در خانه نشسته ام . از دی روز . یک نفس . اگر بهانه خرید سیگار نمی بود شاید از حیاط خانه پا را هم بیرون نمی گذاشتم و تنها به همان دو ، سه لیوان چای در هر وعده قناعت می کردم و سکان زندگی را از پشت صفحات کیبرد در دست می گرفتم تا کجا این کشتی عنقریب گِل نشسته دریاهای متلاطم را رها کنم و دیگر رها .

برنامه ام را خوردن و خوابیدن و خواندن پر کرده است . یک نفس 22 قسمت از سریال آشنایی با مادر را دارم می بینم آن قدر که دیگر بردارم یا مارشال است یا بارنی ، تد بودن را به دلیل خوش تیپی و نفر اول سریال بودن و داشتن دوست دختری مانند رابین را برای خودم برداشته ام . در این میان چایی و خواندن چند وب و سر زدن به سایت های اجتماعی هم در دستور جلسه دو نفره مان قرار دارد ، منظورم خودم و کامپیوتر است که تمام دق و دلی ها و شادی هایم را با او قسمت می کنم .
برای گذاشتن عکسی از این سریال در گوگل عکس جستجو می کنم به فارسی : آشنایی با مادر . عکسی هم از استاد شهید مطهری می آورد که سه روز پیش سالگرد او بود و روز معلم و من کتاب حجابش را که در نوجوانی خواندم برایم خیلی خوشایند بود و راه گشا . البته تنها برای همان سن خوب است و نه بیشتر . مثل آرا دکتر شریعتی که کتاب هایش در همان سنین 19 یا 20 سالگی خوب است و بعد از آن آدم را دچار یک سرگیجه می کند .

سریال آن قدرها عوام مابانه است که نهایت ندارد و در نهایت سادگی آن فلسفه ایی دارد هر کسی برای خودش و هر کاری را و دنیایی را از دریچه خودش تفسیر می کند و تمام این ها را با این موضوع انجام می دهد که کسی را نرنجاند . دنیا این جا همه اش یک جدال است . جدالی برسر دوست داشتن ، دوست داشته شدن و دوست داشتن های مشترک که همه دنیایی را می سازد با فلسفه خود و این ها یعنی ، هر کسی از ظن خود شد یارمن ، تفاوتش هم در این است که از درون یکدیگر خبر می گیرند ، فضولی نه ، حیطه ها مشخص است و قدر هر کسی چون همه جای دنیا در روالی ست که در پیش رو دارد . زیبایی آن هم در این است که گروه از هم نمی پاشد چون قدر آدم ها با حیطه ها روشن است و به عبارتی دیگر مرزها روشن و معلوم است و هیچ کدامشان حرفی برای نگفتن ندارند .
در خانه نشسته ام . از دی روز . بیرون نرفته ام . بعد سیاسی ندارد یعنی بست نشستن ، چون کلن به خوب امید و از بد گله ندارم اما با این قافله خیلی خیلی خیلی فاصله گرفته ام . کی ؟ منی که نفر آخر این صف طولانی فاصله گرفتن هایم و خداوند لعنت کند کسانی را که ملک و ملت را به این سکون کشانده اند که در آن همه چیز در حال عنقریب به گِل نشستن است .

به قول بیژن جلالی فقید :
امروز که گذشت
روزی بود
چون دیگر روزها .

این وبلاگ در چند سالی که فیلتر شده است ، خواننده ای نداشت همان نداشته ها را هم از دست داد جز گه گاهی که از سر اتفاق کسی به این جا سر می زند . بماند که نگارنده هم دیگر مانند یک وبلاگ نویس مبتدی تشنه کامنت نیست اما چه کسی ست که از داشتن خواننده بدش بیاید .

آن ها که به این وبلاگ سر می زده اند می دانند که نگارنده وبلاگ در بهار هر سال در این هنگامه ها یاد داشتی در مورد باران یا در مورد حمید مصدق یا هوای خوب و خوش این فصل می نوشت اما نمی دانم چه شده است که مثل هر ساله لباس ها را هنگام باران از تن به در نمی کنم و زیر باران نمی روم . باران که می بارد دیگر نمی افتم به پیاده روی ، نمی روم تا خیس شوم آن قدر که هر کس مرا در خیابان می دید می فهمید که من چیزیم شده است که سخت شخصی باید باشد . باران که می بارید من یک حس رها شدگی با خود داشتم ، بیرون از خود می شدم و حیران می شدم و آشفتگی بخشی از من می شد و در دلم هواها بود .
اما دیگر این ها امسال نیست بیشتر در خانه نشسته ام و به شنیدن صدای باران قناعت می کنم و از جایم تکان نمی خورم . بیشترین سبزه و گلی که دیده ام از حیاط خانه است ، خانه پدری و نه بیشتر . نمی دانم در حال حاضر که حوصله ندارم . همین .

این سوال را دی شب عادل فردوسی پور هم به نوعی در میان گذاشت اما هیجان بازی و میزان سرعت آن باعث شد تا او از کنار آن بگذرد و فراموشش کند . اما این سوال در ذهن من زنگ می خورد . نگارنده خودش را تنها یک علاقمند می داند و بس اما شاید یک کشف کوچک مرا واداشت تا این یاد داشت را بنویسم .
دی شب که ال کلاسیکو برگزار می شد و بارسا ، تیم محبوب من ، به نوعی بازی می کرد که انگار اگر قهرمانی را از دست داد ، داد از خودم پرسیدم چرا بارسا این گونه است و به آب و آتش زدنش آن جان و رمق سابق را ندارد . بازی را بیشتر این گونه دیدم که بارسا چشم به نفوذ از طرفین داشت چون می دانست مسی را مهار خواهند کرد اما او مهار ناشدنی ست و این را هم به خوبی درطی بازی به رخ کشید اما بارسا آن بارسای دوست داشتنی من نبود . مسی کسی که میلیون ها نفر چشم به پاهای او دوخته بودند دی روز آن مسی همیشه نبود و تمام راه را به روی اوبسته بودند . او به آب و آتش نمی زند در جریان بازی به چشم نمی آمد و انگار می دانست قرار است تمام توپ ها به او ختم نشود .
این جا آن سوال بالا در ذهنم جرقه زد و جوابش هم همان جا . رونالدو بازیکن بزرگی ست و دی شب این را به رخ کشید اما در مقابل مسی بازهم کم می آورد . او مانند مسی پا به توپش خوب است ، توپ را خوب حمل می کند و مانند مسی هم خوب فانتزی بازی می کند اگر میلش بکشد و فضا هم مهیا باشد اما مسی نمی شود .
در بازی دی شب مسی آن مسی با طراوت که توپ را بر می دارد و می برد و گل می کند نبود و بجز چند حرکت ، کار خاصی از او ندیدیم حتی فضا سازی خاصی که به خطری حمل شود اما با این حال او بازهم به نظرم بهتر است از رونالدو . تفاوت در این است که رونالدو خوب می دود ، خوب توپ را حمل می کند و خوب گل می زند اما در جایی خودش را قرار می دهد با استفاده از ذکاوتش تا بتواند گل بزند ، اما لیونل مسی ، این بازیکن بزرگ ، همه این ها را دارد اما یک مورد اضافه دارد که آن را رونالدو در سطحی پایین تر دارد و آن مورد این است که مسی آن قدر بزرگ است که می ایستد تا توپ را دو دستی به او تقدیم کنند و همه در زمین سبز می دانند که موقعیت از لحظه ایی آغاز می شود که توپ زیر پاهای او قرار می گیرد .

لفاظی در صورت خود ، شکلی از قایم شدن پشت واژگان را به همراه دارد که در آن آدمی برای نایل شدن به مقصودی از دری دیگر وارد می شود و این یعنی نقب زدن و راه را بی راهه کردن . بنگاه های خبری پارسی زبان را اگر به دنبال این واژه جستجو کنیم بی شمار نتیجه به نمایش در خواهد آمد که در آن دو طرف ایرانی و پنج بعلاوه یک بر سر برنامه انرژی هسته ایی ایران با هم به گفتگو پرداخته اند . اما این بازی برد ، برد چیست ؟
به سیاق صورتی در زیر دارد آن چه در بالاستی باید گفت : یعنی این که در یک بازی هیچ گاه نتیجه ایی بجز سه صورت قرار دادی وجود ندارد که یا برد ، مساوی و یا باخت است و این ها همه در یک بازی صورت می گیرد و آیا زندگی با تمام وجوه مختلفش یک بازی می تواند قلمداد شود ؟ شاید بشود به شرط آن که کسی آن را به بازی بگیرد و هیچ چیزی در زندگی در آن سطح از مسئولیت اجتماعی که قرار دارد برایش بیشتر از یک بازی نباشد اما عقل سالم آیا این گونه می تواند باشد ؟
پناه بردن به لفاظی و به بازی گرفتن الفاظ نتیجه دیدگاه آدمی را در معرض دیگری قرار می دهد و کسی که درست لفاظی نکند یک بازنده است ، این روی دوم پناه گرفتن در سنگر کلمات است که استفاده بهینه از آن ها جایگاه آدمی را خواهد ساخت . این دو رو را دیدیم اما آیا روی سومی هم در کار است .
زندگی بازی نیست و اگر هم باشد از سه رو خارج نیست ، برد ، مساوی ، باخت . یک بازی هیچ گاه خارج از این سه حالت نخواهد بود و آن چگونه بازی می تواند باشد که هر دو طرف از انجام آن راضی بوده و به نتیجه دلخواه رسیده باشند . مساوی شاید گس باشد ، شاید شیرین و شاید هم تلخ که آن هم باز می گردد به داشته های طرف در زمانی مشخص .
باید گفت روی سوم صورت لفظ بازی برد ، برد قانع بودن آدمی به سهم خویش از جهان پیرامون خویش و خارج از این مقوله هرچه باشد یک انباشت غیر عادلانه خواهد بود که نوشتیم در آن یک مورد رعایت نشده است و آن استفاده نکردن درست از سنگر کلمات است ، کلماتی که در آن یک بازی شکل می گیرد .

بعد از مدت ها آمدم تا یک ویدیو در وبلاگم دراین هشت ساله به اشتراک بگذارم . ویدیویی بود از پریسا واله به نام دست عشق که دیدم نمی شود . هر چه تلاش می کنم کمتر به نتیجه می رسم و تنها و تنها می شود به قرار دادن یک عکس در وبلاگ بسنده کرد که خدای ناکرده عوالم مسلمین آلوده به طنین صدای زنی نشود که به جد هم خوب می خواند.
لینکش را این جا می گذارم تا اگر خواستید یک راست بروید به صفحه اش در یوتیوب و لذتش را ببرید . دست عشق .
این پاراگراف پایین را قبل از تلاش برای قرار دادن ویدیو در این وب کردم .
این آهنگ رو خیلی خیلی دوست دارم . اونقدر که هر روز یک بار این آهنگ رو گوش می کنم . یک آرامش خاصی در این آهنگ و کلام آن است . پریسا واله هم خوب می خواند . صدای خودش را دارد . در این میانه اما ضرب آرامی که نواخته می شود همراه تار بسیاربسیار دلنواز می کند این آهنگ را .
گفتم در این روزگار وانفسا که مقادیری از آن در حال گفتگو شدن است ، شاید شنیدنش بتواند کمی آرامش روح را تقدیم دوستان کند . دوستانی که همه پراکنده اند و هر کدام به دلیلی و به جهتی و همه و بیشتر، همه شبیه به هم شده اند . شاید این آهنگ یک آرامش بخش باشد .
آمین .
پی نوشت : اگر کسی می داند که چگونه می شود ویدیو در بلاگ فا قرار داد ، ممنون می شوم اگر راه و چاهش را نشانم بدهد ، چون در غیر این صورت باید در این جا را تخته کنم و به وبگاه دیگری بروم .

من از آدم های بغل دستی ام همیشه بدم می آید . نمی دانم این مرض ، این چیست که من همیشه در یک حالت گارد با آدم بغل دستی ام قرار می گیرم . شاید با خودتان بگویید که این ترس مادر زادی ست اما ترس نیست چون ترس با یک حالت عجز در آدم ها به نمو می رسد ؛ اما من این حالت را ندارم ، بیشتر یک حس اعصاب خراب کن است . این آدم بغل دستی در هر طرف آدم که قراربگیرد ، بغل دست حساب می شود و فرقی هم نمی کند . این حالت را در سرکار ندارم که اگر می داشتم خودم می دانستم که یک مرض است ، این حالت را در فضاهای عمومی که در آن مرز آدمها به تن شان محدود می شود را دارم ، جایی مانند پارکها یا اتوبوس های درون شهری .
تمرگیده ام روی صندلی اتوبوس . عادت خوب یا بد ، کتاب را باز می کنم وقلم را دستم می گیرم تا هرجا در آن غلط املایی یا اشکال چاپی دیدم یا به ویرگولی نیاز داشت را در صفحه خط بگیرم و در صفحه اول کتاب یاد داشت کنم که : صفحه 465 ، ویرگول ، یعنی این جای کتاب که خط کشیده ام به یک ویرگول نیاز دارد و کتاب که تمام شد این ها را بنویسم و برسانم به دست نویسنده و یا ناشر گرامی .
این آدم های بغل دستی ، که در همه جا از آن با فرهنگ یاد می کنیم ، شهروندانی هستند که سرشان در کار دیگری ست ، خدا بیامرزد پدر تکنلوژی و این بازی های گوشی همراه را که خیلی ها را به خودشان واداشته و از دیگری غافل . دارم می خوانم و خودکار در انگشتانم بازی می کند . آدم بغل دستی ام که نمی دانم چرا احساس می کنم سایه شومش همانند عزرائیل بر بالای صفحه کتابم پرواز می کند ، کنار من نشسته است و این احساس یک پیش زمینه است که سابقه طولانی دارد .... دارم می خوانم که صدای دختری که صندلی پشت سرم نشسته است به گوشم می آید که دارد با پسر بچه ایی کلنجار می رود و قربان صدقه او می رود . حواسم پرت می شود . خواندن فایده ایی ندارد . سرم بالا می آید که ببینم . حواسم نبوده است و حسابی اتوبوس پر شده است . دخترک همچنان دارد خودش را جر و واجر می کند گویا برای پسر بچه . پسری که کنار من و بغل دستی ام ایستاده است در حال و هوای او به سر می برد . حسابی لیلی و مجنون بازی هم قاطی شده است و دیگر هیچ چیز به هیچ چیز نیست و انگار همه چیز دارد آداب خودش را از دست می دهد و در جایی مانند اتوبوس خلایق سرشان به کار دیگری گرم است تا به خودشان .
این که کسی به کتاب و مجله خواندن علاقه نشان بدهد خوب است اما سر فرو بردن در کار دیگری کاری سوای این حرف هاست ، عشق به مطالعه داری ، کتاب بخر . جماعت پول به هزار جفتک چارکش می دهند به کتاب و مجله که می رسد کارشان می کشد به قناعت و دو ، دوتا ، چارتا کردن . از همین جهت من از آدم علاقمند به کتاب بغل دستی ام ، بدم می آید .

تصمیم با شگون و وجانت داور دیدار پرس پولیس و داماش اگر به عنوان یک رویه در فوتبال امروز ایران برگزیده شود به خیل بی شماران کسانی که در ورزشگاه ها حضور به هم می رسانند تا خودشان را با داد و هوار و فحش ، خالی کنند ، سد محکمی نشان داده می شود ، سدی که اگر بازهم مانند رویه گذشته تاریخ فوتبال ایران چانه زنی سیاسی با واسطه پول دولتی آن را خراب نکند ، روزگار نه چندان دوری باعث آبروی این فوتبال خواهد شد .
اما دست تماشاگران هم خالی نیست . کسانی که خود را دوآتشه می دانند . اینان نیز در بازی های دیگری که پرس پولیس حضور ندارد ، حاضر می شوند و باز هم این داور را انتخاب خواهند کرد و باز هم فحش خواهند داد . داور با جرات و دیسیپلین دیدار داماشو پرس پولیس را متوقف کرد آیا می تواند بازی دو تیم نه چندان پر طرفدار را باز هم متوقف کند .
پر روشن است ، چپاندن اسامی و القاب در ایران دهن پُر کن و دهن شیرین کن است با مقادیر متنابعهی تعارف مانند باشگاه فرهنگی .... . آیا باشگاهی که میلیارد تومان خرج چند نفر می کند آیا نمی تواند یک تیم از کسانی تحت عنوان لیدر تشکیل دهد که به طور ثابت بتوانند تشویق تیم را هدایت کنند تا افتضاحی این چنین روی ندهد . یک نفر یا دونفر تماشاگر نما می شوند ولی آیا چند هزار نفر تماشاگر نما می شوند ؟ جواب نگارنده خیر است . اما جو ورزشگاه جایی برای پائین آوردن تب و تاب و توان است ، پس تنها راه حل موجود ، وجود چند لیدر هماهنگ کننده با همان فرهنگ تماشاگر نماست .
ختم کلام : وجود چنین فرهنگی ، مشت از خروار است . تعارف کردن درد را دوا نمی کند . ثبت و ضبط قانونی چنان مستحکم که سیل اعلانات دولتی در لوای چانه زنی سیاسی با پشتوانه ریال ملی نتواند آن را نه ملغا ، بلکه حتی دور بزند .
از کوه برگشته ام .

البته نه این کوه و این چنین کوهی . فکر می کردم نتوانم مثل سابق بروم اما رفتم . کم نیاوردم . رفت و برگشت 6 ساعت . خوب بود . خوش گذشت چون آب و هوا هم مناسب بود . نه باد اضافه ایی ، نه تابش شدیدی . بهر حال روز سیزده از سال نوست و نباید هم زیاد گرم باشد .
خوردن چای و غذایی که روی آتش پخته می شود هم برای خودش آداب و مراسمی ست که باید به جا آورده شود و اگر هم چارشنبه سوری هم برگزار نشده باشد که از روی خاکسترهای آن هم می شود رد شد و دو کار را یکی کرد .
طبیعت همیشه خوب است . کلی چوب پیدا کردم و در یک غار کوچک پنهان کردم برای هفته های بعد که می خواهم دوباره شروع کنم رفتن ها و برگشتن ها را . سال 90 این کار زیاد دست نداد و از مهر ماه تا الان دست نداده است که برویم .
آمده ام خانه . دوش گرفته ام و دارم در سایت ها هم می گردم . از دروغ سیزده سال هم خبری نیست . کسی هم انگار یادش نیست . فکر می کنم این رسم چون از خودمان نبوده است ، کسی آن را بجا نیاورده است و یا اگر هم کسی بجا آورده است ، من ندیده ام .
در سایت خبر آنلاین یک عکس از شاملو فقید ، 20 روز قبل از درگذشتش را می بینم . عکاس فخرالدین ، فخرالدینی ست و بهانه هم عکاس است و حرف و گپی با او . مانده ام که در زمان حیات شاملو عکسش فعل حرام بود حالا که رفته است لابد فعلی خنثی .

در دو دولت نهم و دهم واژه ایی که به دایره لغوی زبان پارسی اضافه شده است ، بین التعطیلین است که برای خودش آهسته آهسته دارد تبدیل به یک آئین ایرونی می شود . سیزده به در نشده است خبر آنلاین خبری در مورد تعداد تعطیلات سال خبری می دهد و در آن به تعداد روزها هم اشاره ای کرده است و این یعنی که جماعت هم سلک را خوب می شناسد .
فکر می کنم اگر ربط عکس شاملو فقید به تعداد تعطیلات در یک سال را بتوان بیانم کنم این است که بنگاه شعر پراکنی ، شعرهایش بیش از حد نو شده است .
سال نو دیگر دارد آهسته آهسته کهنه می شود و امروز هم که سیزده به در است ، صبح چایی را درست کردم و نشستم به دور زدن در فضای مجازی که مُجاز نیست در آن آدم دور بزند . امسال هم سال نهنگ است . سالی که می گویند می تواند برای بعضی ها خوش باشد که در این سال به دنیا آمده اند .
![]()
امسال هم که دارد کهنه می شود ، بوی خوبی نمی دهد که از بهارش پیداست که همه چیز رو به یک سقوط پیش می رود ، سقوطی که در آن شاید همه چیز با هم از بین برود .
برای اولین پست در وبلاگ باید بنویسم هنوز ساعتی از سال نو نگذشته بود که فالی زدم که حافظ به من گفت : تو همینی که هستی خودت را به در و دیوار نزن . می خواهی این چند روز آینده را به سلامت به سر ببری از همین راهی که پدرت می رود برو و اهسته برو که شاید ..... شاید به جایی برسی .... نه ... شاید این بلا تکلیفی با مردنت تمام شود و همین .
بعد شروع کردم به خواندن وب سایت ها و وبلاگ هایی که به آن ها سر می زنم و می خوانم . درخیلی وبلاگ ها کامنت گذاشتم و خیلی ایمیل زدم و کارت پست کردم و بجز 5 نفر کسی آدم حساب نکرد که یک کامنت خشک و خالی سال نو را تبریک بگوید . کامنت گذاشتن هم البته زوری که نمی شود اما جواب ادب دادن را که آدابی هست به یقیقن . بماند که در این ورطه به گمانم خیلی هایی که من می شناسم دنیا و دیگران را آنقدر از بالا نگاه می کنند که سقف خودشان را تا حالا به چشم ندیده اند .بگذریم .
سال 90 تمام شد . به امید این که 91 هم تمام شود اما پیش از همه این ها ....
آرزو می کنم برای همه = این علامت رو . چه اون کسی که آگاه است از موضوع و چه کسی که اگاه نیست و در عالم و ورطه دیگری زندگی می کند .
آرزو می کنم وقتی به کسی می گویی چه خبر . بگوید : خوشی . مانند خود من که جواب خیلی ها وقتی میگویند : چطوری ؟ می گویم : بد نیستم و وقتی که بد نباشم این خودش کلی خوبی ست و ما آدم ها حواسمان نیست که نیست .
آرزو می کنم : آرزو دارها به آرزوی شان برسند ما به آرمانهای مان که به آن بتوانم پایبند به بمانم . آرمان که آرزو بشود ، کار دنیا خیلی خیلی سخت باید باشد انگار .
آرزو می کنم : حق به حق دار برسد و این جدل حق و باطل هم یک جایی تمام شود اما آن موقع فیلسوف بودن به چه کار میاید.
.........
امروز هم شاید بزنم به کوه و بیابان برای بیرون کردن آن چه به نحسی روز سیزده معروف است . گو این که گفتن یک خاطره شاید بد نباشد . به عادت هر ساله مذهبی مان خانواده سال نو را در حرم مطهر به سر می کنند و از خانواده اصرار و از ما ...... ارجاع برای وقتی دیگر . یک بار خواهرم در صبحی سرد سال را نو کرده بود . وقتی که به خانه آمد سرخ مانند لبو و طلبکار که هوا خیلی خیلی سرد است و از آدم و عالم طلب داشت که سرما خورده است . این را چند روز پیشتر ها برایش یادآوری می کردم که این چه حکایتی ست .... تو آن سال را این گونه شروع کردی و ما این گونه . چه شد . هیچ . دنیا ، دنیاست برای خودش و می چرخد . تو این جا و من هم این جا . بگیر بخواب از روز تعطیلی لذتش را ببری . اما بهر حال هرکسی دلش به چیزی خوش است .

سه روز دیگر مانده به این که سال تمام شود و تنها 90 بشود 91 قرار گذاشته ام با چند تن از دوستان مجرد و آزاد که تحویل سال را برویم کوه ، یعنی صبح ساعت 5:30 بزنیم بیرون و تا ساعت های 11 برگردیم . این جوری یک سال را در طبیعت می گذرانیم ، طبیعتی که در حال و هوای الان آن می شود زیر آسمانش یک نفس قدم زد و حرف های نسیم در حال گذر گوش داد و فکر کرد که چه می شد اگر این نسیم همیشه می آمد و هوا هم حالش خوب می بود .
قرار بود امروز برویم کوه اما چون دی شب باد شدیدی می وزید دوستان پراندند که نه نرویم ، از خواب که بیدار شدم دیدم آن چنان نسیمی در حال وزیدن است که صد افسوس در دل آدمی می کارد که ای کاش شک نمی کردیم و می رفتیم .
بهر حال سال نود هم تمام می شود و نود ، می شود نود یک .
می خواهم در اسفند ماه هم یک نوشته در این وبلاگ بگذارم . دنبال بهانه می گردم . در گوگل عکس به دنبال عکسی می گردم تا بهانه ایی به دستم بدهد . چند عکس هست که خوشم نمی آید و از کنار ان ها می گذرم . یک عکس تجمع مردم هست ، ربطی به مصدق و نفت وملی گرایی و این جور حرف ها ندارد ..... بیشتر جنبش سبز است . کمی دیگر می گردم .... یک عکس از صندوق رای هست . خوشم نمی آید . انتخابات دیگر دندان گیر نیست و بیشتر شبیه به یک جک است اگر در مورد آن بنویسم
بیشتر می گردم . انگار یک چیزی هست که می خواهم بگویم اما جور نمی شود و نمی شود آن را نوشت و در گلوی مغزم انگار گیر کرده است ، نه بالا می رود و نه پایین می اید.
از این عکس خوشم می آید .

اما این اسفند نیست . دنیا را دارد از چشم سوم شخص به آدم نشان می دهد اما اسفند این رنگ و بو را با خود ندارد . اسفند مهربان تر از این حرف هاست . این هجوم ابرهای پشته ایی به چشم بیننده از عینک دوم شخص مفرد کمی از اسفند و اسپند و اسپندانه به دور است . کمی بیشتر می گردم . این عکس را پیدا می کنم . همین است . اسفند برای من این گونه است . سرداست . درست مثل آبی پس زمینه در عکس که با آبی دریا در آمیخته است و یک سردی خاصی را به آن بخشیده است اما گل های صورتی رنگ در جلوی عکس حکایت دیگری را هم با خود به همراه دارند . اسفند برای من این گونه است .

اسفند ، اسپند چیزی شبیه به این یا هر چیز دیگری که بخواهیم فرض کنیم ، می شود اما زمین می گردد و آن چه که دراین میان اتفاق می افتد هدر رفتن زمان نیست ، تحلیل رفتن آدم هاست .
جدای از این ها من فکر می کنم اسپند ، اسفند ، اسپندانه ، این ها همه اردیبهشت زمستان اند که در آن وعده بهترین ها به چشم و گوش می آید و زمین که دیگر آن قدر ها سرد نیست و آسمان آنقدر عجله ندارد که بخواهد باد تولید کند . به صورتی دیگر فکر می کنم این صحیح باشد که هر چیزی دو روی دارد ، یعنی اگر یک اسم یک صفتی را با خود متبادر می کند این صفت کارکردهای دوگانه دارد و کمی دقیق تر این که به جای این که تاریخ مادر زمین باشد ، جغرافیا مادر تمام چیزهاست .
بهر صورت به قول بیژن جلالی فقید درکتاب روزها :
امروز که گذشت
روزی بود
چون دیگر روزها
که گذشت . (نقل از حافظه مخروبه خودم )
اسپند و جمعه و آفتاب و چای .... مجموع حالت است در بهترین آن .
این هم برای امروز .

در جستجوی عکسی برای این نوشته تحت عنوان توهم زدگی عکسی از سیاسیون به نمایش در می آید که تا این جا تاریخ در مورد حقانیت عده ایی از آن ها تصمیمش را گرفته است اما از میان خیل عکس ها این عکس را انتخاب کردم ..... چراییش را می گذارم به انتخاب خواننده تا از ظن خود یار این نوشته شود .
در کارتونی در روزهای کودکی شخصیتی چینی بود که اهل کتاب و مطالعه بود و تمام کارهایش ر با تحقیق انجام می داد اما ایراد اصلی او این بود که با تغیرات خود کنار نمی آمد و آن ها را نمی پذیرفت ، به طور مثال برای خریدن یک جفت کفش به کتابچه ایی مراجعه کرده بود که در آن سایز پای کودکیش در آن یاد داشت شده بود و در بزرگ سالی می خواست با همان اندازه کفشی برای امروزهای خود بخرد و به پا کند .
بدبختی در هر زمان و مکانی حالت و حالات خودش را دارد . اما به گمانم تنها آفتی که یک بدبختی فراگیر دارد، دُگم بودن است . به کار نگرفتن مغز گزیدن راه قناعت به دانسته های پیشین و یا داشته های موجود که به گمانم در این راه سیاسیون در این ورطه غرق می شوند . باستانی پاریزی در یکی از کتابهایش می گوید : کتابش را به مرحوم هویدا تقدیم کرد تا او بخواند . کتاب را خوانده و در جوابش به او گفته است : راهت را ادامه بده . من دیگر نمی توانم من در سیاست غرق شده ام .
نمونه دم دستی اش این است که در تلوزیون های ماهواره ایی و یا همین سریال های کیلویی ترکی و سوری که پر است از افندی های بی بو و بی خاصیت وقتی زنی مانند (به گمانم ) نصیبه با آن دماغش چند سال پیش در تلوزیون ظاهر می شد خیلی ها از آن به عنوان یک زن سوری یاد می کردند اما این روزها اگر زنی با کمی سر و روی گشاده در خیابان های خودمان راه برود دم دست ترین واژه برای ...نده است .
نمونه دیگر دم دستی اش هم این که وقتی یک زن در تلوزیون های ماهواره ایی به عنوان مد لباس راه می رود و حرف می زند با هر هیبات و تیپی که باشد مشکلی برای کسی اشکال ایجاد نمی کند اما خدا نکند که یک کلام پارسی صحبت کند ، همه جایمان با هم به خطر می افتد .
مشکل مملکت دُگم بودن آدم هایی ست که تراز اول ترین وسایل ارتباطی این روزها را در اختیار دارند و فکر می کنند همچنان در دهه های پیشین حضور دارند . نوستالوژیای جوانی یا آدمی نشئه از تریاکی عالی که می تواند کوه را بگذارد روی دوش هایش و راه برود . ایرادی ندارد آدم در رویاهایش زندگی کند اما آدم نمی تواند در رویاهایش با آدم هایی واقعی که شاید رویایی نداشته باشند روزگار را به سر برساند .
باری به هر جهت روزگار می گذرد . این ها را نوشتم که بگویم این را شخصی شخصی نوشتم تا یاد خودم بماند که تاریخ را تکرار نکنم . اگر توانستم .

اول این که من فکر می کنم بازی امروز کمی با استرس بیشتر از جانب استقلالی ها به پایان برسه ، چون آنچه از روی کاغذ مشخص است این است که پرس پولیس بحران زده با بینندگانش اتمام حجت کرده است که در این فصل ، چه کشکی ، چه پشمی . تیم بدون مدیر و مدبر ورزشی مانند فرزند دوبار پدر است .
دوم این که از سوی دیگر استقلالی که با ازدست دادن یک تمام کننده تام و تمامش و در اختیار نداشتن چند مهره کلیدی در این بازی و با توجه به قرار گرفتن در راس جدول در حال حاضر ادعای هوادارانش مشغول جر دادن آنجای هواداران دیگر است اگر این بازی را ببازد چیزی برای ارائه کردن تا پایان فصل نخواهند داشت و از سوی دیگر اگر استقلال این بازی را ببرد حریف دیرینه خود را به مرز شش تایی شدن نزدیک می کند که برای خودش رکوردی ست .
با تمام این اوصاف امیدوارم که استقلال این بازی را ببرد .
---------- پس از تحریر .
همیشه و همه جا و هر کسی که گرفتار غرور خود بزرگ بینی بشود با سر خواهد خورد زمین . نمونه اش هم بیست دقیقه دوم بازی امروز بود که استقلال با توجه به دو گلِ بودن خود بازی را رها کرده بود و انگار با یک حریفی روبروست که از پیش شکست خورده است .
در سیل پیام های تسلیت برای نگارنده که در آن همگی به اتفاق سعی بر عصبانیت بنده داشته اند می نویسم :
در وانفسای این روزهای مملکت پریشان حالمان امروز دلمان به برد تیم همیشه محبوبمان استقلال خوش بود که آن را هم واگذار کرد اما جدای از همه این ها در مقابل آن ترکیب رویایی دهه هشتاد فوتبال ایران ، مهدوی کیا و کریمی ، تمام قد به پا می خیزم تا یادمان باشد همیشه می شود کسانی باشند که چشم امید بسیاری را نا امید نکنند .
اول - نشسته ام پشت کامپیوترم و در این روزهای پر از تکرار ملال انگیز مانده ام عده ایی چگونه به فرداها امیدوارند و به عبارتی دیگر به فردا ها چه چیزی را می توان بست . به فردا چگونه می شود امید بست که فردا دیروز همین امروزمان نباشد و یا این که چگونه امید را در فرداها تزریق کرد که بشود نام فردا را فردا گذاشت که امروز همین دیروزمان نباشد .
نشسته ام و دارم در این دنیای کسالت بار بدون امیدی به فردا به این فکر می کنم که تا کجا به واقع تا کجا امری چنین خطیر که امروز ایران در آن در حال غرق شدن ممکن است پیش برود در حالی که آب از سرچشمه گل آلود است ، از اول تاریخ ، از اولین روزهایی که دنیا به وجود آمد و آدم ، آدم شد (ساخته شد) به این موضوع فکرمی کنم و تنها کمی امیدوارم که شاید یک جایی تاریخ مسیرش را عوض کند به نفع آدم ها (گو این که یک بار بن لادن مسیر تاریخ را عوض کرد ) چرا که تاریخ همیشه در حال تکرار است درست مثل زمین که گرد است و دور خودش می چرخد و دور خورشید ، این دو کلمه آخر چراغی در دلم روشن کرد ، این که زمین اگرچه دور خودش می چرخد با این حال دور خورشید هم می چرخد ، دور روشنایی ، دور و بر نور .
شاید یک روزی تاریخ در دنیای ما آدم ها مسیرش را همین گونه عوض کند و بشود آن چیزی که مطلوب همه آدم هاست .
دنیای خوب خوب خوب .
دوم - این ها را که داشتم می نوشتم ، به سفید این صفحه not pad نگاه می کرد و این که چه چیزی در این سفیدی وجود دارد که میل آدمی را به سیاه کردنش بر می انگیزاند . گو این که عده ایی در این برگ های سپید دست به سیاه بازی می زنند ، عده ایی هم شاید چون نگارنده متهم به سیاه نمایی بشوند ، عده ایی هم سیاه کاری ..... این رنگ هم چه چیزها که با خودش ندارد ، آدم ها را خوب و بد می کند این رنگ سیاه و سپید . این را نوشتم تا بگویم نوشتن گرچه سیاه کردن است اما گفتن بهتر از نگفتن است ، این را تاریخ ثابت کرده است خوش آنکس که این را دریافته است .

در حالی که خانوم مهرنوش دارد می خواند که :
می دونستی که چشات شکل یه نقاشی که تو بچگی میشه کشید ، می دونستی یا نه ؟ دارم به این فکر می کنم بچگی تا چند سالگی ست و آیا بچه ماندن خوب است یا بد و این که آن نقاشی که در بچگی کشیده شود که به هیچ اعتباری نمی تواند کاری در ردیف کارهای استاد بهزاد به حساب آید ، آیا قناعت کردن به چشمانی آنچنانی از معشوقه ایی کاری عاقلانه است ؟
باری به هر جهت در تمام حالات کودکی که سیر کنیم آن چه آدمی را از آن سیر و سیاحت در آفاق گذشته خود به وجد می آورد این است که هر چیزی همان جوری ست که باید باشد و این همان بودن است ، اصالت است که به کارها قوام و زیبایی و دلنشینی را اعطا می کند .

اول این که چون دومی نداره همون اول این که ، خیلی دلم می خواد یک روز نمی دونم حالا اونم کی اما دلم می خواد یه روزی صفیر یا سفیر صلح یا سلح سازمان ملل بشم و بعد برم اون بالا موقع سخنرانی خیلی ها رو از اون بالا نگاه کنم و یک جورهایی اگه بشه هوووووشون کنم که ضایع بشن از بیخ و بنیاد و بعد بهشون بگم که اگر حواسشون باشه فکر کنم اون چیزی که ما آدم ها رو از این بزنگاه خود خواهی و خود بزرگ بینی به صفی هدایت می کنه که همه با هم برابر هستیم به گمانم ادبیات باشه . ادبیات واقعی .
شاید این سوال باشه که ادبیات واقعی چیه ؟ یک صف طولانی رو در نظر بگیرید ، آنقدر طولانی که به طور مثال نفر اول صف و نفر آخر صف نتونند چهره هم دیگه رو به وضوح ببینند . حالا تو این صف یک گردش به راست یا یک گردش به چپ بدین . نفر اول همون نفر آخره و نفر آخر می تونه همون نفر اول باشه ، در هر صورت اگر کسی خودش بخواد . حالا همون صف رو در نظر بگیرید که تو اون صف یک نفر بیاد یک قدم جلو یا عقب و به طور کلی در طول صف قرار بگیره نه در عرض صف ، خب اون موقع چی میشه ؟ هیچی اون آدم حالا هر کی که باشه تنها می شه و این نشونه شاه بودن و بالا بودن و برتر بودن نیست نشونه جدا شدنه مثل سیمین از نادر که چون احساس امنیت برای فردا نداره می خواد بره ، البته این نشونه برتر بودن یا جدا بودن سیمین نیست این نشونه جدا شدنه همین و نه چیزی بیشتر در این جا منظور روی دوم سکه بود همین که همه مثل هم هستند و فردایی ندارند یا بهتر این که فردایی روشن در پیش رو ندارند .
خب ادبیات واقعی میشه اون صفی که از عرض در جریانه و نه از طول یعنی فراگیر و گستره معناییش مطنقه جغرافیای خاصی رو در بر نمی گیره و جهان شمول به حساب میاد . شاید خواننده ایی با اشاره به شعر سعدی در مورد بنی آدم کمی از راه را با من آمده باشد اما کمی بیشتر از این منظور من بود گو این که سعدی این قدرها بزرگ هست که نیازی به این نوشته ها نداشته باشه اما منظور من مولوی بود که در یکی از اشعارش می گوید : آدم باید با خدا حرف بزنه ، با خدا حرف بزنه حالا هر جور که حرف زد ، زد ، به کسی چه که کی داره چه جوری حرف می زنه .... .
اون بالا تو سخنرانی مجمع عمومی سازمان ملل آی فاتحه خیلی ها رو می خوندم .

در خانه نشسته ام و دارم وب گردی که چیزی بیشتر شبیه به ولگردی باشد را انجام می دهم . می گویم ول گردی چون وقتی مجبور شوی از زور فیلتر دست به دامان rss شوی می شود همین که حی و حاضر است که گاهی سر از چین و ماچین هم در می آوری . می گویم ولگردی چون به هر لینکی که دم دست باشد سرکی می زنم ، و خلاصه آن را می خوانم تا بدانم چیست و صحت و سقمش کجاست و چرا این گونه است و آن گونه نه و دراز می شود خواندن یک خط خبر که خسته کننده نیز می شود ، رویش بگذارید کندی سرعت اینترنت را .
دارم در سایت ها می گردم چشمم به این خبر می افتد : سکه طلا 85هزار تومان گران شد . بی خود و بی جهت خنده ام می گیرد . می خندم . دست خودم هم نیست . به مصداق کارم از گریه گذشت است بدان می خندم ، شده است . هشتاد و پنج هزار تومان ، آن هم یک شب . به چه علت ، چگونه ، عوامل جواسیس تا کجاها رخنه کرده اند که بازار طلای مطلای ما را این گونه به لرزه در انداخته اند .
خنده ام می گیرد چون کار دیگری نمی توانم بکنم . اشک یک بار روانی منفی می خواهد که این خبرها ندارند چون بیشتر شبیه یک جُک هستند . یک شب هشتادو پنج هزار تومان . نمی دانم بهرحال شاید مراجعه به نقل قولی از سارتر یا راسل بد نباشد که می گوید :
وقتی کسی بر لبه دیواری حرکت می کند و به طرف زمین سقوط میکند این اتفاق یک تراژدی ست اما اگر همان آدم بر روی همان دیوار راه برود و در همان منطقه دوباره به زمین سقوط کند ، این دیگر یک تراژدی نیست ، یک کمدی ست .
باری . خنده ام گرفت که فهمیدم این روزها هر اتفاقی ممکن است .

امروز به فرمان پدر به بازار رفتم تا میوه بخرم . گله از گرانی نیست گو این که این موسیقی متن در هر زمانی برای خودش خریدارانی دارد و قطع این موسقی زمینه موجب مرض می شود .
در برگشت در خانه مادر پرسید : چقدر شد . گفتم : یازده هزار و پانصد تومان . هزار و پانصد تومان بیشتر از پولی که پدر داده بود . مادر گفت : باز که ضرر کردی هزار و پانصد تومان . بازار یعنی باز- آر یعنی این که از آن چیزی بیاوری که در آن سودی در میان داشته باشد ، تو که مقداری هم متضرر شدی .
می گویم : مادر جان خب این باز - آر شما در حال حاضر نرخ هایش دچار آن چنان نوساناتی ست که اگر به جدول قیمت ها آدم کمی خیره نگاه کند ، انگار مایکل جکسون دارد در مقابلش بیریک می زند .
مادرم می گوید : تو اگر قیمت ها هم به صفر برسد تو باز-آر نمی شوی . می گویم : این باز- آر شما همان باز- آر دیگران است که از آن چیزی نمی آورند و چیزی هم نمی برند چون همه با هم مشغول حسین حسینی هستند که وزیر اقتصادیش فامیلش حسینی ست آن وقت شما می خواهی من چه چیزی بر گرداندم در این هنگامه بنداز برو که بابت سه هزار میلیارد تومان وزیرش می گوید : اگر نخواستید من با آن شالم بر می گردم به همان کوره دهی که بودم (صدای گریه حضار) و الا من معذرت می خواهم .
دیروز چند کتاب خریدم . سه کتاب از باستانی پاریزی .( عکس جلد شاه منصور را پیدا نکردم)



یک کتاب از محمد علی اسلامی ندوشن

و یک کتاب از هاروکی موراکامی ، داستان نویس مورد علاقه ام که این روزها دلم به خواندن داستان های او خو کرده است .

نمی خواستم بنالم اما نمی شود . به قول یکی از دوستان سابق اهل چت ، همه اش دارم غر می زنم ... دست خودم نیست اوضاع خراب است و هیچ فردایی روشن تر از امروز قابل تصور نیست به معنای دقیق ساعت از ساعت دریغ از یک ساعت پیش است ، هیچ چیز آنلاین نست ، جز قیمت ها ، رویت را می چرخانی به یک سو و دوباره نگاه می کنی ، گران تر شده است ، هیچ چیز ، هیچ چیز حساب و کتاب ندارد و هر اتفاقی در هر لحظه ایی قابل وقوع است .
قیمت ها بالا می رود . یک بسته کاغذ A4 چهار هزارتومانی ، شده است پنج هزار تومان .... کتاب شش هزار تومانی شده است سیزده هزار تومان . کتاب بازیگران کاخ سبز باستانی پاریزی را سه ماه پیش خریده ام به شش هزار و پانصد تومان ، دی روز که همین جوری که برداشتم تا نگاهی به آن بیندازم با قیمت استثنائی سیزده هزار و پانصد تومان روبرو شدم .
همه این ها به کنار .... وقتی کتاب می خرم و آن ها را به خانه می برم ، همیشه با این جمله دلسوزانه مادر روبرو می شوم که می گوید : باز کتاب خریدی ؟! پول هایت را نگه دار ، فردا خانه دار خواهی شد و جا نخواهی داشت ، اثاث کشی برایت مشکل می شود ، زنت این ها را برایت جمع نخواهد کرد و .... سایر نصایح ملوکانه و مشفقانه و دوستانه و از همه مهمتر مادارانه .
بغض گلویم را فشرد . فاتحه خودم را خواندم . دل خوشی ام کتاب خواندن است آن هم که دارد به فلاکت الفلاک می رسد با این اوضاع اخ تصادی و هر ساعت دریغ از ساعت پیش و آن چیز که در این مملکت دیگر اعتبار و ارزشی ندارد ، فرهنگ و فرهنگ دوستی ست . خانه اهل سینما که می شود محل تصفیه حساب ، چه انتظار و اعتبار به وزیر فرهنگ بی فرهنگش .
در وا نفسای احوال اخ تصادی این روزهای این مملکت خدا به روی آدم نگاه کند ، آدم مریض نشود و الا حساب جیب آدم با کرام الکاتبین است ، جان که پیشکش شده است پیشاپیش ... .

بارها با خودم گفتم این وبلاگ را پاکنم اما دلم نیامد . نمی دانم چرا نمی توانم این کار را بکنم اما هر چه که هست در قدمت نوشتن است و این که در گفتن اگر چه تکرار مکررات باشد ، فایده هاست که در نگفتن نیست . امروز این وبلاگ هشت ساله شد . یعنی این که مدتی ازهشت سال عمر گران بهایم را گاهی صرف نوشتن در این وب کرده ام . وبلاگی که خواننده خاصی ندارد و در آن هر چه می نویسم ، انگار دارم در آینه نگاه می کنم ، چه این که ذات نوشتن برخاسته از فهم تاریخ است و هر نوشته ایی چه در قالب کتاب و گفتارهای روزانه و چه در قالب سندهای اداری همه و همه تارخ سازی ست و بس . از این رو دیگر مدت هاست دل به نظر خواننده نمی گذارم که آیا این را کسی می خواند یا نه ، درست مثل اینکه در دفتر خاطرات روزانه اش کسی مطلب بنویسد .
بارها با خودم گفتم این وبلاگ را پاکنم اما دلم نیامد . نمی دانم چرا نمی توانم این کار را بکنم اما هر چه که هست در قدمت نوشتن است و این که در گفتن اگر چه تکرار مکررات باشد اما فایده هاست که در نگفتن نیست . این وبلاگ به هر بهانه ایی که راه افتاد و مسیری که پیموده است ، سیری شخصی ندارد و گاه گاه واکنش هایی به اخبار و رویدادهای پیرامونش داشته و دارد اما با این حال بد نمی دانم تا به عنوان سندی در این جا بازگو کنم از زبان شاملوی فقید : جماعت من دیگه حوصله ندارم / به خوب امید و از بد گله ندارم ...... .
و به راستی دیگر هیچ گله ایی نیست چون آدم ها ، همه آدمند و هر روز کسی می آید و کسی می رود و نمی شود دنیا را از دریچه های این دنیای مجازی عوض کرد، گو این که نگارنده نیز این چنین قصدی را دیگر دنبال نمی کند و نخواهد کرد و به گمانم باید بدانیم و بدانم که هر اتفاقی همیشه تکرار می شود چون به قول باستانی پاریزی : رسم دنیا جمله تکرار است اندر کارها ..... .
این وبلاگ هشت ساله شد . شاید باشم که بنویسم و شاید نباشم . مرگ شتری ست که در خانه همه می خوابد اما تا آن زمان که زنده ام در این جا خواهم نوشت ، چون آینه در آینه است .