تبليغاتX
سردبیر دیپلم

سردبیر دیپلم

ما مِگِم بُگُو نِمِگِم بُوگُو


 

         

در حالی که خانوم مهرنوش دارد می خواند که :

می دونستی که چشات شکل یه نقاشی که تو بچگی میشه کشید ، می دونستی یا نه ؟ دارم به این فکر می کنم  بچگی تا چند سالگی ست و آیا بچه ماندن خوب است یا بد و این که آن نقاشی که در بچگی کشیده شود که به هیچ اعتباری نمی تواند کاری در ردیف کارهای استاد بهزاد به حساب آید ، آیا قناعت کردن به چشمانی آنچنانی از معشوقه ایی کاری عاقلانه است ؟

باری به هر جهت در تمام حالات کودکی که سیر کنیم آن چه آدمی را از آن سیر و سیاحت در آفاق گذشته خود به وجد می آورد این است که هر چیزی همان جوری ست که باید باشد و این همان بودن است ، اصالت است که به کارها قوام و زیبایی و دلنشینی را اعطا می کند .

 

 


برچسب‌ها: کودکی, اصالت, اشخاص
+ نوشته شده در  شنبه 8 بهمن1390ساعت 22:58  توسط   | 


اول این که چون دومی نداره همون اول این که ، خیلی دلم می خواد یک روز نمی دونم حالا اونم کی اما دلم می خواد یه روزی صفیر یا سفیر صلح یا سلح سازمان ملل بشم و بعد برم اون بالا موقع سخنرانی خیلی ها رو از اون بالا نگاه کنم و یک جورهایی اگه بشه هوووووشون کنم که ضایع بشن از بیخ و بنیاد و بعد بهشون بگم که اگر حواسشون باشه فکر کنم اون چیزی که ما آدم ها رو از این بزنگاه خود خواهی و خود بزرگ بینی به صفی هدایت می کنه که همه با هم برابر هستیم به گمانم ادبیات باشه .  ادبیات واقعی .

شاید این سوال باشه که ادبیات واقعی چیه ؟ یک صف طولانی رو در نظر بگیرید ، آنقدر طولانی که به طور مثال نفر اول صف و نفر آخر صف نتونند چهره هم دیگه رو به وضوح ببینند . حالا تو این صف یک گردش به راست یا یک گردش به چپ بدین . نفر اول همون نفر آخره و نفر آخر می تونه همون نفر اول باشه ، در هر صورت اگر کسی خودش بخواد . حالا همون صف رو در نظر بگیرید  که تو اون صف یک نفر بیاد یک قدم جلو یا عقب و به طور کلی در طول صف قرار بگیره نه در عرض صف ، خب اون موقع چی میشه ؟ هیچی اون آدم حالا هر کی که باشه تنها می شه و این نشونه شاه بودن و بالا بودن و برتر بودن نیست نشونه جدا شدنه مثل سیمین از نادر که چون احساس امنیت برای فردا نداره می خواد بره ، البته این نشونه برتر بودن یا جدا بودن سیمین نیست این نشونه جدا شدنه همین و نه چیزی بیشتر در این جا منظور روی دوم سکه بود همین که همه مثل هم هستند و فردایی ندارند یا بهتر این که فردایی روشن در پیش رو ندارند .

خب ادبیات واقعی میشه اون صفی که از عرض در جریانه و نه از طول یعنی فراگیر و گستره معناییش مطنقه جغرافیای خاصی رو در بر نمی گیره و جهان شمول به حساب میاد . شاید خواننده ایی با اشاره به شعر سعدی در مورد بنی آدم کمی از راه را با من آمده باشد اما کمی بیشتر از این منظور من بود گو این که سعدی این قدرها بزرگ هست که نیازی به این نوشته ها نداشته باشه اما منظور من مولوی بود که در یکی از اشعارش می گوید :  آدم باید با خدا حرف بزنه ، با خدا حرف بزنه حالا هر جور که حرف زد ، زد ، به کسی چه که کی داره چه جوری حرف می زنه ....  .

اون بالا تو سخنرانی مجمع عمومی سازمان ملل آی فاتحه خیلی ها رو می خوندم .

+ نوشته شده در  جمعه 7 بهمن1390ساعت 20:49  توسط   | 

         

در خانه نشسته ام و دارم وب گردی که چیزی بیشتر شبیه به ولگردی باشد را انجام می دهم . می گویم ول گردی چون وقتی مجبور شوی از زور فیلتر دست به دامان rss  شوی می شود همین که حی و حاضر است که گاهی سر از چین و ماچین هم در می آوری . می گویم ولگردی چون به هر لینکی که دم دست باشد سرکی می زنم ، و خلاصه آن را می خوانم تا بدانم چیست و صحت و سقمش کجاست و چرا این گونه است و آن گونه نه و دراز می شود خواندن یک خط خبر که خسته کننده نیز می شود ، رویش بگذارید کندی سرعت اینترنت را .

دارم در سایت ها می گردم چشمم به این خبر می افتد : سکه طلا 85هزار تومان گران شد . بی خود و بی جهت خنده ام می گیرد . می خندم . دست خودم هم نیست . به مصداق کارم از گریه گذشت است بدان می خندم ، شده است . هشتاد و پنج هزار تومان ، آن هم یک شب . به چه علت ، چگونه ، عوامل جواسیس  تا کجاها رخنه کرده اند که بازار طلای مطلای ما را این گونه به لرزه در انداخته اند .

خنده ام می گیرد چون کار دیگری نمی توانم بکنم . اشک یک بار روانی منفی می خواهد که این خبرها ندارند  چون بیشتر شبیه یک جُک هستند . یک شب هشتادو پنج هزار تومان .   نمی دانم بهرحال شاید مراجعه به نقل قولی از سارتر یا راسل بد نباشد که می گوید :

وقتی کسی بر لبه دیواری حرکت می کند و به طرف زمین سقوط  میکند این اتفاق یک تراژدی ست اما اگر همان آدم بر روی همان دیوار راه برود و در همان منطقه دوباره به زمین سقوط کند ، این دیگر یک تراژدی نیست ، یک کمدی ست .

باری . خنده ام گرفت که فهمیدم این روزها هر اتفاقی ممکن است .


برچسب‌ها: اختصاد, بازار, تورم, سکه طلا
+ نوشته شده در  چهارشنبه 28 دی1390ساعت 23:46  توسط   | 

 

امروز به فرمان پدر به بازار رفتم تا میوه بخرم . گله از گرانی نیست گو این که این موسیقی متن در هر زمانی برای خودش خریدارانی دارد و قطع این موسقی زمینه موجب مرض می شود .

در برگشت در خانه مادر پرسید : چقدر شد . گفتم : یازده هزار و پانصد تومان . هزار و پانصد تومان بیشتر از پولی که پدر داده بود . مادر گفت : باز که ضرر کردی هزار و پانصد تومان . بازار یعنی باز- آر یعنی این که از آن چیزی بیاوری که در آن سودی در میان داشته باشد ، تو که مقداری هم متضرر شدی .

می گویم : مادر جان خب این باز - آر شما در حال حاضر نرخ هایش دچار آن چنان نوساناتی ست که اگر به جدول قیمت ها  آدم کمی خیره نگاه کند ، انگار مایکل جکسون دارد در مقابلش بیریک می زند .

مادرم می گوید : تو اگر قیمت ها هم به صفر برسد تو باز-آر نمی شوی . می گویم : این باز- آر شما همان باز- آر دیگران است که از آن چیزی نمی آورند و چیزی هم نمی برند چون همه با هم مشغول حسین حسینی هستند که وزیر اقتصادیش فامیلش حسینی ست آن وقت شما می خواهی من چه چیزی بر گرداندم در این هنگامه بنداز برو که بابت سه هزار میلیارد تومان وزیرش می گوید :  اگر نخواستید من با آن شالم بر می گردم به همان کوره دهی که بودم (صدای گریه حضار) و الا من معذرت می خواهم .


برچسب‌ها: بازار, اخ تصاد, وزیر, قیمتها
+ نوشته شده در  دوشنبه 26 دی1390ساعت 23:41  توسط   | 

 

 دیروز چند کتاب خریدم  . سه کتاب از باستانی پاریزی .( عکس جلد شاه منصور را پیدا نکردم)

یک کتاب از محمد علی  اسلامی ندوشن

 

 و یک کتاب از هاروکی موراکامی ، داستان نویس مورد علاقه ام که این روزها دلم به خواندن داستان های او  خو  کرده است . 

نمی خواستم بنالم اما نمی شود . به قول یکی از دوستان سابق اهل چت ، همه اش دارم غر می زنم ... دست خودم نیست اوضاع خراب است و هیچ فردایی روشن تر از امروز قابل تصور نیست به معنای دقیق ساعت از ساعت دریغ از یک ساعت پیش است ، هیچ چیز آنلاین نست ، جز قیمت ها ، رویت را می چرخانی به یک سو و دوباره نگاه می کنی ، گران تر شده است ، هیچ چیز ، هیچ چیز حساب و کتاب ندارد و هر اتفاقی در هر لحظه ایی قابل وقوع است . 


 قیمت ها بالا می رود . یک بسته کاغذ A4  چهار هزارتومانی ، شده است پنج هزار تومان .... کتاب شش هزار تومانی شده است  سیزده هزار تومان . کتاب بازیگران کاخ سبز باستانی پاریزی را سه ماه پیش خریده ام به شش هزار و پانصد تومان ، دی روز که همین جوری که برداشتم تا نگاهی به آن بیندازم با قیمت استثنائی سیزده هزار و پانصد تومان روبرو شدم .

همه این ها به کنار .... وقتی کتاب می خرم و آن ها را به خانه می برم ، همیشه با این جمله دلسوزانه مادر روبرو می شوم که می گوید : باز کتاب خریدی ؟! پول هایت را نگه دار ، فردا خانه دار خواهی شد و جا نخواهی داشت ، اثاث کشی برایت مشکل می شود ، زنت این ها را برایت جمع نخواهد کرد و .... سایر نصایح ملوکانه و مشفقانه و دوستانه و از همه مهمتر مادارانه .
بغض گلویم را فشرد . فاتحه خودم را خواندم . دل خوشی ام کتاب خواندن است آن هم که دارد به فلاکت الفلاک می رسد با این اوضاع اخ تصادی و هر ساعت دریغ از ساعت پیش و آن چیز که در این مملکت دیگر اعتبار و ارزشی ندارد ، فرهنگ و فرهنگ دوستی ست . خانه اهل سینما که می شود محل تصفیه حساب ، چه انتظار و اعتبار به وزیر فرهنگ بی فرهنگش .

در وا نفسای احوال اخ تصادی این روزهای این مملکت خدا به روی آدم نگاه کند ، آدم مریض نشود و الا حساب جیب آدم با کرام الکاتبین است ، جان که پیشکش شده است پیشاپیش ... . 

 


برچسب‌ها: فرهنگ, کتاب ها, اشخاص, اقتصاد
+ نوشته شده در  پنجشنبه 22 دی1390ساعت 22:54  توسط   | 

     

                           


بارها با خودم گفتم این وبلاگ را پاکنم اما دلم نیامد . نمی دانم چرا نمی توانم این کار را بکنم اما هر چه که هست در قدمت نوشتن است و این که در گفتن اگر چه تکرار مکررات باشد ، فایده هاست که در نگفتن نیست .  امروز این وبلاگ هشت ساله شد . یعنی این که مدتی ازهشت سال عمر گران بهایم را گاهی صرف نوشتن در این وب کرده ام . وبلاگی که خواننده خاصی ندارد و در آن هر چه می نویسم ، انگار دارم در آینه نگاه می کنم ، چه این که ذات نوشتن برخاسته از فهم تاریخ است و هر نوشته ایی چه در قالب کتاب و گفتارهای روزانه و چه در قالب سندهای اداری همه و همه تارخ سازی ست و بس . از این رو دیگر مدت هاست دل به نظر خواننده نمی گذارم که آیا این را کسی می خواند یا نه ، درست مثل اینکه در دفتر خاطرات روزانه اش کسی مطلب بنویسد .

بارها با خودم گفتم این وبلاگ را پاکنم اما دلم نیامد . نمی دانم چرا نمی توانم این کار را بکنم اما هر چه که هست در قدمت نوشتن است و این که در گفتن اگر چه تکرار مکررات باشد اما فایده هاست که در نگفتن نیست . این وبلاگ به هر بهانه ایی که راه افتاد و مسیری که پیموده است ، سیری شخصی ندارد و گاه گاه واکنش هایی به اخبار و رویدادهای پیرامونش داشته و دارد اما با این حال بد نمی دانم تا به عنوان سندی  در این جا بازگو کنم از زبان شاملوی فقید : جماعت من دیگه حوصله ندارم / به خوب امید و از بد گله ندارم ...... .

و به راستی دیگر هیچ گله ایی نیست چون آدم ها ، همه آدمند و هر روز کسی می آید و کسی می رود و نمی شود دنیا را از دریچه های این دنیای مجازی عوض کرد، گو این که نگارنده نیز این چنین قصدی را دیگر دنبال نمی کند و نخواهد کرد  و به گمانم باید بدانیم و بدانم که هر اتفاقی همیشه تکرار می شود چون به قول باستانی پاریزی : رسم دنیا جمله تکرار است اندر کارها ..... .

این وبلاگ هشت ساله شد .  شاید باشم که بنویسم و شاید نباشم . مرگ شتری ست که در خانه همه می خوابد اما تا آن زمان که زنده ام در این جا خواهم نوشت ، چون آینه در آینه است .


برچسب‌ها: وبلاگ, تولد, راههاو نشانه ها, اشخاص
+ نوشته شده در  چهارشنبه 14 دی1390ساعت 17:22  توسط   | 

 

دوستی داشتم که خودش را خوش پوش می دید ، براد پیت ایرانی یک جورهایی . دوست دختری داشت به اسم سحر . هیکلی داشت برای خودش که دوستم سخت عاشق آن بود . او را که میدید مریم مقدس را انگار میدید و چشمهایش خمار میشد مثل گاوی که شیریش را بدوشید .

یک مدتی که دیگر داشت گَند مجنون و فرهاد بازیش در می اومد و تا حرفی می زدیم یک سرش به سحر می رسید در عملیاتی انتحاری کاری کردم کارستان که سر هر چیزی را به آن دختر نرساند . تابستان بود . شب ساعت های 9 شب بود . رفتم در خانه شان . جلوی خانه شان یک باغچه کوچک مربع شکل بود که در آن یک درخت نمی دانم چی کاشته بودند و بزرگ شده بود. یک کم کندش فلفلی برداشتم و در نزدیکی های خانه شان یک گلی کندم و در آن کندش فلفلی ریختم و آن را در باغچه انداختم و زنگ را زدم تا بیاید بیرون . چند دقیقه ایی به صحبت کردن گذشت . بعد ناگهان گل را پیدا کردم و گفتم اِ مجتبی عجب گلی که عین یک حیوون (شاهین تیز پنجه) خودش رو انداخت روی من و گفت اینو سحر انداخت واسه من .منم دادم بهش تا خوب بو بکشه . باقیش رو خودتون دیگه تصور کنید . عطسه هایی به شدت دهشتناک که اگر نمی زد خدایی ناکرده اگر عطسه نمی زد به قول مادرم  دل می ترکوند .

چرا این ها رو نوشتم . نوشتم تا یادی از او و دوست دخترش کرده باشم که هر کدام به راه کذایی خود رفتند . دخترک هنوز مجرد است و دوستم ازدواج کرده است و بچه ایی دارد و یک پا مرد خانه و خانواده است . دخترک که برای خودش با آن زنانگی های  برجسته اش دیگر سن و سالی را دست وپا کرده است همچنان مجرد است ، بهر حال می خواهم بنویسم که مجنون ها هم مجنونند که لیلی هایشان را به جرم دوست دختر بودنشان این روزها تنها می گذارند و آن دختر می شود مجنونِ مجنون یا لیلی مجنون .

جنونی در این حد این روزها از لای کتاب های عطار و سنایی بیرون می آید و آدم هایی که این روزها به نان شب شان می مانند هیهات است که کسی مجنون بماند و مجنون لیلی ورژه جدیدی پیدا کند .

+ نوشته شده در  یکشنبه 4 دی1390ساعت 22:2  توسط   | 

     

معلمی داشتیم در دوران راهنمایی ، از لرهای مهاجر  . برای خودش دیسپلینی داشت در خور خود با سیبیل هایی همیشه تاب دار و یک دست با موهای سپیدش ، سپید . اصرار و ابرامی داشت بر این که خط ، خوش باشد و خوش خطی را یک نشانه از وجنات انسان درست بودن می دانست . اما برای یک پسر بچه راهنمایی این ها چیست ؟ هیچ . آن هم پسر بچه ایی که در فقر اقتصادی خود هزاران آرزوی دیگر دارد که بر آورده نشده و درسر کلاس ، که اوجب واجب آن ها ریاضی بود ، به نداشته هایش می اندیشید تا ریاضی و این مورد هم از سوی خانواده مورد تقویت واقع می شد که کسی ریاضی خوب بفهمد آدم زرنگی ست و آدم زرنگ موفق است و چراغ خانه و خانواده و هنر در این میان هیچ بود چون از آن میان نانی کسی نخورده بود در خانواده ، خانواده ایی که دور و برش را آدم هایی مهندس و مهندس نما پر کرده بودند . در این میان املا بینا بین بود ، انشاء درس نبود و کسی که خوش می نوشت خط را ، در میان کلاس و خانواده دیده می شد . آن چه در این بین مهم نبود در راسته همان هنر خوب نوشتن بود هم در خط آن و هم در صورت انشاء آن . از این رو درست نوشتن هم از سوی بسیاری از معلمان و هم از سوی خانواده ها نادیده انگاشته شده است و شده است این که کسانی بیایند و بنشینند کتاب هایی در مورد درست نوشتن و غلط ننوشتن و آداب نوشتن بنویسند .

از سری کتاب های لازم در وادی خواندن و نوشتن جدای از تمام فرهنگ ها یکی کتاب هایی ست در مورد قواعد نوشتن و ویراستن . در این مورد البته کم کتاب نیست اما آن چه که هست این است که این امر مورد وثوق عامه مردم نیست دوم این که معلم هایی که به این امر اهمیت بدهند کم است .نمونه هم تا دلمان بخواهد دور و برمان ریخته است . مهندسان این روزها که دو خط درخواست اداری نمی توانند بنویسند ، مقاله و شرح و بسط ماجرایی که محال در محال است .

نگارنده خود درهمین برهوت وضع موجود است ، اما دغدغه نوشتن که می گیردش باید برگ سپیدی را سیاه کند ، تغییر وضعیتی در چیزی به وجود بیاورد از این رو برای آن که در این حیطه بتواند دستی برای خود داشته باشد کتاب هایی می گیرد تا بتواند خود را تصحیح کند . از این رو فرهنگ لغات مستطاب دکتر محمد معین و کتاب مستطاب غلط ننویسیم از ابوالحسن نجفی را گرفتم . کتاب دیگری که بد ندیدم تا آن را معرفی کنم دستور زبان فارسی ست اثر دکتر پرویز ناتل خانلری . اجماع بر سر دانایی از نحوه نگاشتن است تا هیات واژگان اما می توانیم در این کتاب دانایی از هنر به کار گیری واژه ها  که همان انتخاب و درست نوشتن واژگان است را بیابیم که ارجاع می دهم  به پارگراف اول این نوشته که در آن اشاره کرده بودم درست نوشتن در حیطه قواعد و ریخت واژاگان مانند خوش نوشتن است ، چرا که اگر واژگان را درست بنویسم در چشم خواننده متن این نکته را پر رنگ می کنیم که او با یک متن درست روبروست و زیبایی یک متن را چند برابر می کنیم .


+ نوشته شده در  جمعه 2 دی1390ساعت 21:16  توسط   | 


در بین عوام خرافه ایی  رواج دارد که می گوید : آن ها که زندگی را به مرگی دردناک مانند مریض شدن به پایان می رسانند مانند مردن به خاطر سرطان و یا سایر امراض ، گناهانشان می ریزد و خداوند متعال آن ها را می بخشد که این امر بسته به نوع مرض ویا میزان گناه از سوی کارشناسان هنوز در دستور جلسه قرار نگرفته است از این رو باید از خود پرسید : آیا جماعت سیگاری به دنبال رستگاری هستند ؟

نویسنده این چند خط اکنون بد جوری سرما خورده است و آبشار نیاگارا را با خود چند روزی ست که این سو و آن سو می برد و می آورد ، جدای از این که سر خورده نیز هست . اطبا هر کدام برای این درد ، دوایی دارند که هر کدام در جای خود به کار می آید اما نقل است از خواهر گرام مان : سرماخوردگی دوره ایست که باید طی شود و چاره و علاج خاصی ندارد تنها باید تحمل و مدارا کرد . مانند به دوش کشیدن کتاب های بی بو و خاصیت مدرسه به سفارش معلم هایی که از دانش آموز هم کمتر می دانستند .

از این رو بر خود فرض می دارم تا در سوالی فلسفی –منطقی از آگاهان بپرسم: اگر آن خرافه حقیقتی نهان شده باشد آیا دکتران دارو ساز دشمنان رستگاری هستند و آیا سرماخوردگی دفع کننده عارضه چشم چرانی می تواند باشد ؟

+ نوشته شده در  دوشنبه 28 آذر1390ساعت 16:41  توسط   | 

  


بالاخره اینترنت بی سیم را در خانه به راه انداختم و توانستم از مزایای wi fi  در خانه لذت وافر را ببرم . از این رو می خواهم شرح آنلاین از زندگی بنویسم .

الان مادرم دارد شرحی از زیارت مکه اش را می دهد و عربی که کتابی از این کتاب های فارسی زبان شیعه کوب را می خواسته به او بند کند و باقی قضایا .

الان هم جویای این است که وای فای و باقی قضایا چیست و پول و قبضش چه می شود .

الان هم دارد خاطره ایی از یک عروسی می گوید و لب تاپ و باقی موارد .

تلوزیون فول اچ دی ال سی دی مان را روشن کرد تا شبکه مستند را ببیند . مورد علاقه ترین شبکه اش اما به همان دلیل زن بودنش شبکه بازار است درست مثل اول ماهواره خریدن مان که عین چیز ندیده ها می نشستیم و تبلیغ های شرکت های ساختمانی را نگاه می کردیم و آخر سر این که این اعراب دبی تا چهل سال پیش می آمدند در شیراز درس می خواندند حالا کار به جایی رسیده است که ایرانی جماعت در آن جا پولش را می دهد تا آینده ایی داشته باشد و  این خیلی بد است .

بهر حال . این هم اینترنت وای فای من .

+ نوشته شده در  جمعه 25 آذر1390ساعت 19:46  توسط   | 

در جستجو کننده عکس گوگل کلمه وخت را جستجو کردم با چهره این خانوم سیاه پوست روبرو شدم که عکسی از خودش با جلد کتابی از خودش که عکس خودش روی آن چاپ شده است را نشان می دهد . این خانوم را نه می شناسم و نه می دانم آن کتاب چیست و نه حتی می توانم آن کلمه را بخوانم که معنی اش کنم . تنها در تناسب با این نوشته عکس را می گذارم این جا که حکایت یک سری از نویسندگان دسته چندم ، چندم ایران امروز ما هستند . نویسندگان و شعرایی که یک میلیون تومان می دهند و کتابی بیرون می دهند و می شوند جزو دسته اِهِنُ تُلُپ های هنرمند و هنر شناس . مدیر انتشارات هم از خدا چه می خواهد دو چشم کور از یک شاعر یا شاعره و کاغذ یارانه ایی و باقی قضایا .

        

از سری اخلاقیات گَند رایج در میان وبلاگ نویسان و وب سایت نویسان درجه دو ، که خدای ناکرده هم کتابی چاپیده باشند در عالم چاپیدن های این روزی این است که وقتی در وبلاگ یا وب سایت شان نظری درج می شود ، پاسخ را در پی نوشت همان کامنت می چپانند تا از این طریق صرفه جویی در وَخـ -ت خود کرده باشند و هم پاسخی را مندرج کرده باشند .

در حالی که یک مخاطب معمولی هم باید همان میزان وقت را مصرف تا جواب کامنت خود را پیدا کند در حالی که پاسخ دادن با ایمیلی که از مخاطب گرفته می شود دیگر هرجی به این کارها نیست ، اگر هست پس گرفتن ایمیل چیست .

در حالی که نگارنده برای شاعره ایی محترم کامنتی را چپانده بودم و ایمیل خود را وارد کرده بودم بعد از مدت ها یاد آن کامنت افتادم و آن جواب ، با خود گفتم شاید پاسخی داده است در ایمیلی و نگارنده آن را ندیده است ، پس با چپاندن کامنتی دیگر طلب پاسخ کردم که حوالت به همان مطلب دادند و پاسخی در حد دو کلمه و آن هم با نگاهی از بالا که یعنی اِِِِِهِم ، ما شاعره اییم و وخت مان طلاست نمی توانیم جوابی طولانی بنویسیم .

اشکال کار آن جاست که رنگ خاکستری در میان ما وبلاگ نویسان این روزها از بین رفته است و در نقد و یا تعریف یا سفیدیم و یا سیاه سیاه . چندی پیشتر نیز نویسنده جوانی که در چند وب سایت خارج از میهن می نویسد در تعریفی آسمانی خبر از ظهور شاعره ایی در حد و اندازه های فروغ خبر داد که آدمی حیران می ماند که ایشان :

یا شاعره ندیده است یا معنی شعر را نمی داند.

به هر روی این نوشته از آن جهت آمد که یاد آوری کنیم جنبه داشتن خوب است و تا چند نفر دور و برمان را گرفتند و پولی دادیم و شعری چاپ کردیم و کتاب شد از بالا به پایین نگاه نکنیم .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 23 آذر1390ساعت 23:21  توسط   | 

           


دیشب شبکه فخیمه و وزین من و تو سریال پوآرو را پخش کرد  . پوآرویی با همان سیاق وهیبت و خوش پوشی و اتو کشیدگی . از دیدن او و فیلمی در ژانر معمایی ، جنایی ، پلیسی کیفور شدم و جای این گونه سریال ها را تلوزیون عظمای داخلی به شدت خالی می دانم . پوآرو سریالی ست به شدت آرام و در فضای همیشه ابری لندن و اروپا که سخت مورد پسند این قلم است ، نگارنده را برای ساعاتی به فراغت خاطر از اخبار گَند این روزها برد و باز آورد .

جدای از کیفیت تصویری عالی شبکه من و تو که فیلم را دیدنی تر می کرد ، آن چه که کمی بیننده داخل ایران را اذیت می کرد دوبله های نپخته بود و صداهایی که به عبارتی بر روی اشخاص سوار نبودند و صدای پوآرو از همه بیشتر شنونده داخلی را اذیت می کرد ، گرچه دوبله او از باقی صداها حرفه ایی تر بود اما به علت همان پیش زمینه ایی که پیش از این ها در ذهن بیننده داخلی ست ، دوبلور این بار پوآرو صدایش کمی آزار دهنده بود بخصوص در صحنه هایی که پوآرو واژگان خاص خودش را ادا می کرد ، واژه هایی که کام دهان را از هوا پُر می کند .

اما نکته دوم جای خالی تیم پوآرو بود . هستینگز و سربازرس جَپ و آن منشی خووشگل و به شدت شکننده اش از لاغری که موهای تاب خورده بر روی پیشانیش ، پیچ در زندگی ام در دوران نوجوانی انداخت که به هیچ صراط مستقیمی ختم نشده است .

+ نوشته شده در  شنبه 19 آذر1390ساعت 18:54  توسط   | 


امروز تا دورها  رفتم . ((رفتم از شهر خیالات سبک بیرون / دلم از غربت سنجاقک ، پُر )) رفتم تا کودکی ، تا مرز پر غرور بخشیدن های صادقانه تا معصومیت از دست رفته این روزها .

از محل کار به خانه آمدم و سخت خسته . ناهار نخورده خوابیدم تا عصر را کمی بهتر بتوانم سر کنم . از خواب که بیدار شدم بردارم یک چای پیش رویم گذاشت و من هم ازخدا خواسته آن را خوردم و به خودم کش و قوسی دادم . تلوزیون را روشن کردم تا ببینم ماهواره چه برنامه هایی دارد . کمی کانال ها را جستجو کردم و دیدم باب طبع ما چیزی مهیا نیست  و تلوزیون را خاموش کردم . کسل بودم . دیدم با یک دوش آب داغ سر حال می شوم . رفتم حمام و یک دوش آب داغ گرفتم . در سر حمام که بودم تا خودم را خشک کنم دیدم مقداری آب در جلوی در جمع شده است . همیشه یک جارو برای آن که آب را به داخل حمام بریزم هست امروز نبود برای همین هم با پا آمدم این کار را بکنم که سردی آب های کف حمام مرا تا دورها برد . تا دورهای دور ..... . رفتم تا سر بینه حمام های عمومی . نمره که از آن اعیان مسلک های طبقه متوسط بود . حمام نمره خدا خدای کودکی هایمان بود . یک جای متفاوت برای چند ساعت خاص و چقدرهم آب و چقدر هم آب بازی . یک جایی که در آن همه چیز در هم می پیچید . عادت روزانه ایی که به هم خورده بود و در آن ساعت در خانه نبودیم ، صداهایی که می پیچید و از همه بهتر صدای آب بود . صدای دوش های آبی که باز بودند و صدای شَر شَر آبی که به گوش می خورد . بخار سر حمام و آن آب سردی که برادرم در برگشت ما را مجبور می کرد که پاهایمان را در آن بزنیم چون مادر گفته بود و گاه گاهی هم نوشابه ایی که پدرمان می گرفت تا به قولی استخوانی ترکانده شده باشد .

 

آدم تا کجاها که یادش نمی رود . تا دورها و آن هم از طریق یک حس . بعضی چیزها با خودشان یک بویی دارند بعضی یک حسی با خود دارند و آدم از این ها تا کجاها که پُل نمی زند و چیزهایی که به یادش می آیند که هر کدام برای خود تاریخی دارند و داستانی بس خواندنی که یاد هر کدام مثنوی هفتاد منی می شود بس بلند و طولانی . سر این رشته دراز است و اگر می نوشتم که آن حمام کجا بود ، شاید این نوشته خیلی ها را بر می انگیخت تا چیزی بنویسند اما رشته سخن به دراز می کشد و خواننده صاحب سخن هم وقتش طلاست .

 

بعد از نوشتن ....

در افتضاحی به نام اینترنت این روزها در گوگل عکس که جستجو کردم در میان تمام عکس ها یک عکس هم بود از شابابا ، مظفرالدین شاه قاجار . ماندم چرا در جستجوی واژه حمام نمره عکسی از شابابا هم قاطی و بیخ سایر عکس ها می آید ....

کمی که فکر کردم سمت و سوی تصورم تا علی حاتمی و هزار دستان و قاجار و اوائل آن سواد کوهی خود خواه رفت . رفت تا آن روزها که امروزیانی که مهندسان و معماران و طراحان درس خوانده این آب و خاک هستند وقتی می خواهند فیلمی یا بنایی را بلند کنند که نوستالوژیای خوش ایرانی بودن را در خود داشته باشد یلخی و بی هیچ توشه ایی می روند سراغ فیلم های علی حاتمی فقید و کپی می کنند تمام خاک خوردن های سالیان او را روی فیبرها و آکاسیف ها و می شوند یک پا هنرمند برای خودشان .... این ها را دیدم بد ندیدم بنویسم که باید کمی آموخت و کمی بیشتر خواند ... از گذشته باید بیشتر خواند تا دیده شود . آینده همیشه یک چاه هوایی ست . اگر بخواهم به سیاق علی حاتمی فقید گله گذاری کنم ، بخشی از دیالوگ حاجی واشنگتن را در این جا کپی می کنم :

مملکت رو تعطیل کنید دارالایتام دایر کنید ، درست تره!

مردم نان شب ندارند ، قحطی است ، مرض بیداد می کند ، نفوس حق النَفَس می دهند. باران رحمت از دولتی سر قبله عالم است؛ سیل و زلزله از معصیت مردم! میرغضب بیشتر داریم تا سلمانی؛ سربریدن از ختنه سهل تر !
ریخت مردم از آدمیزاد برگشته. سالک بر پیشانی همه مهر نکبت زده. چشم ها خمار از تراخم است، چهره ها تکیده از تریاک.
ملیجک در گلدان نقره می شاشد! چه انتظاری از این دودمان با آن سرسلسله ی اخته؟!
خلق خدا به چه روزی افتاده اند از تدبیر ما! دلال، فاحشه، لوطی، یله، قاب باز، کف زن، رمال، معرکه گیر،... گدایی که خودش شغلی است
! ...

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 18 آذر1390ساعت 1:9  توسط   | 

 

حال ...  نگارنده در شب عاشورای حسینی با دیدن عکسی در عنترنت ملی ، در مذمت اسلام فلکلور ترک ها و  وهابیت عرب های عربستان چیزی  نوشته است و نمی تواند آن را در وبلاگش منتشر کند تا اگر خدا خواست گامی هر چند کوچک در  حفاظت از بیضه اسلام بر داشته باشد چرا که  صفحه وب نگارنده چون از بلاد کفر ساخته و پرداخته می شود لود نمی شود تا این متون را منتشر کرده و برای خود اجری جزیل را خریداری نماید . لآآآآآآآآاکن  از کلیه دوستان خواننده این متن خواستاریم تا با به اطلاع رساندن این متن به گوش مسئولان مملکتی و رفع فیلترینگ از صفحات صفحه پرور بلاد کفر راقم این سطور را از جنگیدن  در خط مقدم میان حق و باطل محروم ندارند و در چپو ی ثواب ها تنها خوری را ترویج ننمایند تا خدای ناکرده دچار سوه هاضمه و متابولیسم خوب و بد اعمال نشده و از آن بدتر خدای ناکرده مجبور به بالا آوردن آنچه دو لپی و گاه چند لپی بلعیده اند نشوند و صفحات تاریخ حیات را آلوده به وجنات بد خود ننمایند چرا که آن چه که نگارنده و دیگرانی چون او دارند شکیبایی پیشه کردن است چرا که خداوند ساحل بیکران آفرینش در مصحف شریف می فرماید :
اللهُ مـــــــــع الصـــــابـرین .

+ نوشته شده در  سه شنبه 15 آذر1390ساعت 0:20  توسط   | 

          

دارم به تمام تصویرهایی که از محرم در ذهنم دارم نگاه می کنم . خنده دار است شاید که آدم بتواند به تصویرهای درون ذهنش نگاه کند اما گریه دار است وقتی که نتوانی آن تصویرها را با همان چارچوب و همان آدم ها ، تنها یک بار دیگر ، تنها یک بار دیگر برای لحظه ایی کوتاه ببینی . لحظه هایی که قاب هاشان یکی ست اما تکراری نمی شوند .

محرم و آئین های ملی مذهبی برای خودشان آدابی دارند . هر آدابی با خودش جوش و خروشی دارد . جوش و خروش هم که بی علت و معلول نیست ، برای خودش خوراکی و خوردنی هایی دارد تیپ و هیباتی دارد و همه این ها به هم دست می دهند تا هر کسی به نحوی از آن آئین و از آن روزها ته رنگی از خاطرات را با خودش جابجا کند .

آن عکس که امروز دارم به آن نگاه می کنم ، عکسی ست از مادربزرگم که ما به او می گفتیم ننه آقا با آن چادر سفیدش و برگهای ریز آبی رنگ در حالی که شال سفیدی هم بر سر داشت و آن موهای همیشه حنا داشته اش که گاه مسی رنگ هم می شد از آن زیر معلوم بود و تابستان بود .

آن سال محرم مغز تابستان بود . از دبیرستان پیاده آمده بودم تا خانه و تشنه و هلاک ، هلاک ... هلاک کلاس هایی که باید می خواندم چون در بهار دانش نخوانده بودم و این یعنی تجدیدی و تجدیدی هم که گرچه بد نیست و برای خودش زنگ تفریح و تفرجی برای ما هایی حساب می شد که پول شنا و کلاس های اضافه را نداشتیم و باید در خانه         می ماندیم یا سر کار می رفتیم تابستان تا پول خودمان را خودمان در بیاوریم . محرم هم که تابستان باشد روزهایش بهشت شربت هاست و سلطان شربت ها که خاک شیر باشد و اعیان هم که آب میوه می دادند و شب هایش روضه شله ها در هوایی که دیگر خنک شده است و جان می دهد برای شب نشینی های بیرون از خانه و سیگار کشیدن های دزدکی بالای شله ها و کوکاها .

 آن تصویر از مادر بزرگم هنوز هم برایم بزرگ است  وقتی که از بیرون آمدم و دیدم خواهرم کمی اخم دارد اما آن را بروز نمی دهد در حالی که مادر بزرگم با همان چادر گلدار آبی کنار او نشسته است و دارد داستان کربلا را تعریف می کند و آب دماغش را  می گیرد و گریه می کند و خواهرم .... که گفت چه غلطی کردم فقط یک سوال کردم .

مادر بزرگم هنوز گریه می کند و آب دماغش را می گیرد و دلش می سوزد چرا آن روز آن طور شد و طوری نشد که شایسته خاندان علی باشد و هنوز گریه می کند و آنقدر هنوز گریه می کند که آخرین باری که او را به خواب دیدم در کنار مرحوم پدر بزرگم بود با همان هیبات تمام مشکی اش و مندیل بزرگی که به سر داشت و تسبیح مشکی نازکی که آن را    می چرخاند و لب هایش تکان تکان می خورد و پشت سرشان که به گمانم گل محمدی بود با همان پس زمینه نازک صورتی رنگ و من که به سمت آن ها می دویدم و به آن ها نرسیدم و هردوی آن ها راحت مردند و به بیست وچهار ساعت نکشیده دار فانی را لبیک گویان ترک کرده بودند .

تصویرها زیاد است . تصویرهایی که هرچه بیشتر به آن ها دقت می کنی بیشتر یاد آور این موضوع می شوند که عمر زیاد مایه غصه خوردن است و کسی که بیشتر زنده بماند ، بیشتر عذاب می کشد چون باید داغ عزیزانش را بیشتر تحمل کند . این تصویرها را نباید دور ریخت ، باید یک جایی همیشه آن ها را نگه داشت تا دوباره در موعدش خودش نمایان شود و تو یادت باشد که تصویرها ، تکرار می شوند ولی بدون آدم هایش .     

+ نوشته شده در  چهارشنبه 9 آذر1390ساعت 23:9  توسط   | 

       

      


امروز از آن روزها بود برایم . از آن روزهای بی خود چون هر روز . مایلم کمی بنویسم در موردش به این خاطر که زیر باران نم نم صبح گاهی دوم آذر ماه نود وقتی در تاکسی نشستم ، راننده تاکسی مثل این که دنبال یک جفت گوش می گشت تا حرفهایش ، درد دلهایش را با یک غریبه بگوید ، غریبه ایی که آبرویی پیش او ندارد تا برود (غریبه بودن هم گاهی خوب است و بدرد بخور) .

مرد از درد پُر بود . مثل یک کیسه که پُر از هر چیزی باشد شده بود ، تا نشستم سر حرف را ، سر درد دل ، سر هر چه را که داشت باز کرد تا خالی شود . خالی شود والا از سرشار بودن می مرد . از درد می مرد .

باران دارد دانه دانه به شیشه های جلوی ماشین می خورد . بارانی که به برف نزدیک است و وقتی که روی شیشه می نشیند پخش می شود . تصویر آن سو مات مات است و هر چه شیشه پاک کن ها کار می کنند ، تنها یک لحظه پیش رو را می شود دید ، یک لحظه ایی که در آن می توانم زندگی را ببینم ، راننده پر از درد است و در حالی که دارد می راند کیفش را از جیب عقب شلوارش بیرون می کشد و تاریخ انقضاء را که یک ماه پیش است را نشان می دهد و می گوید که پول ندارد تا پول بیمه را بریزد و بعد حرفش رسید به این که زنش به او حرفی را زده بود که صدایش با یک بغض همراه بود . اصلن در کلامش چیزی شبیه به امید فردا وجود نداشت و این امر او را در تندتر راندن در خیابان های پر از آب و خیس و سُر امروز یاغی تر و نترس تر کند .

این ها را نوشتم تا بگویم : غریبه بودن هم خوب است، غریبه ایی که گوش باشد و تنها تائید کند . نصیحت کردن مثل آب ریختن روی  بنزین مشتعل است .... اشتباه ننوشتم ...... بنزین مشتعل ..... بنزین سبک است و روی آب می آید و آتش پخش می شود و این یعنی خطر را بیشتر کردن . آدم هایی مثل راننده امروز مثل سدی هستند که فشار آب شان بالا رفته است و باید دریچه های خروجی را باز کرد و الا سد می شکند و شاید شهری را آب بردارد . باید تنها گوش بود . گوش کرد .

 

غریبه بودن .... قریب بودن را به همراه می آورد .

+ نوشته شده در  چهارشنبه 2 آذر1390ساعت 23:21  توسط   | 

                            


سعدی درباب دوم گلستان حکایتی دارد که می گوید : وقتی در سفر حجاز طایفه ای جوانان صاحبدل همدم من بودند و هم قدم ، وقتها زمزمه ای بکردندی و بیتی محققانه بگفتندی و عابدی در سبیل ، منکر حال درویشان بود و بی خبر از درد ایشان ، تا برسیدیم به خیل بنی هلال ، کودکی سیاه از حیّ عرب به در آمد و آوازی برآورد که مرغ از هوا در آورد ، اُشتر عابد را دیدم که به رقص آمد و عابد را بینداخت و برفت ، گفتم : ای شیخ ! در حیوانی اثر کرد و تـرا همچنان تفاوت نمی‌کند ؟ " دانی چه گفت مرا آن بلبل سحری  /  تـو خود چه آدمی‌یی کز عشق بی‌خبری  -  استر به شعر عرب در حالت ست و طرب  /  گر ذوق نیست تـو را کژ طبع جانوری.

امروز در مسیر برگشت به خانه ، در اتوبوس نشسته بودم و مثل همیشه بعد از نشستن ، اولین کاری که می کنم ، کتاب یا مجله ام را از کیف بیرون می کشم تا در راه آن را بخوانم و وقتم به تماشای آدم های اطرافم یا گوش کردن به برنامه های بی خود رادیو هدر نرود .

خسته بودم و هنوز پنج صفحه ایی را نخوانده بودم که چشمانم روی هم می رفت . خسته بودم و هوا هم حسابی گرفته و بارانی . کتاب در دست چشمانم روی هم رفته بود که آهنگی آشنا مرا به خود آورد . با خودم گفتم شاید باز هم از دزدی هایی ست که رادیو کرده است و آهنگ بدون کلام یک خواننده یا آهنگ ساز را دارد پخش می کند که ناگهان دیدم معین دارد می خواند . وای اگه خون سیاوش دامن شب ....  . خودش بود . راننده آن را گذاشته بود ، صدای موسیقی هم فضای اتوبوس را پُر کرده بود و با این که اتوبوس پُر بود از مسافر اما صدا از کسی در نمی آمد و همه داشتند به صدای معین گوش می دادند و لذتش را می بردند . لذتی که چندی و چند دهه است که بسیاری از آن محروم شده اند و عده ایی در اوج خشک مغزی خود نوای خوش را بر خود و خانواده و اطرافیان و همشهریان و هموطنان خود حرام کرده است .

این ها را نوشتم تا تشکر کرده باشم از راننده و مسافران فهیم آن اتوبوس .



+ نوشته شده در  سه شنبه 1 آذر1390ساعت 23:44  توسط   | 

         


1-    آنچه در این دوره از نمایشگاه کتاب مشهد دیدم این است که هیچ توفیری نسبت به دوره های پیشین ندارد که هیچ بلکه بازهم بخاطر همان تورم تک رقمی خرید و خریداری ندیدم و به عبارتی دیگر همان کشک و همان دوغ .

2-    تنها چند غرفه مورد پسند این قلم بود از قبیل ، اطلاعات ، امیر کبیر ، هرمس ، شاملو (مشهد چون غرفه ایی بود که بیشتر کتاب هایش از انتشارات خود بود و شاعران  جوان مشهد را می توانید آنجا بشناسید ) ، انتشارات کیهان هم که کوباندن دوم خرداد و دوم خردادی ها را هنوز رها نکرده و خوش بحال نویسندگان آن روزنامه که انتشاراتی هست که کتاب هایشان را منتشر کند و یکی از آن کتاب ها کتابی بود که در آن نویسنده پرداخته بود به ترور سعید حجاریان و نامه خاتمی در آن مورد و تحلیل های مسبوق به سابقه نویسنده آن روزنامه .

3-    اگر به دنبال کتاب های علوم انسانی هستید دور این نمایشگاه را خط بکشید ، علوم جفر اثاث علوم این نمایشگاه است .

4-    در هرغرفه چند چهره تکراری را می شد دید ، درست مثل یک شبکه عمل می کنند ، زیر شاخه ها در دسترس هستند اما سر شاخه ها در سر شاخه ها هستند و دستان کوتاه و خرما بر نخیل .  

5-    نگارنده غرفه ناشران خارجی را ندیده است هنوز ، دیدید ، راپورت کنید .

6-    جلوی غرفه ایی از انتشارات اهل سنت ، خانوم هایی hi  کلاس ایستاده بودند و مشتاقانه کتاب جستجو می کردند . پرس و جو کردم ، اهل سنت بودند . دیدم فقه اثری چندان در این مورد دیگر ندارد ، تم پر رنگ در دین داری افراد جغرافیای زیست ، محیطی ست .

7-    تخفیف ها مثل هم بود و توفیری نداشت .  

8-    بجز چند غرفه که انتشاراتی واقعی بودند و کتاب های انتشارتی خود را می آوردند باقی غرفه ها کتاب هایشان مشترک بود و این را بگذارید روی همان حساب شبکه .

9-    در دو راه رو آن انگار در دالان آخرت قدم می زدی و هر چه می دیدی کتاب های مذهبی بود با تم آخرت .

10-          نمی دانم این کارت های معرفی مسئولان غرفه به چه درد می خورد ، وقتی که مسئولان غرفه که اکثر خانوم ها آن را پشت و رو روی لباسشان سنجاق کرده بودند و این را می شد بر حسب ترس و لرز و یا حضور جلوه فروشان دیگرانی گذاشت که در صحبت هایشان با مراجعه کنند گان مذکر ماسترویانی ، سانفرانسیسکو ایی برخورد می کردند.

11-          اضافه شدن یک مجموعه دیگر به اماکن داخل آن را باید تبریک گفت .

12-          فضا به طور کلی ، جمعه بازاری ست .

13-          بانک صادرات ، آبرو داری کرده بود و زامیادهایی حامل عابر بانک جهت رفاه حال مراجعه کنند گان ابتیاع کرده بود.

14-          ماشین آتش نشانی در روز اول حضور نداشت . در بار دوم مراجعه آن را دیدم .

این ها را نوشتم تا بدانید ، کتاب یار مهربان و بار گرانی ست کشیدن بدوش . شاید بپرسید چرا بار گران ؟ بارگران در مقابل صفحه تخم مرغ 8000 تومانی کتاب هایی دوهزار تومانی شاید چیزی نباشد اما آن جایی گران تمام می شود که شما به عنوان حاملان فرهنگ ایران زمین در نمایشگاه کتاب عناوینی را ببینید در پارادوکس محض که از ذکر عناوین آن خود داری می کنم .

یاد تان باشد با تمام این احوال ، نمایشگاه کتاب فرصت مغتنمی ست تا در آن حضور یابید و کتابها را یک جا ببینید ، کتاب فروش های شهر را یک جا بشناسید ، کتاب خوان ها را از کتاب باز ، بشناسید ، کتاب ها را یک جا بو ، بله بو بکشید و در آخر این که از مشاوره کتاب شناس ها ، کتاب فروش های حرفه ایی یک جا بهرمند شوید .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 29 آبان1390ساعت 22:43  توسط   | 


این کلمه را که شنیدم دو تصویر در ذهنم آمد .

اول این که در هواپیما نشسته ایی ( که من ننشسته ام و تنها خوانده ام ) که هواپیما به یکباره دچار افت شدیدی در ارتفاع می شود و به عبارتی به چاله فضایی در افتاده است که بر طرف می شود . مسافر اگر آگاه باشد نمی ترسد ولی اگر ناآشنا باشد اگر رَب اش را یاد نکند ، هیبات مسافر بغل دستیش کمی از عزرائیل برایش نخواهد داشت .

دوم این که آدم سر به هوا به زمین می خورد ، شانس بیاورد در چاله ای می افتد و الا چاه که دیگر معلوم است . کنایه آدم سر به هوا که حواسش به کار خودش نیست و به اصطلاح در آسمان ها سیر می کند برای ما آدم هایی ست که رویایی هستیم . بلند پروازیم و در لطف خوش سخن ، بلند طبع .

چاه هوایی این جاست که آدم را از روی زمین می کند و به آسمان خیال فرو می برد . آدم غرق می شود در رویایی که دوست داشتنی ها را با خودش دارد و آن عالم با تمام مختصات  سور رئال خودش ، ار آدم صاحب رویاست . این چاه هوایی آخر ندارد . روی دیگر طبع حریص آدم روی زمین است که تمام دنیا را اگر به او بدهی بازهم ماه را خواهد خواست .

چاه هوایی آدم را به زمین گرم می زند .

این شعر باستانی پاریزی را بخوانید .

 

هرزه گردی ها ما ، با پارسایی مشکل است

چتر بازی بر سر چاه هوایی مشکل است


بی جهت خود را به خیل کج کلاهان دوختیم

چرخ اگر وارو زند ، دیگر گدائی مشکل است


این علایق دست و پاگیرند و ما بی دست و پا

دست ز آن ها شستن از بی دست و پایی مشکل است


غنچه نازک بدن را گو مخور گول بهار

در خزان زندگی (یک لا قبایی ) مشکل است


خوانده ام در برگ های زردِ فصلِ برگ ریز

روز آخر ، ماتم بی( در کجایی) مشکل است


من گریزانم زخویش و ، خلقی از من در گریز

خلق را با خود گریزان آشنایی مشکل است


موجی از ریگ روانم ، خوش نشینِ گرد باد

طفل صحرایم ز طوفانم رهائی مشکل است


هیچ کس مشکل گشای کار و بار ما نشد

مشکل است ، از کار ما مشکل گشایی مشکل است


راه های سو به سو تردیدها را بیش کرد

در گذرگاه تحیٌر رهگرائی مشکل است


علم اگر با چندی و چونی جوالی پُر کند

کوچ اش اندر سنگباران چرائی مشکل است


ناشی است در رَجمِ شیطان این خدا ترسی شیخ

گوش شیطان کر ! که بی شیطان خدائی مشکل است


من نمی دانم چرا شب های مهتاب بهار

خواب خوش در قصر رویای طلائی مشکل است


این غزل در صورت قاصد رسد از راه دور

ورنه پیشِ اهل معنی خود نمائی مشکل است .

 

محمد ابراهیم باستانی پاریزی – ژانویه 1971=دی ماه 1349

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 16 آبان1390ساعت 23:37  توسط   | 


الهی قفل غفلت را کلیدی / یزید نفس ما را بایزیدی

خداوندا به عشقم رهبری کن / خدایی کرده ایی ، پیغمبری کن

 

از سری نام هایی که دوست دارم تا اگر فرصتی دست داد و خواستم نامم را عوض کنم ، یکی بایزید است .  نام و آوازه بایزید بسطامی هم که دیگر خود گویای تاریخ و معرفت وجودی ست و نیاز به توضیح دیگری ندارد . اما از آنجا که در معرفت این روزها و در تاریخ مذهبی این روزهای ایران ، شیعه ، حال خوشی از نام یزید ندارد ، نام بایزید به فراموشی سپرده شده است و دیگر کسی را حداقل نگارنده به این نام ندیده است و نمی شناسد .

سعدی علیه الرحمه هم داستانی دارد که می گوید : روزی بایزید بسطامی از حمام به درمی آید . تشتی از خاکستر ناخواسته بر رویش می ریزد . بایزید دستی به صورتش می کشد و می گوید : خدایا من با این نَفس سزاوار آتشم ، حالا بجایش بر رویم خاکستر ریخته شده است ، خدایا شکرت .

با خواندن این داستان و حکایت هایی در مورد وی نام بایزید در لیست نام هایی قرار گرفت که به داشتن آن ها افتخار خواهم کرد ، گر چه می دانم من سزاوار آتشم اما خب مگر چه اشکالی دارد نام یک نفر هم در تاریخ ثبت شود ،        بایزید خراسانی .

 

+ نوشته شده در  جمعه 6 آبان1390ساعت 23:27  توسط   |