نقطه ب . اما مير حسين اين حرف رو نزد . اين بزرگترين دليل من براي راي دادن به كروبي بود .
در تب و تاب انتخابات پيش رو و با انتشار نامه هاشمي رفسنجاني به آيت الله علي خامنه اي ، تيم ملي فوتبال به دور از هرگونه حاشيه اي به كار خود مي پردازد . اين تب و تاب بهترين غنيمتي بود ه است كه شايد افشين قطبي به آن نياز داشته است تا بتواند به دور از چشم خبرنگاران و مردم علاقمند به فوتبال به كار خود بپردازد .
فردا در ادامه ساير رقابت هاي جام جهاني ، تيم ملي فوتبال كشورمان با امارات يك ديدار حساس را پيش رو دارد . امارات با داشتن يك امياز از دور رقابت ها حذف شده است و ايران مي تواند با خيالي آسوده از اين بابت وارد ميدان شود كه تيمي اميدوار به صعود را پيش روي ندارد .
در ديداري ديگر عربستان به ديدار كره جنوبي مي رود كه مساوي بهترين نتيجه براي تيم كشورمان مي باشد .ضمن آن كه با قطعي شدن صعود تيم كره جنوبي ، ايران مي تواند با اين گمان وارد ميدان شود كه در آن بازي با تيمي نتيجه گرا مقاله نخواهد كرد .
براي بازي فردا آنچه كه به نظر من مي رسد آن است كه با وجود جواد نكونام خيال تيم ايران از مركز زمين راحت است و با توجه به با حوصله بازي كردن عرب ها و تنبل بازي كردن شان ايران بايد توپ را براي حصول به نتيجه تنها و تنها از دو طرف زمين به درون محوطه جريمه بفرستد تا با استفاده به عنوان ضربه سوم دروازه امارات را باز كند .
داشتن دو هافبك و مدافع كناري قوي كه بتوانند در كناره هاي زمين توپ را حفظ و حمل كنند و قدرت دوندگي بالايي داشته باشند كمك بزرگي به تيم ايران خواهد كرد .
با نزديك شدن به 22 خرداد بايد بگويم كه :
جماعت من ديگه حوصله ندارم // به خوب اميد و از بد گله ندارم
در چين، طبقهای درسخوانده و همواره ممتاز موسوم به ماندارين كه قرنهاست قدرت سياسی و اجتماعی را در دست دارد به نمايندگان عالم غيب اجازۀ عرض اندام نمیدهد. حرفش اين است كه يك تكه چوب ِ خوبرندهشده مدرك مهارت نجـّار است، خواننده يك دهن میخواند و اين میشود مدرك توانايیاش، بزّاز چند طاقه پارچه نشان میدهد و جواز كسب میگيرد، اما مدرك اهل غيب كجاست؟ روايت میشود وقتی از كنفوسيوس دربارۀ زندگی پس از مرگ پرسيدند گفت: ”ما هنوز دربارۀ زندگی چيزی نمیدانيم. چگونه میتوانيم مرگ و دوران پس از مرگ را بشناسيم؟“
به قول ادبا، شگفتا و حيرتا و عبرتا. ضدكنفوسيوس چينی شيلترفكن میسازد تا دين را وارد جامعه و سياست كند. منتقد ايرانی ِ دخالت دين در حكومت از آن شيلترفكن استفاده میكند تا در جهت عكس عمل كند. ضدكنفوسيوس چينی میگويد ظرفيت تكميل، ورود افراد متفرقه ممنوع ـــــ و لابد رمز عبور به زبان چينی میگذارد.
تكرار ماجرای تسليحات است: به اين يكی نيزه میدهند، به آن يكی سپر میفروشند، به اولی نيزۀ ضدسپر میدهند، به دومی سپر ضد نيزۀ ضدسپر میفروشند و الی غيرالنهايه. چينيها خودشان در داخلْ نرمافزار میسازند اما دولت استيكبارستيز ايران ظاهراً چرب و شيرينترين مشتری فيلتر است، در همان حال كه ضد هرچه را به آن میفروشند به بازار سرازير میكنند. و مشتری مضطرب همچنان دلار میسُلفد.
جنگ فرسايشی ِ جاری در ميدان عنترنت شايد شديدترين تقابل خردهفرهنگها، هجمۀ حكومت به ملت، و نبرد ميان ايران و اسلام در تاريخ اين سرزمين باشد. يك قرن ديگر متأسفانه ما حضور نخواهيم داشت تا ببينيم در ايران و چين و ماچين چه چيزی ممنوع است: جهاد برای دخول دين در دولت يا مبارزه برای بيرونراندنش؟
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
مغلطه است اگر که به سوال زندگی چیست ؟ پاسخی فلسفی بدهیم . یا بخواهیم بگویم که چگونه زیستن بهتر است . سوال دوم شاید همین جا باشد که زیستن چیست و آیا پاسخ دادن به این سوال پاسخی فلسفی نخواهد داشت .
در پاسخ به زیستن ، سوال تکراری جبر واختیار به میان می آید و آخر سر این که اول مرغ بود یا تخم مرغ .
مغالطاتی از این دست به درد همان کسبه اهل فلسفه ای می خورد که از این راه نان می خورند و برای بعضی نیز تولید نان می کنند و خود نیز نانی داشته اند به قول افلاطون که فیلسوف شده اند .
عده ای که هرچه بیشتر نگاه می کنی بیشتر متوجه می شوی که به قول جلال آل احمد ، نان ایمان مردم را می خورند . حالا ایمان به هر چیزی را .
در روایاتی از این دست باید جانب انصاف را نگه داشت که در مملکتی با این قماش که سوار بر کول خلایق عوام ، عوامانه ترین سخنان را با چنان پیچ و تابی بر گرده امت می نشانند ، هیچ چیز جای همان کلمه زندگی را نمی گیرد .
روزی به دوستی گفتم : بزرگترین فیلسوف عالم کیست ؟ گفت : خودم . گفتم که : چرا ؟ آورد که در بین این جماعت اگر خویشتن خویش را نشناسی و روان کاوی خود را ندانی که زندگی کردن هیهات من ظله است . ستم موجه است . گوشت به دست گربه دادن است .
با این شرح که در بالا رفت ، باید گفت : زندگی به نظر نگارنده این سطور درست آن چیزی است که آن جا هستی . هستی آدمی را همان دم تشکیل می دهد . درست مثل الان که هستی ام را یک کیبورد و یک مانیتور و یک نخ سیگار کنتی که گوشه لبم در حال دود شدن است ، تشکیل داده است .
كار اين چند روزه ام شده است ، صبح ساعت شش و نيم از خانه بروم بيرون به قصد محل كار . ساعت سه و نيم يا چهار بعد از ظهر بيايم خانه . ناهار . بعد چك كردن ايميل هايم . ماشين بازي پاي سيستم به قصد مرگ . ساعت 9 شب آپارات . 10 تا 11 شب هم وقت كشتن به قصد في امان الله . 12 خواب تا فردا .
مثل هميشه . آينده برايم چقدر مات است . هيچ تصويري و تصوري نيك از فردا برايم قابل رويت نيست كه نيست .
امروز دو چهره سرشناس اصلاح طلبان شيخ مهدي كروبي و مير حسين موسوي نيز براي انتخابات ثبت نام كردند . به قول دكتر طبيبيان ، اقتصاد دان ايراني و يك تكنوكرات داخلي ، لازم نيست نامزد ها برنامه بلند مدت براي آباداني ايران و ايران زمين بدهند . كافي است تا بگويند با كسري بودجه اي كه با آن در نيمه دوم سال مواجه خواهند شد ، چه خواهند كرد .
سخنراني مير حسين موسوي در جمع خبرنگاران حاضر در ساختمان وزارت كشور را گوش مي دادم ، برادرم حرف جالبي زد . برادرم گفت : متن سخنراني مير حسين را خاتمي نوشته است . وعده ها و وعيدها تكراري است . جمعيت خفته با حق راي با اين حرف ها وارد گود نمي شوند . يكي از آن ها من . آنها كه به اصلاح طلب معروفند به عنوان يك حداقل آگاهي بايد در جريان باشند كه بتوانند با برنامه ريزي آرا آدمهاي لمپن را كه جمعيت كثري را تشكيل مي دهند را از دست ندهند .
● در جامعهای كه كتاب بدون تصحيح ِ حتی اغلاط فاحش بارها چاپ میشود، رضا سيدحسينی از معدود اهل قلم بود كه اصرار داشت در اثری كه تأليف يا ترجمه كرده است پيش از هر چاپْ تجديد نظر اساسی كند. اِشكال اين بود كه انگار هيچگاه احساس اطمينان و بهسرانجامرساندن نمیكرد. شايد سوادش برای انتظاراتش كافی نبود. شايد بدجوری حواسپرت بود. شايد بدشانس بود.
هرچه بود يا نبود، بسيار حسود و بدذات بود. چند نفر در خانۀ احمدرضا احمدی جمع شده بودند تا بحثشان دربارۀ موضوعی چاپ شود. سيدحسينی كه پيدا بود فقط قصد اخلال دارد گفت از اين موضوع هيچ نمیدانيد. گفتند شما كه همه چيز میدانی بگو. گفت برويد مطالعه كنيد. گفتند بعداً مطالعه میكنيم؛ حالا كه دعوت شدهايم و آمدهايم بگذار چهار كلمه حرف زده باشيم. نگذاشت. حزبالله و لباسشخصی وقتی جلسه به هم میريزد ديگر درس ِ كتابخواندن نمیدهد.
نوار جلسه گمانم به هيچ دردی نخورد. سراسر پارازيت و مخالفخوانی ِ بخيلانۀ او بود و استدعای بقيه كه بابا بگذار كارمان را بكنيم.
اولين بار بود اين شخص را میديدم و اگر تصميمگيرنده بودم شايد از او میخواستم محل را ترك كند، گرچه وقتی هم تصميمگيرنده و ميزبان بودهام از اين قبيل اشخاص زياد تحمل كردهام. باری، ديگران هم مرا زياد تحمل كردهاند.
عكس بسياری از ما را هم روی جعبۀ ادوكلن چاپ نمیكنند اما قيافۀ سيدحسينی سزاوار سرزنش فيزيكی و بلكه قابل تعقيب كيفری بود. شايد تنگنظریِ او چشمهايش را چنان بدحالت میكرد.
خوشبختانه فقط يك بار ديگر به او برخوردم و وقتی به سؤالش جواب میدادم سعی میكردم نگاهم به آن چشمهای پر از بدخواهی نيفتد.
17 ارديبهشت 88
در اسفند 57 چندين اختلاف فرهنگى همزمان در جامعۀ ايران ظهور كرد، يا بار ديگر بيرون زد. دستكم يكى از آنها سريعاً حل شد، برخى همچنان ادامه دارد و بعضى مسكوت مانده. با كنارهمگذاشتن آن نكات مىتوان به تصويرى از برخى موارد اختلاف و نكات مشترك خردهفرهنگهاى ايران رسيد.
نخستين فتوای امام راحل پس از ورود به ايران، تحريم گوشت يخزده بود (نخستين حكم حكومتی: ”من دولت تعيين مىكنم“ و نخستين اقدام شخصی: عزيمت به قم).
تصور عوام و بلكه تلقى عمومى اين بود، و همچنان تا حد زيادى هست، كه آن مرغها و برّهها را امپرياليسم ِ گرگصفت و سگپدر به غارت برد تا ما را وابسته و مصرفى كند، و كمتر به تغيير عادات غذايى مردم بين دهههاى 30 تا 50 توجه مىكنند. وقتى ندا رسيد گوشت يخزده ”نجس و حرام“ است و فقط به درد ”مصارف كشاورزى مانند كود“ مىخورد، حرف دل تقريباً تمام مردم بود. اما مملكت به هم ريخت زيرا بازگشت به شرايط پيشين يعنى الغاى چلوكباب و چلوخورش ارزان. كسى حاضر به بازگشت به عصر نان و ماست و خرما نبود.
تلاش براى بازگشتى عملاً ناممكن به خويشتنِ خويش (دستكم در حيطۀ تغذيه، كه اگر موفق مىشد لابد در مرحلۀ بعد نوبت حذف روغن نباتى بود) در عادت چلوكبابخورىِ شهرنشينان تغييرى نداد اما نخست وزير را بسيار رنجاند. مهدى بازرگان در نطقى تلويزيونى گفت:
''از بالاى سر ما اعلاميه و دستور صادر مىفرمايند و دستوپاى ما را در پوست گردو مىگذارند: برق و آب را مفت كنيد، گوشت يخزده داده نشود و از اين حرفها. شب جمعۀ اخير صاف و پوستكنده گفتيم شما هم كه ما را كلافه كرديد، شما هم كه مثل ساير مردم [رفتار مىكنيد]. اقلاً فرمايشتان را به ما بفرماييد تا من بگويم چه بايد كرد.''
منظور از اطلاق تركيب خردهفرهنگْ كماهميتانگاشتن طرز فكرهاى مختلف نيست؛ اين است كه اقليتهاى فرهنگى ِ پرقدرتى وجود دارد اما فرهنگ بىچونوچراى 99 يا حتى 51 درصدىِ مسلطى وجود ندارد، تا چه رسد به اتفاقنظر در سليقه. اينكه در سير تحول اجتماعى از چه زمانى، چرا و چگونه چنين شده موضوع بحثهاى طولانى و كتابهاى بسيار است. در هرحال، خردهفرهنگها بر معدود اصولى اتفاق نظر دارند، در بسيارى جنبههاى احوال شخصى و زندگى اجتماعى نه.
دربارۀ حق رأى و حق رانندگى زنان حرفى علنى مطرح نشد. برخى زنان خانوادههاى بازارى و حتى معمّم رانندگى مىكردند و شخصاً اتومبيل داشتند. در جز اين صورت، قابل تصور بود كه فرمان دهند زنان فقط با حضور مردان محرم در اتومبيل حق رانندگى دارند. درهرحال، دربارۀ حق رأى زنان كه فقط يك دهه پيشتر اسباب چنان جنجالى شده بود حرفى نزدند، تا حدی شايد چون رأىدادن عملاً در حكم بيعت است، نه دخالت در سياست.
ز مقايسۀ اين چند مورد شايد بتوان نتيجه گرفت وقتى هم، مانند خلاصشدن از شرّ گوشت منجمد، اتفاق نظر اجتماعى وجود دارد، ممكن است اجراى اين خواست عمومى، حتى با فتواى فردی قدرتمند، عملى نباشد زيرا واقعيات اقتصادى اجازۀ چنين كارى نمىدهد. دوم، غلبۀ يك خردهفرهنگ لزوماً به معنى پيروزى قطعى و قاطع و يكباربراىهميشه نيست. يك قرن پيش، بازارـ حوزه به افتتاح مدرسۀ دخترانه همان گونه برخورد مىكرد كه امروز طالبان در همسايگان شرقى ايران برخورد میكند. شايد يك قرن ديگر تلقى نسبت به مدرسۀ مختلط و آوازخواندن زنان به همان اندازه متفاوت از امروز باشد.
در جامعهاى ناپايدار مانند ايران، پيروزى خردهفرهنگها موفقيتی است غيرقطعى و بيشتر متكى به قهر و غلبه تا سازش. پس از اين همه بگومگو طى دههها، هيچ يك از مواردى را كه به آنها اشاره شد نمىتوان پايانيافته تلقى كرد جز همان يكى كه بر سر آن اتفاقنظر وجود داشت و، شگفتا، آن هم در كمتر از يك هفته از دستور بحث و كار حكومت حذف شد.
انگار خردهفرهنگها با اختلافنظرها خوشترند تا با اشتراكاتشان، و ابناى روزگار به اختلاف زندهاند.
از كتاب دردست نگارش محمد قائد داستان آيندگان
امروز از كوه كه امدم از بس كه خسته بودم حس اين كه يك دوش بگيرم را هم نداشتم . از مادر اصرار و از ما انكار كه باشد براي بعد و بي خيال جون ما نگذاشت و نه بر داشت ، گفت كه : نظافت رو رعايت كنيد . من گفتم . بعدن دختر مردم شما رو مجبور مي كنه كه رعايت كنيد و بعدن بهتون نگه كه مادر تون به شما چيزي ياد نداده .
بدين وسيله در اين جا اعلام مي شود به طرف مقابل كه اگر به روح اعتقاد داشته باشد : تو روح پدرش ..... اگه برگرده و بعدن يه همچين چيزي از يه جاييش خارج كنه .
گداخت جان كه شود كار دل تمام و نشد // بسوختيم در اين آرزوي خام ونشد
رواست در بر اگر مي زند كبوتر دل // كه ديد در ره خود پيچ و تاب دام و نشد
امروز قرار است كه در مشهد ساعت 5 بعد از ظهر مير حسين موسوي سخنراني انتخاباتي خود را ايراد كند . پوسترهاي تبليغاتي مهندس را كه در سطح شهر نگاه مي كردم ديدم كه مهندس مير حسين موسوي هم درست مثل 30 سال گذشته باز هم دارد از بالا به پايين نگاه مي كند .
خدا پدر سيد محمد خاتمي را بيامرزد . سيد لااقل در دوره اول انتخابات در تقويم هايي كه چاپ كرده بودند با شعار : درود بر سه سيد فاطمي // خميني ، خامنه اي ، خاتمي لااقل داشت از روبرو نگاه مي كرد و نه از بالا . سيد خاتمي فرصت هاي بي شماري را در دوران خودش از دست داد و اين نه به معناي ناكار آمدي وي مي باشد اما لااقل در همان دوران هم مانند صحنه هايي از فيلم رضا مارمولك در آخر فيلم آنجا كه مسجد پر است بالا منبر نمي رود و مي گويد : من تازه به اين جا رسيدم كه بهتره بجاي آن كه بروم آن بالا و حرف بزنم ، بهتر است بيايم پايين و با هم حرف بزنيم .
بهر حال . اين ها نوشتم تا بگويم : كه اگر اين سيد مي امد من در انتخابات شركت مي كردم و الا از همين جا روشن است كه مير حسين موسوي برنده انتخابات است ، ولا غير .
نمي دانم از كجا شروع كنم تا بتوانم سر و ته موضوع را به هم برسانم .
من در محل كارم نفر آخر هستم و يك نيرو قرار دادي شركتي محسوب مي شوم كه هر گاه دلشان خواست مي توانند به دليل همان قرار دادي بودن من را از كار بي كار كنند .
چند روز پيش داشتم به اتفاق دوستي در مورد انتخابات صحبت مي كرديم و اين كه اخراج كارگران امروز به نظر من بيشتر يك جنبه تبليغاتي نيز با خود دارد كه در ضمير اين انفصال و اتصال نيروهاي كاري موثر است .
دوست من هميشه و هر از چند گاهي از سر دلسوزي و ياد آوري اين كه قدر همين موقعيت خودم را هم بدانم ، ياد آوري اين نكته را انجام مي دهد كه مبادا من ناراضي باشم از موقعيت خودم و يا يك بار بگذارم و بروم و خودم را از كار بي كار كنم .
به اتفاق داشتيم صحبت مي كرديم و من داشتم علل و عواملي كه در اين مورد دخيل هستند را بر مي شمردم كه ناگهان دوستم وسط صحبت من گفت : ببخشيد وسط حرفت ميام ، اون جا اون پايين كثيف و آخر وقت اونجا رو هم تميز كن .
اين اشاره دوست من يك نكته بزرگ در مورد زندگي براي من داشت ، زندگي چيه ؟ و اين كه اين همه آدم دنبال اين بودند كه بفهمند زندگي چيه ؟
ياد شعري از مهدي اخوان افتادم كه سروده بود : هي فلاني ، زندگي شايد همين باشد .
من در همين موقع بود كه فهميدم : زندگي همينه و چيز ديگري بواقع درش نيست ، نه مي شود چيزي به آن اضافه كرد و نه مي شود چيزي از آن كاست بايد آن را با تماميت جبري جاري در درونش پذيرفت و پذيرفت كه قرار نيست تو كه امروز اينجايي ، جايي ديگري باشي .
مثالش ساده است : من نمي توانم امروز تارك دنيا شوم و وا اسفا سر كنم كه چرا عمرالبشير دارد در سودان و دارفور آدم مي كشد و من هيچ كاري از دستم براي هيچ كسي در آن جا ساخته نيست جز نفرين و فحش دادن به عمرالبشير و هوادارانش .
من فهميدم هرقدر هم كه فيلسوف باشم و هرقدر هم كه جامعه شناس باشم و هر قدر هم كه من فهم و سواد اجتماعيم بالا باشد باز هم تا وقتي كه پرنسيب بروكراسي اداري در ايران و جايي كه من هستم ، همين است كه هست ، من هم هميني هستم كه هستم . مگر اين كه وفاداري به متن موضوع را از دست بدهم و خودم را وارد همان بازي و دايره اي بكنم كه همه هستند ، چيزي شبيه ، خواهي نشوي رسوا ، همرنگ جماعت شو .
/* /*]]>*/
بازهم در دقايق پاياني ليگ برتر امكان قهرماني استقلال كم رنگ تر شد تا بازهم اميرقلعه نويي چشم اميدش به بازي فولاد خوزستان و ذوب آهن باشد تا درصورت برد استقلال در مقابل پيام و باخت ذوب اهن در مقابل فولاد به قهرماني دست يابد .
موضوعي كه هميشه براي تنها دو تيم استقلال و پرس پوليس درد سر ساز بوده است حاشيه هايي پررنگ تراز متني است كه براي اين دو تيم ساخته و پرداخته مي شود . دليل اين حاشيه ها هم چيزي بجز اين موضوع نيست كه فوتبال ايران و بخصوص اين دو تيم سياسي است تا ورزشي و به عبارتي بهتر : سياست فوتبالي ندارند و بجايش فوتبال سياسي دارند .
نقطه مشترك در تمام فوتبال هاي سياسي دنيا اين است كه رد پاي دلالاني ديده مي شود كه بازيكن مي خرند و بازيكن مي فروشند و در اين بين حق دلالي خود را مي گيرند . نمونه بارز آن هم آخرين گفته علي كريمي در مورد حضور وينگادا بعد از روي كار آمدن مدير عامل جديد باشگاه پرس پوليس بود . كريمي ياد آوري كرد كه آمدن وينگادا تنها بخاطر آن بود كه مدير عامل جديد پورسانت خود را دريافت مي كند و بس . اين افراد به فوتبال نمي انديشند ، اين ها به پول فوتبال مي انديشند .
در حالي كه استقلال دچار يك بحران روحي در آخرين بازي هاي ليگ برتر امسال است ، فارغ از هرگونه موردي ، تعجبم از اين است كه چرا جواد زرينچه اين چنين تيم را و امير قلعه نويي را وارد يك حاشيه ديگر مي كند و خبراز تباني امير قلعه نويي مي دهد . جواد زرينچه كه خود يك آبي دو آتشه است .
البته درك وي از اين موضوع كه در صورت اثبات درستي تباني ما بين امير قلعه نويي و خودش آن كه از هر طرف سلاخي شود خود زرينچه مي باشد و قلم كشيدن خود او بر صحت اين خبر باز هم از حاشيه هاي و التهابات تيم نكاست تا استقلال با بازي كه در آن ، آن چيزي كه بيشتر از همه به چشم خورد استرس بود بازي را در آخرين دقايق مساوي كند و چشم اميد به باخت ذوب آهن در مقابل فولاد خوزستان بدوزد.


شب امتحان واژه اي است و يا بهتر سوژه ايست تكراري و من مي خواهم در مورد روز امتحان و آن هم يك روز مانده به روز امتحان بنويسم . يادم مي آيد در ودران دبستان سال چهارم و پنجم كه بودم درس هايي را كه به قول معروف از بر كردني بودند به راحتي نمره قبولي مي گرفتم . اليبته اين را بگويم كه در تمام 12 سالي كه درس مي خواندم به غير از چهارم دبستان و ترم آخر دبيرستان هيچ گاه براي بالاتر از 10 درس نخواندم كه نخواندم . ترم آخري هم چون جو دانشگاه و دانشجو شدن مرا فرا گرفته بود ، مي خواندم . بهرحال .
رياضي اوج تنفر من از كتاب هاي درسي است در تمام اين 12 سال . يك روز مانده به روز امتحان ف روز مرگ من بود براي امتحان رياضي . در سرم نمي رفت كه نمي رفت . تابوي تجديد و رد شدن از امتحان بود برايم . رياضي را كه امتحان ميدادم ديگر برايم هرچه بود ، آسان بود .
ترسم از خرداد و امتحانات در سوم راهنمايي ريخت وقتي كه به لطف خودم از رياضي تجديد شدم و رياضي را در شهريور با تك ماده قبول شدم . درس خواندن و امتحان دادن ديگر برايم ترسي نداشت اگر لذتي هم نداشت . يك كاري بود كه بايد انجام مي شد و هيچ الزامي در آن برايم نبود كه بايد حتمن ان را قبول بشوم . دروس واحدي و ترم تحصيلي بهشت زمين بود . اين ترم نه تا نه ترم فرصت داشتي و يعني چهار سال و نيم . فقط گندي اين نوع درس خواندن در معلم هاي گاه آشغالش بود كه بايد يك ساعت و نيم پشت نيم كت آن ها را تحمل مي كرديم .
اما انگيزه اصليم در اين نوشته ديدن فيلم انجمن شاعران مرده بود . اين فيلم را براي بار چندم ديدم . من تنها عاشق پيام اين فيلم نيستم اون چيزي كه واقعن باعث ميشه تا من بشينم و اين فيلم را براي بار چندم ببينم بازي خوب رابين ويليامز .
رابين ويليامز يك چيزي در صورتش و طرز راه رفتنش دارد كه خيلي ها ندارند . صورتش را نمي توانم بگوبم كه چه دارد اما طرز راه رفتنش استفاده كردنش از دست هايش برايم يك مورد خاص است . عمق دادن به حركاتش در پلان به پلان اين فيلم و فيلم بي خوابي كه در آن با آل پاچينو هم بازي است . رابين ويليامزدر اين فيلم خوش درخشيد و وش مي درخشد و با حركات و سكناتش اين آه را در من بر مي انگيزاند كه كاش در تمام طول دبيرستانم تنها يك معلم مانند او مي داشتم و او مي فهميد كه فيلسوفان 17 ساله ، فلسفه اي دارند به قدمت 17 سال با خوبي ها و بدهايش .
به قول وودي آلن : ما ادمهاي بسيار ناشكري هستيم كه خدا را شكر نميكنيم كه ديگر مجبور نيستيم ، پشت آن نيمكتهاي مسخره بنشينيم .
واي باران ، باران
شيشه پنجره را باران شست
از دل من اما
چه كسي نقش تو را خواهد شست
آسمان سربي رنگ
من درون قفسم سرد
اتاقم دلتنگ
مي پرد مرغ نگاهم تا دور
واي باران ، باران
پر مرغان نگاهم را شست
حميد مصدق
يك سرباز اول ، عاشق وطن است ، دوم ، وطن پرست است ، سوم ، مجبور است.
