلاعات مي كند به نوعي بايد يك روزجهاني به آن اختصاص داد چرا كه فيلتر ها را مي شود به راحتي دور زد و به آي اس پي هاي ديكتاتور يك دهن كجي رسمي كرد . من يكي ازدوستان وبلاگ نويسم كه خانوومي است مهندس با كلاس كه در محل كارش پي در پي پروژه بر مي دارد و به نوعي كارخانه روي شانه او مي گردد  بلد نيست از فيد ريدر استفاده كند . نصف عمر نت ش  برفنا . وبلاگ مرا نمي تواند بخواند چون نمي تواند روزي را در عمرش اختصاص دهد به سپاس گذاري از فيدريدر يا گوگل ريدر .

 

">

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 19:4  توسط   | 

امشب به اتفاق يكي از دوستان رفتيم اسكن شبانه * . در برگشت هنگامي كه اتوبوسي كه سوارش شده بوديم پشت چراغ قرمز بود ،‌اتوبوس ديگري آمد و كنار اتوبوس ما به نحوي ايستاد كه قسمت خانوومهاي اتوبوس كناريمان در كنار ما قرار گرفت . شب جمعه و همگي دختران جوان و خووشگل خانووم در رنگ هاي متنوع . اولين واكنش ما هم ديد زدن خلق الله بود و به عبارتي سيردر آفاق و انفس آفرينش  و نه چشم چراني . اتوبوس كه براه افتاد ، دوستم برگشت و گفت : عجب آكواريومي .

*اسكن شبانه ، امري است كه من و دوستم به سير در آفاق و انفس آفرينش يعني ديد زدن خووشگل خانوومها و به حافظه سپردن چهرها مي گوييم .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 21:54  توسط   | 

  

           اي جوونم

          

منم مي خوام . فكربد ولي نكن . لب تاپ دزدي نمي خوام . من اصلن لب تاپ نمي خوام . ولي با اين حال تو بازم فكر بد نكن . من فقط مي خوام .

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 22:44  توسط   | 

5  آپريل روز جهاني زمين است و به وسوسه و نه دعوت اين وبلاگ  من هم تصميم گرفتم كه ياد داشتي در مورد زمين زير پاهايم بنويسم . نمي دانم مي فهمد حرف هايم را يانه . مي شنود يا نه . اما من مي گويم . براي همين يك متر جايي كه مي خواهم يك روزي يا شبي و بسيار شب و روزها زيرش بخوابم . من يا بهتر ما يا بسياري از ماها از اين كه زبان همديگر را نمي فهميديم ف با هم مي جنگيديم .مي كشتيم تا كشته نشويم . زنده بمانيم . تا با تو باشيم . بسيار آواها كه در روي زمين جاري است و تا دنيا باشد جاري خواهند بود . اما در اين ميان تنها آدمها ، تنها صدايي را كه نشنيدند ، صداي تو بود . صداي نفس كشيدنت را . نبض هستي سيال ت را ك جاري بود در بستر عريان زمان . كسي نفهميد و يا خيلي ها نفهميدند كه تو زنده اي و مي تپي و به خواهش هايت و داراييهايت توجهي نكردند . و آنها كه فهميدند ان قدر اقليت هستند كه همان بهتر كه بگوييم هيچند . تو را دارند گرم مي كنند . با سوازندن درخت هايت ، خاك هايت ، بخار كردن آب هايت . كمر به همت قتل تو بسته اند و به قتل خويش ندانسته  در هر دو حالت . اما تنها و تنها دشمن تو زمين آدم به تنهايي نيست . آدم به تنهاييش هيچ خطري ندارد . او تنها با وسوسه هايش خطر ناك است . با وسوسه هاي خطرناكش مثل قدرت . تك بودن . اول بودن . بي رقيب بودن . مطلق بودن . نرون بودن . فرعون بودن . اين وسوسه بودن به تنهايي بودن . اين خطري است كه زمين را ، تو را تهديد ميكند و نشان به همان نشاني كه هر جايي كه بهترين ذخيرهاي تو خوابيده است ، جنگ است . يك آوايي يك روز از مرحوم بازرگان به نظرم خارج شد كه فلاني چرا دست از سر منطقه برنمي داريد و اوايي آمد به جواب كه هي فلاني ، نفت . تو را به خاطر داشته هايت از بين مي برند و نمي دانند كه تيشه به ريشه خويش از آمد گان و نامدگانشان مي زنند و ريشه به تيشه بشريت .    

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 22:41  توسط   | 

 

 

     حلقه بر در مي زنيم ما

         كه خود في نفسه چون حلقه بر دريم .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 19:51  توسط   | 

     

       در سراشيبي آرزوها يم

                 مرا ديگر مجال تاريخ نيست

                                                          

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 22:37  توسط   | 

 

پس از ديدن قسمت هجدهم سريال شهريار :

     حيدر بابا باسن آويزان (كون لغ ) عشق با دخترهايش .

+ نوشته شده در  جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت 22:13  توسط   | 

 

      شاعری می گوید :

         زنی بگیرید که اگر هرچه که باشد پولدارهم باشد .

+ نوشته شده در  جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت 12:42  توسط   | 

جك معروفي را شنيده ايد حتمن كه به مقايسه ميان جوان ايراني و آمريكايي مي پردازد . جوان آمريكايي آلت تناسليش در آنجاست و فكرش در كارش ،‌ اما جوان ايراني  آلت تناسليش در كار است و حواسش در آنجاي جنس مونث . امشب به اتفاق يكي از دوستانم كه در پيري دانشگاه قبول شده است و مجرد است و از امشب به دليل همان قبول شدن در دانشگاه لقب پر آب و تاب مهندس را به او اعطا مي كنم ، رفته بوديم بيرون براي خريدن دي وي دي  رايتر . در راه خووشگلان بخشنده بي شماري از برابرمان مي گذشتند و يا از ما پيشي مي گرفتند كه در هر دو حالت به به ، چه از روبرو چه از پشت سر و بر همه آنها تقديم باد تبارك الله احسن الخالقين . بهر حال در مسير و در هردو حالت گفته شده ما دو جوان مجرد خووشگلان را با نگاههايمان اسكن مي كنيم و كپي مي كنيم در هارد مغزمان . در اين بين بر سر يكي از آنها بحث مان گرفت كه گفتم : شيفت دليت كن اين زياد قشنگ نبود ، اندامي هم نداشت كه دوستم برگشت و گفت : نه بريز توي ريسايكل بين شايد بعدن بدرد خورد .

** پي نوشت . اين رفقيم يك ديدگاه فقهي داره كه بعدن در موردش به تفصيل خواهم نوشت .

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 23:9  توسط   | 

امشب يك كتاب خريدم به اسم براي تاريخ . مجموعه گفتگوهاي عماالدين باقي با سعيد حجاريان يكي از بنيان گذاران وزارت اطلاعات كه پرچم دوم خرداديها هم بود و نزديك بود كه شهيد دوم خردادي ها هم لقب بگيرد كه دعاي مردم اين افتخار شهادت را به او نگذاشت و زنده ماند تا اين سوال باقي بماند براي تاريخ كه چرا سعيد حجاريان از دست ضاربش سعيد عسگر به جايي شكايت نبرد و بماند بر پيشاني تاريخ اين جمله كه سياست پدر ومادر ندارد .

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 20:24  توسط   | 

          

                   حيف كه دوست دارم ، تُپل

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 20:39  توسط   | 

 

       سردار در نهان خانه . مقاله تازه محمد قائد .

 

تحولات ایران معاصر كلاً، به گفتۀ سعدی، از این قرار است:

 

وقتی افتاد فتنه‌ای در شام

هر يك از گوشه‌ای فرا رفتند

روستازادگان دانشمند

به وزیری ِ پادشا رفتند

پسران وزیر ناقص عقل

به گدایی به روستا رفتند

 

روستازادگانی با پسزمینۀ كمرنگ اخلاق لیبرال به جایگاه حاكمانی رسیده‌اند كه همواره حتی لیبرال‌تر بوده‌اند.  اما به حكم وظیفه باید اخلاقیات ‌خرده‌فرهنگ بازارـ‌ حوزه را به‌عنوان اصول مقدس در كلۀ جماعت بكوبند.  شخصیت انسان متعارف چه بسا در نتیجۀ چنین جهش سریع و پرتناقضی جـِر بخورد.

 

فرمود خدایا مرا میازمای.  ليكن اینان آزموده می‌شوند پس آزموده‌شدنی.  تمام دعوا بر سر انواعی‌ از مایعات و خدماتی است در حیطۀ هورمون و عواطف.  نخستین قـُـلـُپهای دزدكیِ اسكاچ ِ اصل در سر و در جگر صاحبمنصب ِ خداجو آتش می‌ا‌فكند و خرمن تقوا را خاكستر می‌كند.  و نخستین تجربۀ مصاحبت با بانوی دردآشنای كارشناس كاهش اضطراب، او را به فكر می‌اندازد كه شاید به شیطان فرصت عادلانۀ دفاع از نظراتش داده نشده باشد، و بعید است روانپزشكان متد این طبیب ِ درد را تأیید نكنند و بگویند فرد حتماً باید با خوردن آرامبخش به خواب رود.  و با عطار نيشابوری‌ همآواز می‌شود:

 

تا كی از تزویر باشم رهنمای

تا كی از پندار باشم خودپرست؟

پردۀ پندار می‌باید درید

توبۀ تزویر می باید شكست

وقت آن آمد كه دستی بر زنم

چند خواهم بود آخر پای بست

........

قانون، به معنی برآیند عقول، چنانچه بی‌اعتنا به اخلاق باشد قابل اجرا نیست.  چنانچه اخلاق عین قانون باشد این سؤال پیش می‌آید كه اخلاق چه كسی و كدام یك از اخلاقها مبناست.

 

این حرف بجاست كه اخلاق حاكم باید اخلاق ِ مورد تأیید هیئت حاكمه باشد.  وقتی‌ به اخلاق قدرتمندها محل نگذارند، در واقع یعنی نظام مستقر را به رسمیت نمی‌شناسند.  اما این هم درست است كه قانون باید با رضایت حكومت‌شونده وضع شود تا ریشش گیر باشد.

.............................

تحول مهم در دو سال گذشته این بود كه پلیس مستقيماً وارد امر و نهی در زمينۀ‌ نمره‌دادن به اخلاق مردم شد.  مهمتر اینكه گفتند پوشش زنان باید سازگار با عرف باشد.  نخستین بار بود كه در بحث الگوی لباس پای طرح مورد تأیید خداوند، شامل تعیین مقدار پوشیدگی دست و صورت را وسط نمی‌كشیدند و عرف، یعنی برآیند اخلاقهای حكومت‌شوندگان را ملاك قرار می‌دادند.

.......................

مجرم به زندان، و گناهكار به دوزخ خواهد رفت.  فرد قرتی هم با افزایش سن از دل و دماغ می‌افتد.  پلیس را باید تشویق كرد با دقت به حساب مجرمان برسد ‌اما نباید اجازه داد این مفاهیم را قاطی كند.

.......................

داستان را چطور جمع و جور كنند؟ به تبرّج‌ستیزی ادامه بدهند یا وانمود كنند پروردگار اخیراً قدری لیبرال شده؟ قضیـّۀ سردار ِ خراباتی اگر گروكشی در برابر قصۀ‌ جاسوس هسته‌ای باشد باید گفت شیرین كاشته‌اند.  ترجیع‌بند سانتریفوژ ملال‌آور می‌شود اما داستان فسق و فجور در تكرار شب هزار و یكم نيز همچنان شنیدنی است.

..........................

گناه اصلی ِ این شیر شب و خشكه‌مقدس ِ روز، بازشدن ِ چشم و گوش اوست: دنیا را سلف‌سرویس، تجربه را قابل گسترش، و دَم را غنیمت يافته.  وسط اغتشاشی مالی‌ـ ‌اداری‌‌ ‌كه سگْ صاحبش را نم‍ی‌‌شناسد، این اتهام كه او با ماشین اداره و بنزین دولتی به تفریح می‌رفته و از قدرت سوء استفاده كرده است به شوخی می‌ماند.  اصل قضیه ناشی از تقلیل قانون به قضاوت اخلاقی و بازگذاشتن دست پلیس در سركوبی ِ سایر خرده‌فرهنگ‌هاست. تكرار همان تلقی در مورد این پرونده فقط تكرار اشتباه است. 

..............................

درس عبرت نه تنها ظلمی اخلاقی، بلكه خطايی مديريتی است زيرا ساير خطاكاران را قانع می‌كند كسی يك‌تنه تاوان رفتار آنها را داده است و ديگر شخصاً چيزی‌ بدهكار نيستند.  تـنبیه دسته‌جمعی را هم باید برای ستمگران از خدا بی‌خبر و ارتشهای اشغالگر گذاشت.  آنچه می‌تواند مفید و انسانی باشد وضع قوانینی فارغ از تحميل اخلاق، با نظارت و دخالت مستقیم حكومت‌شوندگان است.

ارديبهشت 1387

 

 

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 19:39  توسط   | 

 

نامه من به اکبر آقا .سردوزامی . فایل پی دی اف .

+ نوشته شده در  جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 18:41  توسط   | 

                 

                 فدای سرت

                                            

                           به تخمم  

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 23:53  توسط   | 

يك مدتي بود  ( الان نه خيلي وقت پيش تر ها ) كه فكر مي كردم برم شبكه بخونم و خودم رو از اين حالت فلاكت در بيارم كه قبلن اينجا و اينجا نوشتمش .  اين فكر توي مغزم بود درست تا چند دقيقه پيش از خوندن اين مطلب از وبلاگ يك پزشك . با خوندن اين مطلب عطاء اون فكر  رو به لقاش بخشيدم و بهتر ديدم كه به تعداد نخ هاي سيگارم كه امروز ديگه به علت گرونيش kent نيست و سيگار pall mall آبي شده رو بيشتر و بيشتر كنم و چايي هام رو پر رنگ تر بخورم و به اين فكر كنم و زمزمه اش كنم كه : حلقه بر در ميزنيم ما ، كه خود في نفسه چون حلقه بر دريم و اين كه اگر فحش را از ادبيات روزانه ام خارج كنم ، عصبيتم را در محل كارم چگونه خالي كنم . بعد بشينم يا وايستم  وبه اين فكر كنم ، كه فكر كنم ، نكنم ، بكنم ، نكنم ، بكنم ، نكنم ..... .

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 22:58  توسط   | 

            

           اين هم خانووم كريستل استيوارت . ملكه زيبايي سال ۲۰۰۸ آمريكا

                           

        باقي عكس ها در اين جا

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 21:6  توسط   | 

آدم كه پريود مغزي مي شود ، نتيجه اش اين است كه يك خط و دو خط بيشتر نمي نويسد . چيزي به ذهنش نمي ايد كه به درد بخور باشد و وقت كسي را هم براي خواندن نگيرد . يا لينك مي گذارد ، يا تويتر ي شود ، يا دو خط مي نويسد كه هنوز زنده است و هست و مي نويسد و پز روشنفكريش مي شود اين كه مي نويسم ، پس هستم . والا اين يك دو خط از آدمهاي روزگار دردي درمان نكرده است . خداوند و پيامبرش كتاب اخلاق را آورده اند  روي زمين ،‌ زمين اين گونه است . قرآن كه كتاب تمام است و يك خط و دوخط نيست . حالا با اين يكي دو خط ادمهاي معمولي چه گلي مي خواهند به سر زمين و زمينيان بزنند ، خدا عالم است .

نتيجه اخلاقي : مينمال نويسي از علائم بارز پريود مغزي است .

پي نوشت : با عرض پوزش از يكي از دوستان وبلاگ نويس .

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 21:50  توسط   |